سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » روایت بهزاد عرب‌گل از پنجشنبه سیاه اوین؛ به میرحسین بگویید ما تا آخرش هستیم...
» جانباز دفاع مقدس و اسیر سبز از اعتصاب غذای خود می‌گوید

روایت بهزاد عرب‌گل از پنجشنبه سیاه اوین؛ به میرحسین بگویید ما تا آخرش هستیم

چکیده :هنوز به داخل بند نیامده بودم که آقای میردامادی با یک بطری عسل رقیق شده آمد و از من خواست که اعتصاب را بشکنم. شوق داشتم. با گریه گفتم: دکتر من تا آخرش رفتم. کاش میرحسین و آقای خاتمی حال دیشب من را می دیدند و می دانستند که به خاطر ایران تا هرکجا که لازم باشد با آنها خواهیم بود....


کلمه -بهزاد عرب گل:

صبح پنج شنبه 28 فروردین با ورود لباس شخصی ها و ماموران بازرسی به داخل اتاق هفت از خواب پریدم. طبق روال بازرسی های پس از بازرسی بدنی به حیاط بند رفتیم. به جز دو اتاق (1 و3 ) همه زندانی ها به حیاط آمدند ناگهان دیدیم که در حیاط را بستند و از داخل قفل کردند. برای اولین بار بود که در حیاط قفل می شد و این نشان می داد که برنامه ای دارند. از هواخوری داخل آن دو اتاق دیده می شد. یک دفعه دیدم که تعداد زیادی سرباز باتون به دست به داخل آن دو اتاق ریختند و شروع کردند به کتک زدن بچه ها.

زندانی هایی که در هواخوری بودند با دیدن این صحنه ها از کوره در رفتند و با عصبانیت شروع به سردادن شعار کردند. ازدحام بچه ها پشت در هواخوری بود تا شاید بتوانیم جلوی کتک خوردن همبندی هایمان را بگیریم. تعدادی از افراد لباس شخصی از آن طرف در و از روی پشت بام فیلمبرداری می کردند. فشار پشت در هواخوری که زیاد شد، در باز شد و وارد سالن شدیم. سربازها و لباس شخصی ها که روی پله ها تونل باتون درست کرده بودند به ما مشرف بودند و با عبور ما از در هواخوری شروع کردند از همان بالا ضربه زدن با باتون به سر و صورت ما. در چند لحظه اول بعضی از سربازهای وظیفه تردید داشتند که واقعا باید بزنند یا نه؟ یکی از لباس شخصی ها در حالی که باتون را از دست سربازی می گرفت دستور زدن را دوباره تکرار کرد. هیچ ملاحظه ای در کار نبود. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. تا به خودمان آمدیم دست و سر و صورت های خونین، زندانی های حاضر در هواخوری را مات و مبهوت کرده بود. چنین صحنه هایی را باور نمی کردیم.

یکی از مسئولان را که دیدم توی رویش درآمدم و گفتم این نیروهای جوانت را جمع کن به بچه ها توهین می کنند، بی تربیتند، جو را خراب می کنند. همانجا دوباره یکی از آن لباس شخصی ها باتون را دور سرش چرخاند و شروع کرد به رجزخوانی، هیکل ورزیده ای هم داشت با گوش های شکسته. کمی روی پا بلند شدم و گفتم کجا بودید وقتی ما تو جبهه می جنگیدیم، حالا اینجا هموطنت رو می زنی؟ اینجا بود که صدام یکهو گرفت. یکی از لباس شخصی ها فکر کرد دارم گریه می کنم و چیزی گفت اما یکی از دوستان جواب خوبی بهش داد.

درگیری ها که تمام شد و سی نفر را به انفرادی بردند حدود ساعت 2 عصر من و چهار نفر دیگر را صدا زدند. گرچه به دروغ می گفتند که چیز مهمی نیست و زود بر می گردید، شک نداشتم که ما را هم به انفرادی خواهند برد. اندک وسایل شخصی را جمع کردم و با دوستان خداحافظی کردم. به دکتر بهزادیان نژاد (رییس ستاد میرحسین) گفتم به مهندس موسوی بگویید ما تا آخرش هستیم.

ما پنج نفر را به ساختمان حفاظت زندان بردند. گرچه در بند گفته بودند گفتگوی کوتاهی با رییس جفاظت خواهیم داشت، آنجا بدون هیچ دلیلی دست هایمان را از پشت بستند و به چشمانمان هم چشم بند زدند. رفتارها غیرعادی بود. انگار در بدرفتاری تعمد داشتند. ما را در حالی که دایما فحش و ناسزا می گفتند و به شکل تحقیرآمیزی به سر و کله مان می زدند به بند 240 بردند.

در طول راه انگار نه انگار که هر کدام از ما چندسالی را در همین اوین زندگی کرده ایم مجبور می کردند تا سرمان پایین باشد و مسیر را نبینیم!! وقتی سرم پایین بود یک لحظه از زیر چشم بند، چشمم به چهره و محاسن سفید آقای هادوی افتاد. خجالت کشیدم و چشمانم را بستم. در بند 240 نام من را صدا زدند. سه نفری من را به طبقه سوم بردند و پس از طی مسیری پیچ در پیچ  به سلولی در انتهای سالنی بردند که ساکت و خلوت بود. اول دستبند را باز کردند و خواستند که لباس هایم را در بیاورم. در حالی که هنوز چشم بند داشتم یک دست لباس یکبار مصرف بیمارستانی را بر تنم کردند. دوباره از پشت به دستانم دستبند زدند و بعد در کمال تعجب پابند آورده و به پاهایم زدند.

با خود فکر کردم حتی اگر فریاد هم بکشم کسی صدایم را از این تاریکخانه نمی شنود پس پابند دیگر برای چیست؟! پاسخ را خیلی زود گرفتم. سه نفری شروع کردند به کتک زدن. زمین خوردم. در حالی که با دست و پای بسته نقش زمین شده بودم و یک نفرشان دهانم را گرفته بود، 4 یا 5 دقیقه با مشت و لگد به جانم افتادند و از فحش های رکیک هم دریغ نکردند. بعدا فهمیدم که بر اثر این ضرب و شتم پهلوها و ساق پایم کبود و زانوهایم زخمی شده.

یعد از اینکه کتک کاری تمام شد از زمین بلندم کردند و موهایم را از ته تراشیدند. این دستور مومنی معاون اجرایی زندان بود. خود او وقتی مرا دید گفت سبیل هایش را هم بزنید. بعد کشان کشان من را به سلولی در نزدیکی سلول بقیه همبندی ها آوردند. وارد سلول که شدم تصمیمم قطعی بود. لب به هیچ چیز نخواهم زد حتی آب.

شنبه ظهر خدابخشی (معاون دادستان) برای بازدید آمد. معلوم بود که ورق برگشته است. به او گفتم که مرا کتک زده اند و سر، دست، پهلو و پاهایم را به او نشان دادم. فقط دید و شنید و رفت. یکشنبه اجازه دادند به همسرم تلفن بزنم. گفتند بگو تا 20 روز به ملاقات نیاید. به او گفتم که مرا زده اند و دست به اعتصاب غذا زده ام. گویا بیرون از سلول های تنگ ما سیر حوادث خیلی سریع بود. با وجود تهدید یکشنبه، دوشنبه بعد از ظهر من را برای ملاقات کابینی با همسرم بردند. فقط به او اجازه ملاقات داده بودند و از پدرم و بچه ها خبری نبود. از پشت شیشه کابین تا آنجا که می شد برخی از جراحات را به او نشان دادم.

پس از چند روز آثار اعتصاب غذا آشکار شده بود. هر روز مسئولان زندان در سلول را باز می کردند و از من می خواستند تا اعتصاب را بشکنم و من هر بار مخالفت می کردم. بقیه دوستان هم در اعتصاب غذای تر بودند و اعتصاب را نشکسته بودند. یک روز رشیدی رییس زندان اوین همراه با مومنی و حمیدی معاون قضایی زندان آمدند تا با من صحبت کنند و اعتصاب را بشکنم. می گفتند حداقل آب و چای بخور. می گفتند تو که جانباز جنگ هستی چرا با این براندازها همراهی می کنی؟ گفتم من کاری به گرایش افراد مختلف ندارم. من جنبش سبزی هستم وقتی که زندانی را می زنند ساکت نمی نشینم. گفتم تا آخرش می روم. برای آنها شرط کردم که اولا همه باید از انفرادی به بند بازگردانده شوند و به این قضیه رسیدگی شود و بعد اگر آقای خاتمی و آقای میردامادی که در 350 هست بگویند اعتصابم را خواهم شکست.

جمعه شب ساعت از 12 شب گذشته بود که به دلیل افت فشار کارم به بهداری کشید. آنجا دوتا سرم تزریق کردند. چندبار دیگر مسئولان مختلف برای صحبت آمدند که شروط قبلی را تکرار کردم. به تدریج بچه ها به بند بازگشته بودند. ده نفر هنوز در انفرادی بودیم. روز چهاردهم بود که ساعت 9 شب پزشک آمد و فشارم را گرفت. فشار خونم 10 روی 6 بود. به بهداری بند 7 انتقالم دادند. دو پزشک مدتی تلاش کردند تا توانستند رگی پیدا کنند و سرم وصل کنند. استرس داشتند و اصرار می کردند که یک قاشق از مربا و عسلی که آورده بودند بخورم، نپذیرفتم. گفتند ممکن است تشنج کنی و بعد هم بروی کما. تا 10 صبح روز بعد زیر سرم بودم و سپس به بهداری مرکزی زندان منتقل شدم.

صبح پنجشنبه همه را به جز من و کبودوند که در بهداری بودیم به بند بازگرداندند. کبودوند هنوز پس از دو هفته دستانش کبود بود. می ترسیدند اگر به بند برود گزارشی از او منتشر شود. یکی از افسران به بهداری آمد و گفت که آقای خاتمی پیام داده اند که اعتصاب را بشکنید روزنامه اطلاعات هم پیام را منتشر کرده. گفتم حالا که بقیه همبندی ها را به 350 برده اید باید من هم به بند بروم و هم آنجا تصمیم بگیرم که اعتصاب را بشکنم یا نه.

هنوز به داخل بند نیامده بودم که آقای میردامادی با یک بطری عسل رقیق شده آمد و از من خواست که اعتصاب را بشکنم. شوق داشتم. با گریه گفتم: دکتر من تا آخرش رفتم. کاش میرحسین و آقای خاتمی حال دیشب من را می دیدند و می دانستند که به خاطر ایران تا هرکجا که لازم باشد با آنها خواهیم بود.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.