سفر به سرزمین جنگ زده
چکیده :خاطرات حضورم در ماهشهربه اواخرسال ۵۸ و ماهها قبل از جنگ بازمی گردد. زمانی که مهندس سیدمحمد غرضی استاندار خوزستان بود. همو که مدتی قبل در برنامه «شناسنامه» - که بهترین نماد آشکارغرض ورزی و نمود روند غیر منصفانه و غیراخلاقی صدا وسیمای عزت خان ضرغامی در بد نام کردن بعضی از چهرههای محبوب رقیب است- در گفتاری غیرمنصفانه در باره جناب میرحسین موسوی، هرطور دلش خواست قضاوت کرد و آنچه دلش خواست گفت لابد به گمان اینکه این سید همیشه در حصر خواهد ماند و او وامثال او دراین بازی بدون حضور رقیب، برندهاند!...
غلامعلی رجایی:
جمعهای که گذشت -هشتم فروردین- پس از بیش از سی سال به بندر ماهشهر رفتم. تصمیمی ناگهانی بود. به دلم افتاد به ماهشهر سری بزنم. پیشترها به کسی گفته بودم من کمی تا قسمتی! آدمی اشراقی هستم وبه فتوای ناگهانی دلم با بعضیها تماس برقرار میکنم! یکی ازدوستان قدیمی که میگفت دوسه هفتهای است فرماندار ماهشهرشده درروز دومی که در اهواز بودم اتفاقی با من تماسی گرفت و همین بهانه سفرم به ماهشهرشد.
خاطرات حضورم در ماهشهربه اواخرسال ۵۸ و ماهها قبل از جنگ بازمی گردد. زمانی که مهندس سیدمحمد غرضی استاندار خوزستان بود. همو که مدتی قبل در برنامه «شناسنامه» – که بهترین نماد آشکارغرض ورزی و نمود روند غیر منصفانه و غیراخلاقی صدا وسیمای عزت خان ضرغامی در بد نام کردن بعضی از چهرههای محبوب رقیب است- در گفتاری غیرمنصفانه در باره جناب میرحسین موسوی، هرطور دلش خواست قضاوت کرد و آنچه دلش خواست گفت لابد به گمان اینکه این سید همیشه در حصر خواهد ماند و او وامثال او دراین بازی بدون حضور رقیب، برندهاند!
اگرچه مهندس موسوی- البته فعلا! – به دلیل اینکه در حصراست از پاسخگویی به منتقدان غیرمنصف خود که سیمای ضرغامی عرصه تاخت به او را فراهم نموده است معذوراست ولی اوضاع اینگونه نخواهد ماند و روزی این سید با اتمام دوران تلخ و بی فایده حصر – که امید میرود بسیار نزدیک باشد- حرف های ناگفته خود را برای شاهد منصفی بنام تاریخ خواهد زد و دروغها وغیرمنصفانه حرف زدن های این دوران چند ساله سیاه را برملا خواهد نمود-. اگرهم بخواهد مثل گذشته نجابت بخرج بدهد و مثل دوران بیست ساله حرف نزند، خیلیها از جمله خود من به جناب ایشان اصرار- و احتمالا خواهش! خواهیم کرد زبان به صدق بگشاید و البته با توجه به مصلحت کشور، بعضی حقایق را بگوید تا: سیه روی شود هرکه دروغ ببافد و میبافد و بافته باشد!
درسال ۵۸ که چند ماه از انقلاب میگذشت به دعوت آقای مهندس سید محمد غرضی، من ودونفر دیگر از کادرهای انقلاب – که دزفولی بودند- برای تصدی امورماهشهرعازم این شهر شدیم. یکی از ما- یدالله گلابکش- فرماندار و دیگری – عباس بذر افکن- معاون او شد ومن هم مسولیت فرهنگی منطقه را برعهده گرفتم. توابع ماهشهر، سربندر و بندرامام خمینی و هندیجان بودند. جنگ هنوز شروع نشده بود. با آغاز جنگ وسرازیرشدن سیل جمعیت، مهاجرین خانه وکشانه ازدست داده آبادانی وخرمشهری به ماهشهر- که بدلیل آشفتگی اوضاع وضعف مدیریت و فقدان وسایل نقلیه و.. همه دارایی خود را درشهرشان جا گذاشته وغالبا با پای پیاده ازکنارجاده خود را به ماهشهر رسانده بودند وحتی اندکی ازآنها در مسیر بدلایلی جانشان را ازدست داده بودند- بتدریج شهرکهای اقماری متعددی مثل شهرک طالقانی وکمپهای A و b ایجاد شدند و جمعیت ماهشهربسیار گسترده ترازقبل از جنگ آن شد. درخواست عمده این مهاجرین بویژه آنهایی که وسیله نقلیه شخصی داشتند دریافت بنرینی بود- که بدلیل شرایط جنگی سهمیه بندی وکوپنی شده بود- تا به کمک آن بتوانند خود را به اهواز یا شهرهای دیگری مثل شیرازبرسانند. ازقضا، مدتی من مسول کمیته سوخت ماهشهرشدم. دراین مدت چه برما ومهاجرین جنگ گذشت، خدا میداند. من بودم وسهمیهای محدود ینزین وازدحام روزانه جمعیتی بسیار درجلوی فرمانداری که التماس وگاه دعوا میکردند به آنها سوخت داده شود تا ازماهشهرادامه مسیرداده وبه جای امن تری بروند. متاسفانه درآن ایام، عدهای محدود در تصوری نادرست از شرایط جنگ وپی آمدهای آن، بجای اینکه با این همه چیزازدست دادهها همدردی بکنندگاه آنها را سرزنش میکردند که چرا شهرشان را ترک کردهاند تا دشمن درتصرف آن جری ترشود. اینگونه قضاوتهای غیر منصفانه، نمکی بر زخم مهاجرین مظلوم جنگ بود.
کسانی که درباره مردم جنگ زده خرمشهر وآبادان وروستاهای درمعرض اشغال این دوشهراینگونه قضاوت میکردند، حتی اگریک ساعت در زیر بارش گلولههای خمپاره وخمسه خمسه عراقیها مانده بودند، قطعا میدانستند بیهوده سخن میگویند، چون هرگزامکان نداشت مردم عادی بدون هیچ امکانات و سرپناهی در برابر تهاجم گسترده و وحشیانه و برنامه ریزی شده ارتش صدام مقاومت کنند. الآن معلوم شده است اصرارمقامات محلی ومرکزی نظام ازجمله امام به اینکه مردم درشهرها در زیربمباران وآتش بیامان دشمن- که نیروهای مسلح هم دربرابرآنها کمتر یارای مقاومت داشتند -بمانند و شهر را حفظ کنند، کاردرستی نبود. میشد درتدبیری منطقیتر وبا تصمیمی سنجیده تر با آغاز تهاجم دشمن به خوزستان، دراولین حرکت، بلافاصله پیرمردها و زنان وخردسالان از شهرها وروستاها خارج میشدند. اگر اینگونه میشد قطعا تلفات مردمی در روزهای اول جنگ آنقدرها نبود که دیدیم و بعضی از شهروندان جنوبی ما در نتیجه اتخاذ این سیاست اشتباه بیهوده قربانی نمیشدند. حفظ شهرها از تهاجم دشمن، از مردم عادی آموزش رزم ندیده کوچه وبازارکه اسلحهای در اختیار نداشتند، ساخته نبود، کار نیروهای مسلح و در نهایت نیروهای جوان و انقلابی این مناطق بود. بگذرم.
درحد توان به آنها تا مسیراهواز، کوپنی میدادیم وغائله ختم میشد.
ازاقدامات مهم من درآن دوران حساس و سخت، برگزاری نمازهای وحت بجای نمازهای جمعهای بود که هنوزدراین شهرها اثری ازبرگزاری آن نبود. جمعیت باورنکردنی مردم مشتاق به محل برگزاری نمازهای وحدت ماهشهروتوابع آن میآمدند. منطقه غالبا ازروحانیونی که قدرت بیانی داشتند، محروم بود لذا اقامه نمازجماعت ظهروعصرجمعه که به آن عنوان نماز وحدت داده بودیم، بعهده شخصیتهای سیاسی کشورازقشر روحانی بود که ازتهران وقم به ماهشهر دعوت میشدند.گاه نماز را یک روحانی محلی میخواند ولی سخنران آن شخصیتی سیاسی همانند استاندار یا کسانی بودند که به اهواز سفری داشتند وما ازآنها برای سخنرانی درمراسم نمازوحدت دعوت میکردیم. بعضی ازشخصیتها مثل شهید چمران و مرحوم استاد فخرالدین حجازی وشهید عالیقدر محمد منتظری وشهید سید محمدکاظم دانش- نماینده شهید شوش واندیمشک، که درفاجعه حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید- ومرحوم آیت الله شیخ صادق خلخالی و… درهمین راستا برای سخنرانی به این شهردعوت شدند.
ماهها بعد که بتدریج برای ماهشهر وتوابع آن ائمه جمعه تعیین شد، مراسم نماز وحدت به نمازجمعه تبدیل یافت.
چه روزگارخوشی بود. جوان ۲۳ سالهای مثل من به راحتی هرچه تمامترشخصیتهای کشوری را به این شهر و آن شهردعوت میکرد. جنگ وشرایط خاص جنگی منطقه ماهشهر- که عقبه مهم شهرهای درحال اشغال خرمشهروآبادان بود، – بهانه خوبی برای اجابت این دعوتها بود. به یاد دارم تقریبا چندهفته متوالی استاندار وقت جناب آقای غرضی ساعاتی مانده به ظهرجمعه به دعوت من به ماهشهرمی آمد. تا ماشینش به درب فرمانداری میرسید ورانندهاش با زدن بوق علامت میداد، بیرون میپریدم ودر معیت او برای ایراد سخنرانی به یکی از بخشهای تابعه ماهشهرمی رفتیم.
یکی دیگرازمهمانهای ما دراین ایام، شهید قدرناشناخته شهید رجایی- نخست وزیر وقت- بود که نهاری را در فرمانداری ماهشهرمهمان ما بودند. به یاد دارم سفرهای نداشتیم و آبدارچی ملافهای را که هر روز بر روی آن غذا میخوردیم ولکههای چربی متعددی داشت! برای اوهم پهن کرد. بنده خدا آقای رجایی، اصلا به روی خود نیاورد. ماهم که آداب نمیدانستیم و فکرمی کردیم معنای اینگونه بیآدابیها، انقلابیگری وساده زیستی است!
مرحوم استاد رضا اصفهانی هم که دراوایل انقلاب وزیراقتصاد بود هم ازدیگرمدعوین بود وی بسیار ساده بود چه دررفتارو چه در پوشش و….
به یاد دارم وقتی به دفتر او رفتم تا وی را دعوت کنم، دیدم بر روی فرشی ساده نشسته ومیزوصندلیهای وزیردوره شاه را به کناری نهاده است! مراجعان که غالبا کشاورزان بودند گرداگرد او نشسته وازوی درجهت رفع مشکلشان توصیه ودستور و نامهای میخواستند! والبته به راحتی میگرفتند. وزیر ودش به درد دلهای یکایک آنها گوش میداد وبرایشان نامه مینوشت!
کاش شاهدان این صحنههای بیتکرار، این گونه رفتارها را برای درج در تاریخ هم که شده مینوشتند تا مردم نسبت به رفتارهای انقلابیون- ازدرست تاغلط – آگاهی مییافتند. دریغ ودرد که دیگراین سادگیها وساده زیستیها تکرارنمی شود. حداقل فایده ثبت این خاطرات این بود که با مقایسه آن رفتارها ورفتارهای دورههای بعد دولتمردان بدانیم چقدر با ارزشهای دوران انقلاب فاصله گرفتهایم.
آقای منصور قمر- فرماندار فعلی ماهشهر- که اکنون یک ماه از مسئولیتش میگذرد از دوستان همشهری واز برو بچههای قدیمی جنگ بود که میگفت قبل ازتاسیس سپاه آبادان و سالها پس از آن دراین شبه جزیره مهم بین المللی حضورداشته وبعدها هم به گردانهای رزمی لشکر ولی عصر (ع) پیوسته است. وقتی خاطراتم را درماهشهر برای او وبخشدار بندر امام- جناب آقای حمایتی- که از نیروهای زحمت کش محلی است و میگفت سالها درامور بندر خدمت کرده، تعریف میکردم با تعجب گوش میدادند.
بحث که به شهدای دزفولی جنگ کشید، آقای قمر، از فرمانده گروهان شهید احمد نونچی – از نیروهای قدیمی سپاه دزفول – خاطرهای را که خود درعملیات والفجر ۸ – فاو – شاهد آن بوده – که بسیار زیبا وشنیدنی است- تعریف کرد که بگمانم سوغات خوب این سفرمن بود. آقای قمر میگفت:
شهید احمد نونچی، شب عملیات نیروهای گروهان خود را جمع کرد و به آنها گفت: امشب شب امام زمان است. شب قطع وابستگیهاست باید همه وابستگیها را قطع کنیم تا بتوانیم درست عملیات کنیم. بعد دست درجیب خود کرد وجلوی چشم همه نیروهای گروهانش، عکسی را درآورد وبه همه نشان داد وگفت: این عکس فرزند تازه متولد شده من است و من دراین دنیا به اوعلاقه دارم. تا این را گفت جلوی چشم همه نیروهای تحت امر خود آن عکس را تکه تکه کرد وبه کناری انداخت.
جنگ چه نیروهای مخلصی را از کشوروملت ما گرفت وتقدیم اسلام کرد. نیروهایی کهگاه شاهدهستم خانوادههای آنها با دیدن بعضی صحنهها وشنیدن بعضی اخبارهمانند اختلاسهای چندهزارمیلیاردی و.. درخود آن احساس خوب اولیه را ازاینکه بهترین فرزندانشان را برای این کشور فدا کردهاند، ندارند.
غروب جمعه وشب آن بعد به اتفاق جناب فرمانداروبخشداربندرامام ازاسکلههای بندر دیدن کردیم. چند فروند کشتی بزرگ درحال بارگیری یا تخلیه بار بودند. روزبعد سری هم به دریا زدیم واز داخل دریا به اسکلهها وکشتیهای در حال بارگیری نگریستیم. بندر امام فعلا سی و چهار اسکله دارد. آقای حمایتی میگفت اداره کل بندر قصد دارد چند اسکله دیگررا هم راه بیندازد. درمیان اقلام وارداتی به بندر بیشتر وارداتمان، گندم بود همان که دردولت آن مرد رفته! به دروغ جشن خود کفاییاش را گرفته بودند! آقای بخشدار با خندهای معنی داراز دستورمقامات بزرگ دولتی قبل میگفت که ازمسولین بندر خواسته بودند برای ثبت تصویرآن درحد یک کشتی هم که شده، گندم به بندر بیاورند و بارگیری کنند!!
چه روزگاری پر فریبی بر ایران وایرانی گذشت. البته شنیدهام دربعضی دولتهای قبلی همگاه مسولین محلی چنین کارهایی میکردهاند. مثلا تانکر آبی را پشت تپهای مخفی مینمودند وآب آن را از فرازتپه مورد بازدید رییس جمهورسرازیر میکردند تا وی که از آن محل بازدید میکرد تصورنماید جریان آب به آن منطقه کشیده شده است!
شنیدهام در یک بازدید استانی، مسئولین محلی دیواری را که پشت آن خالی بوده! گچکاری و رنگ آمیزی نموده تا به رییس جمهورکه با ماشین ازآن منطقهای عبور میکرد نشان دهند ساخت بنای آن پایان یافته است!!
بنزین هم ازاقلام وارداتی ما بود. همان که درزمان آنکه مدعی اداره جهان بود! گفته میشد نه تنها به وارداتش نیازی نداریم بلکه حتی آن را صادرهم میکنیم!
سیمان ازمهمترین اقلام صادراتی ما درکنارمحصولات وفراوردههای شرکتهای متعدد پتروشیمی بود. همراهان من میگفتند درسالهای آغازین انقلاب فقط دوشرکت پتروشیمی داشتیم اما اکنون ۲۱ شرکت پتروشیمی داریم که تقریبا همه آنها دردوره دولت آقای هاشمی بنا شدهاند. میگفتند خوشبختانه بخاطر تذابیر درست دیگربخاطرمعطلی کشتیها دموراژ- جریمه تاخیرتخلیه بار کشتیها- به کشتیهای خارجی نمیدهیم. دوستان بندر خبرهای خوبی میدادند که حاکی از تجربه اندوری آنها بود. فرماندار میگفت سی. و چند طرح مهم را در شورای راهبردی شهرمصوب کرده که یکی ازآنها انتقال مسافرین این منطقه بوسیله قطار است. عجیب است پس از ۳۵ سال به رغم اینکه خط راه آهن این منطقه به اهواز وتهران سابقهای طولانی دارد، مردم این منطقه ازنعمت استفاده از قطارمحروم بودهاند!
از برنامههای مسولان جدید این بود که منطقهای از کنار دریا را برای شنا آماده سازی کنند. پس ازاین همه سال! عجیب اینکه میگفتند مردم این منطقه چون برای آنها امکان شنا دردریا وجود ندارد! در روزهای پایانی هفته، مسیر طولانی چند ساعته ماهشهر وسربندربه دزفول را طی میکنند تا شبی را درکنار رودخانه دز بیاسایند وتنی به آب خنک این رود زیبا وتاریخی بزنند!
به اتفاق دوستان از سایر پروژههای بندردیدن کردیم. شهردار و بخشداراین شهر تلاشهای خوبی داشتهاند. شب پس ازصرف شام، آقای بخشدارازمن خواست برای راه اندازی دانشگاه آزاد بندرماهشهر که سالها قبل مجوزآن صادر شده و به دلیل عدم آمادگی واگذاری زمین، راکد مانده بود از آیت الله هاشمی دستوری بگیرم. به وی گفتم مصوبه را بمن بدهد که داد. ازاو خواستم نامهای با امضای وی وفرماندار به آقای هاشمی نوشته و ضمن درخواست تاسیس واحد، براعلام آمادگی بندرامام برای تاسیس این واحد تاکید شود
پس از بازدید از بندربه اتفاق فرماندار درماهشهر، گشتی سواره زدیم. هیچ منطقهای از شهر آنگونه که درسال ۵۸ و۵۹ دیده بودم، به ذهنم آشنا نمیآمد! نهار را درهتل زیبای صدف ماهشهر خوردیم. وبه اتفاق حسین آقای واعظ که دراین سفرهمراه من است به شادگان رفته واز تالاب آن دیدن کردم. مردم با چه ذوقی سواربرقایقهای کوچک در درون تالاب گشت میزدند. متاسفانه برتن هیچ مسافری جلیقه نجات ندیدم. ازآقای واعظ خواستم به فرماندارتذکردهد تا خدای ناکرده اتفاق تلخ دهه ۶۰ دراهواز – که قایقی دررودخانه کارون به دلیل مسافر زیاد با همه سرنشینانش واژگون شد وبیش ازبیست نفرازمهمانان نوروزی کشته شدند- پیش نیاید. قول داد دراولین فرصت تذکردهد. بعد ازظهربه اهواز رسیدم وازهمانجا راهی دزفول شدم. اذان مغرب را گفتهاند. ازفیض جماعت محروم شدهام. زمان چه زود میگذرد…













