به اشتیاق طبیعت به بهانه بهار
چکیده :یادمه اون روزای اولی که عکس روستامون تو زندان بدستم رسید، تصمیم گرفتم دست بقلم بشم ونامهای به دادستان بنویسم اینکه بگم: ببخشید گفتن برای اشتباهی که نکردم در توان من نیست، اما به حکم این اشتیاقی که واسه روستامون دارم، من رو آزاد کنید! نامهای که نوشتم اما هیچوقت نفرستادم....
کلمه- سیدضیا نبوی*
۱-توی دورهٔ راهنمایی برای رفتن به مدرسه میبایست از پل عابری رد میشدیم که روی راه آهن ساخته شده بود، پلی که وقتی روش میایستادی میتونستی رشته کوه البرز رو ببینی که زنجیره بهم پیوسته ش در افق صف کشیده بودند! کوههایی که از دور رنگ شون متمایل به آبی بود و دماوند معمولا سفید ازبرف بین شون خودنمایی میکرد.
این تصویری بود که اونوقتها ناخود آگاه توجهم رو جلب میکرد، نمیدونستم قشنگه یا نه! وقتی با دوستان و همکلاسی هام بودم پلههای پل رو دوتا یکی جلوتر از بقیه بالا میرفتم تا فرصت بیشتری برای تماشا کردنش داشته باشم.
۲اولین باری که فهمیدم طبیعت زیباست برای دورهٔ پیش دانشگاهی بود، مدرسه ما جایی در حومه شهر بود که زمین کشاورزی زیادی داشت، اون طرف خیابونی که از جلوی مدرسه مون میگذشت، پرچینها و حصارها بودند وبعد شالیزار.
در مدرسه که وا میشد چشمت به تصویری میافتاد که انگار واسه دنیای دیگری بود، یه آسمون زیادی آبی در کنار شالیزارها وباغهای سبزی که بر اثر شبنم صبحگاهی ونور اریب خورشید به طرز سحرانگیزی میدرخشیدند، وقتی از تو حیاط مدرسهای که تقریبا همیشه برام خسته کننده بود به بیرون نگاه میکردم به سختی میتونستم اون تصویر رو باور کنم.
اما درخشندگی عجیب اون درختها و گیاهان انگار فریاد میکشیدند «ما واقعی هستیم» ما واقعی هستیم «اون تصویر شاید اولین تصویری از طبیعت بود که حس کردم قویاٌ متاثرم میکنه، یعنی وقتی میبینمش احساس ضعف میکنم ودلم میخواد بهش تسلیم بشم.
۳. خاطره انگیزترین لحظهای از تعطیلات عید که توی ذهنمه تصویر بره بزغالهها و میش و بزهاییه که با سرو صداهاشون روستا رو سرشون میگذاشتند. تو اون روستای پر از سکوت که تو اون موقع از سال پرنده توش پر نمیزد، دم دمای غروب که گوسفندها از چرا بر میگشتن وبا بچه هاشون مواجه میشدن غلغلهای راه میافتاد که بیا و ببین، لحظهای که برهها وبزغالهها به اشتیاق شیر خوردن از آغل شون بیرون میاومدن، و همزمان با مادراشون به سمت همدیگه میدویدن، چیزی شبیه حمله ۲ لشگر سپاه جنگی به سمت همدیگه بود. تقریبا همه بره بزغالهها وهمه میش وبزها تا زمانی که مادر یا بچهٔ خودشون رو پیدا نمیکردن ساکت نمیشدن و توی گله میگشتن. تفریح من هم توی اون جمع تنها تماشای بره بزغالههای نخاله و خیلی کوچیکی بود که هر جنبندهای رو با مادر خودشون اشتباه میگرفتن! هنوز میتونم لحظهای رو تجسم بکنم، کنار اون غلغله نشستم ویه بزغاله در حال جویدن شلوارمه که شاید از توش شیر در بیاره..
۴بهار سال گذشته، تلویزیون مستندی درباره چوپانی پخش میکرد، برنامه در مورد پسر کم سن و سالی بود که بتنهایی و بدور ازخانواده توی روستاهای شمال چوپونی میکرد. تصاویر بکر و عجیب طبیعت و زندگی پر کشش پسرک چنان من رو توی قاب تلویزیون گیر انداخته بود که هر حرکت پسرک وهر تصویری از طبیعت، خروارها خاطره ومعنا رو روی سرم آوار میکرد.
چنان باهاش همراه شده بودم که وقتی پسرک توی برف زمستونی گیر کرده بود من هم احساس سرما میکردم.. در آخر برنامه وقتی برای آمار وشمارش صدامون میکردند واز پشت تلویزیون بیرونم کشیدن، از معدود دفعاتی بود که فکر میکردم بیعدالتی مختص زندگی انسانها نیست ونظام هستی هم یک جاییش میلنگه اینبار نه برای اینکه بیدلیل توی زندان بودم، ویا حرفهایی از این دست بلکه به خاطر اینهمه اشتیاقی که برای گشتن توی طبیعت داشتم واما راهی برای ارضای این اشتیاق وجود نداشت…
یادمه اون روزای اولی که عکس روستامون تو زندان بدستم رسید، تصمیم گرفتم دست بقلم بشم ونامهای به دادستان بنویسم اینکه بگم: ببخشید گفتن برای اشتباهی که نکردم در توان من نیست، اما به حکم این اشتیاقی که واسه روستامون دارم، من رو آزاد کنید!
نامهای که نوشتم اما هیچوقت نفرستادم.
*سید ضیا نبوی، زندانی سیاسی محبوس در زندان اهواز که به جرم پی گیری حق تحصیل و بدون هیچ گونه شاهد و ادله قانونی محکوم به “محاربه از طریق ارتباط با منافقین” و 10 سال حبس در تبعید شده است، بارها در نوشته های پیشین خود از دلبستگی اش به طبیعت نوشته و در برابر زیبایی های آن، درک عمیق خود را به رخ مخاطبان خود کشیده است.













