آرزوی لحظه ی تحویل سالت چه رنگی است؟
چکیده :دم سال تحویل که می شود آرزوها رژه می روند مقابل مان. از سال 88 به بعد زندگی رنگ دیگری گرفت. رنگش یا خوب و بدش مهم نیست. از بعد از 88 تا همیشه چیزی کم است حتا اگر زندانی ها هم آزاد و حصر هم برداشته شود ولی باز جای سهراب و ندا و اشکان و محسن و دهها نفر دیگر خالی است. بهارمان تا همیشه حتا اگر سبز باشد گوشه اش قرمز است. جایی از آن رد خون جوانان ایران مانده است. برای همیشه....
کلمه- نرگس نامدار:
بوی بهار از در و دیوار شهر بر روی رهگذران می بارد. اصلا نیاز نیست زمان را بدانی تا وقتی این روزها وارد کوچه و خیابان می شوی عطر نوروز رو بچشی. حتی اگر نخواهی هم نمی توانی همراه موج جاری نشوی. سکوت اما در چشم های رهگذران هر کدام ندایی است از آنچه در درونشان می گذرد.
قدیمترها بزرگترهایمان می گفتند وقتی نشستی سر سفره ی هفت سین و منتظر لحظه ی تحویل سال شدی، چشمانت را ببند و آرزو کن. آرزو کن که سال جدید را چطور می خواهی.. می گفتند بخواه هر چه قرار است بشود.
آرزوهایی که بین اعضای یک خانواده، یک شهر، یک جامعه و یک کشور یکسان است و آن هایی که فرق دارد.
اما گاهی آرزوها دست به دست هم می دهند و یک شکل می شوند. یک کلام می شوند و یک صدا..
خواندن این جملات درد دارد. این ها را دختری می گوید که پدر و مادرش بیش 1130 روز است که در میان دیوارها اسیرند.
“عیدی که توش عزیزانم در بندند و شمع وجودشون بیرحمانه داره در تنهایی وحشتناکی آب میشه و دل دوستانم شاد نیست مهسا و مریم و ژیلا و … عزیزانشون دربندند.
خیلی ها به جور از خونواده هاشون دورن.
عیدی که توش غم هست.
نمیتونم خودمو گول بزنم بگم به به چه سال خوبی بود و سال بعد بهتره، برای ما که نبود.
هریک نفر از زندانیا بیاد بیرون دنیایی شادیه ولی وقتی باز اینهمه ادم دلشکسته هستن از جمله خونواده خودم نه.
شادی باشه برای اونایی که میتونن بازهم مثبت باشن … سال 88 پر رنگ پررنگ در جریانه برای ما. حتی اگر یک عده هرروز بنویسند که خسته شدن از شنیدن این قصه ها حتی اگر به حق دلشون شادی بخواد و بخوان لااقل هفته هایی فراموش کنن.
هرگز نمیتونم در روزمره زندگی با این حال غرق شم.”
لازم نیست از دختر میرحسین موسوی و زهرا رهنورد بپرسی بزرگترین آرزویت چیست چراکه آرزوی آنان تبدیل به دعای سال تحویل هزاران هزاران ایرانی شده است.
مدام منتظر عیدهایی هستیم که بیایند تا شاید قفل ها باز شوند. حصر تمام شود. زندانیان بیایند تا شاید بهار هم بیاید. واقعا بیاید.
دم سال تحویل که می شود آرزوها رژه می روند مقابل مان.
می گوید: “من امسال دلم پیش مادر آن سربازانی است که اسیرند. یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمی شوند. باور نمی کنید دلم انگار کنده است. آن نگاه ها را مگر می شود فراموش کرد. فقط دعا می کنم کاش بیایند. همین. دیگر چیزی از خدا نمی خواهم.” اینها را خانمی می گوید که در حال خرید ماهی قرمز است. درست روز بیست و هشتم اسفند.
مرتضی که تا همین چند سال پیش یعنی سال 88 همه عیدها را کنار خانواده اش بوده است می گوید: “بزرگترین آرزوی من برگشت به ایران است. می خواهم این روزها تمام شود. نزدیک سال نو که می شود هر کجای دنیا که باشی دلت می خواهد در خیابان های ایران و به خصوص تهران باشی. سال 88 که مجبور شدم از ایران بالاجبار خارج شوم هیچ وقت این روزهایم را تصور نمی کردم که روزی راه رفتن در خیابان های تهران بزرگترین آرزویم شود.”
او ادامه می دهد: ” البته باید بگویم بزرگترین آرزوی قلبی ام برداشته شدن حصر است. راه رفتن در خیابان های تهران وقتی میسر می شود که حصار زندان اختر برداشته شود.”
دیگر توان ادامه ندارد. اشک امان نمی دهد. می گوید: “دیگر نمی دانم چه بگویم. دیگر چیزی نمی ماند. یک کلام ایران را می خواهم با همه آنچه که قبلا داشتم. دوستانم زندان نبودند. میرحسین و کروبی آزاد بودند…..” دیگر نمی تواند ادامه دهد.
او راست می گوید سال 88 انگار نقطه عطفی در زندگی همه بود. همه چیز عوض شد حتا آرزوهای مان هم تغییر کردند.
آقای نوری و همسرش در حال خریدند می گوید: “امیدوارم در سال جدید یک کم زندگی برای مردم راحت تر شود. مشکلات اقتصادی مردم اندکی کم شوند. پدر این مردم در این سال های اخیر درآمد. آرزوی من رفاه و آرامش برای خودم و خانواده ام و همه مردم ایران است.”
نفیسه می خندد و با همان خنده می گوید: “من به آرزوی رسیدم . همین که یادم می آید که امسال احمدی نژاد نیست و مجبود نیستم سالم را پیام نوروزی جناب آغاز کنم یعنی به آرزوی رسیدم. فقط کاش چهار سال پیش رسیدم بودم که این همه روزهای طوفانی و بدبختی را ندیده بودم.”
هیچ چیز حریف بهار و حال و هوای اش نمی شود. نه گرانی نه هزار گرفتاری دیگر. بوی بهار که می پیچد در شهر انگار همه چیز جون می گیرد.
“سلامتی بزرگترین آرزوی من برای همه است.” این را خانم منفرد می گوید. او در تهران مهمان است و از محلات آمده است. می گوید: “هیچ چیز جای سلامتی را نمی گیرد. حتا اگر همه دنیا را هم داشته باشی ولی تن ات سالم نباشد انگار هیچ چیز نداری.”
شهریار می گوید: “ما امسال مانند سال های گذشته عید نداریم و تنها آرزوی مان آزادی زندانیان و رفع حصر است. چطور می توانیم عید داشته باشیم در حالی که دوستان مان سالهاست در زندان ها هستند. عماد بهاور در طول 4 سال فقط پنج روز مرخصی داشته یا سیامک قادری و ده ها زندانی دیگر بدون مرخصی بودند حتا برای چند روز. وقتی ضیا و مجید دری در تبعید هستند. باور کنید دلم می خواهد من هم مانند خیلی ها آرزوی شخصی داشته باشم ولی نمی توانم…”
از سال 88 به بعد زندگی رنگ دیگری گرفت. رنگش یا خوب و بدش مهم نیست. از بعد از 88 تا همیشه چیزی کم است حتا اگر زندانی ها هم آزاد و حصر هم برداشته شود ولی باز جای سهراب و ندا و اشکان و محسن و دهها نفر دیگر خالی است. بهارمان تا همیشه حتا اگر سبز باشد گوشه اش قرمز است. جایی از آن رد خون جوانان ایران مانده است. برای همیشه.













