آیت الله دستغیب: آزادی محصوران و زندانیان به نفع جمهوری اسلامی است، هرچند برخی ناراحتند اما مومنین شاد می شوند
چکیده :آیت الله العظمی سیدعلی محمد دستغیب با بیان اینکه کلید در دست آقايان رأس است ابراز امیدواری کرد که کلیدداران تا نوروز نيامده، دل مردم را با آزاد كردن میرحسین، کروبی، رهنورد و زندانيان سياسى شاد كنند. بىشك اين كار به نفع دين، جمهورى اسلامى، بزرگان، رؤسا و همه است. البتّه بعضى هم ناراحت مىشوند، ولى مؤمنين خوشحال خواهند شد و هيچ اتفاق بدى نمىافتد....
کلمه- گروه خبر:
آیت الله العظمی سیدعلی محمد دستغیب با بیان اینکه کلید در دست آقايان رأس است ابراز امیدواری کرد که کلیدداران تا نوروز نيامده، دل مردم را با آزاد كردن میرحسین، کروبی، رهنورد و زندانيان سياسى شاد كنند. قرار بود عيد غدير درست شود، خيلى هم نزديك شد، ولى شايد بعضی نگذاشتند و نشد.
به اعتقاد وی بىشك اين كار به نفع دين، جمهورى اسلامى، بزرگان، رؤسا و همه است. البتّه بعضى هم ناراحت مىشوند، ولى مؤمنين خوشحال خواهند شد و هيچ اتفاق بدى نمىافتد.
این مرجع تقلید مقیم شیراز با تاکید بر اینکه مؤمنين بايد متوجّه باشند كه ظلم كردن، به هر شكل آن، موجب مىشود از آيات خدا فاصله بگيرند و توفيق فهم آنها را از دست بدهند، گفت: ظلم علما و روحانيون اين است كه احكام خدا را براى مردم نگويند و حق را بپوشانند. اگر كسى چنين كند، به آنجا مىرسد كه آيات روشن پروردگار را انكار مىكند.
آیت الله دستغیب از علمای آزاده و شجاعی که در تمامی کلاس های درس و سخنرانی های خود از راه حقی که در آن رهبران جنبش سبز محصور شده و تعداد زیادی به زندان افکنده شدند، حمایت کرده است، همچنین تصریح کرده است: از خدا مىخواهيم همهى ما را كمك كند تا به تلكيف خود عمل كنيم تا ظلمى از ما به كسى نرسد و باعث نشويم مردم از دينشان دلسرد شوند. از سر دلسوزى و خيرخواهى، و نه از هواى نفس، از خدا مىخواهيم كه آقاى موسوى و همسرش و حجة الاسلام كروبى و زندانيان سياسى هر چه زودتر آزاد شوند.
متن کامل سخنان آیت الله العظمی سیدعلی محمد دستغیب در تفسیر آیات 30 تا 33 به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا به شرح زیر است:
تفسير سوره انعام ، جلسه 19 ، آيات 30 و31 ، یکشنبه 1392/12/04
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ لَوْ تَرى اِذْ وُقِفُوا عَلى رَبِّهِمْ قالَ أ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى وَ رَبِّنا قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ
و كاش ببينى آنها را هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان ايستادهاند. خداوند به آنها فرمايد: آيا اين حق نيست؟ گويند: «سوگند به پروردگارمان! آرى.» خدا گويد: «پس بچشيد عذاب را به خاطر آنچه انكار مىكرديد.(30)
قَدْ خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللهِ حَتّى اِذا جاءَتْهُمُ السّاعَةُ بَغْتَةً قالُوا يا حَسْرَتَنا عَلى ما فَرَّطْنا فيها وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ ألا ساءَ ما يَزِرُونَ
آنان كه ملاقات خدا را دروغ شمردند، به راستى زيان كردند. آن گاه كه ساعت قيامت ناگهان فرا رسد. گويند: «اى دريغ و افسوس بر ما به خاطر آنچه دربارهاش كوتاهى كرديم». و آنان بار سنگين گناهانشان را بر دوش مىكشند؛ چه بد بارى مىكشند!(31)
سخن درباره كسانى بود كه حق را انكار مىكنند؛ يعنى خداى تعالى را قبول ندارند يا در رسالت پيامبر خدشه مىكنند و يا دشمن ائمه اطهار عليهم السلام هستند. همچنين كسانى كه با زبان از حق دفاع مىكنند، ولى در عمل مخالف حق هستند و راهشان از آن جداست؛ به عنوان مثال ممكن است كسى در ظاهر ايمان داشته باشد، ولى باطنش آلودهى شرك باشد؛ يعنى پول و مقام و ديگر اسباب را در كنار خدا، مؤثر و كارگشا بداند، يا حتّى گاهى اوقات به خدا و پيامبر و اهل بيت علیهم السلام، نسبتهاى ناروا بدهد. برخى به طور كلّى در عمل، از ايمان تهى هستند و هيچ اعتنايى به دستورات دين و واجبات و محرّمات ندارند و فقط آنجا كه منافع مادّيشان اقتضا مىكند، ديندارند.
وَ لَوْ تَرى اِذْ وُقِفُوا عَلى رَبِّهِمْ؛ «وُقِفُوا» يعنى بازداشته مىشوند، يا مىايستند. البتّه منظور، ايستادن روى دو پا نيست، بلكه عبارت، كنايه از فهميدن حقيقت و واقف شدن به وضع خويش است؛ يعنى مؤثريت پروردگار را به روشنى مىبينند و درمىيابند كه همهى اسباب و از جمله خودشان هيچ بودند. اين فهم، لزومآ در قيامت كبرى كه صحنهى حشر انسانهاست، پديد نمىآيد، بلكه به محض سر كشيدن جام مرگ و ورود به عالم برزخ، كه به «قيامت صغرى» تعبير شده، حاصل مىشود.
«مَنْ مَاتَ فَقَدْ قَامَتْ قِيَامَتُه»[1]
«هر كس مُرد، قيامتش بر پا شود.»
آن كه اعتقاداتش خطا بود، متوجّه مىشود كه سلطنت مطلق دنيا و آخرت از آن خداى يكتاست و رسولان او و اصياى آنان، بر حق هستند. كسى هم كه اسير صفات ناپسند بود و اعمال ناشايست مىكرد، صورت واقعى اعمال و صفات خود را مىبيند و در حقيقت آنچه را كه هميشه همراهش بود، مشاهده مىكند.
امّا چرا خداوند از ميان همهى نامهاى خود، نام مقدّس «ربّ» را در اينجا آورده، مىفرمايد : «ربّهم» و «ربّنا»؟
«ربّ» يعنى مربّى و تربيت كننده. مىدانيم كه خداوند، هم زمينهى خوبى را در انسان قرار داده است و هم زمينهى بدى را؛
(فَألْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها)[2]
«پس نافرمانى و پرهيزكارىاش را به او الهام كرد.»
انسان هم مىتواند كافر شود و به خدا و پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام پشت كند، و هم مىتواند زير پرچم توحيد درآيد و فرمانبردار خدا و منصوبين او گردد؛ همه چيز بسته به انتخاب خود او است. امّا اين خداست كه بشر را مختار آفريد و اين دو راه را در مقابلش گشود. افزون بر اين، خداوند چنين اراده فرموده كه هر كس رو به او آورد، نور فهم و لذّت درك حقيقت (حقيقت زوال دنيا و بقاى «الله») نصيبش شود و تا ابد الاباد برايش بماند، امّا هر كس پشت كند، اسير تاريكى و فشار هميشگى خواهد شد. اين اثر تربيت خداى تعالى است؛
(كُلاًّ نُمِدُّ هوُلاءِ وَ هَوُلاءِ)[3]
«ما اينان و آنان را يارى مىدهيم.»
بنابراين گناهكاران و كافران پس از مرگ مىفهمند كه خداوند مربّى آنان بود، امّا چون راه بد را انتخاب كردند، بد تربيت شدند.
قالَ أ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّ؛ وقتى حقيقت آشكار شد، خداوند از منكرين حق، اعتراف مىگيرد. در واقع آنان پيش از اين هم حق را مىفهميدند، امّا به آن اعتنا نمىكردند و روى فهم خود پا مىگذاشتند، امّا در قيامت، ديگر راه گريز و انكار نيست و چارهاى جز اعتراف به حق، وجود ندارد؛ لذا مىگويند: «بَلى وَ رَبِّنا».
قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُون؛ حاصل انكار حق، آن هم بعد از آمدن حجّتهاى الهى و آشكار شدن نور آن، عذاب سخت پروردگار است. در اين ميان برخى فقط خود، از حق روى گرداندند و برخى ديگر، ديگران را هم منحرف كرده، راه حق را بر آنها بستند. بىگمان اين افراد عذابى سختتر خواهند داشت. برعكس كسانى كه هم خود حق را پذيرفتند و هم چهرهى زيباى آن را به ديگران نشان دادند تا همه معشوقشان (خداى تعالى) را بشناسند و عاشقش شوند.
قَدْ خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللهِ؛ «زيانكار» كسى است كه سرمايهى خود را از دست بدهد. سرمايهى واقعى انسان، توجّه به خداى تعالى، شناخت اسماء و صفات حسنايش و قرار گرفتن در مسير عشق و محبّت او جلّ جلاله است؛ اين كه يقين كند هميشه و در همه جا فقط او مؤثر تام است و لاغير، و بفهمد چه رابطهاى با پروردگار خود دارد.
ارزشمندترين سودى كه از اين سرمايه نصيب انسان مىشود، لقاء و وصال پروردگار است. البتّه او جسم نيست و مكان ندارد؛ پس منظور از لقائش، چيزى شبيه ملاقات كردن انسانها با هم نيست.
مقدّمهى درك لقاء پروردگار و رسيدن به فيض وصال او، ورود به حيطهى «تقرّب» است و لازمهى تقرّب، همسنخ شدن با حضرت ربّ الارباب و تشابه به او است. همسنخ شدن با خداوند، ربطى به بدن ندارد و با پرورش استعدادهايى كه خداوند در روح ما قرار داده است، مىتوانيم «خدايى» شويم. براى اين كار بايد اين حقيقت در روح و جانمان قرار گيرد كه خداى تعالى منشأ همهى صفات حسناست و هر صفت خوبى در هر جا هست، از او است؛ به عنوان مثال حضرات معصومین عليهم السلام همهى خصوصيات ظاهرى و باطنى مردم را مىدانستند و هيچ چيز، نه در اين عالم و نه در عوالم ديگر از ايشان مخفى نبود. اين علم خداست و ايشان ظهور علم خدا هستند. درباره قدرت و حيات و ديگر صفات هم همين طور؛ هر جا وجودى هست، از خداست و هر قدرت و نيرويى در هر كس و هر چيز است، منحصرآ از او است. اين معنا بايد چنان در انسان قرار گيرد كه جزء روحش شود و هرگز از روح و نفسش جدا نشود، و اين، با دانستن سطحى كه يك روز هست و يك روز نيست، فرق مىكند.
چه بسا كسى عالم و صاحب عنوان باشد، ولى تا كمى وضع زندگىاش بالا و پايين مىشود، خدا و صفات خدا را فراموش مىكند و آه و ناله و اعتراضش به آسمان مىرود. چنين كسى در مسير سنخيت با خدا و تقرّب و وصال او نيست. البتّه خداوند هر كس را به اندازه توانش مبتلا مىكند و بار بيش از طاقت بر كسى نمىگذارد، ولى به هر حال كسی كه طالب اين مقامات مىشود، بايد آمادهى امتحانات و فراز و نشيبهاى بسيار باشد و در تمام طول عمر، صبح و شام بر طلبش اصرار كند!
تكذيب لقاء پروردگار، در مراتب مختلف خود، هم شامل كسانى مىشود كه خدا و رسولش را انكار مىكنند، هم كسانى كه با اهل بيت پيامبر دشمن هستند و هم آنان كه توحيد پروردگار را نمىپذيرند و براى اسباب مختلف شأن مستقل قائلند؛ يعنى مىگويند: «خدا سر جاى خودش، اسباب هم سر جاى خودشان.»
از جمله كسانى كه به لقاء پروردگار رسيدند، شهدا بودند. آنان در طلب خداى تعالى از همه چيزشان گذشتند و زير باران تير و تركش رفتند و حتّى بعد از افتادن بر زمين و در نفسهاى آخر، پشيمان نشدند و دست از طلب خود بر نداشتند. امّا لقاء و وصال پروردگار، منحصر به شهادت نيست و راههاى ديگر هم وجود دارد.
هر كس عمر خود را، كم باشد يا زياد، جز در طلب پروردگار بگذراند، زيان كرده است. حتّى در روايت است كه اگر كسى در هجده سالگى بميرد و سعى نكرده باشد، در آنجا معذور نيست، ولى اگر اين طلب در اينجا شكل بگيرد، خداى تعالى در عالم ديگر امكان ادامه راه را برايش ميّسر مىسازد، گرچه ممكن است سال ها طول بكشد.
حَتّى اِذا جاءَتْهُمُ السّاعَةُ بَغْتَةً؛ هيچ كس نمىداند كى و در چه حال مىميرد، امّا خوشا به حال كسى كه در راه طاعت خدا و در حال عبادتش بميرد، نه در حال گناه و غفلت! شهيد آيت الله دستغيب در راه نماز جمعه بود كه به شهادت رسيد. آن هم كه او را ترور كرد، در حال شقاوت و تاريكى. هر دو با هم از اين دنيا رفتند و گوشت و پوست و خونشان با هم مخلوط شد، امّا روح يكى به اعلى عليين پر كشيد و روح ديگرى به اسفل السافلين در افتاد.
قالُوا يا حَسْرَتَنا عَلى ما فَرَّطْنا فيها؛ براى شخص گناهكار و كسى كه ملاقات پروردگارش را باور ندارد، ساعت مرگ، آغاز حسرت بزرگ و اندوه تمام ناشدنى است؛ حسرت فرصتهايى كه از دست داد؛ كوتاهىهايى كه كرد؛ استعدادهايى كه سوزاند! اين همه پيامبران و ائمه و اوليا گفتند و هشدار دادند؛ كتابهاى آسمانى خبر از عالم ديگر آوردند، امّا باز گفتند: «چه كسى از آنجا آمده كه خبر آورده باشد؟» موقع عمل به تكليف كه مىشد، كوتاهى مىكردند و مىگفتند: «خدا ارحم الراحمين است». امّا نمىدانستند كه خدا «أرْحَمُ الرَاحِمِين فِى مَوضِعِ العَفْوِ وَ الرَّحْمَه وَ أشَدُّ المُعَاقِبِينَ فِى مَوضِعِ النَكَالِ وَ النَقِمَه»[4] است.
وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ؛ تاريكىها و سنگينىهاى گناه، كه اثر طبيعى آن است، هميشه همراه شخص گناهكار خواهد بود و هيچ خلاصى از آنها ندارد و مانع حركتش به سوى بالا مىشود.
ألا ساءَ ما يَزِرُون؛ اين بد توشهاى است كه آنان بر پشت خود گذاشتند و محكوم به حمل آن شدند.
كسانى كه به راستى طالب رها شدن از آلودگىها و تاريكىها هستند و كمر به خدمت قرآن و بندگى خدا بستهاند، بايد در اولين قدم، مراقب باشند كه مرتكب گناه نشوند و واجبات الهى را مو به مو انجام دهند. براى يك جوان، سخت است كه بر شهوت خود غلبه كند، ولى اگر مقدمات اين كار را فراهم كند، با يارى خدا كار آسانى خواهد شد. مقدمات كار؛ يعنى نگاه نامحرم نكند و از تصاويرى كه احتمال شهوت در آنهاست، چشم بپوشد. وقتى چشم رها باشد و هر صحنهى شهوى را ببيند، شايد همان لحظه احساس شهوت نكند، ولى در ذهنش مىماند و در موقع ديگر اثر خود را ظاهر مىكند. همچنين گوش خود را از شنيدن سخنها و صداهاى محرّك شهوت، نگه دارد؛ ذهنش را تا جايى كه مىتواند از شهوات حفظ كند؛ كتابها و رمانهاى آلوده نخواند و با افراد شهوى همنشينى نكند. ساعتى نشستن در كنار كسى كه همهى فكر و ذكرش شهوت است، تا مدّتها انسان را از خدا دور مىكند و باعث مىشود كه آلودگىهاى او بر سر اين هم بريزد، مخصوصآ براى جوانانى كه صدق و صفا دارند.
كسى كه اسير تكبّر است، بايد مراقب باشد خود را در معرض تعريف ديگران قرار ندهد و هر جا بدىاش را گفتند، تحمل كند و چيزى نگويد.
از خدا مىخواهيم همهى ما را شايستهى لقاء خويش گرداند و ممكلت ما را طورى سازد كه همه اهل خدا شوند و همهى مردم رو به خدا حركت كنند؛ مثل اوايل انقلاب. كليد اين كار در دست آقايان رأس است. اميدواريم تا نوروز نيامده، دل مردم را با آزاد كردن آقاى موسى و خانم رهنورد و حجة الاسلام كروبى و زندانيان سياسى شاد كنند. قرار بود عيد غدير درست شود، خيلى هم نزديك شد، ولى شايد بعضی نگذاشتند و نشد.
تفسير سوره انعام ، جلسه 20 ، آيات 32 و 33 ،چهارشنبه 1392/12/07
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا اِلّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّارُ اْلآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَّقُونَ أ فَلا تَعْقِلُونَ
و زندگانى دنيا جز بازى و سرگرمى نيست و سراى آخرت براى كسانى كه پرهيزكارند، بهتر است. آيا نمىانديشيد؟!(32)
قَدْ نَعْلَمُ اِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذي يَقُولُونَ فَإنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظّالِمينَ بِآياتِ اللهِ يَجْحَدُونَ
ما مىدانيم كه آنچه مىگويند تو را سخت اندوهگين مىكند. آنان تو را تكذيب نمىكنند، بلكه ستمكارند و آيات خدا را انكار مىكنند.(33)
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا اِلّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ؛ بىگمان اگر انسان كمى عقل خود را به كار اندازد و بينديشد، مىفهمد كه زندگى باقى آخرت بهتر از زندگى فانى دنياست. در چهار سوره از قرآن كريم، زندگى دنيا به «لهو و لعب» تعبير شده است؛ سورههاى انعام، عنكبوت، محمّد صلّى اللهعليه وآله و حديد.
تفسير نمونه در بيان علّت اين تعبير مىنويسد:
تشبيه زندگى دنيا به بازى و سرگرمى، از اين نظر است كه بازىها و سرگرمىها معمولا كارهاى توخالى و بىاساسى هستند كه از متن زندگى حقيقى دورند، نه آنها كه در بازى پيروز مىشوند برنده اند و نه آنها كه شكست مىخورند، شكست يافتهاند؛ زيرا پس از پايان بازى همه چيز به جاى خود بازمىگردد. بسيار ديده مىشود كه كودكان دور هم مىنشينند و بازى را شروع مىكنند؛ يكى «امير» و ديگرى «وزير» و يكى «دزد» و ديگرى «قافله»، امّا ساعتى نمىگذرد كه نه خبرى از امير است و نه وزير و نه دزد و نه قافله. يا در نمايشنامههايى كه به منظور سرگرمى انجام مىشود، صحنههايى از جنگ يا عشق يا عداوت مجسم مىگردند، امّا پس از ساعتى خبرى از هيچ كدام نيست.
دنيا به نمايشنامهاى مىماند كه بازيگران آن، مردم اين جهانند و گاه اين بازى كودكانه، حتّى عاقلان و فهميده ما را به خود مشغول مىدارد، امّا چه زود پايان اين سرگرمى و نمايش اعلام مىگردد.
«لعب» (بر وزن لزج) در اصل از ماده «لعاب» (بر وزن غبار) به معنى آب دهان است كه از لبها سرازير گردد، و اين كه بازى را «لعب» مىگويند، به خاطر آن است كه همانند ريزش لعاب از دهان است كه بدون هدف انجام مىگيرد.[1]
در بازىهاى دنيا، يكى كدخدا مىشود و يكى استاندار و يكى پادشاه. خوب يا بد، هر كس مىآيد، چند صباحى مىماند؛ دستوراتى مىدهد؛ پس از مدّتى مىرود و ديگرى جايش مىنشيند. مردم دنيا هم هر كدامشان دوران كودكى و نوجوانى و جوانى و پيرى را سپرى مىكنند و مىميرند و فرزندان جاى والدين را مىگيرند، تا نسلى بعد از نسل ديگر مىآيد و مىرود. اموال آنان نيز دست به دست مىگردد و به ديگرى مىرسد. اين وضع زندگى دنياست كه دائم در تغيير و تبديل است؛ هرگز ثبات و قرارى ندارد و همه چيزش اعتبارى و گذراست.
وَ لَلدّارُ اْلآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَّقُونَ؛ هر كس به اندازهى خود چيزى از دنيا دارد و به آن دلشاد است؛ از خانه، ماشين، طلا، زمين، زن، فرزند، دوست، شغل و… امّا جاى ديگرى وجود دارد كه خيلى بهتر از اينجا و نعمتهايش، بهتر از اين نعمت هاست. خوشحالى و دلخوشىهاى اين جهان، موقت و همراه با تلخىها و سختىهاست؛ مثل كسى كه دست در كندو مىكند تا عسل درآورد، امّا زنبورها بر سرش مىريزند و نيشش مىزنند و او به ناچار شيرينى عسل را در كنار تلخى نيش زنبور مىچشد. امّا خوشىهاى سرای ديگر تمامى ندارد و آلودهى تلخىها نيست.
اين لذّتهاى ابدى مخصوص كسانى است كه از خدا و فرستادگانش اطاعت كرده، اهل تقوا باشند. تقوا يعنى مداومت بر انجام واجبات و ترك محرّمات. كسى كه تقوا، ملكهى روحش شده است، هنگام مواجهه با گناه، بلكه پيش از مواجهه، به طور خودكار از آن اجتناب مىكند. كسى كه بسيار مراقب چشمش بوده، اگر قرار باشد در جايى با نامحرمى روبرو شود، پيش از روبرو شدن، ناخودآگاه چشمش بر زمين مىافتد، يا كسى كه زبان خود را محكم از غيبت، تهمت و دروغ باز داشته است، اگر سهوآ هم بخواهد مرتكب اين گناهان شود، زبانش خود به خود سنگين مىشود و سكوت مىكند. اين را ملكهى تقوا مىخوانند. گوش و دست و پا و اعضا و جوارح ديگر هم همين طور، تا برسد به خيال. كسى كه افكار خود را از سوءظنّ خالى مىكند، پس از مدّتى، گمان بد بردن به ديگران، برايش مثل اين است كه بخواهد مارى را در سر خود جا دهد.
كسى كه اين گونه خود را از گناه و حرام باز مىدارد، به تدريج صفات و اخلاقش تغيير مىكند و صفات ناپسندش تبديل به ملكات فاضله مىگردد. به طور قطع براى چنين كسى زندگى آخرت بسيار بسيار بهتر از زندگى دنياست، امّا كسى كه اعتنايى به تقوا ندارد و حرام و حلال برايش يكسان است و هر چه دلش خواست، مىكند، ديگر قابليت استفاده از نعمتهاى آخرت را ندارد؛ زيرا حور العين براى كسى كه چشم خود را از نامحرم نگه نداشته، جلوهاى ندارد. صوت داودى براى كسى كه گوش خود را از حرام باز نداشته، زيبايى ندارد. ديدن و شنيدن و استفاده كردن از نعمتهاى معنوى منوط به نديدن و نشنيدن و انجام ندادن «حرام» است؛ بايد چشم و گوش از گناه ببندى تا چشم و گوش ديگرت باز شود. فكرى كه دائم در پى زياد كردن مال و بالابردن قدرت است، ديگر در خداشناسى كار نمىكند. البتّه در عالم برزخ به اجبار اين فكر عوض مىشود، امّا اين عوض شدن اجبارى، هيچ فايدهاى ندارد و لذّت و نعمتى به ارمغان نمىآورد. پايى كه هميشه در فساد گام بر مىدارد، چگونه مىتواند در بهشت قدم بگذارد؟
أ فَلا تَعْقِلُون؛ عقل، تشخيص دهندهى حق و باطل است. به فرمودهى امام صادق عليه السلام عقل چيزى است كه با آن خداوند پرستيده مىشود و بهشت به دست مىآيد.[2]
مىتوان با عقل، خدا را شناخت، ولى نه با عقل كوچك و كوتاهى كه در بند جزئيات و خيالات است. بايد نخست آن را وسعت داد و از خيالات، خالى كرد تا به شناخت پروردگار بار يابد!
قَدْ نَعْلَمُ اِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذي يَقُولُونَ؛ كفّار و مشركين سخنان ناپسند فراوانى درمورد پيامبر مىگفتند و ايشان را با گفتار خود بسيار مىآزردند. به همين دليل خداى تعالى به پيامبر خويش مىفرمايد: «ما مىدانيم كه آنچه آنان مىگويند، تو را اندوهگين مىسازد، امّا بدان كه آنان منكر آيات پروردگار هستند و به همين خاطر ستمكارند.»
بىترديد اندوه پيامبر به خاطر چيزهايى كه كفّار و مشركين درباره ايشان مىگفتند، نبود؛ چراكه حتّى مؤمنين هم از ياوهگويىهاى دشمنان خدا و نسبتهايى كه به آنان مىدهند، باكى ندارند، چه رسد به رسول رحمت پروردگار. منشأ ناراحتى آن جناب اين بود كه مىديد خداوند چگونه بندگانش را به سوى خود فرا مىخواند و مىخواهد بر آنان رحمت آورد، امّا گروهى پشت مىكنند و مىگريزند، در حالى كه حق را مىفهمند. غم رسول خدا صلّى اللهعليه وآله براى اين بود كه از سر دلسوزى مىخواست آنان را به سوى خدا هدايت كند و از آلودگىها بيرون آورد، ولى آن بيچارگان در آن دست و پا مىزدند و فرصت طلايى نجات و سعادتمندى را بيهوده از دست مىدادند.
در كتاب «معدن الاسرار» مرقوم است كه عارفى نقل نمود كه روزى از خانه بيرون شدم و در شهر مصر بودم و به گوشهاى از ساحل رود نيل رفته، نگاه مىكردم. كژدمى را ديدم که به تعجيل هر چه تمامتر مىرفت؛ چون به كنار آب رسيد، لاكپشتى از آب در آمد و آن كژدم سوار او شده از آب بگذشت. با خود گفتم كه در اين سرّى است! پس به آن جانب آب رفتم و از عقب آن كژدم روان شدم، تا به درختى رسيدم كه جوانى زير آن خفته بود و مارى بر سينه او حلقه زده، قصد وى كرده، خواست كه سر در دهان او كند، كه آن عقرب زخمى بر او زد و مار را بكشت و برگرديد. من گفتم: «سبحان الله اين مرد نيست مگر از اولياء الله». چون پيش رفتم، ديدم مست است. تعجبم زياده شد. ناگاه آوازى شنيدم كه اگر چه او مست است، امّا بنده ماست و گرچه او خفته است، امّا خداى او بيدار است.
چون اين ندا بشنيدم گريان شدم و زار زار بگريستم و بر بالين او نشستم تا بيدار شود و او را به فضل و كرم پروردگار خود خبر دهم. چون روز به آخر رسيد و گرمى هوا ساكن شد و باد خنك بر آن جوان وزيد، به هوش آمده بيدار شد. چون چشمش بر من افتاد خجل شد و عذر طلبيد.
گفتم: «اى جوان! در اين مار نظر كن!» و قصه با وى گفتم. آن جوان گريان و نالان شد و گفت شرم باد مرا كسى كه چنين خداوند كريمى داشته باشد، چرا عصيان كند و خداى را بيازارد و خدايى كه با بيگانگان چنين لطف و احسان كند، با دوستان چه سان كند؟
گفتم وقتى كه ميل معصيت كردى و قصد اين فعل شنيع نمودى، چه عمل نيكو كردى؟ گفت: «عملى كه او را اعتبارى باشد نكردهام.» گفتم: «از كلى و جزئى، هيچ مرتكب عمل خيرى نشدهاى؟»
گفت: «در وقتى كه مرتكب شرب خمر مىشدم، مادرم گفت به جهت من آب وضو بياور، من بىتوقف بياوردم و چون روى در خمرخانه نهادم، در ميان راه عالمى سوار مىشد، گفت: ركاب مرا بگير! من ركابش را گرفتم و دو سه قدم در ركاب او رفتم و چون از او درگذشتم، زر به شراب فروش مىدادم كه شراب بگيرم، سائلى از من چيزى سؤال كرد، دينارى به او دادم.»
به او گفتم بىشك بدين سه عمل اين قرب و منزلت را يافتى؛ پس برخاست گريان و خروشان، روى در صحرا نهاد و برفت. آوردهاند كه كار او به جايى رسيد كه بيمار ده ساله را شفا مىداد.[3]
ناراحتىهايى كه براى انسان رخ مىدهد، براى اين است كه يك لحظه از اعماق وجود «يا الله» بگويد. براى اين است كه از محبّت دنيا بيرون آيد و متوجّه نعمتهاى بزرگ اخروى شود، ولى افسوس كه انسان چنان در نادانى خود گير افتاده كه گمان مىكند پروردگار عالم دشمن او است.
اميرالمؤمنين در خطبهى شقشقيه مىفرمايد :
«فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُوْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِي نَهْباً»[4]
«امّا جامه خلافت را رها كرده، روى از آن بر تافتم، و عميقآ انديشه كردم كه با دست بريده و بدون ياور بجنگم، يا بر تاريكى كورى صبر كنم؛ فضايى كه پيران در آن فرسوده و كم سالان پير و مؤمن رنج مىكشد. ديدم خويشتندارى در اين امر عاقلانهتر است، پس صبر كردم در حالى كه چشمانم را خاشاك و غبار، و گلويم را استخوان گرفته بود و ميراث خود را تاراج رفته مىديدم.»
بىشك شكوه و ناراحتى اميرالمؤمنين به خاطر حكومت و رياست نبود، بلكه او مىديد كه مردم با كنار گذاشتن او، كه حقّ مطلق بود، بر حقّ درون خود پا مىگذارند و خويشتن را در تاريكى فرو مىبرند. همهى امامان معصوم ما اين غصّه و اندوه را داشتند و از تيرهبختى جامعه رنج مىبردند.
علماى شيعه نيز در طول تاريخ، هر گاه به ميدان آمدند تا حرف حقّى بزنند، آماج انواع كينهتوزىها و دشمنىها قرار مىگرفتند، امّا به خاطر دلسوزى براى مردم و احساس مسؤليتى كه داشتند، دست بر نمىداشتند.
فَإنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظّالِمينَ بِآياتِ اللهِ يَجْحَدُون؛ آنچه باعث مىشد كفّار و مشركان، انواع تهمتها را به رسول خدا صلّى اللهعليه وآله نسبت دهند و با كارها و سخنانشان ايشان را برنجانند، دشمنى با حق و سعى در انكار آن بود و علّت اين دشمنى، چيزى جز ستمگرى نبود.
از نظر قرآن، بزرگترين ظلم، كفر و شرك است؛
(وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ)[5]
«كافران، ستمكارند.»
(اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ)[6]
«همانا شرك ظلمى بزرگ است.»
ظلم، يا در حقّ خويش است، يا در حقّ ديگران و يا در حقّ خداوند؛ كه هر سه قسم آن، به نوعى ظلم به خويش است. كسى كه راه خدا را مىبندد و رسول خدا را انكار مىكند و دشمن اهل بيت است، هم به خود ظلم مىكند، هم به ديگران و هم به خداوند، امّا بيشتر از همه خود را در هلاكت و بيچارگى غوطهور مىسازد.
مؤمنين نيز بايد متوجّه باشند كه ظلم كردن، به هر شكل آن، موجب مىشود از آيات خدا فاصله بگيرند و توفيق فهم آنها را از دست بدهند. ظلم علما و روحانيون اين است كه احكام خدا را براى مردم نگويند و حق را بپوشانند. اگر كسى چنين كند، به آنجا مىرسد كه آيات روشن پروردگار را انكار مىكند.
از خدا مىخواهيم همهى ما را كمك كند تا به تلكيف خود عمل كنيم تا ظلمى از ما به كسى نرسد و باعث نشويم مردم از دينشان دلسرد شوند. از سر دلسوزى و خيرخواهى، و نه از هواى نفس، از خدا مىخواهيم كه آقاى موسوى و همسرش و حجة الاسلام كروبى و زندانيان سياسى هر چه زودتر آزاد شوند. بىشك اين كار به نفع دين، جمهورى اسلامى، بزرگان، رؤسا و همه است. البتّه بعضى هم ناراحت مىشوند، ولى مؤمنين خوشحال خواهند شد و هيچ اتفاق بدى نمىافتد.













