سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » 200بهبود يافته از اعتياد با جمع كردن ته‌سيگارهاي شهر اعلام كردند: ببخش و باورم كن...

200بهبود يافته از اعتياد با جمع كردن ته‌سيگارهاي شهر اعلام كردند: ببخش و باورم كن

چکیده :مصطفي، موتوسيكلتش را كنار نرده‌هاي چهارراه پارك‌وي متوقف كرده و به خيل جمعيتي كه با تن‌پوش‌هاي يكدست زردرنگ به سمتش روانه هستند، خيره شده است. به سيگارش پكي مي‌زند و رو به حسام، نخستين نفر از همان خيل، دستش را به نشانه استفهام مي‌چرخاند. حسام در جواب، سيگار را از دست مصطفي مي‌گيرد و زير...


مصطفي، موتوسيكلتش را كنار نرده‌هاي چهارراه پارك‌وي متوقف كرده و به خيل جمعيتي كه با تن‌پوش‌هاي يكدست زردرنگ به سمتش روانه هستند، خيره شده است. به سيگارش پكي مي‌زند و رو به حسام، نخستين نفر از همان خيل، دستش را به نشانه استفهام مي‌چرخاند. حسام در جواب، سيگار را از دست مصطفي مي‌گيرد و زير پا له مي‌كند. «ببخش و باورم كن. من تا سه ماه قبل، كارتن خواب و معتاد بودم. حالا آمده‌ام تا ته سيگارهاي كف پياده‌رو را جمع كنم و از مردم بخواهم كه بابت همان دوران اعتيادم من را ببخشند.»مصطفي؛ 28 ساله؛ پيك موتوري يك شركت خدماتي؛ پدر يك نوزاد پا به ماه؛ روز سه‌شنبه 13 اسفند ماه 1392؛ ساعت 9 و 48 دقيقه صبح سيگارش را براي هميشه ترك كرد.

200 كيسه پر از ته سيگارهاي شما

200 كيسه پلاستيكي متوسط، پر شد از ته‌سيگار. ته‌سيگارهايي كه در فاصله ميدان تجريش تا چهارراه وليعصر رها شده بود در حاشيه پياده‌روها و پاي دامن درخت‌ها. 200 معتاد بهبود يافته‌يي كه از ترك اعتياد برخي‌شان دو ماه هم نگذشته، روز گذشته كيسه‌هاي پلاستيكي را به دست گرفتند تا با جمع‌آوري ته سيگارها از مسير قدم‌هاي عابران پياده،

عذر‌خواهي خود را بابت ايام كوتاه و طويل اعتيادشان و آسيب‌هايي كه در اين مدت به جسم و سلامتي خود، خانواده و شهروندان وارد كرده‌اند تقديم شهري كنند كه در نگاه اكبر رجبي؛ مديرعامل موسسه خيريه طلوع بي‌نشان‌ها و باني طرح جمع‌آوري ته‌سيگارهاي پياده‌روهاي شهر، درختانش زيباترين درختان دنياست اما مردم اين شهر، چون خودشان را دوست ندارند، درختان و خيابان‌هاي شهرشان را هم دوست ندارند.

ساعت 8:30 دقيقه، چهره تهران تغيير كرد

نخستين ته سيگار، ساعت 8:30 دقيقه صبح روز سه‌شنبه 13 اسفند و از پياده‌روي ضلع جنوبي ميدان تجريش؛ ابتداي خيابان مقصودبيك برداشته مي‌شود. نخستين ته‌سيگار را صابر برمي‌دارد. جوان 22 ساله ساكن روستاي خيرآباد فارس كه به علت ضربه مغزي 18 سال از عمرش را روي صندلي چرخدار گذرانده و حالا چند ماهي بعد از برخاستنش از روي ويلچر، خواسته كه داوطلبانه، بهبوديافتگاني را همراهي كند كه مي‌خواهند جور ديگري به زندگي، به شهرشان و به بودن‌شان نگاه كنند. عابران و اتومبيل‌هاي در حال گذر، سمت نگاه‌شان را تغيير داده‌اند. به تن‌پوش بهبوديافتگان نگاه مي‌كنند و درباره مفهوم «ببخش و باورم كن»؛ جمله نقش بسته روي تن‌پوش‌هاي زردرنگ مي‌پرسند. برخي با شنيدن توضيحات بهبوديافتگان لبخند مي‌زنند و مي‌خواهند كه دستكش يك‌بار مصرف و كيسه پلاستيكي هم به آنها داده شود و چند قدمي، گروه را همراهي مي‌كنند. بانوي ميانسالي لبخندي به بهبوديافتگان هديه مي‌دهد و مي‌گويد: «ما باورتان كرده‌ايم. بگوييد بايد چه كنيم؟» برخي هم با ديدن گروه، تمايلات منسوخ‌شان را به زبان مي‌آورند و مي‌خواهند به ساده‌ترين اما زيباترين اتفاقي كه در شهرشان در جريان است رنگ سياست بزنند. جمعيت، تقريبا اينها را تحويل نمي‌گيرد و از كنار حرف‌ها و شعارهاي بي‌مايه‌شان، نشنيده رد مي‌شود. قرار است كه بهبوديافتگان مسير پياده‌روي مناطق 1، 3، 6 و 11 شهرداري را از وجود ته‌سيگار پاك كنند. بعضي وقت‌ها كه ته‌سيگارها كم است زمزمه‌يي از جمع به مزاح شنيده مي‌شود كه «شهرداري اين 3 روز را آماده باش بوده كه مباد يقه پيمانكارهايش به خاطر ته‌سيگارهاي خيابان دست ما بيفتد.»اكبر رجبي رو به جمعيتي كه هنوز از توضيح بهبوديافتگان قانع نشده‌اند، مي‌گويد: «خيلي ساده. آمده‌ايم كه به شهر قشنگ‌مان بگوييم ما را ببخش. آمده‌ايم كه درختان زيباي خيابان وليعصرمان كه به جاي آب و كود، ته سيگار پايش انداختيم بگوييم ما را ببخش. اين سرا را سزا بيش از اين است.»

يك شاخه گل، براي شما

صبح روز سه‌شنبه عابران زيادي را مي‌شد در تداوم پياده‌روي خيابان وليعصر ديد كه شاخه‌يي گل شب‌بو به دست دارند و تتمه‌يي لبخند بر چهره. بهبوديافتگان به كودكان، رفتگران، ماموران راهنمايي و رانندگي و مرداني كه با ديدن بهبوديافتگان و آگاهي از نيت‌شان سيگار را خاموش مي‌كردند، شاخه‌يي گل هديه مي‌دادند. دانش‌آموزان هنرستان كمال الملك؛ پسران نوجواني كه انتظار مي‌رود به پيروي از مد و رسم امروز، سيگاري گوشه لب داشته باشند، دنبال گروه راه افتاده‌اند و نوار زردرنگ با نوشته «ببخش و باورم كن» را بر شانه انداخته‌اند. علي آهي، محمدرضا مسلمي، محمدرضا علي‌پور، آراد عليزاده، پويا حيدري با دو همكلاسي ديگر؛ بچه‌هاي سال دوم رشته گرافيك هنرستان كمال الملك روز دوشنبه از مجيد ميرموسي؛ مدير هنرستان‌شان اجازه گرفته‌اند كه براي جمع‌آوري ته‌سيگارها به گروه بهبوديافتگان ملحق شوند. محمدرضا در حالي كه چشمش دنبال فيلترهاي سفيد و زرد و خاكستري و سياه‌رنگ فراموش شده مي‌گردد مي‌گويد:

«از كودكي از سيگار بدم مي‌آمد. از همان ژست سيگار به دست گرفتن و بو و چهره آدم سيگاري بدم مي‌آمد. حالا هم هركدام از بچه‌هاي مدرسه را مي‌بينم كه سيگار مي‌كشند ازشان مي‌خواهم كه سيگار را كنار بگذارند. ولي بعضي وقت‌ها اين اصرارها بي‌فايده است.»اين پسرك‌ها، قدم‌هاي مرداني را همراهي مي‌كنند كه رد اعتياد، زخم عميقي بر چهره‌شان گذاشته و حالا بزرگ‌ترين افتخارشان اين است كه مانند آدم‌هاي عادي، مانند آدم‌هاي سالم جامعه، هيچ تعلق خاطري به مواد مخدر و اعتياد ندارند و فقط بعضي‌هايشان دلخورند كه هنوز نتوانسته‌اند بند ناف سيگار را قيچي كنند. بين اين جمع مي‌توان از مرداني سراغ گرفت مانند محمدرضا كه بعد از 23 سال اعتياد و 5 سال كارتن خوابي، حالا وقتي از پاكي 7 ماه و يك روزه‌اش به من مي‌گويد چه سرش را بالا مي‌برد. مي‌شود پا به پاي حسين 49 ساله راه رفت كه سماور ساز بوده و اول فكر مي‌كنم پيرمردي است و وقتي مي‌گويد 49 ساله است يادآوري مي‌كند كه: «من 7 سال كارتن خواب بودم و حالا فقط 6 ماه است كه پاك شده‌ام.»كيسه پلاستيكي سيد امير تا نيمه پر شده از ته سيگار. سيد امير 6 ماه و 16 روز است كه از اعتياد پاك شده و مصادف با 6 ماه و دهمين روز ترك سيگارش، ته‌سيگارهاي شهر را جمع مي‌كند. مرد 30 ساله‌يي كه 3 سال كارتن خواب بوده و 9 سال اعتياد داشته و حالا مي‌فهمد كه شناختن درد و در آغوش كشيدن عشق تنها راه درمان اعتياد است. نزديك‌هاي خيابان پسيان، فريد براتي سده؛ مديركل درمان و حمايت‌هاي اجتماعي ستاد مبارزه با مواد مخدر هم به بهبوديافتگان ملحق مي‌شود تا همراهي و موافقت خود را با اين اقدام نشان دهد. پاي تابلوي ميثاق پنجگانه بهبوديافتگان هم با نوشتن جمله «با آرزوي توفيق و شادكامي» نخستين امضا را مي‌اندازد تا مانند آنها، خود را متعهد به مسووليت‌پذيري و احترام به شهري كند كه سال‌ها مورد بي‌مهري بوده. در ميان جمع بهبوديافتگان كم‌كم مي‌شود از آدم‌هاي ديگري هم سراغ گرفت. حسابدار، كارمند، معلم، محصل، دانشجو و تاجر كه از سر تلنگري كه به حواس و وجدان‌شان خورده، جمع را همراهي مي‌كنند. به پارك ملت رسيده‌ايم. مي‌ايستيم كه عكس يادگاري بگيريم. ده‌ها مرد و زن كه حالا ياد گرفته‌اند به درختان شهرشان؛ بي‌زبان‌ترين ساكنان اين وسعت خاك گرفته احترام بگذارند كنار هم مي‌ايستند و رو به دوربين‌ها لبخند مي‌زنند. اكبر كنارم زمزمه مي‌كند كه وقتي كارتن‌خواب شهرت از كف پياده‌رو ته‌سيگار جمع مي‌كند يعني كه بالاخره خودش را باور كرده. بالاخره به دوست داشتن خودش رسيده. چيزي كه جايش در شهر ما خيلي خالي است. اينكه خودمان را دوست داشته باشيم. حالا كه به اينجا رسيده‌ايم، اگر كارتن‌خواب‌هاي شهرمان امروز اينها هستند (دستش را رو به بهبوديافتگاني اشاره مي‌برد كه تا چند ماه قبل بايد در ميان زباله‌هاي پنهان‌ترين گودال‌هاي پايتخت دنبال‌شان مي‌گشت و امروز، عاري از اعتياد و پاكيزه و آراسته، سر احترام رو به خود، مردم و شهرشان خم مي‌كنند) پس عشق است فرهيختگانش…

گزارش از اعتماد


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.