سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » آیت الله دستغیب: مردم با شعار “یاحسین میرحسین” در انتخابات شرکت کردند تا خواس...

آیت الله دستغیب: مردم با شعار “یاحسین میرحسین” در انتخابات شرکت کردند تا خواسته خود را نشان دهند

چکیده :اگر انسان بتواند روى بعضى خواسته‌هايش پا بگذارد، كار مهمى كرده است. حقیر هر چه مى‌گويم، عمل به تكليف است و مى‌دانم كه اين تقاضاى بيشتر مردم است؛ همچنان كه در انتخابات رياست جمهورى هم آن را نشان دادند و با شعار «يا حسين مير حسين» شركت كردند. بايد به اين خواست عمومى با بزرگوارى پاسخ داد! مردم ما اخلاق خوب را از هر كس ظاهر شود، دوست مى‌دارند....


کلمه- گروه خبر: آیت الله العظمی سیدعلی محمد دستغیب با ابراز اميدواري از اینکه خداوند هر چه سريع‌تر میرحسین موسوى، مهدی كروبى، زهرا رهنورد و زندانيان سياسى را نجات دهد، تصریح می کند: اگر حقیر براى آزادى آقايان كروبى و موسوى و زندانيان سياسى دعا مى‌كنم، يا نصيحتى مى‌كنم، براى اين است كه محبوبيت بزرگان و مسؤلين بيشتر شود، اگر ايشان آزاد شوند، وحدت بيشتر مى‌شود و از همه نظر بهتر است، حتّى اگر ابتدا كسى هم حرفى بزند، وقتى بزرگوارى و گذشت ببيند، ساكت مى‌شود.

این مرجع تقلید مقیم شیراز در علیرغم تمام فشارهای موجود در تمتم جلسات درس و بحث خود یاد زندانیان سیاسی و محصوران زنده نگه داشته و برای سلامتی و آزادی آنان دعا می کند، می گوید: اگر انسان بتواند روى بعضى خواسته‌هايش پا بگذارد، كار مهمى كرده است. حقیر هر چه مى‌گويم، عمل به تكليف است و مى‌دانم كه اين تقاضاى بيشتر مردم است؛ همچنان كه در انتخابات رياست جمهورى هم آن را نشان دادند و با شعار «يا حسين مير حسين» شركت كردند. بايد به اين خواست عمومى با بزرگوارى پاسخ داد! مردم ما اخلاق خوب را از هر كس ظاهر شود، دوست مى‌دارند.

متن کامل سخنان آیت الله العظمی سیدعلی محمد دستغیب در تفسیر آیات 26 تا 29 را به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا به شرح زیر است:

تفسير سوره انعام ، جلسه 17 ، آيات 26 و 27 ، یکشنبه 1392/11/27

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأوْنَ عَنْهُ وَ اِنْ يُهْلِكُونَ اِلّا أنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ

آنان مردم را از آن (قرآن) باز مى‌دارند و خود نيز از آن دور مى‌شوند و جز خود را نابود نمى‌كنند و نمى‌فهمند.(26)

وَ لَوْ تَرى اِذْ وُقِفُوا عَلَى النّارِ فَقالُوا يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا وَ نَكُونَ مِنَ الْمُوْمِنينَ

و كاش ببينى آنها را آن هنگام كه در برابر آتش ايستاده‌اند. مى‌گويند: اى كاش ما را باز مى‌گرداندند تا آيات پروردگارمان را دروغ نمى‌شمرديم و از مؤمنين مى‌شديم!(27)

وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأوْنَ عَنْهُ؛ ضمير «ها» در «عنه» به «قرآن» باز مى‌گردد، ولى بعضى مفسّران آن را به «پيامبر» باز گردانده‌اند و هر دو مى‌تواند درست باشد.

آيه، نخست خطاب به مشركان است كه مردم را از نزديك شدن به پيامبر و شنيدن قرآن باز مى‌داشتند و خود نيز از آن روگردان بودند. پس هم «ناهى» بودند و هم «متناهى»، امّا در حقيقت خود را به نابودى مى‌كشاندند درحالی که نمى‌فهميدند.

در نگاهى وسيع‌تر، مى‌توان مرجع ضمير را «حق» فرض كرد. حق يعنى كسى كه با «الله» جلّ جلاله پيوند دارد؛ صفات بد درون خود را زدوده، به جاى آنها صفات خوب جايگزين كرده است؛ يعنى به جاى بخل، سخاوت؛ به جاى حسد، غبطه؛ به جاى تكبّر، تواضع و به جاى سوءظنّ، حسن ظنّ نشانده يا لااقل در اين راه است. چنين كسى خود، حق، و رفتار و گفتارش نيز حق است.

در مقابل اين افراد، كسانى قرار دارند كه در باطل سير مى‌كنند و اهل تهذيب نيستند و پر از صفات ناپسندند. اگر صفت خوبى هم داشته باشند، بسيار سطحى است و اگر نماز و روزه و عبادتى هم به جا آورند، رنگى از اخلاص ندارد؛ در اعتقاداتشان راسخ نيستند و با توحيد و يقين فاصله ا‌ى بسيار دارند. اين افراد هم خود را از حق جدا مى‌دانند و از آن كناره مى‌گيرند و هم ديگران را از نزديك شدن به آن باز مى‌دارند.

ريشه‌ى اين حق‌گريزى و بستن راه آن، دو چيز است: حبّ دنيا و حبّ نفس.

چنين كسانى بيشتر از همه چيز، پول و مقام و شهوات را دوست مى‌دارند؛ همه‌ى همّ و غمّشان پول است، امّا وقتى پاى مقام پيش مى‌آيد، پول زيادی خرج مى‌كنند تا آن را به دست آورند. خاصيت عشق به دنيا و متاع دنيا اين است كه انسان به تدريج فقط خود را مى‌بيند و گمان مى‌كند محور عالم است. مى‌گويد: «هر كس با من است، خوب است و هر كس با من نيست، بد است».

امثال ابوجهل و ابوسفيان هميشه با رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله دشمن بودند و هرگز حق را نپذيرفتند، حتّى ابوسفيان، بعد از آن كه اسلام آورد، باز هم عقايد باطل خود را حفظ كرد. هنگامى كه مردم با عثمان بيعت كردند، او، در حالى كه كور شده بود، در مسجد رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله نزد عثمان آمد و گفت: آيا كسى غير از ما اينجا هست؟ گفتند: خير. گفت : خلافت را ميان جوانان بنى اميه دست به دست بگردانيد. سوگند به آن كه جان ابوسفيان در دست او است، بهشت و جهنّمى در كار نيست![1]

وَ اِنْ يُهْلِكُونَ اِلّا أنْفُسَهُمْ؛ اين افراد جز به خودشان زيان نمى‌رسانند. هيچ كس نمى‌تواند مانع تابش خورشيد شود، هرچندکه خود را از پرتوهاى آن مخفى كند و چشم بر نورش ببندد. بى‌شك هر كس در پى حق باشد، نور فروزان آن را خواهد يافت؛ چراكه نور حق در همه جا ظاهر است و كسى نمى‌تواند مانع درخشش آن شود. كسانى كه در پى خاموش كردن نور حق هستند، قبل از هر چيز بر حقِّ درون خود پا مى‌گذارند و انسانيت خويش را از بين مى‌برند، و هلاكت واقعى همين است. چنين كسانى تبديل به حيوان درنده‌اى مى‌شوند كه ديگران را با تكبّر، حرص، جاه‌طلبى و شهوت خود مى‌درند.

وَ ما يَشْعُرُونَ؛ كامل شدن فهم و شعور انسان در گرو ارتباط با پروردگار و شناختن دنياى فانى و دل نبستن به آن است. كسى كه با زياد شدن ثروتش، از فرط شادى به رقص درمى‌آيد، شعورش ناقص است و نمى‌فهمد كه دنيا ارزش دل بستن ندارد و باطنش جيفه‌ى مردار است؛

«الدُنيا جِيفَةٌ وَ طَالِبُها كِلابٌ»[2] «دنيا مردار است و طالب آن سگانند.»

با ثروت مى‌توان بهشت را خريد، همچنان كه مى‌توان به قعر جهنّم رفت؛ مى‌شود به جاى ذوق كردن براى پول، آن را در راه خدا صرف كرد و به خاطر شاد كردن دل مؤمنين و براى اين «كَرَم» كه صفتى از صفات خداوند است، ذوق كرد.

كسى كه صاحب قدرت است، مى‌تواند به جاى لذّت بردن از عقوبت دشمنان و مجازات مخالفانش، از بخشيدن آنها و ظاهر كردن «عفو» كه صفتى از صفات خداوند است، احساس لذّت كند.

در احوالات حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام آمده است كه روزى ايشان سواره، از راهى مى‌گذشتند. مردى شامى به آن جناب رسيد و شروع كرد به لعن و ناسزا گفتن به ايشان. حضرت هيچ نگفتند، تا اين كه شامى هر چه خواست گفت؛ آن گاه پيش رفته، با تبسّم به او فرمود :

«گمان مى‌كنم اشتباه كرده‌اى. اگر اجازه دهى تو را راضى مى‌كنم؛ چنانچه چيزى بخواهى به تو خواهم داد؛ اگر راه را گم كرده‌اى نشانت مى‌دهم و اگر احتياج به باربر دارى، من اسباب و بار تو را با وسيله‌اى به منزل مى‌رسانم؛ اگر گرسنه‌اى تو را سير مى‌كنم و اگر فرارى هستى تو را پناه مى‌دهم؛ هر حاجتى داشته باشى بر مى‌آورم و چنانچه اسباب و همسفران خود را به خانه‌ى ما بياورى برايت بهتر است؛ زيرا ما مهمان‌خانه‌اى وسيع و وسايل پذيرايى بسيار در اختيار داريم».

مرد شامى از شنيدن اين سخنان به گريه آمد و گفت:

«أشهدُ أنّكَ خَليفةُ اللهِ في أرضِهِ» «گواهى مى‌دهم كه تو خليفه‌ى خدا در زمين هستى.» آنگاه گفت:

«تو و پدرت ناپسندترين مردم در نزد من بوديد، ولى اينك محبوبترين خلق در نظرم شديد.»

سپس آنچه به همراه خويش در مسافرت آورده بود به خانه آن حضرت منتقل كرد و مهمان ايشان شد تا موقعى كه از آنجا رفت و اعتقاد به ولايت حضرت پيدا كرد.[3]

همه‌ى ما يك بُعد مادّى داريم و يك بُعد معنوى. بُعد معنوى، «خودِ حقيقى» ماست كه از پروردگار عالم است و آن را «نفس ناطقه» مى‌نامند. اين همان نفسى است كه شناخت آن، مقدّمه‌ى شناخت پروردگار است؛

«مَن عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّه»[4] «هر كس خويش را بشناسد پروردگارش را شناخته است.»

بُعد حيوانى و مادّى يا «خود پندارى» ما از بين رفتنى است و حقيقتى ندارد.

وَ لَوْ تَرى اِذْ وُقِفُوا عَلَى النّارِ؛ «لو» هم معنى «اگر» مى‌دهد و هم معنى «كاش». خطاب آيه فقط متوجّه رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله نيست و همه‌ى مؤمنين را در بر مى‌گيرد. امّا ببينيم منظور از «نار» (آتش) چيست و آيا مى‌توانيم در قرآن اثرى از آن پيدا كنيم يا خير؟

خداى تعالى در سوره نساء مى‌فرمايد :

(اِنَّ الَّذينَ يَأْكُلُونَ أمْوالَ الْيَتامى ظُلْمآ اِنَّما يَأْكُلُونَ في بُطُونِهِمْ نارآ وَ سَيَصْلَوْنَ سَعيرآ)[5]

«كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مى‌خورند، در شكم خود آتش فرو مى‌برند و به زودى در آتشى افروخته مى‌افتند.»

حقيقت خوردن مال يتيم و ستم به او، آتشى است كه در وجود انسان شعله مى‌كشد و او را مى‌سوزاند، ولى الان ظاهر نيست.

در سوره بقره نيز مى‌فرمايد :

(اِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما أنْزَلَ اللهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَنآ قَليلاً أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ في بُطُونِهِمْ اِلّا النّارَ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أليمٌ)[6]

«كسانى كه بخشى از كتاب آسمانى را كه خدا فرستاده، پنهان مى‌كنند و آن را به بهاى اندك مى‌فروشند، در شكم‌هايشان جز آتش نمى‌ريزند و خداوند روز قيامت با آنان سخن نمى‌گويد و پاكشان نمى‌سازد و براى آنان عذابى دردناك خواهد بود.»

انكار حق يعنى تكذيب آيات پروردگار؛ بازگو نكردن احكام قرآن و سنّت؛ انكار قرآن ناطق (حضرات معصومین عليهم السلام) و دشمنى با دوستان اهل بيت و مؤمنينى كه در صدد تزكيه نفس هستند.

كسانى كه براى به دست آوردن دنيا يا جلو انداختن خود، حق را انكار مى‌كنند، در حقيقت خود را انكار مى‌كنند و از درون مى‌سوزند، ولى نمى‌فهمند. ممكن است گاهى احساس كنند كه در آتش هستند، امّا خود را با خوشگذرانى و بازى مشغول مى‌كنند؛ مثل خلفاى عباسى كه مشغول رقص و آواز مى‌شدند تا حقيقت حال خويش را فراموش كنند. رواياتى كه درباره غنا، از حضرات معصومین عليهم السلام نقل شده، بيشتر ناظر به همين ساز و آوازهاست.

آتش و عذاب‌هاى درون، وقتى ظاهر مى‌شود كه همه‌ى اسباب قطع شوند و انسان بفهمد كه سر و كارش با خداى تعالى است. اين اتّفاق معمولا هنگام مرگ يا لحظه‌اى پيش از آن مى‌افتد؛ آنجاست كه انسان از اعماق دل خدا را مى‌خواند. اين خدا همان حقّى است كه هميشه همراه او بود، ولى نمى‌ديدش و اعتنايش نمى‌كرد و هيچ رابطه‌اى با او برقرار نكرد، جز آن كه آن را با غفلت و گناه و صفات ناپسند پوشاند. پس از مرگ، همين آتش و عذاب با او خواهد بود و گريزى از آنها ندارد.

گويند رضا خان، بعد از آن كه به جزيره موريس تبعيد شد، بعضى روزها لباس شاهى مى‌پوشيد و مقابل آيينه مى‌ايستاد و خود را با القاب شاهى صدا مى‌زد و آخرش مى‌گفت : «زكّى!» اين همان حقّ درونش بود كه به خاطر قطع شدن همه‌ى اسباب، ظاهر مى‌شد و او را مى‌سوزاند. كسى هم كه مبتلا به گناهان بزرگ است و آن ها را رها نمى‌كند، همين طور است.

گاهى خداوند مى‌خواهد كسى را بيدار كند، به همين خاطر او را در سختى و گرفتارى مى‌اندازد. عكس العمل اين شخص ممكن است در ابتدا عصبانى شدن و ناسزا گفتن باشد، ولى كمى كه مى‌گذرد و از همه جا قطع اميد مى‌كند، دست از خودش بر مى‌دارد و خدا را مى‌خواند. اين اتّفاقات از آن جهت خوب است كه آدمى در همين دنيا متوجّه پروردگار مى‌شود و به او رجوع مى‌كند، ولى بهتر است بدون اين گرفتارى‌ها، به خود آيد و به خدا باز گردد.

بعضى افراد هم خود را در درياى معرفت پروردگار مى‌اندازند. گرفتارى‌ها و سختى‌هاى آنان جنبه‌ى ديگرى دارد.

جهنّم، حقيقتى است كه نمى‌توان منكر آن شد، ولى آتش‌ها و عذاب‌ها، بيرون از وجود خود شخص گنهكار نيست كه به صورت آتش‌ها و تاريكى‌ها، در عالم برزخ ظاهر مى‌شود.

فَقالُوا يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا؛ وقتى شخص گناهكار، عذاب‌ها و آتش‌هاى خود را مى‌بيند، با حسرت و افسوس مى‌گويد: «اى كاش باز مى‌گشتيم و گذشته‌ى سياه خود را جبران مى‌كرديم!»

صفات بد هر كدام آتشى هستند كه در وقت ظاهر كردن آنها، شعله مى‌كشند. كسى كه كينه‌توز و حسود و متكبّر است، وقتى اين صفات را ظاهر مى‌كند، شراره‌هاى آتش در وجودش شعله‌ور مى‌شود و قبل از همه خود او را مى‌سوزاند، ولى اين سوزش در دنيا چندان پيدا نيست؛ چراكه مى‌شود خود را به نافهمى زد و مشغول بازى و سرگرمى شد، ولى در عالم برزخ همه چيز ظاهر مى‌شود و چاره و گريزى وجود ندارد؛ لذا شخص گنهكار مى‌گويد: «كاش باز مى‌گشتيم و مؤمن مى‌شديم!»

مولوى در داستانى مى‌گويد:

فيل فرزند خود را خيلى دوست مى‌دارد و اگر كسى آن را اذيّت كند، از او انتقام سختى مى‌كشد. عدّه‌اى در جنگلى مى‌رفتند كه گم شدند و گرسنه ماندند. به همين دليل بچه فيلى را به دام انداختند تا بخورند. پيرى آنها را ديد و هشدارشان داد كه اگر اين بچه فيل را بخوريد، مادرش شما را زنده نمى‌گذارد. آنها اعتنا نكردند و بچه فيل را كشتند و خوردند. از آن ميان فقط يك نفر پند پير را گوش كرد و از گوشت فيل نخورد. مدّتى بعد خوابشان گرفت و خوابيدند، امّا آن كه از گوشت فيل نخورده بود، از گرسنگى خوابش نمى‌برد. ناگهان ديد مادر آن بچه فيل به سراغشان آمد. ابتدا دهان همين شخص را بوييد و چون بوى طفلش را از دهان او نشنيد، به سراغ بعدى رفت. خلاصه يكى يكى دهان همه‌ى آنها را بو كرد و همه‌شان را با خرطومش بلند كرد و بر زمين زد و له كرد.

هر كس حرف انبيا و ائمه را گوش كند و به هشدارهاى آنان اعتنا كند؛ شكمش را از حرام بگيرد؛ چشمش را از نامحرم ببندد؛ زبان از گناه باز دارد و… در آخرت از عذاب الهى در امان مى‌ماند. كسى كه ثروت فراوان دارد، بايد بداند كه همه‌ى اين پول‌ها مال او نيست؛ بايد به اندازه نياز، از آن خرج كند و مابقى را در راه خدا انفاق كند. كسى كه رئيس جايى شده، بايد بداند كه خدا او را بر ديگران گمارده تا مواظبشان باشد؛ لذا بايد مانند يك پدر مهربان مراقب آنها باشد. هر كس حرف بشنود، نجات مى‌يابد و هر كس حرف نشنود، عذاب خواهد شد.

اميدواريم خداوند هر چه سريع‌تر آقايان موسوى و كروبى و همسر آقاى موسوى و زندانيان سياسى را نجات دهد.

تفسير سوره انعام ، آيه 28 و 29 ، جلسه 18 ، چهارشنبه 1392/11/30

بسم الله الرحمن الرحیم

بَلْ بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ

بلكه آنچه پيش از اين پنهان مى‌كردند، برايشان آشكار شد و اگر باز گردند، به همان چيزهايى كه از آن نهى شده بودند، باز مى‌گردند و آنان دروغگويند.(28)

وَ قالُوا اِنْ هِيَ اِلّا حَياتُنَا الدُّنْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثينَ

و گفتند: جز همين زندگى ما در اين دنيا، چيز ديگرى نيست و هرگز برانگيخته نخواهيم شد.(29)

خداوند در آيه قبل فرمود: هنگامى كه كفّار و مشركين در برابر آتش قرار مى‌گيرند، مى‌گويند : «اى كاش ما را به دنيا باز مى‌گرداندند تا فرصتى مى‌يافتيم و آيات پروردگار را تكذيب نمى‌كرديم و در زمره‌ى مؤمنين درمى‌آمديم، امّا خداوند مى‌فرمايد: آنها دروغ مى‌گويند؛ اگر به دنيا بازگردند، به كفر و شرك خويش باز مى‌گردند و ايمان نمى‌آورند.

در سوره مؤمنون نيز مى‌فرمايد :

(حَتّى اِذا جاءَ أحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلّي أعْمَلُ صالِحآ فيما تَرَكْتُ كَلّا اِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ)[1]

«زمانى كه مرگ يكى از كافران فرا رسد، گويد: پروردگارا مرا باز گردان * شايد در آنچه وانهاده‌ام كار نيكى انجام دهم. هرگز چنين نشود. اين سخنى است كه او همى گويد و پشت سر آنان برزخى است، تا روزى كه برانگيخته شوند.»

بَلْ بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ؛ چيزى كه مشركين و كفّار و گناهكاران و دشمنان اهل بيت پنهان مى‌كردند و در عالم برزخ برايشان آشكار مى‌شود، در يك كلام «حق» است. در واقع آنان از نظر اعتقادات، اعمال و صفات در مسير باطل بودند؛ در اعتقادات؛ يا منكر خدا بودند، يا پيامبر و يا ائمه اطهار عليهم السلام. در اعمال؛ اعتنايى به واجبات و محرمات نداشته، هر چه ميلشان بود انجام مى‌دادند. حتّى شايد به ظاهر مسلمان بودند، امّا اهل نماز و روزه و حج و جهاد نبودند. از نظر صفات و خلقيات هم در صدد پاك كردن صفات ناپسند خود نبودند.

بسيار پيش مى‌آمد كه دانشمندان طبيعى مذهب با امام صادق عليه السلام به بحث و گفتگو مى‌نشستند و هر بار محكوم و مغلوب مى‌شدند، امّا فقط بعضى ايمان مى‌آوردند و بعضى ديگر با وجود مشاهده نور فروزان امام، ايمان نمى‌آوردند. «ابن ابى العوجاء» يكى از كسانى بود كه بسيار با امام صادق عليه السلام مناظره كرد، امّا هرگز تسليم حق نشد و به حال كفر مرد.

اين افراد هميشه بوده‌اند. مى‌گويند: «اگر خدا وجود دارد، پس كجاست و چرا او را نمى‌بينيم؟»

بايد به آنها گفت: چيزهاى بسيارى در اين عالم وجود دارند كه ديده نمى‌شوند؛ مثل الكتريسيته، هوا، باد و امواج راديويى. با اين وجود هيچ كس منكر آنها نيست. چيزهايى مثل وجود، روح و علم هم قابل مشاهده نيستند، ولى قابل انكار هم نيستند. در همه‌ى اين موارد، از اثر پى به وجود مؤثر مى‌برند.

بارها از خليفه‌هاى غاصب اموى و عباسى شنيده شد كه اعتراف كردند خلافت و حكومت حقّ اهل بيت پيامبر است و جز ايشان كسى شايسته‌ى اين مقام نيست، امّا هيچ كدامشان به صورت عملى حق را ظاهر نكردند و همه، آن را پوشاندند.

اشخاص گناهكار هم گاه به آلودگى خود اعتراف مى‌كنند، ولى حاضر نيستند دست بردارند و توبه كنند، يا اگر كردند، باز آن را انجام مى‌دهند و توبه‌ى خود را مى‌شكنند. اين دست برنداشتن از گناه، پنهان كردن حقّى است كه آن را فهميده‌اند.

در خلقيات و صفات هم همين طور است. بعضى افراد مى‌دانند كه متكبّر يا حسود يا كينه‌توز يا بخيل هستند، ولى هيچ تلاشى براى از بين بردن اين صفات نمى‌كنند و اگر هم كسى در اين باره انتقاد يا نهى از منكرشان كند، انكار مى‌كنند و زير بار نمى‌روند.

اين پنهان كارى‌ها و زيربار نرفتن‌ها، در همين دنيا امكان‌پذير است و چون مرگ فرا رسيد و به عالم برزخ منتقل شدند، ديگر راه گريزى ندارند و همه چيز مانند روز روشن مى‌شود.

وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ؛ امّا به راستى اگر اين افراد فرصتى دوباره بيابند و به دنيا بازگردند، آیا خود را اصلاح مى‌كنند؟ خير! زيرا وقتى چيزى با روح انسان عجين و در نفسش ملكه شد، ديگر به راحتى ترك نمى‌شود و نياز به لطف خاص خداوند دارد.

امّا آنان كه توبه مى‌كنند و باز مى‌گردند چطور؟ اگر كسى عزم خود را جزم كند و واقعآ خواهان تغيير باشد، خداوند يارى‌اش مى‌كند، امّا گاهى بنا به دلايلى لطف خاص خداوند شامل بعضى كسانى كه اين عزم و خواست را ندارند هم مى‌شود و آنان موفق به توبه و بازگشت مى‌شوند.

جوان گناهكارى كه از انجام هيچ گناهى فروگذار نبود، ناگهان يك روز تصميم گرفت به جبهه برود. وقتى علّت را پرسيدند، گفت: من هم وظيفه‌اى در مقابل كشور و دينم دارم و مى‌خواهم آن را ادا كنم؛ رفت و چندى بعد شهيد شد.

گاهى اوقات هم بعضى جوانان اسير شهواتى مى‌شوند يا يك عشق مجازى دل و عقل و دينشان را مى‌ربايد؛ دوست دارند خود را آزاد كنند، اما نمى‌توانند. اينجا هم بايد لطف خاص خداوند شامل حال انسان شود. بايد دانست كه همه‌ى زيبايى‌هاى اين عالم، جلوه‌ى كوچكى از جمال خداى تعالى است؛ پس بايد همه‌ى عشق و محبّت خود را متوجّه او كرد و از محبّت‌هاى جزئى و خيالى بيرون رست!

وَ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ؛ دروغ، گاهى به زبان است و گاهى به عمل؛ دروغ زبانى همان است كه بر زبان مى‌آيد. دروغ عملى آن است كه شخص وظيفه‌ى خود را در مورد عقايد و اعمالش، انجام ندهد و ادّعاى ديندارى كند. بدتر از آن، اين كه انسان چيزهاى خوب بر زبان آورد و باطنش از آنها خالى و بلكه در جهت عكس باشد. اين خصوصيت عالمان بى‌عمل است، كه به تعبير رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله، اهل دوزخ از بوى گند آنان ملول مى‌شوند.[2]

سخنى كه از دل بيرون نمى‌آيد، بر دل نمى‌نشيند و مى‌لغزد و تأثير نمى‌گذارد. اساتيد ما؛ حضرت آيت الله العظمى نجابت، آيت الله انصارى و شهيد آيت الله دستغيب، همگى از كسانى بودند كه سخنشان از دل بر مى‌آمد و بر دل مى‌نشست. بسيار بودند كسانى كه در مسجد جامع عتيق پاى سخنان شهيد آيت الله دستغيب مى‌نشستند و متحول مى‌شدند. به ياد دارم جوانى را كه تازه توبه كرده بود، بعد از نمازهاى عصر پشت يكى از ستون‌هاى مسجد مى‌ايستاد و زار زار گريه مى‌كرد. اين اثر كلام نافذ آن شهيد بزرگوار بود.

سؤال: آيا ممكن است كسى اهل نماز و روزه و عبادت باشد، ولى بى‌دين از دنيا برود و يا با كفّار و مشركين باشد؟

پاسخ: آرى. كسانى كه نماز و روزه و عباداتشان براى دنيا و رسيدن به مقام و ثروت باشد، در عالم برزخ بهره‌اى از ايمان و عبادات خود ندارند؛ مثل كسانى كه سال‌ها پشت سر رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله پنج وقت نماز مى‌خواندند و با ايشان حج به جا مى‌آوردند و در جهاد شركت مى‌كردند، امّا با مولا على عليه السلام دشمن بودند و پس از پيامبر، ايشان را كنار گذاشتند. اين نشانه‌ى كسى است كه همه چيز، حتّى ايمان و عبادت و خدا را براى پيش انداختن خود و ظاهر كردن خوديتش مى‌خواند.

در تاريخ است كه عبد الملك ابن مروان پيوسته معتكف مسجد بود و عبادت مى‌كرد. روزى در حال تلاوت قرآن بود كه خبر دادند خليفه شده است. قرآن را كنارى گذاشت و گفت :

(هذا فِراقُ بَيْني وَ بَيْنِكَ)[3] «اينك زمان جدايى من با تو است.»

مدّتى بعد حال خود را به قرآن عرضه كرد، قرآن را باز نمود و با آيات عذاب مواجه شد. خطاب به قرآن گفت: آيا مرا مى‌ترسانى؟ پس كتاب خدا را در مقابل خود گذاشت و آن را هدف تير قرار داد.

او كسى بود كه خود را اميرالمؤمنين و خليفه‌ى پيامبر مى‌دانست و امام جمعه و جماعت بود.

همه‌ى ما بايد پناه به خدا ببريم و همواره خود را به او بسپاريم و از او براى ماندن در مسير اخلاص، يارى بخواهيم. اگر نيمه‌هاى شب از خواب برخواستيد، وضويى بگيريد؛ استغفارى كنيد و در همان دل شب و تنهايى، با خداى خود نجوا كنيد و از او عاقبت به خيرى و خلاصى از صفات ناپسند و كسب صفات نيكو بخواهيد. از او بخواهيد كه به حال خود رها نشويد و بتوانيد نفس و شيطان را كه دشمن‌ترين دشمنان انسانند، بشناسيد.

كسى شيطان را در خواب ديد و به او گفت: ما ديگر پير شده‌ايم، بيا و دست از سر ما بردار! شيطان او را به لبه‌ى پرتگاهى برد و گفت: اينجا را ببين! اگر بر تو مسلط شوم، از همين جا به پايين مى‌اندازمت. من دست بردار نيستم.

نفس هم دشمن خطرناكى است. نفس هر كس دوست مى‌دارد ديگران را به سوى خود بكشاند و خود را نشان دهد. براى مقابله با شيطان و نفس بايد پيوسته به خدا پناه برد و هر روز و هر ساعت به ياد مرگ بود.

وَ قالُوا اِنْ هِيَ اِلّا حَياتُنَا الدُّنْيا؛ خداى تعالى دنيا را از همه چيز پست‌تر مى‌داند و به فرموده‌ى رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله، جيفه‌ى مردار است و طالب آن سگ است. كسانى كه محبّت دنيا و مظاهر آن؛ يعنى مال و مقام و شهوتش را در دل دارند و دوستى آن در تمام سلول‌هاى بدنشان فرو رفته است، كارى به خدا ندارند و همه‌ى لذّت را در به دست آوردن آن مى‌دانند. از اين رو وقتى چيزى از دنيا نصيبشان مى‌شود، خوشحال مى‌شوند و وقتى اطرافيان احترامشان مى‌گذارند، از شادى در پوست خود نمى‌گنجند.

هميشه ميان افراد دنيابين و مؤمنين، جدايى و اختلاف بوده است و همواره اهل دنيا، متّقين را ديوانه و كم‌خرد مى‌دانستند و مسخره‌شان مى‌كردند. همه‌ى پيامبران خدا با كسانى سر و كار داشتند كه به خاطر زندگى دنيا، دانسته حق را انكار مى‌كردند.

حضرت آيت الله العظمى نجابت مى‌فرمود: «كسانى كه خدا توجّه توحيدى به آنها داده و متوجّه خطر شيطان و نفس بودند، از مردم فرار مى‌كردند.»

اين براى آن نيست كه به مردم بى‌اعتنايى كنند، بر عكس، آنها متوجّه همراهى خدا با انسان‌ها بودند و جنبه‌ى الهى افراد را مى‌ديدند، ولى از نفس خودشان مى‌ترسيدند و از شرّ نفس مى‌گريختند.

وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثينَ؛ اهل دنيا گمان مى‌كنند چون مؤمنين دستشان به مال و مقام دنيا نمى‌رسد، آن را بد مى‌شمارند، امّا هرگز لذّتى را كه آنان از انس پروردگار و دورى از غير خدا مى‌برند، نمى‌فهمند. بيهوده نبود كه علماى بزرگ ما در اوج فقر، به كمترين بهره‌ى دنيا اكتفا مى‌كردند و دست از درس و مطالعه بر نمى‌داشتند و لذّت آن را با هيچ چيز عوض نمى‌كردند.

اگر حقیر براى آزادى آقايان كروبى و موسوى و زندانيان سياسى دعا مى‌كنم، يا نصيحتى مى‌كنم، براى اين است كه محبوبيت بزرگان و مسؤلين بيشتر شود، اگر ايشان آزاد شوند، وحدت بيشتر مى‌شود و از همه نظر بهتر است، حتّى اگر ابتدا كسى هم حرفى بزند، وقتى بزرگوارى و گذشت ببيند، ساكت مى‌شود.

اگر انسان بتواند روى بعضى خواسته‌هايش پا بگذارد، كار مهمى كرده است. حقیر هر چه مى‌گويم، عمل به تكليف است و مى‌دانم كه اين تقاضاى بيشتر مردم است؛ همچنان كه در انتخابات رياست جمهورى هم آن را نشان دادند و با شعار «يا حسين مير حسين» شركت كردند. بايد به اين خواست عمومى با بزرگوارى پاسخ داد! مردم ما اخلاق خوب را از هر كس ظاهر شود، دوست مى‌دارند.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.