سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » آیت الله دستغیب: اجازه دهید مردم سخن سه بزرگوار در حصر را بشنوند...
» در تنگنا قرار دادن محصوران مطابق قرآن و روایات نیست

آیت الله دستغیب: اجازه دهید مردم سخن سه بزرگوار در حصر را بشنوند

چکیده :اميدواريم خداى تعالى نواقصى را كه در هشت سال گذشته به وجود آمد بر طرف كند. اين سه بزرگوار كه در حصر هستند، مى‌گويند سخنان ما را بشنويد و اجازه بدهيد حرفمان را بزنيم؛ اجازه ندادن به آنها و در تنگنا قرار دادنشان، مطابق قرآن و روايات نيست. اميدواريم كه اين انقلاب كه نور خدايى بود، دوباره به همان نورانيت بازگردد و همه، قلب‌هايشان متوجّه خدا شود و اين سه بزرگوار و همه‌ى زندانيان سياسى آزاد شوند تا دل مردم شاد شود. ...


کلمه- گروه خبر: آیت الله العظمی سیدعلی محمد دستغیب با ابراز امیدواری از اینکه خداى تعالى نواقصی که در هشت سال گذشته به وجود آمد را بر طرف كند، تصریح کرد که مردم ما در پى حق هستند و اگر دلسردى و سرخوردگى هم نسبت به دين باشد، موقت است و اگر خوبى ببينند، همان‌ها هم كه رفته‌اند، باز مى‌گردند. وقتى ملايمت و رأفت و صدق و صفا و در يك كلمه «حقيقت اسلام» را ببينند، جذب مى‌شوند.

این مرجع تقلید مقیم شیراز با بیان اینکه ما هم اگر حرفى مى‌زنيم و تذكرى مى‌دهيم، روى همين حساب است خاطرنشان کرد هدف ما فقط اين است كه بگوييم بعضى چيزها و كارها به حساب قرآن و سنّت نيست و خودتان هم اين را مى‌دانيد. اين سه بزرگوار كه در حصر هستند، مى‌گويند سخنان ما را بشنويد و اجازه بدهيد حرفمان را بزنيم؛ اجازه ندادن به آنها و در تنگنا قرار دادنشان، مطابق قرآن و روايات نيست. همين حرف‌ها را مدّتى پيش، در شانزده بند نشان آقايان مراجع، آيات عظام وحيد، صافى، صانعى و چند نفر ديگر دادند و همه تأييد كردند. پس اين حرف بنده تنها نيست.

وی همچنین اظهار امیدواری کرد که اين انقلاب كه نور خدايى بود، دوباره به همان نورانيت بازگردد و همه، قلب‌هايشان متوجّه خدا شود و اين سه بزرگوار و همه‌ى زندانيان سياسى آزاد شوند تا دل مردم شاد شود.

جلسه شانزدهم تفسیر سوره انعام، آیه 25 ، به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ اِلَيْكَ وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أكِنَّةً أنْ يَفْقَهُوهُ وَ في آذانِهِمْ وَقْرآ وَ اِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُوْمِنُوا بِها حَتّى اِذا جاوُكَ يُجادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا اِنْ هذا اِلّا أساطيرُ الاْوَّلينَ

و گروهى از آنان به سخنان تو گوش فرا ميدهند و ما بر قلب‌هايشان پرده افكنده‌ايم تا آن را نفهمند و در گوش‌هايشان سنگينى نهاديم و اگر هر نشانه‌اى ببينند به آن ايمان نمى‌آورند تا آنجا كه وقتى نزد تو مى‌آيند، با تو مجادله مى‌كنند و كافران گويند: اين جز افسانه‌هاى گذشتگان نيست.(25)

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ اِلَيْكَ؛ برخى از مشركان، آيات قرآن را مى‌شنيدند، ولى از درك واقعيات آن عاجز بودند. واقعيت، يگانگى خداى تعالى است؛ اين كه معبود و معشوق و مؤثرى جز او نيست؛ «لا اله الّا الله». براى مشركان پذيرفتن اين حقيقت سخت بود؛ چراكه آنان بت‌ها را مؤثر مى‌دانستند و عبادت مى‌كردند.

وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أكِنَّةً أنْ يَفْقَهُوهُ؛ علّت عدم درك حقايق براى مشركان و كفّار اين بود كه خداوند بر دل‌هاى آنان پرده انداخته بود تا مانع فهميدنشان شود. همچنين گوش‌هايشان را از شنيدن حقيقت سنگين كرده بود. «وَ في آذانِهِمْ وَقْرآ»

امّا چرا خدا بر قلب‌هاى آنان، پرده و در گوش‌هايشان سنگينى قرار داده بود؟ و اساسآ منظور از «قلب» و «گوش» در اينجا چيست؟

به طور قطع منظور خداوند از قلب، اين قلب صنوبرى كه خون را در رگ‌ها به جريان مى‌اندازد، نيست. همچنان كه منظور از گوش، اين گوش بيرونى كه امواج صوتى را مى‌شنود، نيست؛ چراكه مشركان ناشنوا نبودند و قلبشان نیز كار مى‌كرد. آيات قرآن و كلام رسول الله صلّى الله عليه وآله را مى‌شنيدند و معنى آن را درك مى‌كردند، امّا زير بار اين معانى نمى‌رفتند؛ يعنى توحيد پروردگار و مؤثريت تامّ او، در اعماق قلبشان فرو نمى‌رفت و حاضر به پذيرفتن آن نبودند.

منظور از قلب، «مركز اعتقادات» انسان است. كسى كه به خدا و روز جزا ايمان دارد، در حقيقت اين اعتقادات را پذيرفته است. در روايت است كه «علم» نورى است كه خداوند آن را در قلب هر كس كه اراده‌ى هدايتش داشته باشد، مى‌اندازد. اين قلب صنوبرى، ظهور آن قلب است، امّا خود آن نيست؛ لذا وقتى انسان مى‌ميرد و بدنش مى‌پوسد، اين قلب هم خاك مى‌شود و از بين مى‌رود، ولى اعتقادات او و قلبى كه حامل اين اعتقادات است، در عالم برزخ با او مى‌ماند و با روحش عجين مى‌شود. البتّه قلب سينه، كاملا هم خالى از احساس نيست و چيزهايى مثل محبّت، عشق و فراق را درك مى‌كند، به طورى كه گاه در اثر فراق محبوبى، سوزشى آشكار و سخت دارد.

ارتباط روح و قلب

همه‌ى موجودات اين عالم، از انسان و حيوان و جماد، صاحب روح هستند. امّا انسان روح مشتركى با حيوانات دارد و روحى مخصوص به خود كه او را از ساير حيوانات متمايز مى‌سازد. روح اول، روح حيوانى است و روح دوم، نفس ناطقه نام دارد و تقسيمات ديگرى نيز براى آن وجود دارد. روح حيوانى، روحى است كه باعث حيات و بقاى انسان مى‌شود و چون از كالبد خارج شد، بدن از كار مى‌افتد. اين روح، مادّى، مرئى و قابل اشاره نيست. ديدن، شنيدن، چشيدن و همه‌ى احساسات ظاهرى، از طريق اين روح انجام مى‌گيرد و اعضاى بدن، رشته‌هاى عصبى و حتّى مغز، اسباب همين روح هستند و بدون آن، هيچ اثرى ندارند.

روح ناطقه، روح پروردگار است كه منحصرآ در آدمى دميده شده و حيوانات از آن بى‌بهره‌اند؛

(وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي)[1]

«و از روح خود در او دميدم.»

به وسيله‌ى اين روح، حق از باطل، هدايت از گمراهى و صحيح از خطا، تشخیص داده مى‌شود و با آن، انسان مى‌آموزد، مى‌فهمد، حيا مى‌كند و… از صفات ديگر اين روح، ايمان، بردبارى، عقل، علم، فروخوردن خشم، راستگویی، مدارا، جوانمردى و تقوا است.

وقتى كافران درباره روح از رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله سؤال كردند، خداى تعالى فرمود : روح از «عالم خلق» نيست، بلكه مربوط به «عالم امر» است و شما چيز زيادى از آن نمى‌دانيد و قادر به فهم كامل آن نيستيد.

(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أمْرِ رَبّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلّا قَليلاً)[2]

«و از تو درباره روح مى‌پرسند. بگو روح از عالم امر پروردگار من است و از علم، جز اندكى به شما نداده‌اند.»

عالم امر چيزى نيست كه در دسترس همه‌ى مردم باشد و جز افراد کمی كه از عالم مادّه بيرون رفته‌اند، كسى چيزى از آن نمى‌داند.

روح ناطقه، مجرّد است، امّا چشم و گوش و قلب دارد. دليل آن هم اين آيه شريفه است :

(وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيرآ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالاْنْعامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ)[3]

«و بى گمان بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريده‌ايم. آنان دل‌هايى دارند كه با آن نمى‌فهمند و چشمانى كه با آن نمى‌بينند و گوش‌هايى كه با آن نمى‌شنوند. مانند چارپايان، بلكه گمراه‌ترند. آنان همان غفلت زدگانند.»

چشم و گوش و قلبى كه خدا به آن اشاره مى‌كند، اعضاى ظاهرى نيستند؛ زيرا آنان اين عضوها را داشتند و بينا و شنوا و زنده بودند، بلكه منظور، چشم و گوش و قلبِ روح است كه آن را داشتند ولى حق را نمى‌ديدند و نمى‌فهميدند و سخن حق را نمى‌شنيدند.

چرا خداوند بر دل‌ها و گوش‌هاى كافران پرده افكند؟

اين سنّت خداوند است كه براى هر كارى سبب و علّتى قرار داده است. علّت اين كه خدا بر دل‌هاى كافران پرده افكنده و گوش‌هايشان را سنگين كرده است، بى‌اعتنايى آنان به حق و انكار آن است. آنان چشم و گوش و قلبى را كه خداوند در روحشان نهاده بود، به كار نينداختند و اين سبب شد تا نسبت به حقايق كور و كر و نافهم شوند.

خداى تعالى در سوره مطفّفين مى‌فرمايد :

(كَلّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ)[4]

«چنين نيست. بلكه به خاطر كردارشان، بر دل‌هايشان زنگار نشسته است.»

در واقع سبب زنگار دل، كردار ناپسند كافران است. هر كس حق را انكار كند؛ توحيد، نبوّت و معاد را دروغ بشمارد يا پى در پى مرتكب گناهان بزرگ شود و هرگز زير بار اشتباه بودن كارش نرود و توبه نكند، قلبش از درك حقايق باز مى‌ماند و روحش كور و كر مى‌شود.

در سوره طه مى‌فرمايد :

(وَ مَنْ أعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكآ وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أعْمى * قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَني أعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصيرآ * قالَ كَذلِكَ أتَتْكَ آياتُنا فَنَسيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى)[5]

«و هر كس از ياد من اعراض كند زندگانى تنگى خواهد داشت و روز قيامت او را كور محشور مى‌گردانيم. * گويد: پروردگارا چرا مرا كور برانگيختى در حالى كه من بينا بودم؟ * مى‌فرمايد : همان طور كه نشانه‌هاى ما براى تو آمد و تو آنها را فراموش كردی، امروز فراموش مى‌شوى.»

فراموش نكنيم كه خداوند هر كس را مطابق طلبى كه دارد، يارى مى‌كند.

(كُلاًّ نُمِدُّ هوُلاءِ وَ هَوُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ)[6]

«و هر گروه را از عطاى پروردگارت يارى مى‌دهيم.»

وَ اِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُوْمِنُوا بِها؛ وقتى بر روح الهى و قلبى كه سبب فهم معنويات است، پرده مى‌افتد، آدمى ديگر هر آيه ونشانه‌اى از حق ببيند، ايمان نمى‌آورد؛ زيرا ايمان، وارد قلبى مى‌شود كه پرده‌هاى تاريكى و زنگارهاى غبار، آن را احاطه نكرده باشد.

حَتّى اِذا جاوُكَ يُجادِلُونَكَ؛ رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله حقّ محض بود و جز حق نمى‌گفت و نمى‌ديد و كارى نمى‌كرد. امّا كافران در مقابل اين حق، مجادله و ستيزه مى‌كردند و به او ايمان نمى‌آوردند؛ آيات قرآن را مى‌شنيدند و آن را افسانه‌هاى گذشتگان مى‌خواندند؛ «يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا اِنْ هذا اِلّا أساطيرُ الاْوَّلينَ».

تطبيق آيه بر انقلاب اسلامى

بعداز مبارزات پانزده ساله‌ى ملّت مسلمان ايران در مقابل رژيم شاه، كه منجر به پيروزى انقلاب اسلامى گرديد، مردم ايران به معناى واقعى با حضرت امام خمينى رحمت الله‌عليه يك‌رنگ شدند؛ چراكه امام خمينى به عنوان يك مرجع دينى، كاملا با مردم صادق بود و مردم صداقت را در او مى‌ديدند. همه‌ى نظر امام به خدا بود و متكى به هيچ نيرويى جز همين مردم نبود. همواره دم از خدا مى‌زد و هرگز «من» نمى‌گفت. با آن كه در دوران ستم‌شاهى، گناه در جامعه رونق يافته بود، دل‌هاى مردم مسلمان ايران كور و كر و نافهم نبود و در اوايل انقلاب همه رو به خدا آوردند و اهل نماز و مسجد و جماعت شدند.

در اين ميان گروه‌هايى هم بودند؛ مثل مجاهدين خلق كه بنا نداشتند زير بار امام بروند. با آن كه با شاه مبارزه مى‌كردند، اعتقادات باطلى براى خود تراشيده بودند. آيات قرآن را تفسير مادّى مى‌كردند و افكار طبيعى داشتند. در ظاهر شهادتين مى‌گفتند و نماز مى‌خواندند، ولى وقتى ديدند چيزى نصيبشان نشده، دست به اسلحه بردند و امام خمينى بعد از اتمام حجت با آنها، مقابلشان ايستاد.

بنده همان اوايل، يكبار از امام پرسيدم نظرتان درباره مجاهدين خلق چيست؟ فرمود: اين‌ها مى‌گويند ما مسلمانيم. قرار است سرانشان امروز بيايند و شهادتين بگويند. اگر كارى نكنند، مسلمانند.

امّا بناى آنها اين بود كه زير بار حق نروند. چون دل‌ بعضی از آن ها براثر گناه و انكار حق، تاريك شده بود، به تدريج چشم دلشان كور شد و باطن خبيث خود را آشكار كردند.

حق، قرآن و سنّت است و همه بايد تابع آن باشند. شخص رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله و ائمه اطهار عليهم السلام نيز تابع آن بودند. اگر ما على عليه السلام را حق مى‌دانيم، براى اين است كه ايشان عين قرآن است؛ يعنى گفتار و كردار و ظاهر و باطن ايشان با معنويات قرآن منطبق و هر چه قرآن نهى كرده، حضرتش از آن دور بود. ساير ائمه اطهار عليهم السلام نيز همين گونه بودند.

اميدواريم خداى تعالى نواقصى را كه در هشت سال گذشته به وجود آمد و پيش از آن وجود داشت، بر طرف كند. مردم ما در پى حق هستند و اگر دلسردى و سرخوردگى هم نسبت به دين باشد، موقت است و اگر خوبى ببينند، همان‌ها هم كه رفته‌اند، باز مى‌گردند. وقتى ملايمت و رأفت و صدق و صفا و در يك كلمه «حقيقت اسلام» را ببينند، جذب مى‌شوند. ما هم اگر حرفى مى‌زنيم و تذكرى مى‌دهيم، روى همين حساب است. ما نه بنا داريم به جايى برسيم و امام جمعه يا مرجع تقليد شويم و نه دنبال كشف و كرامت و از غيب خبر دادن هستيم. اعتقادى هم به اين كارها نداريم. هدف ما فقط اين است كه بگوييم بعضى چيزها و كارها به حساب قرآن و سنّت نيست و خودتان هم اين را مى‌دانيد. اين سه بزرگوار كه در حصر هستند، مى‌گويند سخنان ما را بشنويد و اجازه بدهيد حرفمان را بزنيم؛ اجازه ندادن به آنها و در تنگنا قرار دادنشان، مطابق قرآن و روايات نيست. همين حرف‌ها را مدّتى پيش، در شانزده بند نشان آقايان مراجع، آيات عظام وحيد، صافى، صانعى و چند نفر ديگر دادند و همه تأييد كردند. پس اين حرف بنده تنها نيست.

حرف ما هرگز اين نبوده كه انقلاب، صحيح نيست و نبايد وجود داشته باشد. بنده اصلا اين حرف را قبول ندارم كه اگر يك آدم بى‌دين بيايد و خلاف كند، بهتر از اين است كه به اسم دين خلاف كنند. حرف ما اين است كه بايد نقايص اصلاح شود. اگر مردم و مراجع بخواهند و بگويند و بنويسند، اميد است به تدريج همه چيز بر روال خود قرار گيرد.

اميدواريم كه اين انقلاب كه نور خدايى بود، دوباره به همان نورانيت بازگردد و همه، قلب‌هايشان متوجّه خدا شود و اين سه بزرگوار و همه‌ى زندانيان سياسى آزاد شوند تا دل مردم شاد شود.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.