سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » گزارشی از آگاهی بخشی سینه به سینه در ساعت الله اکبر به افق تهران...
» می خواستند بگویند که سر قرارشان هستند...

گزارشی از آگاهی بخشی سینه به سینه در ساعت الله اکبر به افق تهران

چکیده :خوشحالیم که توانستیم سنگهای ریز و درشت مسیرمان را کنار بزنیم و با امید به خداوند و اعتقاد در مسیر راه سبز امید حرکتی هرچند کوچک را انجام دهیم و یاد آور شدیم که راه سبز امید ساری و جاریست و رهبران در حصرمان نه تنها فراموش نشدند بلکه در بسیار گسترده تکثیر شده اند خواستیم بگوییم بر سر آرمانهایمان هستیم و امید بذر هویت ماست ...


در شرایطی که انحصار رسانه ای و قلب حقیقت در رسانه هایی که از بیت المال ارتزاق اما خلاف نظر ملت حرکت میکنند  تلاش میکند تا  مانع  جریان آگاهی بخشی شوند اطلاع رسانی سینه به سینه و رو در رو با مردم  در کنار سایر شیوه های  آگاهی بخشی همان راهکاری است که پدرانمان سال ها پیش در خفقان دست به آن زدند.

گروهی از شهروندان سبز در آستانه ی 25 خرداد و حصر همراهان جنبش سبز و شهادت مظلومانه ی محمد مختاری و صانع ژاله در ابتکاری برای آگاهی بخشی و یادآوری به مردم در غیاب رسانه های منصف و مردمی بسته هایی شامل عکس شهدا و محصورین را  در تعدادی از میادین شهر تهران پخش کردند.

آنها معتقدند که حصر همراهان مردم تلاشی بی حاصل برای فراموش شدن آنان توسط مردم  است و آنها نیز در حد توان خود علیه این فراموشی دست به کار شده اند.

تعدادی از  این جوانان سبز  تجربه های خود را  از توزیع  2700 بسته آگاهی بخشی در میادین تهران تحریر کرده اند و در اختیار کلمه قرار داده اند که با هم می خوانیم:

1 – قرارمان ساعت عاشقی هنگام اذان مغرب بود

برای 3 ساله شدن حصر خیلی با دوستان فکر کردیم و در فضای بسته امروز تنها راهی که بنظرمان رسید را عملی کردیم.

هدفمان یاد آوری 3 ساله شدن حصر و سالگرد شهادت صانع ژاله و محمد مختاری بود. خواستیم تا این درد را با دیگران در میان بگذاریم شاید از اندوهمان کاسته شود و دعا ها و فریاد حق طلبیمان افزون تر
کارمان را شروع کردیم با آبنبات و شکلات به عنوان خیرات و عکسی از رهبران جنبش سبز و شهدای 25 بهمن و چند خطی به عنوان آگاهی رسانی.

روز موعود 2700 بسته آماده شده را با دوستان در میادین هفت تیر ولیعصر انقلاب حاضر شدیم قرارمان ساعت عاشقی اذان مغرب بود …

2: مردم لبخند میزنند و همدلند

میدان 7 تیر صدای الله اکبر که بلند میشود از اعماق وجودم خدا را صدا میکنم الهی فقط به امید تو حافظم باش زیر لب صلواتی میفرستم و شروع میکنم به پخشی خیرات ها … صدای قلبم توی گوشم میپیچد به خودم میگم اروم باش همه چی خوبه مردم همه همدلند ببین با چه لبخندی بسته ها را ازت میگیرند … حدودا 10 دقیقه که میگذره ارومترم با اعتماد به نفس مشغول پخش و توضیح به مردم هستم … کوتاه و مفید حصر 3 ساله شد و امروز سالگرد شهدای 25 بهمن هست …

از کنار یکی از مانتو فروشی ها که در حال رد شدنم صدایی مرا به خود می آورد.

خانم بر میگردم روبه صدا پسر جوانی میگوید هدیه ولتاین داری پخش میکنی میگم اره میخواید شما ؟ میگه چرا که نه بسته رو که دستش میدم رنگش میپره میگه یا خدا اینا که موسوی اینان. میگم بخونش بده دوستات هم بخونن همینجوری که دارم ازش دور میشم میگم فاتحه یادت نره …

جلوتر زن و شوهری رو میبینم که برای خرید آمده اند مادر مشغول دیدن مانتو مغازه است و پدر جگر گوشه اش را بغل کرده و در حال آروم نگه داشتن بجه است از کنار پدر و بچه که رد میشم میبینم بچه دستش رو سمت دراز کرده و با زبون خودش یه چیزایی میگه … نگاش میکنم و میگم جانم از اینا میخوای بیا کوچولو یه بسته میدم بهش و میرم زیر لب زمزمه میکنم … با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید..

3:  بسته آگاهی بخشی برای ماشین نیروی انتظامی

قرار بر اینست که صدای الله اکبر شروع کنیم بسم الله رو میگم و راه میفتم پیاده رو پر از مردمی هست که برای خرید اومدن بسته ها رو که پخش میکنم نگاهم به ماشینای نیروی انتظامی میفته …

یاد سال 88 میفتم و شعار نیروی انتظامی تشکر تشکر … توی دلم میگم چقدر خوب میشد میبردم یه دونه بهشون میدادم اما بعدش باید محو میشدم …به فکر خودم میخندم و راهم و میکشم میرم سمت سینما استقلال به یه خانمی بسته رو میبینم تا عکس رو میبینه … میگه خدا خیرت بده عکس رو میبوسه و به بسته رو به چشماش میماله و با بغض میگه باریکلا به شما من جز دعا کاری ازم نمیاد.

میگم مادر دعای خیرتون انشاالله نجات بخشه لبخند تلخی میزنه و یک بسته برای نوه اش میگیره و میره منم بر میگردم به سمت بلوار این بار ماشینهای نیروی انتظامی خیلی بهم نزدیکن همشون به ماشینشون تکیه دادن و مشغول گپ زدن یه لحظه فکری از سرم رد میشه …

خدا کنه شیشه ماشین باز باشه اولین ماشینشون که رو که رد میکنم شیشه ها بسته است … ماشین دوم هم همینطور اما ماشین سوم یک ون نبروی انتظامی که درش باز یک لحظه دیگه به هیچی فکر نمیکنم انگار که باید این کار رو حتما انجام بدم … 2 تا بسته پرت میکنم توی ماشین و از اونجا دور میشم سر بلوار سوار تاکسی میشم و میرم.

4: کی حصر میشکنه؟

قرارمان اذان مغرب بود صدای الله اکبر را که شنیدم زیر لب گفتم من با تو معامله کردم خیالم راحته ….

یاد دوستان زندانیم میفتم یاد این 4 سال … و یاد سخنان میر عزیزمون که امید بذر هویت ماست انگار انرژی میگیرم شروع میکنم از سمت چهار راه ولیعصر به سمت انقلاب.

از کنار چند جوان که معلومه دانشجو هستند رد میشم و از این بسته ها بهشون میدم …یکهو یکیشون جان مادرت مواظب باش .. عجب دل و جراتی داری … اون یکی با یه نشاط خاصی میگه کی حصر میشکنه و من در برابر همه اینها میگم دعا کنید درست میشه.

پشت چراغ قرمز خودم رو به ماشینا میرسونم و تند تند بسته ها رو به دستشون میدم همینظور که دارم میرم بوق و چراغ ماشیناست که فضا رو پر کرده …

سعی میکنم گامهای تندتری رو بردارم و پخش کردن رو هم درست انجام بدم به یک گروه از خانومها میرسم بسته سبز رو که میبنن یکیشون میگه جنبش سبزی هستی اروم میگم بله … میگه ما به بهمن پر حادثه عادت داریم مواظب باش نگیرنتون … میخندم و رد میشم.

نزدیکای میدون انقلاب روحانی سیدی رو میبنم که عصا زنان داره میاد به سمتم … یه بسته برمیدارم و با کمال احترام بهش تقدیم میکنم میگم حاج آقا خیرات هستش … با صدای بلند میگه خدا خیرت بده خدا بیامرزه تا بخواد به خودش بیاد از این دست خیابون میرم اون سمت از دور نگاش میکنم میبنم داره متن کاغذ رو میخونه یه نگاهی به اطرافش میکنه و بسته رو میزاره توی عباش و میره …

یه گروه دختر دارن از روبرو میان چند تا بسته در میارم و میگم بچه ها خیراتی هر کدوم یکی یکدونه بر میدارن میگن مواظب باش چشماشونم داره میخنده. یکشون بد جور داره نگاهم میکنه میگم چرا اینجوری نگاه میکنی … میگه آخه دارم به ذهنم میسپرمت وقتی اسمت و عکست جزو بازداشتی ها اومد بگم این همون که اینو بهم داده … خنده ام میگیره از حرفش و میگم یه خدا نکرده بگی بد نیستا … میخندم و مییرم … کم کم بسته تموم میشهه … قرارمون جمع  شدن در یک نقطه کنار یه مسجد … زود میرم که نگرانم نشن …

ودر آخر خوشحالیم که توانستیم سنگهای ریز و درشت مسیرمان را کنار بزنیم و با امید به خداوند و اعتقاد در مسیر راه سبز امید حرکتی هرچند کوچک را انجام دهیم و یاد آور شدیم که راه سبز امید ساری و جاریست و رهبران در حصرمان نه تنها فراموش نشدند بلکه در بسیار گسترده تکثیر شده اند …

خواستیم بگوییم بر سر آرمانهایمان هستیم و امید بذر هویت ماست …


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.