هر غروب دلگیر با دلتنگی تان
چکیده :در عجبم که به حق، در عزای از دست رفتن امامی که 1374 سال پیش برای آزادی ما مظلومانه در خاک و خون غلتیده خون می گرییم، و در سکوتی مرگبار، مرگ تدریجی کسانی را نظاره گریم که برای آزادی ما، از خود گذشته اند. اما ما از خود نمی گذریم. گوش هایمان را می گیریم تا مبادا شنیدن واقعیت های تلخ، زندگی روزمره مان را تلخ کند....
کلمه- سیدکاظم قمی
غروب آفتاب هم زیباست و هم دلگیر، فرقی نمی کند بهار باشد، تابستان، پائیز یا زمستان. فرقی نمی کند که آخرین لحظات روز را از پنجره کوچک و کم نور سلول انفرادی ببینی یا از بالای قله ی کوه. آسمان را که خون فرامیگیرد، حتی در میان انبوه آدم ها که باشی، تنهایی سراسر وجودت را می گیرد، گویی پس از یک روز جنب و جوش و کار یا حتی استراحت، تازه به یادت می آورند که تنها به این خاک پانهاده ای و تنها نیز خواهی رفت. گویی تازه به صرافت می افتی که پیش از آن که سیاهی بر سراسر وجود کشیده شود، باید برای پاسداشت از روشنایی، کاری کنی.
و من این روزها می اندیشم که چه باید بکنم. یادم که می آید که تو ای میر ما با همسرت در خانه ی محقرتان، در اتاق هایی که هر گوشه اش دوربینی نصب شده، از پشت پنجره های که درون و بیرون شان با صفحات ضخیم آهن پوشانده شده، ایستاده اید و غروب کشوری که تمامی عمر برای آزادی و آبادی اش تلاش کرده اید را نظاره می کنید، بار غم دلم بیش تر و بیش تر سنگین می شود.
یادم می آید که شیخ مهدی مقاوم و استوار ما، پس از آن همه سال های زندان و دوری از خانواده، اینک تنها در خانه ی امن وزارت در جوار پل تازه افتتاح شده ی صدر در مقابل مسجد کربلا، به سرنوشت غم انگیز میهن اش می اندیشد. و یادم می آید به گرانقدرترین فرزندان این سرزمین پیر که در سلول های انفرادی یا بندهای عمومی، فرارسیدن شیی دیگر را در تجربه می کنند. این داستان همه غروب های من طی چندسال گذشته است؛ داستانی که نمی خواهی تکرار شود، اما برای تکرارش نه از تو اجازه می خواهند و نه معذرت.
امروز اما که شنیدم کروبی و موسوی و رهنورد روز به روز نحیف تر می شوند، و شنیدم که میرحسین در بیمارستان نتوانسته روی پا بایستد، و دانستم که میر و شیخ هر دو از تنگی نفس، درد در شکم و پوکی استخوانی که با سرعتی غیرعادی پیش می رود رنج می برند، و فهمیدم که قلب بانوی استوار ما دچار نارسایی های جدی است، غروب اربعین شهادت حسین (ع) و یارانش را تلخ تر از همیشه تجربه کردم.
در عجبم که به حق، در عزای از دست رفتن امامی که 1374 سال پیش برای آزادی ما مظلومانه در خاک و خون غلتیده خون می گرییم، و در سکوتی مرگبار، مرگ تدریجی کسانی را نظاره گریم که برای آزادی ما، از خود گذشته اند. اما ما از خود نمی گذریم. گوش هایمان را می گیریم تا مبادا شنیدن واقعیت های تلخ، زندگی روزمره مان را تلخ کند.
چشم هایمان را از دیدن صحنه های تلخ تکاپوی زباله گردها، آن مادر رنج دیده ای که از نخستین ساعات صبح با دسته ای روزنامه ی همشهری در پشت چراغ قرمز به دنبال مشتری می گردد، و درد آوارگی لشگر کارتن خواب های پایتخت بر می گردانیم تا مبادا گرد غمی بر دلهامان بنشیند. دل به امیدهای مبهم و ناپایداری می بندیم که وعده ی روزهایی خوش تر را نوید می دهد و سخت در هراسیم از آگاهی به این واقعیت که اگر پس از هشت سال تیره روزی و حرکت پرشتاب به سوی سقوط، تنها اتفاقی که افتاده این است که سرعت سقوط مان کندتر گشته است.
در بیم از پذیرش این سنت الهی هستیم که خداوند سرنوشت هیچ مردمی را دگرگون نمی سازد مگر آن که خودشان عزم دگرگون کردن آن را کنند و در این راه صبورانه پایداری و تلاش کنند. و من در این لحظه های دلگیر غروب اربعین، خود را در میان کاروان خسته و رنجدیده ای می یابم که جوانی که «زیباترین روح پرستنده» نامیده شده و شیرزنی که رسالت سترگ پیام رسانی و آگاهی بخشی را فرسنگ هاست که بر دوش می کشد، پیشاپیش آن در حرکتند، و با واژگانی که پژواک آن یک هزار و سیصد و هفتاد و چهار سال را طی می کند، زیر لب زمزمه می کنم که «یا لیتنی کنت معکم فافوز معکم».













