انگيزه هايی برای سياست …
چکیده :آخرين باری که گذرم به وزارت اطلاعات افتاد بازجو سؤالی ازم پرسيد که جواب دادن به اون حسابی من رو به دردسر انداخت. سؤال اين بود: "انگيزه ات از اين فعاليت ها و نوشتن ها چيه؟ کلاً می تونی بگی چه هدفی توی زندگی داری؟" پاسخی دادم که خوب می دونستم قضيه به اون سادگی ها که گفتم...
کلمه – گروه خبر: چهار سال است که شب های یلدا برای آنهایی که نزدیک تر به طیف “بچه های زندان” هستند، یادآور یک زندانی سیاسی به نام سید ضیاء نبوی است. این دانشجویی ک روزگاری در فضای دانشگاهی دنبال راهی برای سوال ها و اعتراضات و میدانی برای تجربه کردن می گشت. اما پی گیری این حق منجر به محرومیتش از تحصیل شد. حق تحصیل در قانون اساسی به رسمیت شناخته شده و هیچ کس حق تبعیض درباره آن را ندارد. این شد که پاشنه ها را ور کشید برای جستجوی حق تحصیل و شد “سخنگوی شورای دفاع از حق تحصیل” یا همان دانشجویان ستاره دار. پی گیری این حق مصادف شد با انتخابات 88 و نفی وجود دانشجوی ستاره دار از سوی معجزه قرن در خلق دروغ، محمود احمدی نژاد.
او و دیگر دانشجویان محروم از تحصیل ستاره ای به سینه های خود زدند و در شهر خود را به مردم نشان دادند، سند دروغ گویی احمدی نژاد. خب کار بدی کرده بودند. به خصوص زمانی که معلوم شد که احمدی نژاد 24 و نیم میلیون رای داشته و هیچکس خبر نداشته. معلوم بود که دروغ 24 و نیم میلیونی بدون هزینه نمی شد. اما هزینه نصیب کسانی شد که سند رسوایی دروغگو شدند. این شد که او زندانی شد و بعد به جای دفاع از حق تحصیل مجبور شد پیگیر حق آزادی اش از زندان باشد. اما کاش فقط زندان بود. او متهم شد به ارتباط با مجاهدین خلق و 10 سال حکم زندان گرفت. نامه نوشت که همین حکم را راضی ام بکشم، اما این اتهام را از روی من بردارید، من مجاهد نیستم. اما دید بازی تمامی ندارد. از اوین تبعید شد به زندان کارون اهواز. حالا احتمالا دنبال این باشد که بیاید زندان اوین.
گاهی به مرگ می گیرند تا به تب راضی کنند. گاهی به تبعید می گیرند تا به محرومیت از حق تحصیل که سهل است، به زندان اوین راضی کنند.
در عوض ضیا در این مدت نوشته های دلنشینی را به بیرون از زندان فرستاده است. بسیاری از آنها در عین صمیمیت ته مایه طنز شیرینی هم داشته که از روحیه عجیب و غریب او برای زندگی حکایت می کند.
او در بین زندانیان سیاسی بسیار محبوب است. نوشته هایش هم این بیرون هواخواهانی دارد. خودش با همان طنز مخصوصش می گوید همین که خوانده شود و دیده شود برایش بس است.ضیاء است دیگر. بازجوها هم بازجو هستند. قاضی پیر عباسی هم که این جکم های عجیب و غریب می دهد هم خودش است. هرکسی کار خود را می کند تا این چرخه عجیب و غریب از آدم های رنگارنگ و متفاوت را بسازد. ضیا از خودش زیاد نوشته. از این که چگونه زیسته و از کجا به این راه رسید. شاید روزی بازجویش هم بنویسد و معلوم شود گیر کارش کجا بوده که انقدر آزار می رساند. قاضی پیرعباسی هم هیمن طور. همان که ضیا برایش شعر هم سروده بود که “سال و ماه است رقم ها که تو می فرمایی” منظورش همان 10 سال و 15 سال حکم های زندانی است که به دیگران به راحتی می دهد. شاید پیرعباسی هم روزی معلوم شود که دینش را از کی و کجا گرفته که چنین موجودی شده است.
هرکسی نهایتا یک موجودیتی دارد. در این یادداشت صمیمی، ضیا از سیر خودش گفته. سیری که برای مطالعه نمونه ای از یک دانشجوی نسل جدید، گزینه مطالعاتب خوبی به نظر می رسد. این که چطور از یک دانشجوی آرمان گرا به یک تساهل گرای متفاوت تبدیل شده است که حتی کلماتی که برای بازجو و قاضی اش می نویسد نیز لبخند دارند.
این یادداشت که در اختیار کلمه قرار گرفته را در سالروز تولد او بخوانید:
انگيزه هايی برای سياست…
اشتباه شما در اين است که معتقديد انسان به زمين فرستاده شده تا کاری انجام دهد… (مونترلان)
1- آخرين باری که گذرم به وزارت اطلاعات افتاد بازجو سؤالی ازم پرسيد که جواب دادن به اون حسابی من رو به دردسر انداخت. سؤال اين بود: “انگيزه ات از اين فعاليت ها و نوشتن ها چيه؟ کلاً می تونی بگی چه هدفی توی زندگی داری؟!…” راستش اين سؤال از جهتی برام خوشايند بود، چون حس می کردم اينقدر خاص و متفاوت هستم که تحليل رفتارها و انگيزه هام برای طرف مقابل سخته و نميشه من رو به راحتی درون قالب يا دسته بندی ساده اي قرار داد! از طرف ديگه امّا جواب دادن به اين سؤال سخت هم بود چراکه خودم مدّتها با چنين سؤالی کلنجار رفته بودم و نتيجه اي هم دستم رو نگرفته بود. گاهی حتی مطمئن می شدم که طرح چنين سؤالی از اساس غلط و گمراه کننده است و از چنين نقطه ورودی به هيچ نتيجه ی مفيدی نميشه راه برد. به هر حال من در پاسخ به اون سؤال دقيق ترين جوابی که در لحظه به ذهنم رسيد رو بيان کردم و گفتم: “من می خوام بر اساس نتيجه گيريهای شخصی خودم زندگی کنم. دلم می خواد شيوه ی خودم رو توی زندگی، سياست، فلسفه و کلاً همه چيز داشته باشم.” من اين پاسخ رو در حالی دادم که خوب می دونستم قضيه به اون سادگی ها که گفتم نيست.
2- اوائل که با جهان سياست ارتباط برقرار کرده بودم، بزرگترين سؤالی که ذهنم رو به خودش مشغول می کرد اين بود که انگيزه ی آدمها از ورود به چنين عرصه ی پر دردسری چيه؟ غالب کسانی که من به عنوان اهل سياست می شناختم انرژی يکسويه اي در اين مسير صرف کرده بودن و جز هزينه دادن هيچ حاصلی به بار نياورده بودند و اين متعجّبم می کرد که آخه اين چه نيرو و انگيزه ايه که باعث ميشه آدمها با چنين ريسکی زندگی بکنند؟ اين پرسش بود که وقتی برای پيدا کردن پاسخش به ديگران مراجعه می کردم به هيچ جائی نمی رسيدم و تقريباً هميشه همون جوابهايی به دستم می رسيد که می شد از توی فيلم ها و کتاب ها گرفت. کليشه هايی مثل انسان دوستی، عشق به عدالت، فداکاری برای جامعه و کشور و از همين حرف ها که نه تنها مشکلم رو حال نمی کرد بلکه بيشتر هم می کرد! آخه من هر چقدر به خودم نگاه می کردم نمی تونستم چنين انگيزه های والائی رو توی خودم ببينم و اين برام قابل هضم نبود! مشکل من اينجا بود که از طرفی دلم می خواست درون دنيای سياست به جايگاه بزرگ و بی بديلی برسم و از طرف ديگه می ديدم فاقد اون انگيزه های بشردوستانه اي ام که ظاهراً لازمه ی چنين جايگاهيه!!… اتفاقاً من چيزی از جنس همين مشکل رو پيش تر با خانواده هم داشتم. آخه من درون خانواده ی گسترده و درهم پيچيده اي به دنيا اومده بودم که اخلاق در اون اقتدار زيادی داشت و درجه ی همبستگی افراد خيلی بالا بود. يادمه وقتی به بزرگترهای فاميل نگاه می کردم، خاصّه اونهايی که محّل رجوع بودن، نوعی قدرت فداکاری و از خودگذشتگی در اونها می ديدم که اصلاً در من وجود نداشت. من از طرفی دلم می خواست مثل بزرگتر های فاميل آدم محترم و مورد توجّهی باشم و از طرف ديگر امّا حس می کردم فاقد اون خلوص نيت اخلاقی ام که اونها در ارتباط با ديگران از خودشون نشون می دن! به هر حال من در دوره ی بزرگی از نوجوانی ام رو با اين تنش و تناقض دردناک گذروندم که آيا می بایست به عنوان انسانی صادق، اصيل امّا منزوی سر کنم يا اينکه شخصيتی متعهد، اجتماعی امّا نمايشی داشته باشم! از نظر من بين صادق بودن و روراستی از يک سو و اخلاقی بودن و تعهد داشتن از سمت ديگه نزاعی وجود داشت که نمی شد در اون بی طرف موند…
3- در اوخر دوره ی نوجوانی و در آستانه ورود به جوانی تقريباً مطمئن شده بودم که راه برون رفتی برای اين وضعيت تناقض آلود پيدا کردم.. من متوجه شده بودم که دارای نوعی توانايی و قابليت در ترديد داشتن، فکر کردن و پرسش طرح کردن هستم که تا حدّی من رو از اطرافيان متمايز می کند، قابليتی که به لطف مطالعه ی کتابها و اشاره های اطرافيان ياد گرفتم اسمش رو دغدغه فلسفی بگذارم!
به خودم می گفتم اگه من خلوص نيت و قدرت اخلاقی فداکاران بزرگ رو ندارم به جايش صاحب ميل حقيقت جوئی و قدرت ذهنی فلاسفه هستم که در نهايت می تونه همون کارکرد رو داشته باشه. من مطمئن بودم که بالاخره روزی از دل اين کلنجارهای فلسفی شک و ترديدهای بنيان افکن بيرون می آم و به حقيقت يقينی و الزام آوری می رسم که ناچارم می کنه اون حدّی از انرژی و توجه رو نثار ديگران کنم که هر شخصيت انسان دوستی می کنه! من پيشاپيش اين فرض رو در ذهن داشتم که حقيقت ثابت و لاتغيری وجود داره که به نفع تمامی بشريته، تنها مشکل اينجا بود که من می بايست اون رو پيدا می کردم، از درستی اش مطمئن می شدم و بهش عمل می کردم امّا خب هيچ از اين خبرها نبود! اتفاقاً بالعکس، هرچه با فلسفه های عجيب و فيلسوفان غريب بيشتر سرو کله می زدم و در جهان فلسفه پيشروی می کردم، بی بنيادتر و پايه بر آبتر می شدم! نه تنها به اون يقين و حقيقت قطعی مورد توقّعم نزديک نمی شدم بلکه عميقترين و نهايی ترين باورها و ساختارهای فکری ام ويران می شد و اين دستاوردی بود که بعدها البته خوشنودم می کرد!
به هر حال در نقطه اي از زندگی تصميم گرفتم اين توقع زياد خواهانه ی کشف حقيقت رو کنار بگذارم و اين نتيجه گيری البته بدون آشنايی با لودويک ويتگنشتاين و فلسفه ی زبان خاص او به راحتی ممکن و ميسر نمی شد. آشنايی با فلسفه ی ويتگنشتاين قانعم کرد که تصورم از حقيقت رو به عنوان ايده های همواره درست، غيرقبل خدشه و الزام آور کنار بگذارم و حقايق رو به واسطه اي کاربردشون و دربستر زمان، مکان و زندگی آدمها درک کنم. کم کم ياد گرفتم حقيقت رو نه به عنوان ارباب و فرمانده اميال، انگيزه ها و زندگی انسان بلکه به عنوان خادم و فرمانبر اونها لحاظ کنم و در نتيجه اين وسوسه رو که از طريق رسيدن به حقيقت از خودم انسانی فداکار و با فضيلت بسازم کنار گذاشتم.
4- در عنفوان جوانی اگرچه در پروژه ی کشف حقيقت و کسب خصايل انسان دوستانه شکست خورده بودم امّا همزمان ماجراهای ديگه اي برام پيش اومد که تا حد زيادی روی من تأثير گذاشت. ورود من به دانشگاه و فعاليت های دانشجويی سبب شده بود که حوزه ی ارتباطات من خيلی گسترده از قبل بشه و آدمهای متنوع تر و متفاوت تری رو تجربه کنم. من دوستان و آشنايان جديدی پيدا کرده بودم که با همديگه جهان های مشترکی ساخته بوديم و من داشتم ياد می گرفتم که خودم رو درون حلقه های هرچه بازتر و گسترده تری تعريف کنم.
در طی اين دوران اگرچه چيزی از جنس ارتقای حس بشر دوستی ام به صورت عام احساس نکردم امّا خب بشرهای واقعی بيشتری رو به صورت خاص شناختم که حس می کردم می بايست درون زندگی ام اونها رو لحاظ کنم و شايد هم بهشون پاسخگو باشم! از رهگذر همين آشنايی ها احساس می کردم نوعی قابليت و توانائی در انعطاف نشون دادن، همراهی و همدلی کردن و فهميدن ديگران نصيبم شده که قبلاً چندان تبحّری در اون نداشتم! از طرفی آشنايی ام با برخی نظريات جامعه شناسی مثل “تعامل نمادين” هربرت ميد و “نمايش” اروين گافمن من رو به نوعی نگاه نظری مجهز کرده بود که خيلی راحت تر می تونستم با خودم و وضعيت جديدم کنار بيام. اين آشنايی تشويقم می کرد که به جای تعريف کردن انسانها به عنوان موجوداتی صاحب ذات و فطرت مشخص، اونها رو به عنوان بازيگرانی در نظر بگيرم که می تونند خلاقانه نسبت به اطرافيان و پيرامون واکنش نشون بدن. احساس می کردم اگه خودم رو به عنوان بازيگری در نظر بگيرم که به واسطه ی قدرت خلاقانه اش در بستر نقش ها هنر همائی می کند، خيلی بهتره تا اينکه خودم رو کارمندی تعريف کنم که بايد شرح وظايفش رو با دقت درک کند و بدون حاشيه به پايان برسوند.
اين نگاه جديد و اين تعبير بازی گوشانه و نمايشی از زندگی هم ميل به ديده شدن و جلب توجه کردن رو در من ارضاء می کرد، هم به اشتياق قوی و نيرومندم برای آزادی پروبال می داد، هم با بی بنيادی فکری و فلسفی ام کنار می اومد و هم مجوزی بود برای من که تا سر حد نهايی هيچ چيز رو جدّی نگيرم و بتونم همه چيز رو و حتی خودم رو مسخره کنم! برای منی که وجدانم از کنار گذاشتن جست و جوی حقيقت و فضايل اخلاقی متناظر با اون تا حدّی معذّب بود، در بستر چنين نگاهی، کم کم جا برای تعريف جديد و متفاوتی از اخلاق باز شد. اينکه سعی کنم شيوه ی بازی و نمايشم رو در زندگی با حدّی از خلاقيت و هنرمندی سامان بدم که تا حد امکان ديگران رو رنجور و آزرده خاطر نکنه و اگر هم بازی کسی رو تقويت کرد و شادمانی کسی رو حاصل شد که خب چه بهتر!
5- من به تجربه ياد گرفتم که برای ورود به عرصه ی سياست، دنبال انگيزه خاصی نگردم و اون کليشه های بشر دوستانه و فداکارانه رو هم خيلی جدّی نگيرم! کم کم سعی کردم کلنجار رفتن آدمها رو با سياست با همون بداهتی بپذيرم که درگير شدن اهالی فوتبال رو با قوانين، قضاوت و داوری می فهمم.. همونطور که نميشه فوتبال حرفه اي بازی کرد امّا فدراسيون، قانون، داور و غيره نداشت به همون طريق هم نميشه زندگی اجتماعی مدرن داشته باشيم امّا دولت، سياستمدار، منتقد و غيره نداشته باشيم.. دلايل و انگيزه های شخصی افراد از ورود به عرصه سياست همونقدر از لحاظ سياسی با اهميته مثلاً انگيزه های يک فرد برای داور شدن در نحوه ی قضاوتش مهمّه. الان می دونم که آدمها می تونند به دلايل و انگيزه های کاملاً منحصر بفرد، متنوع و بعضاً اتفاقی وارد سياست بشن که مسئله اي مربوط به زندگی شخصی اونهاست امّا اونچه که در معنای سياسی کلمه مهمّه نتيجه و تأثيريه که در جهان سياست حاصل می کنند. اينکه آيا در نتيجه ی ورود اونها به سياست، چيزی از مسائل عمومی و مشترک حل ميشه؟ اينکه آيا چيزی از خشونت، رنج و فقری که هميشه دامنگير زندگی آدمهاست کم ميشه و آيا فرصت بهتر و بيشتری برای بهره وری از زندگی پيش می آد؟! من به تجربه ياد گرفتم که سياست رو از منظری پراگماتيسمی و عملگرايانه نگاه کنم.
6- با چنين تعبير کسل کننده اي که در بالا از سياست ارائه کردم خيلی خوشحالم که سياست حجم زيادی از زندگی ما آدمها رو اشغال نمی کند وگرنه نمی دونستم با اين ميل افسار گسيخته اي که برای تجسس در زندگی آدمها و کشف دنيای ذهنی و انگيزه هاشون دارم می بايست چه کنم! نوعی حس فضول پيشگی که در مورد اهل سياست خيلی پر رنگ تره چون که دلم می خواد بدونم پشت اين ادبيات موجّه، قهرمانانه و انسان دوستانه، چه جور انگيزه هايی ديگه اي ميشه پيدا کرد؟! اعتراف می کنم که گاهی برای رسيدن به چنين مقصودی در کمال بی شرمی نوشته ها و نامه های خصوصی افراد بالاخص زندانيان رو ميخونم و بدتر اينکه گاهی ته دلم به قدرت امکان و اجازه ی مسئولين امنيتی برای چنين تجسسی، غبطه می خورم! به هر حال اين خصلت زندانه که زمان بيکاری زيادی به آدم می ده و فراغ بال آدمی رو برای چنين فضولی ها و کنجکاوی هايی بيشتر می کند و حتی گاهی باعث ميشه زندانی به جان خودش بيافتد! اينکه سر در گذشته ی خودش فرو ببره و دل و روده ی تجربيات خودش رو بيرون بکشه تا ببينه که چی شد که تبديل به چنين آدمی شد و چرا مسيرش به سياست باز شد؟!
شخصاً وقتی به گذشته خودم رجوع می کنم و سعی می کنم نقاط اتّصال و پيوند خودم رو با سياست پيدا کنم، نقش چند عامل رو برجسته می بينم: داشتن خانواده اي که در تلاطم های سياسی اوّل انقلاب هزينه هائی متحمّل شده بود، مطالعه ی کتابهای شريعتی که به شدّت من رو برای ورود به مسائل عمومی و سياسی تشويق می کرد، همزمان شدن دوران بلوغ و کسب هويتم با دوران اصلاحات و هژمونی فرهنگی و سياسی اون، ورود به فعاليتهای دانشجوئی و تعريف شدن درون حلقه ی انجمن اسلامی و بسياری اتفاقات ديگه که می تونم رديفشون کنم.. امّا خب ارائه کردن چنين ليستی از حوادث و اتفاقات اصلاً برام راضی کننده نيست، چراکه اولاً می بينم که تأثير بسياری از رخدادهای گذشته امروز در من زايل شده و اثری از اونها نيست و از طرف ديگه اصلاً نمی تونم خودم رو راضی کنم که تا اين حد محصول اتفاقات و رخدادها باشم! من شديداً مشتاقم که خودم رو محصول و نتيجه نيروئی کاملاً منحصر بفرد و خاص از درون خودم به حساب بيارم. دلم می خواد خودم رو محصول همون اشتياق قدرتمند کودکی ام بدونم که به من اطمينان می داد در آينده انسان بسيار بزرگی می شم و تجربه هائی رو از سر می گذرونم و در مسيری قدم بر می دارم که حتی يکی دو نفر هم به سختی می تونن در اون با من همتا باشن! همون نيروئی که در طی بزرگ شدن هميشه من رو می ترسونه از اين اينکه مبادا خود آگاه يا ناخود آگاه بر اساس قواعدی زندگی کنم که به من تحميل شده يا اينکه از دل تجربياتم تأئيد نشده و يا اينکه نسبت به اون هوشيار نيستم! ترس اينکه از دنيا برم پيش از اينکه از خودم، ذهنم، حسّم و زندگی ام چيزی از جنس اثر ناب هنری ساخته باشم! شايد در نتيجه ی همين تصورات (بخونيد توهمّات!) بود که در جواب به اون پرسش بازجو، اونطوری پاسخ دادم! می گن آدمها بزرگترين اشتياقها و ترسهاشون رو در خواسته ها و آرزوهائی که واسه فرزندانشون دارن بروز می دن. شخصاً وقتی به بچه ی فرضی و خيالی خودم در آينده فکر می کنم، بزرگترين ترسم اينکه که نکند بچه ام روزی بزرگ بشه و بياد سراغم و بگه:« بابا من می خوام فقط يک آدم معمولی باشم و مثل همه زندگی کنم»!













