سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » اتفاقی که می بایست پس از عاشورا رخ می داد...

اتفاقی که می بایست پس از عاشورا رخ می داد

چکیده :خبر سیلی خوردن دختران رهنورد و میرحسین را خواندم. من که پیش از آن به محاسبه مشغول بودم تا ببینم هزارمین روز حصر و حبس آن سه سرو سرافراز چه روزی است و دریافتم که با تاسوعا و عاشورای حسینی مصادف است، با خود اندیشیدم که این حادثه کمی زود رخ داده است! شحنه ها و عسس ها باید صبر می کردند تا زمان حرکت کاروان اسرای کربلا راه فرا می رسید...


کلمه-سیدکاظم قمی: 

دیروز در حالی جشن هایی که به مناسبت عید غدیر برپا شده بود را نظاره می کردم که این مصرع که شاعری باذوق در زمان جشن های نیمه شعبان سال 1357 سروده بود در ذهنم پیاپی تکرار می شد: «کی عید بود که دل سیه می پوشد؟» داشتم همان فکرهای همیشگی را در ذهنم مرور می کردم که ایرانی شیعه امروز چگونه با علی تجدید بیعت می کند، در حالی که جامعه اش با علی و عدل علی و مرام علی و رفتار علی این قدر فاصله دارد؟

شیعه علی، دخترک های خردسالی که سر چهارراه ها، در حالی که از خستگی و گرسنگی تلو تلو می خورد و به تکدی واداشته شده را می بیند، اما نگاهش را بر می گرداند تا ببیند کی چراغ راهنما سبز می شود تا زودتر به مقصد برسد و کار دین و دنیایش را سروسامان بدهد! شیعه علی، زباله گردها و کارتن خواب ها را می بیند، اما ترجیح می دهد با نگاه به چراغانی های غدیر، نگذارد غم به دلش راه پیدا کند! شیعه علی، در سایه سنگین سیاست های معاویه گونه حاکمانی دین فروش زندگی می کند و در انتظار به ثمر نشستن تلاش هایی می نشیند که برای «نرمش قهرمانانه» در آن سوی سرزمینش در جریان است و مترصد اخبار شاخص های بورس و آخرین نرخ طلا و ارز و …

در همین فکرها بودم که خبر سیلی خوردن دختران رهنورد و میرحسین را خواندم. من که پیش از آن به محاسبه مشغول بودم تا ببینم هزارمین روز حصر و حبس آن سه سرو سرافراز چه روزی است و دریافتم که با تاسوعا و عاشورای حسینی مصادف است، با خود اندیشیدم که این حادثه کمی زود رخ داده است! شحنه ها و عسس ها باید صبر می کردند تا زمان حرکت کاروان اسرای کربلا راه فرا می رسید و بعد از آن به تقلید از خشونت نگهبانان آن دست می زدند! نمی دانم آیا در جایی از تاریخ حادثه کربلا ثبت شده است بی تفاوتی مردمی که نظاره گر این صحنه ها بودند؟ نمی دانم در جایی نوشته شده است که مردم این همه مصیبت برای خاندان پیامبرشان را به چشم دیدند و به گوش شنیدند و باز هم مانند هر روز برای دنیایشان، قفل از در دکان هایشان گشودند تا قفل زبانشان را نگشایند و با شنیدن صدای اذان ظهر به مسجدها شتافتند تا صدای مظلومیت خانواده های کسانی که برای آزادی آنها قیام کرده بودند و به خاک و خون در غلتیده بودند را نشنوند؟

چه می دانم، شاید آن روزها هم قلم هایی که تاریخ را می نوشتند به شرح فتوحات مجاهدان اسلام در جبهه های نبرد با کفار مشغول بودند! شاید آن روزها هم مردم آنقدر گرفتار زندگی روزمره بودند که فرصتی برای لحظه ای درنگ و پرسش درباره آنچه «زندگی» می نامیدند نداشتند! شاید هم عذاب وجدانشان را با خواندن «فیالیتنی کنت معکم و فافوز معکم» تسلی می دادند! حیف که تاریخ نویسان از ثبت حال و روز مردم غافل بودند، وگرنه شاید می توانستیم تصویر خودمان را در برگ های تاریخ آن زمان بازشناسیم.

 

 


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.