سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » تغییر زمان و مکان برگزاری مراسم نخستین سالگرد احمد قابل...
» گفتگو با همسر و دختر احمد قابل

تغییر زمان و مکان برگزاری مراسم نخستین سالگرد احمد قابل

چکیده :در این یکسال در لحظه لحظه زندگی، یاد او در خانه با من و دخترم بوده است. رفتار و کردار ایشان از زیبا‌ترین خاطراتی است که در این یکسال همراهم بوده است... همیشه دعا و شکر می‌کردند حتی برای کوچک‌ترین مسائل مثلا سر سفره چندین بار از من تشکر می‌کردند و با هدایایی که می‌گرفتند قدردانی می‌کردند. همین اخلاق و رفتارشان بود که الان پس از گذشت یکسال در خانه با یادش زندگی می‌کنم. خاطرم هست در روزهایی که از بیماری رنج می‌بردند خیلی نگران ما بود. حتی به برادرشان گفته بودند که خیلی نگران من و سارا دخترمان هست. نگران اینکه بعد از ایشان چه اتفاقی برای ما می‌افتد....


خانواده مرحوم احمد قابل در اطلاعیه‌ای از تغییر زمان مراسم سالگرد درگذشت این دین‌پژوه فقید، خبر دادند.

به نوشته سایت احمد قابل، مراسم نکوداشت “اندیشمند شریعت عقلانی” و نخستین سالگرد درگذشت احمد قابل به شرح زیر برگزار می‌شود.

برنامه صبح: جمعه، سوم آبان۱۳۹۲، از ساعت ۹ تا ۱۱، مشهد – خ امام خمینی۲۸ – دارالقرآن و حسینیهٔ فرهنگیان. برنامه عصر: برسر مزار آن فقید سعید از ساعت ۱۴ در بهشت رضا – آلاله ۱۰ – رحمان ۱۲ گرد هم می‌آییم.

***

یکسال از درگذشت مردی می گذرد که اخلاق، گذشت و ایثار، مهربانی و گشاده رویی با مردم از او چون خاطره ای شیرین برای همسر و دخترش باقی مانده است. یکسال از سفر بی بازگشت احمد قابل می گذرد و در آستانه اولین سالگرد درگذشت وی به سراغ همسر و دخترش رفتیم تا از سالی که بدون حضور او بر آنها گذشت، برایمان بگویند.

مرضیه سلطان پاسدار، همسر مرحوم احمد قابل هنوز حزن و اندوه حاصل از فقدان همراه زندگیش پس از گذشت یکسال در لحن و صدایش آشکار است. او به جرس می‌گوید: «در این یکسال در لحظه لحظه زندگی، یاد او در خانه با من و دخترم بوده است. رفتار و کردار ایشان از زیبا‌ترین خاطراتی است که در این یکسال همراهم بوده است… همیشه دعا و شکر می‌کردند حتی برای کوچک‌ترین مسائل مثلا سر سفره چندین بار از من تشکر می‌کردند و با هدایایی که می‌گرفتند قدردانی می‌کردند. همین اخلاق و رفتارشان بود که الان پس از گذشت یکسال در خانه با یادش زندگی می‌کنم. خاطرم هست در روزهایی که از بیماری رنج می‌بردند خیلی نگران ما بود. حتی به برادرشان گفته بودند که خیلی نگران من و سارا دخترمان هست. نگران اینکه بعد از ایشان چه اتفاقی برای ما می‌افتد.»

خانم پاسدار خاطرنشان می‌کند که این نگرانی تنها نسبت به اعضای خانواده نبود بلکه دغدغه مردم را هم داشتند. در یکسالی که در بستر بیماری بودند مدام به این فکر می‌کردند که در حق کسی ظلم نشود و حق به حق دار برسد. بزرگ‌ترین دغدغه ایشان این بود که کسی را ناراحت نکنند و در زندگی فردی و اجتماعی بر حق و حقوق افراد احترام خاصی قائل بودند. این دغدغه هم تنها منحصر به زندگی خودشان نبود و این نگرانی را نسبت به حقوق تک تک افراد جامعه داشتند.

او می‌افزاید: «یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های ایشان این بود که در زندگی آرام و صبور بودند و بسیار گذشت داشتند. اگر ما بتوانیم همین ویژگی را سرمشق خود در زندگی قرار دهیم سعادتمند خواهیم شد.»

خانم پاسدار در دلنوشته خود با عنوان «سالی که بی‌تو گذشت» می نویسد:

سالی که بی‌تو گذشت

«همسرم، واژه‌ای پیدا نکردم تا بیانگر غم و اندوه یک ساله‌ام باشد

وقتی در تمامی روز‌ها، دقایق و ساعات جای خالی‌ات به وضوح خود نمایی می‌کند

وقتی خلا مهربانیت، در جای جای زندگی پدیدار می‌شود

وقتی همه همهمه‌ها و شادی‌ها، چهره…… خندان تو را می‌طلبد

وقتی سفره‌ها بدون دعای تو، دچار نقصان می‌شود

وقتی در میان دوستان، نگاه کاوشگرم، سیمای آشنای تو را می‌جوید

وقتی هر سکوت، آرام، فقدان وجودت را اظهار می‌کند

وقتی با دانه دانه یادگاری‌هایت، حضور گرمت تداعی می‌شود

وقتی زنگهای مداوم خبری، عدم حضورت را اعلام می‌کند

وقتی در نشیب و فراز زندگی، توصیه‌های تو راهنمایم می‌شود

وقتی انبوه سوالهای پرسشگران، بدون پاسخ و جواب می‌ماند

وقتی هنگام نماز، آوای دلنشین اذانت به گوش نمی‌رسد

وقتی با آهنگ‌های تلفن، پرندهٔ ذهنم نا‌خودآگاه به سوی تو پرواز می‌کند

وقتی از خیابان، سراسیمه و مشتاق به سوی خانه می‌شتابم، تا مبادا نگاهت در انتظار بماند

وقتی هنگام خروج از منزل، کسی را برای خداحافظی نمی‌یابم

وقتی هنگام ورود، سلامم ناتمام می‌ماند

وقتی که گفته‌ات یا هر نوشته‌ات، هرآن و دم به دم، اندیشه تو را ابراز می‌کند

وقتی در و دیوار هم، خاموش، کمبود صدایت را فریاد می‌کند

وقتی هر روزنامه بی‌محابا، تصویر پژوهشگرت را در خیالم ترسیم می‌کند

وقتی قلم برای گفتن وصف تو تعجیل می‌کند

وقتی در تنهایی و سکوت، یا لحظه‌های ناب عرفانی و قنوت، همه تار و پود وجودم، چشمه می‌شوند و می‌جوشند و جاری می‌سازند آلام درونم را

و وقتی باران دیدگانم در مسیر بارششان، خود نیز می‌گریند و می‌سرایند غم نبودنت را

من در گفتن و نوشتن ناتوان می‌مانم…»

سارا تنها فرزند و یادگار مرحوم احمد قابل می‌گوید اهل مصاحبه نیست اما وقتی از ویژگی‌های پدر در نگاه او می‌پرسم، نمی‌تواند سکوت کند و از درسهایی که بعنوان الگو در زندگی از پدرش گرفته برایمان می‌گوید: «گشاده رویی با مردم و اینکه هیچ حرف غیر منطقی و غیر شرعی را نپذیرم بزرگ‌ترین درسی است که از پدر گرفتم. از نگاه من خودگذشتگی و ایثار او بسیار برجسته بود. ایشان همیشه و در همه جا سعی می‌کردند از حقوق خود بگذرند، البته نه در برابر ظلم.»

سارا قابل به نمونه‌ای از این رفتار پدرش اشاره کرده و ادامه می‌دهد: «پدر احترام خاصی برای افراد قائل بودند. مثلا در مورد رفتار با همسایه سعی می‌کردند حتی کمترین صدایی که به وسیله مثلا صندلی روی زمین ایجاد می‌شود همسایه را ناراحت نکند. اما خودشان در برابر خیلی از ناملایمات سکوت می‌کردند و ما را نیز نصیحت می‌کردند که اعتراضی به همسایه‌ها نداشته باشیم.»

سارا در ادامه به ذکر خاطراتی از پدرش می‌پردازد: «در این روز‌ها صدای او بیشتر در گوشم طنین می‌اندازد که می‌گفت عزیز بابا! این یکی از خاطراتی است که از پدرم دارم ویاد او را همیشه در ذهن من زنده نگه می‌دارد. همیشه مرا عزیز بابا صدا می‌زد و آرامشی که لحن مهربان او به من می‌داد را با مراجعه به فیلمی که روی فیس بوک گذاشتم و به وضوح صدای پدرم شنیده می‌شود که می‌گوید عزیزدل بابا! زنده نگه می‌دارم. البته خاطرات زیاد است اما شیرین‌ترین خاطراتی که با پدر دارم سفرهای فراوانی بود که چه در ایران و چه در تاجیکستان داشتیم. پدرم همیشه سعی می‌کردند موقعیتی را برای من فراهم کنند که زندگی برایم یکنواخت و کسل کننده نشود. به همین خاطر در هر موقعیتی پیش می‌آمد حتی اگر دو روز مدرسه‌ام تعطیل بود مرا به مسافرت کوتاه می‌بردند تا رفع خستگی برایم باشد. آنچه که در طول مسافرت برایم به یادماندنی است احترامی است که برای ما می‌گذاشت و تلاش می‌کرد رضایت ما در اولویت قرار گیرد. خلاصه گفتنی‌ها از اخلاق و رفتار نیک او بسیار زیاد است که در این مجال اندک نمی‌گنجد.»

دلنوشته سارا برای پدر: «تو چگونه بودی»

پدرم هر چه به سالگرد عروج ملکوتی تو نزدیک‌تر می‌شوم صدای تو بیشتر در گوشم طنین می‌اندازد که می‌گفتی: ساراجون، عزیز بابا، دخترگلم

آخر تو همیشه مرا اینطوری صدا می‌زدی

پدر جان امسال تابستان جایت خالی بود تا دوباره مرا به سفر ببری و خاطره شیرین دیگری در ذهنم ثبت کنی

تو که طاقت نداشتی حتی لحظه‌ای مرا غمگین ببینی حالا یکسال است که هیچکس نتوانسته گرد غم فراق تو را از چهره‌ام بزداید

من مانده‌ام و خاطرات شیرین با تو بودن،

تو چون کوهی بودی که من در پناه تو آرام گرفته بودم و اجازه نمی‌دادی تند باد حوادث به من آسیب برساند

تو به من آموختی با رفتارت نه با زبانت،

مهربانی را،

وفای به عهد را،

خوش اخلاقی را،

و ایثار و از خودگذشتگی را

به راستی که تو معلمم بودی پدر

یادتو

حس قشنگی ست که در دل دارم،

چه کنارم باشی چه نباشی،

…… نگهش می‌دارم»


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.