از وبلاگ ها/ برای استادی که جامعه شناسی را زمینی می خواست
چکیده :دکتر صدیق دنبال تغییری در جنس تحلیل ها بود. اینچنین شد که «جامعه شناسی زمینی» اش به پاخاست. نوشته هایی که احوال جامعه بود. با همان زبان شیوا و برنده ای که همگان از او می شناختیم. زبان صریحش به کار تحلیل آمده بود. به کار شناخت جامعه ای که در آن نفس می کشیدیم. زمینی ِ زمینی بود. از جنس جامعه شناسی فراموش شده ی این سال های دانشکده. وقتی قرار باشد روی زمین زندگی کنی و از آن بنویسی، سکوت در برابر اتفاقات امکان پذیر نمی شود. بازوبند پهلوانی به دست یک غیر پهلوان می شود سوژه ای برای نوشتن و دلیلی برای ممیزی های آن نوشتار....
هیچوقت فکر نمی کردیم که این وسیله همراه بتواند مدام اخبار ناگوار به گوشمان برساند. آن هم با یک لرزش کوتاه. صفحه را که باز می کنی خبر آوار می شود روی سرت. بیماری و احوال ناخوش هم دلیل نمی شود برای آماده بودنت به شنیدن. مرگ همیشه سایه سنگینش را یکهو پهن می کند روی تو و تمام خاطراتت. اینگونه می شود که مدفون می شوی در میان خاطرات. گیر می افتی در میان ای کاش هایی که فرصت هایش از کف رفته و دیگر نیست. قاعده ی بازی ِ مرگ است و از آن گریزگاهی نیست.
در میان بهت و اندوه، در میانه ناباوری هایی که ابراز می شود یا در سکوت و نگاهی گم می شود، دلت از مرگ می گیرد. مرگ کسی که استادی کرده و شاگرد پرورانده انگار همیشه متفاوت بوده باشد. اما آنچه در ذهنت نقش بسته استادی هایش نیست. که البته آنها هم هست. شاید کلاس ها آن روزها فقط برای گذشتن بود. اما آنچه استاد را استاد کرده بود کلاس هایش نبود. درس هایی بود که آموخت. نه فقط در کلاس درس.
آن روزها که عطای کار فنی را به لقایش بخشیده بودم و دل در گرو جامعه شناسی دادم، فکر می کردم اگر نیم نگاهی به توسعه و ترقی این مملکت داریم باید راه را در علوم انسانی دنبال کنیم. اما تغییر مقصد، باعث رسیدن به مقصود نشده بود. جامعه شناسی از نوع توسعه نیز برایمان یک چیزی در حرف ها و نظریات گم بود. انگار که قرار نبود هیچوقت پیوند مبارکی از نظر تا عمل برقرار شود. نه در دانشگاه و نه در هیچ فضای دیگری که اگر دانشگاه پیشتاز نباشد از مابقی چه انتظار؟ همیشه سوال یک چیز بود که نقطه فرود جامعه شناسی کجاست؟ کی باید درباره همین آدم ها حرف زد؟ کجا باید تحلیل های آغشته به اسم این متفکر و آن کتاب به درد زندگی من و مای این شهر و این دیار بخورد؟ جامعه شناس کجا از این پرواز بی هدف در آسمان جامعه شناسی خسته شده و بر زمین جامعه پای می گذارد؟ سوال ها شاید تکراری بودند، اما بدتر از آن پاسخ هایی بود که سال ها تکرار می شد و حتی می شود. کسی به دنبال تغییر و اصلاح نمی گشت. اینجا بود که صدیق سروستانی را شناختم. برای رسیدن به همین جواب ها نزدش شاگردی کردم و همکار تحقیقاتی شدم. دکتر صدیق دنبال تغییری در جنس تحلیل ها بود. اینچنین شد که «جامعه شناسی زمینی» اش به پاخاست. نوشته هایی که احوال جامعه بود. با همان زبان شیوا و برنده ای که همگان از او می شناختیم. زبان صریحش به کار تحلیل آمده بود. به کار شناخت جامعه ای که در آن نفس می کشیدیم. زمینی ِ زمینی بود. از جنس جامعه شناسی فراموش شده ی این سال های دانشکده.
وقتی قرار باشد روی زمین زندگی کنی و از آن بنویسی، سکوت در برابر اتفاقات امکان پذیر نمی شود. بازوبند پهلوانی به دست یک غیر پهلوان می شود سوژه ای برای نوشتن و دلیلی برای ممیزی های آن نوشتار. اینگونه بود که هنوز جامعه شناسی زمینی ِ استاد بر زمین ننشسته، دل خیلی ها از آن خون شد. و کیست که نداند همین صراحت لهجه ها و تبعاتش استاد را تا خانه و در نهایت تا بستر بیماری همراهی کرد.
اما استاد تنها استادی نمی کرد. هم نشینی و هم کلامی با او حتی تا پایانی ترین روزهای زندگی اش به تو انرژی سرشار می بخشید. برای همین بود که هیچوقت در اوج بیماری هم رفتنش محتمل و باورپذیر نمی نمود. ذهنش و خاطراتش مملو از خاطرات جذابی بود که روایتگر انقلاب، جنگ و سال های بعد از آن می توانست باشد. آدم ها و اتفاقاتی که می شناخت و از آنها می گفت. تاریخ شفاهی بخشی از انقلابی که می خواستند و برایش هزینه ها کردند. اما تنها همین ها نبود. وقتی خودت را در خیل صاحبان این انقلاب ببینی حق داری که دلت از بی عدالتی و انحراف ها بگیرد. خیلی از ما این حس دلسوزی و دلگیری دردمندانه را از نزدیک لمس کردیم یا در میان نوشته هایش خواندیم.
اما استاد فقط استاد نبود. چقدر ممکن است پیش بیاید استادی زنگ خانه شاگرد را بزند و به بهانه همسایه بودن نان تازه ای به دستش دهد و یا دم به دم سراغ از احوالات او بگیرد و پا به پا به دنبال کارهای او در تهران و شهرستان همراهی کند مبادا که در مشکلات و سختی ها تنها بماند؟ این منش استادی نیست. مشابه من کم نیستند کسانی که از او پدری دیده اند، چنانچه خود نیز در روزهای سختی و حبس، از پدربودنش برای ما و دیگر دانشجویان گرفتار نوشته بود. استادی که خوب استادی کند جایگاهش متعالی است، اما استادی که پدری کند رفتنش روحت را خراش می دهد و رفتن دکتر صدیق برای خیلی از مایی که این سال های آخر می شناختیمش از این جنس بود. جنس بک پشتوانه و تکیه گاه، اول با رفتنش از دانشگاه پشتمان خالی شد و با مرگش این فقدان به نهایت رسید.
روحش قرین رحمت پروردگارش شاد و آزاد باشد انشا الله.
منبع: وبلاگ بر ساحل سلامت













