سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

برای بانوی اردیبهشت

چکیده :نرگس جان! ما می خواهیم کلید نجات ایران را که از فراسوی مطالبات انباشته شهروندان برگرفته ایم به دستان مردی که جای پدر دربند و محصورتان را برایتان گرفته، بدهیم اما راه را برایمان دراز و پرپیچ و خم و ناهموار می کنند. آن ها خوب می دانند که چه می کنند اما ما هم می دانیم که چه می خواهیم و آن چه می خواهیم را فریاد می کنیم تا دجالان روزگار فردا روز نگویند گوش فلک هم کر بود از تبلیغات پرهیاهوی چه رسد به گوش ما که دچار کهولت و ناشنوایی حاصل از آن شده ایم!...


فخرالسادات محتشمی پور

سلام دخترم نرگس جان!
چند روزی بود که می خواستم برای هم نامت که دختر مردی است که این روزها جای پدر دربند و محصور را برایتان گرفته ، چند !کلامی بنویسم اما تولد اردیبهشتی نرگس موسوی بهانه ای شد برای نوشتن این نامه در حضور نرگس خاتمی

تولدت مبارک باشد دخترم و امید که سال دگر شادترین سالروز میلادت را با حضور پدر و مادر و در جمع خانواده ای بدون حتی یک غایب جشن بگیری. من نیک می دانم که این تولدها که دیروز می رسید و می گذشت و گاه با شاخه گلی یا پیامکی وتبریکی یادآوری می شد، امروز و در این روزهای هجران چقدر مهم می شود قابل تأمل می شود. مسئله می شود. و اصلا نمی توان از آن گذشت. و اصلا نمی توان جاهای خالی را ندید و اصلا نمی توان اشک ها را پنهان کرد و لرزش لب هایی را که به دندان گزیده می شوند!

من امشب وقتی برای خریدن گل به گل فروشی نزدیک خانه ات رفتم، به فروشنده گفتم که این هدیه به کدام خانه در شمال غرب پایتخت روانه می شود و آن مرد دلش می خواست در ارسال پیام تبریک به فرزند کوچک پدری که به خاطر ایران و مردمش در حصر است و دردانۀ مادری که به خاطر کشورش و ملتش و البته پای بندی به شویش در حصر است، سهیم شود. امشب وقتی که من درب خانه کوچک تو را کوفتم، دوست داشتم چهره تو را نه مثل همیشه مغموم از بی خبری عزیزترین کسانت بلکه شاد شاد زیارت کنم اما دریغ که نامردمی اصحاب شیطان باز هم دل مهربان تو را شکسته است. این که در آستانه تولد تو زندان بان شعورش نرسد که بیش از خواهرها، تو و خواهرانت و فرزندانتان نیازمند آغوش گرم پدر و دست نوازشگر مادرید، بیش از آن که نفرت آور باشد، رقت آفرین است! هم برای او که آدمیتش را به قدرت اربابانش فروخته و هم برای خودمان که در چنین زمانه ای زیست می کنیم!

نرگس قشنگم! کاش وقت داشتم و بیشتر کنارت می ماندم و تو سر بر شانه های من می گذاشتی با آرزوی استشمام عطر مادر و کاش گیسوان زیبایت را به دستان و سرانگشتان من می سپردی تا مادرانه نوازششان کنم. کاش من می توانستم ذره ای از عطش تو را به در کنار مادر بودن سیراب کنم و کاش می توانستم فراموش کنم که تو و خواهرانت و همه فرزندان ما چه روزهای سختی را می گذرانید. کاش می توانستم باور کنم که این همه سختی و درد هدیه اهریمن به ما نیست!

نرگس عزیزم!
این روزها ما آرزوهایی داریم که با همه کوچکی و قابل دسترس بودن، دور و دست نایاقتنی نمایانده می شوتد. توسط کسانی که آرزو را حتی بر جوانان عیب می دانند و می خواهند کالاهای بنجل خود را به هر شکل و وضع ممکن به مشتری هایی که به دنبال متاعی اعلی به میدان آمده اند، قالب کنند!

ما می خواهیم کلید نجات ایران را که از فراسوی مطالبات انباشته شهروندان برگرفته ایم به دستان مردی که جای پدر دربند و محصورتان را برایتان گرفته، بدهیم اما راه را برایمان دراز و پرپیچ و خم و ناهموار می کنند. آن ها خوب می دانند که چه می کنند اما ما هم می دانیم که چه می خواهیم و آن چه می خواهیم را فریاد می کنیم تا دجالان روزگار فردا روز نگویند گوش فلک هم کر بود از تبلیغات پرهیاهوی چه رسد به گوش ما که دچار کهولت و ناشنوایی حاصل از آن شده ایم!

دخترک رنج کشیده ام!
امشب من در تمام طول مسیر ترانه های وصل و هجران را گوش کردم و با یاد تنهایی شماها اشک ریختم و با یاد تنهایی خواهرم زهرا و برادرم میرحسین و با یاد تنهایی همسرجانم که به تیرکین نااهلان و نامحرمان دچار آمده است. مناسبت ها می آیند و می روند و ما همه نیازهایمان را در قربان گاه مام وطن به دست فراموشی می سپاریم اما حفره هایی که این روزها در فراخنای قلب هایمان ایجاد می شود معلوم نیست تا کجای زمانه دیر و دور آینده با سخاوت مردمانی از جنس آئینه پر خواهد شد؟! مناسبت ها می آیند و می روند و ما سال های تازه ای را بر عمر خود علاوه می کنیم. و آرزو می کنیم که فردا در دستان مردمانی قرار گیرد که کینه و خشم را به دست فراموشی سپرده برای به زیستی مردمان تلاش کنند.

نرگس جان کاش می شد فاصله ها را به سرعت نور درمی نوردیدیم تا تو بتوانی دستانت را در دستان گرم هم نامت، خواهرت نرگس که این روزها مشوش و دل نگران پدر است بگذاری. تشویش حالا فقط برای نرگس موسوی نیست بلکه نرگس خاتمی نیز خانه دلش را نه به اختیار بلکه به جبر و زور به اجاره نگرانی هایی داده که البته بخش عمده آن بی مورد است. مردم می گویند: «کلید را که به دست صاحب خانه برسانیم لااقل خیالمان راحت می شود که دزدها برای ورود باید وقت بیشتری صرف کنند و زور بیشتری بزنند.»

تولدت مبارک دخترم! در شب آرزوهایت هنگام فوت کردن شمع ها برای رسیدن کلید خانه ایرانمان به دست پدر دلسوزی به مردم صاحب خانه اش می خواهند، دعا کن!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.