سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » فقدان بینش اجتماعی در روایت‌های زلزله...

فقدان بینش اجتماعی در روایت‌های زلزله

چکیده :اگر به عکس‌های زلزله آذربایجان نگاه و این عکس‌ها را نشانه‌شناسی کنید، می‌بینید که دست‌ها یا صورت یا نگاه رو به آسمان است؛ می‌توان گفت خداوند در زندگی این مردم جایگاه پررنگی دارد؛ اما از طرف دیگر، اگر به مقالاتی نگاه کنید که درباره زلزله منتشر می‌شود به تعداد بسیاری از مقالاتی برمی‌خورید با این مضمون که بهتر است هیچ کاری انجام نداد و دست به دعا بلند کرد و نمونه بارز آن در سخنان صوفی‌مسلکان شنیده می‌شود. در این گفتمان آرامش جهان مسئله نیست و به‌همین دلیل، کنترل آن موضوعیت پیدا نمی‌کند؛ جهان همان‌گونه‌ایست که باید باشد. ...


مصطفی مهرآیین

چندروزی از زلزله بوشهر نگذشته، دیروز هم زلزله سراوان، در استان سیستان و بلوچستان، به مردم این منطقه آسیب مالی و جانی وارد کرد و زمانی هم از وقوع زلزله آذربایجان نگذشته است. فارغ از این‌که چه بر سر آسیب‌دیدگان آذربایجانی آمد و آیا حال‌وروز بسامانی یافته‌اند و آسیب‌دیدگان زلزله بوشهر و مصیبت دیدگان دیروز چه خواهند شد، اگر هیاهوی آسیب‌دیدن و ندیدن نیروگاه هسته‌ای بگذارد، شاید بتوان رسانه و روزنامه را به‌کاری دیگرگونه گماشت؛ از آن خواست اندکی جامعه را به‌تماشا بنشیند که جامعه زلزله را چگونه می‌بیند. گیرم «زمین» این کار، نه رسانه باشد نه مخاطبی که رسانه دیگرگونه شرطی‌اش کرده است. رسانه پیوسته حیات سوژه‌ فاجعه‌دیده را به‌هیچ می‌انگارد و بی‌خیال، آنچه را بر سر او آمده است به عددی و رقمی فرومی‌کاهد (بگذریم که نهایت کار هم در شماره بعد خود مطلبی «به‌پوزش» سربی می‌کند که میزان کشتگان را کم‌وزیاد گفته بوده‌ است)؛ حیات او را با نوشته‌ یا عکسی اشک‌آگین می‌کند و آن را به رخ دیگری (رسانه‌ای همین اطراف یا نگاه ناظر مردمی که «فکر می‌کند» نظاره‌گر اویند) می‌کشد که «هی فلانی، ببین من چقدر اخلاقی‌ترم! »؛ جخ اگر سیرک سیاست و بحران گیشه امانش دهد و صحبت فلان «رجل» سیاسی را سیاه و عکس فلان ورزشکار را رنگی نکند، چندی بعد برحسب عادت، به‌قول دوستی، «تهرانیزه‌شدن» زلزله را نمی‌پاید؛ موجی راه می‌اندازد از گسل‌های تهران و المک‌های گاز آن… مطلب زیر چکیده‌ای است از سخنرانی دکتر مصطفی مهرآیین، استاد دانشگاه و جامعه‌شناس پژوهشگاه زلزله. این سخنرانی پس از زلزله آذربایجان، در موسسه مطالعاتی رخداد تازه، با عنوان «فاجعه» برگزار شد. مهرآیین کوشیده است با نگاهی متفاوت به فاجعه و زلزله، روایت‌های موجود پیرامون زلزله را بررسد و فقدان بینش اجتماعی را در روایت‌های زلزله نشان دهد.

تنها جامعه‌شناس پژوهشگاه زلزله‌ام و این انتظار وجود دارد نکته خاصی را بیان کنم، اما از آن‌روی که درگیر برگزاری این سمینار بودم چندان آمادگی ندارم؛ بااین‌حال سعی می‌کنم نکته‌های تازه‌ای را طرح کنم. در حوزه فاجعه بسیار کار شده است؛ در این ۹ـ۸ماهی که در پژوهشگاه زلزله‌ام، نزدیک به چهارپنج‌هزار مقاله و ۴۰۰ـ۳۰۰کتاب را دیده‌ام. نمونه‌ای از این کار کتابی است که عنوان این جلسه نیز از آن گرفته شده است: «فاجعه چیست؟ ».

من جامعه‌شناس فرهنگ‌ام و به‌همین علت برخوردم با تمام پدیده‌ها از منظر گفتمان‌هاست؛ معتقدم فاجعه سازه‌ای زبانی است، نه چیزی جز این؛ اصولا در برخورد با فاجعه، ما با روایت‌ها و قصه‌ها رویاروییم. ما در زندگی اجتماعی به هیچ‌چیز دسترسی نداریم؛ برخورد ما با جهان تنها ازطریق مباحث زبان‌شناسی و نشانه‌شناسی است و عینیت بیرونی، اگرچه وجود دارد، مگر ازطریق نشانه‌ها به‌هیچ‌ عنوان دسترسی‌پذیر نیست. مثالی هم که همیشه می‌زنم روایت‌های پیرامون واژه «زن» است؛ داف، ضعیفه، فاحشه و چندین و چند روایت دیگر پیرامون زن وجود دارد، اما هیچ‌یک به‌تمامی تعریف‌کننده زن نیست، اگرچه زن تمام این‌هاست. به‌همین قیاس، برخورد ما با فاجعه و زلزله از همین جنس است؛ یعنی از جنس قصه و داستان و روایت و قصه‌ها و داستان‌ها و روایت‌هایی که پیرامون فاجعه و زلزله حیات دارند.

در این سخنرانی سعی می‌کنم این فرض را نشان دهم که هیچ‌یک از روایت‌هایی موجود در جامعه ما درباره فاجعه اجتماعی نیست؛ همه این روایت‌های موجود از زلزله و دیگر فاجعه‌های طبیعی و غیرطبیعی در جامعه ما ضداجتماعی‌ است و همین امر کار جامعه‌شناسی درباره این پدیده‌ها را ناممکن می‌کند. این مسئله تنها به جامعه ما هم محدود نمی‌شود و ازجمله نقدهایی است که اندیشمندان به این مسئله وارد می‌کنند. دلیل ابتدایی این مسئله را می‌توان در خود این پدیده جست‌وجو کرد. دورکیم در تحلیل پدیده‌های اجتماعی بر این نظر بود که پدیده باید کثرت داشته باشد تا اجتماعی شود؛ حال‌این‌که پدیده زلزله کم تکرار می‌شود و کثرت ندارد و به‌همین دلیل، اجتماعی نمی‌شود. اگر شما چندبار خشونت بورزی صفت فردی است، اگر خشونت عام شد صفتی اجتماعی می‌شود. زلزله در ذات خود نمی‌تواند اجتماعی شود، چون تکرارپذیر نیست. تکرار نمی‌شود و به‌همین دلیل هم فراموش می‌شود. مثل نکته‌ای که هرازچندگاه، لحظه‌ای ذهن را مشغول می‌کند ولی تا دوباره ذهن را متوجه خود کند فراموش می‌شود. نگاهی به تاریخچه مطالعات زلزله هم می‌تواند این مطلب را نشان دهد؛ این بحث قدمت چندانی ندارد. در ۱۹۱۷ جامعه‌شناسی کانادایی انفجار هالیفاکس کانادا را بررسی می‌کند و این مباحث رها می‌شود تا سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم که گروهی از جامعه‌شناسان کار روی این مبحث را از سر می‌گیرند. جالب اینجاست که تحقیقات فرهنگی نشان می‌دهد مردم نیز چندان برای به‌یادآوری فاجعه و زلزله تمایل ندارند.

این امر حتی به عملکرد جامعه‌شناسان نیز بازمی‌گردد؛ چنانکه اگرچه فاجعه یک مسئله اجتماعی است، محتوای اجتماعی ندارد و به آن محتوای اجتماعی داده نمی‌شود. منظورم از این‌که محتوای اجتماعی ندارد این است که ما پدیده را از پویایی تاریخی آن می‌گیریم. پدیده باید در بافتار تاریخی خود و در پویایی‌اش بررسی شود و همراه با ترک‌ها و شکاف‌ها و همه آن ناهمگنی‌هایی در نظر گرفته شود که در بافت اجتماعی آن وجود دارد تا به پدیده‌ای اجتماعی تبدیل شود. باید آن را در بستر زندگی اجتماعی قرار داد با همه ویژگی‌های متفاوتی که خواهد داشت. به‌همین دلیل هم می‌توان گفت انقلاب فاجعه نیست، همان‌گونه که جنگ نیز فاجعه نیست؛ این‌ها پدیده‌هایی‌اند که ازنظر گستره تاثیرگذاریشان به فاجعه و پدیده‌ای مثل زلزله شباهت دارند. به‌همین دلیل، پس از جنگ جهانی دوم، اولین تحقیقاتی که در حوزه جامعه‌شناسی زلزله انجام شد، تحقیقات ارتش آمریکا بود. در دوران جنگ سرد ارتش آمریکا احتمال می‌داد شوروی بخواهد به آن‌ها حمله کند. آن‌ها بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که تنها پدیده‌ای که می‌تواند همتراز پدیده جنگ باشد زلزله است. به‌همین دلیل تحقیقات را به‌سمت زلزله بردند تا ببینند مردم در زمان رویارویی با زلزله چه‌‌ می‌کنندتا از همین قیاس بفهمند مردم دربرابر حمله شوروی چه‌کار خواهند کرد. فرض آن‌ها این بود که مردم غیرعقلانی عمل خواهند کرد. برخلاف آن، تحقیقات نشان داد مردم بسیار عاطفی و عقلانی عمل می‌کنند و در پی حفظ نظم‌اند؛ یعنی درست خلاف فرض تحقیقاتشان که تصور می‌کردند مردم نظم را از میان خواهند برد و بی‌نظمی اجتماعی (social disorder) اتفاق خواهد افتاد.

مجموعه همین دستاوردها باعث شد دامنه مطالعات آن‌ها به مطالعات کارکردگرا و جامعه‌شناسی پارسونزی و تحقیقات مارکسیستی میل پیدا کند. ما نمی‌توانیم درباره جامعه‌شناسی زلزله صحبت کنیم، بلکه باید درباره جامعه‌شناسی جامعه زلزله‌زده صحبت کنیم؛ همان‌طور که نمی‌توانیم درباره مطالعات جنگ صحبت کنیم، ما مطالعات جامعه جنگ‌زده داریم. یکی از دلایلی که در جامعه ما این دو از هم منفک می‌شود تقدس‌بخشیدن به این حوزه‌هاست. ما جنگ را از کل زندگی اجتماعی جدا می‌کنیم، پویایی، حیات تاریخی، تناقضات و مسائلش، همه، را می‌گیریم و آن را به حوزه‌ای مقدس تبدیل می‌کنیم و آن‌وقت درباره آن صحبت می‌کنیم. بعضی از نظام‌های سیاسی پدیده‌ای مانند زلزله را از زندگی اجتماعی منفک می‌کنند و نمی‌گذارند به بافتار زندگی اجتماعی وارد شود؛ چراکه از امنیتی‌شدن این پدیده هراس دارند. می‌ترسند اگر به بافتار زندگی اجتماعی وارد شود تمام تحلیل‌ها به این سمت میل پیدا کند که نظام‌های سیاسی چه برخوردی دربرابر این پدیده و در تبدیل‌شدن آن به فاجعه داشته‌اند. حال‌این‌که زلزله در ذات خود فاجعه نیست، زلزله مانند باران و شبنم است؛ می‌تواند بسیار دلنواز باشد؛ می‌توان درباره آن شعر سرود. تصور کنید همه جهانی که در آن زندگی می‌کنید ناگهان بلرزد؛ نه‌تنها زشت نیست، اتفاقا بسیار زیباست. در خیال انسان تصورشدنی نیست که من زندگی کنم و همه زیست من بلرزد.

نفس این پدیده کاملا طبیعی است و می‌تواند دوست‌داشتنی باشد. نظام‌های سیاسی از این هراس دارند که زوم چشم آسیب‌دیدگان به‌سمت آن‌ها باشد و به‌همین دلیل از اجتماعی‌شدن آن جلوگیری می‌کنند؛ با این وصف، اگر تحقیقات اجتماعی در این‌باره انجام نشود اصلا عجیب نیست. در اینجا من چند قصه را بیان می‌کنم و نشان می‌دهم این گفتمان‌ها غیرتاریخی و غیراجتماعی‌اند؛ به این معنا که کاملا از زندگی اجتماعی منفک‌انداین روایت‌ها « باید کرد»‌هایی ارائه می‌دهد، اما همان‌طور که نشان خواهم داد، این « باید کرد»‌ها بیش‌از هر چیز فاجعه را فاجعه‌تر می‌کند.

روایت اول: توده‌ها
روایت اول روایت توده‌هاست. مفهوم ریسک از واژ‌ه ایتالیایی ریزا می‌آید و آغاز آن به درگیری دریانوردان اروپایی با صخره و سنگ و دریا و غیره بازمی‌گردد. این امر نشان می‌دهد که مسائل دریانوردان، جنگجویان، عالمان سیاسی یا سیاحان اروپایی بیرونی بوده است؛ آن‌ها خطر را در بیرون و در زندگی بیرونی، یعنی با دریا و طوفان و غیره، می‌بینند. براساس همین نگرش است که در جهان غرب برخورد با طبیعت، رفتن به‌سمت آن و کنترل و شناسایی‌اش و پوزیتیویسم شکل می‌گیرد. برخلاف آن در زندگی توده‌ای جامعه ما خطر درونی است؛ یعنی مهم‌ترین خطر درون انسان قرار دارد. انسان موجود فریب‌خوری است. انسان، نفس، شیطان و زن چند مولفه‌ای‌ است که خطرات مهم انسان را می‌سازد. این‌که از زن نام می‌برم به این دلیل است که در این فرهنگ تاثیرگذاری بالایی دارد. این چند پدیده اصولا خطرات اصلی و فریب‌‌ هستند. تمام ذهن و دنیای شما باید با این مسئله درگیر باشد که از این خطرات پرهیز کنی. با این وصف، زمان زندگی شما به این صرف نخواهد شد که به جهان بیرون بپردازید. شما دنیایی درونی دارید که از آن منظر می‌توانید مثبت یا منفی باشید. اگر هم به دنیای ادبیات نگاه کنید، متون بسیاری خلق می‌شود که موضوع آن‌ها عشق، زلف یار، درون و گناه و غیره است. در این نوع نگاه گونه‌ای از روایت معنوی‌ـ‌درونی از خطر وجود دارد و اصولا جهان بیرون خطر محسوب نمی‌شود و به‌همین دلیل نوع برخورد با یا کنترل آن مطرح نیست.

از یک طرف اگر به عکس‌های زلزله آذربایجان نگاه و این عکس‌ها را نشانه‌شناسی کنید، می‌بینید که دست‌ها یا صورت یا نگاه رو به آسمان است؛ می‌توان گفت خداوند در زندگی این مردم جایگاه پررنگی دارد؛ اما از طرف دیگر، اگر به مقالاتی نگاه کنید که درباره زلزله منتشر می‌شود به تعداد بسیاری از مقالاتی برمی‌خورید با این مضمون که بهتر است هیچ کاری انجام نداد و دست به دعا بلند کرد و نمونه بارز آن در سخنان صوفی‌مسلکان شنیده می‌شود. در این گفتمان آرامش جهان مسئله نیست و به‌همین دلیل، کنترل آن موضوعیت پیدا نمی‌کند؛ جهان همان‌گونه‌ایست که باید باشد.

روایت دوم: زیبایی‌شناسی
روایت زیبایی‌شناسی نیز روایت دیگری از این قصه است. این روایت را می‌توان با این طرح کوتاه و مشهور خلاصه کرد: کودک فقیری نشسته است و دیگران در حال عکاسی اویند و از او فیلم می‌گیرند و پولدار می‌شوند؛ حال‌این‌که این کودک همچنان فقیر خواهد ماند. گفتمان زیبایی‌شناسی در این‌باره هم از همین جنس است. عکس گرفته و فیلم ساخته می‌شود و درباره آن شعر می‌گویند ولی تصاویر هیچ بعد اجتماعی به این پدیده نمی‌دهند. نهایت کاری که در این گفتمان انجام می‌شود برخوردی اخلاقی است و به‌همین دلیل این پدیده از محتوای اجتماعی خالی است و شما نمی‌توانید تحلیل جامعه‌شناسی از آن انجام دهید.

روایت سوم: امداد و نجات
روایت دیگر «امداد و نجات است». در این گفتمان یک تقسیم‌بندی دوگانه وجود دارد. یک ساختار دوتایی را می‌سازد: انسان سالم/انسان قربانی؛ سپس سعی می‌کنند در این‌باره صحبت کنند که چگونه می‌توان تعداد انسان‌های سالم را بیشتر و تعداد قربانیان را کمتر کرد. در این میان به مقالاتی اسفبار هم برمی‌خوریم که تعداد آن‌ها کم هم نیست؛ این‌که مواظب باشید هنگام زلزله دمپایی دم‌دست باشد تا هنگام بیرون‌رفتن شیشه‌ها پای شما را نبرد. گویی نویسنده مقاله اصلا متوجه نیست که ساختمان که هیچ، کل زندگی از هم فروپاشیده و تنها نگران زخمی‌شدن کف پاست.

روایت چهارم: مهندسی
روایت «مهندسی» روایت بعدی است و می‌توان صفت هژمونیک را برای آن به‌کار برد. در این گفتمان پدیده زلزله به محاسبات و عدد و رقم و نرخ و میزان تقلیل پیدا می‌کند. در این گفتمان ممکن است پوزیتیویسم رشد کند، جامعه محاسبه‌گر از منظر مهندسان شکل بگیرد، اما این گفتمان در پی تقویت ساختمان است. اصولا درگیری مهندسان با سازه‌های بتنی و سیمانی و فلزی و غیره است. حال‌این‌که اگر همین پژوهشگاه زلزله را در نظر بگیرید، نمی‌تواند بر ساختمان روبه‌رویش تاثیر گذارد و ساختمان روبه‌روی پژوهشگاه زلزله غیرمهندسی است. دانشی که در این گفتمان وجود دارد از آن‌روی نمی‌تواند منتقل شود که، به‌قول آلتوسر، این دانش باید از یک بینش و ذهن بگذرد و به ذهن جامعه وارد شود و تصور «خیالی»‌ای را بر هم بزند که فرد از منظر ایدئولوژیک در نسبت خودش با جامعه دارد؛ این گفتمان توانایی برهم‌زدن انگاره‌های ذهنی و ایدئولوژیک ما را ندارد. درنهایت تنها می‌تواند دستورالعمل ساختمان‌ها را عوض کند. پارادایم این گفتمان خطر است: ساختمان قوی و ساختمان ضعیف. این گفتمان هم از اجتماعی‌کردن این پدیده عاجز است.

روایت پنجم: پارادایم آسیب‌پذیری
اما روایت جامعه‌شناسان پارادایم آسیب‌پذیری است. تمام بحثی که تمام جامعه‌شناسان، نه‌تنها در ایران که در جهان، درباره این پدیده داشته‌اند در قالب آسیب‌پذیری قرار می‌گیرد. درباره کشور ما و جهان سوم باید گفت این آسیب‌پذیری ما تعریف نکرده‌ایم. اگر تاریخ آسیب‌پذیری جهان سوم را نگاه کنید، اولین آسیب‌پذیری‌ها تا قرن نوزدهم در گفتمان آب‌وهواست. مشکل غرب با جهان سوم این بوده است که آب‌وهوای این مناطق مشکل دارد و بیماری‌هایی مثل مالاریا و غیره را ایجاد می‌کند؛ به‌همین قیاس گفتمانی که در این‌باره شکل می‌گیرد «پزشکی» است؛ به‌ این کشورها دارو می‌دهیم تا خود را متحول کنند. این جریان چند دوره تاریخی را طی کرده‌ است؛ از قرن نوزدهم تا نیمه قرن بیستم، روایتی که غرب از این جوامع می‌سازد توسعه‌نیافتگی است و راه‌حل آن کمک‌ها و امدادهای غربی‌هاست تا ما به توسعه‌ دست پیدا کنیم.

از اواخر قرن بیستم مسئله جهان سرمایه‌داری با جهان سوم سرمایه‌گذاری‌ناپذیربودن آن است؛ چراکه در این جوامع، پیوسته، خطرات طبیعی وجود دارد و جوامع سرمایه‌داری هرچه در آن‌ها سرمایه‌گذاری کنند نابود می‌شود. اینجاست که اندکی مسئله زلزله مطرح و دانش مهندسی وارد می‌شود. اگر می‌بینید دانش مهندسی در این سال‌ها در کشور ما رشد پیدا کرده است به هژمونی جهانی مسئله هم بازمی‌گردد و چندان هم به جامعه ما محدود نیست. این‌ها روایت کلانی است که به ما داده‌اند؛ اما روایتی که ما در جامعه‌شناسی تعریف کرده‌ایم بازهم باعنوان توسعه‌نیافتگی است. در این گفتمان شما با مفاهیمی عام، مانند جمعیت زیاد، آگاهی‌نداشتن مردم و خوب‌عمل‌نکردن دولت و غیره، سروکار دارید که می‌توان آن‌ها را در حوزه‌ جامعه‌شناسی سازمان‌ها و جامعه‌شناسی سیاسی دانست؛ سازمان‌ها خوب عمل نمی‌کنند/دولت خوب عمل نمی‌کند. نکته مهم دیگر در این گفتمان انتزاعی‌بودن مفهوم‌سازی‌هایشان است؛ مثل تولید ناخالص ملی و جمعیت زیاد و غیره که به بسته‌های «سیا» شباهت دارد؛ مشارکت عمومی داشته باشیم و کمک کنیم و غیره.

هیچ‌یک از این‌ها مابه‌ازای تجربی عینی دقیق بیرونی ندارد. عموما مفاهیمی است که در گفتمان توسعه تعریف شده‌اند و انتزاعی، صوری و حکومت‌محورند. نکته مهمی که در این مفاهیم وجود دارد این است که هیچ اشاره‌ای به زندگی روزمره مردم نمی‌شود. یکی از دوستانی که به کمک زلزله‌زدگان آذربایجان رفته بود، به نکته ظریفی اشاره کرد. او گفت من رفتم آنجا زلزله را درمان کنم، دیدم آن زلزله فاجعه نیست؛ فاجعه آن نوع زیستن است: خانه‌های خشتی که هر نسل پس از نسل دیگر خشتی بر آن نهاده است. دربرابر این نوع زیستن نمی‌توان از تولید ناخالص ملی و سرمایه‌گذاری در حوزه مسکن و جامعه‌شناسی سازمان‌ها و گفتمان امدادونجات صحبت کرد. این گفتمان‌ها چیزی را حل نخواهند کرد؛ زیرا این‌ مفاهیم از زندگی روزمره ما منفک‌اند و زندگی روزمره ما قصه و روایت دیگری دارد.

اگر جامعه‌شناسان می‌خواهند کاری بکنند باید به‌سمت توصیف داستان‌های زندگی مردم (Life Story) حرکت کنند. این گفتمان‌ها در جامعه‌شناسی فاجعه «بایدی» و هنجاری است؛ حال‌این‌که گفتمان جامعه‌شناسی که باید حاکم باشد گفتمان «است» و تشریح نظم اجتماعی است؛ شما نظم جامعه‌ خود را نمی‌شناسید و تنها به‌دنبال پیداکردن راه‌حل برای آن هستید. این همان پرابلم اشتباهی است که از همان ابتدا در این جامعه مطرح شد و من از آن با عنوان «اشتباه عباس‌میرزایی» یاد می‌کنم؛ عباس‌میرزا به‌جای فهم نظم جامعه تنها گفت چیزی به‌ من بدهید که بتوانم با روس‌ها مقابله کنم. در مواجهه با قدرت‌های بیرونی نپرسیدیم مشکل جامعه کجاست، تنها به‌دنبال دستیابی به ابزاری برای مقابله بودیم. سوال اصلی جامعه‌شناسی توصیف نظم جامعه است. حتی اگر مارکس در پی تغییر نظام سرمایه‌داری برآمد، پیش از هرچیز بزرگ‌ترین شارح نظم نظام سرمایه‌داری است. کسانی که نظم جامعه را نمی‌شناسند از تغییر آن نیز عاجز خواهند بود. کل بحث جامعه‌شناسی خطر است و ما با «جامعه ریسک» روبه‌روییم و نه چیزی جز آن؛ زمانی می‌توان گفت جامعه‌شناسی فاجعه داریم که جامعه‌شناسی فارغ از بحث زلزله به این مسئله بپردازد. در بررسی این گفتمان‌ها باید درنظر داشت که زبان تنها گفتن نیست، تنها به شما اطلاعات نمی‌دهد؛ دو کار دیگر هم انجام می‌دهد: به شما هویت می‌دهد و کاری با شما می‌کند.

این گفتمان‌ها تنها اطلاعات نیست که من آن‌ها را تحلیل کنم؛ در وهله اول این گفتمان‌ها کاری با من می‌کنند. من را به این سمت می‌برند که کدام عمل و پراکسیس را انجام دهم؛ گفتمان توده می‌گوید دعا کن، گفتمان مهندسی می‌گوید ساختمان را قوی کن، گفتمان امدادونجات می‌گوید یاد بگیر چگونه پایت بریده نشود و غیره. گفتمان‌ها را باید از این منظر بررسی کرد که آیا پراکسیس‌های پیشنهادی‌ آن‌ها می‌تواند برطرف‌کننده مشکلات این جامعه باشند یا نه؛ این در حالی است که با این پراکسیس‌های سیاسی و غیراجتماعی یا حتی پراکسیس جامعه‌شناسی که در پی هدایت سازمان‌ها و بودجه‌های دولتی است هیچ‌چیز حل نخواهد شد. در وهله دوم این گفتمان‌ها به من یک «بودن» و یک هویت می‌دهند. مطالعه‌گر فاجعه، با نوع مطالعاتش، همذات‌پنداری می‌کند. بیشتر محققان این هویت را این‌گونه در نظر گرفته‌اند که کافی است مقداری حرف بزنیم و همین.

گویی هویت ما این است که چند مفهوم را بیاوریم و سخنرانی کنیم و حرف بزنیم. در حالی‌که این‌گونه نیست. اگر کسی می‌خواهد مسائل جامعه‌شناسی را مطرح کند و به‌صورت جدی آن را دنبال کند، بیش از هر چیز، باید مسئله او رنج مردم باشد؛ مسائل او باید این باشد که چه کسی عامل رنج است، چه کسی امکانات رفع و دفع رنج را در اختیار دارد و چه کسی مانع رفتن امکانات و منابع به‌سمت رفع و دفع رنج می‌شود. جامعه‌شناسی باید سوالی جدی را دربرابر خودش مطرح کند که این روایت‌هایی که از زلزله می‌شنویم تا کجا در راستای قدرت‌اند و تا کجا می‌توانند از قدرت متمایز بشوند. آنچه من در این روایت‌ها می‌بینم و از این روایت‌هایی استخراج کرده‌ام که ما در جامعه وجود دارد این است که عمده این گفتمان‌ها در راستای قدرت حرکت می‌کنند و هدفی جز حفظ وضع موجود ندارند؛ به‌قول اهل مکتب فرانکفورت: القای دروغین این‌که گویی کاری انجام می‌شود.

منبع: روزنامه بهار


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.