حقیقت پروژه «شریعتی» کدام بود؟
چکیده :اما همین توفیق راه سوءبرداشتها را هم میگشاید: پروژه نقد ایدئولوژیک سنت موجب سوءتفاهم در مورد پروژه کلی او میشود که همان نوزایی و دینپیرایی است. به ایننحو که با توجه به ابهامات مفهوم «ایدئولوژی» از آن به سیاسیشدن ابزاری امر دینی و ورود دین به عرصه عمومی - اجتماعی تعبیر میشود و بهاینسان نواندیشی دینی به حاشیه رانده میشود. از بحث «آگاهی - رهبری» و تاکید بر نقش سیاسی روشنفکر، این سوءبرداشت میشود که گویی او پیشزمینهساز نوعی تئوکراسی بوده است. حال آنکه شریعتی خود همواره در به راه انداختن جنگ فکری با گرایش سنتی و اسلام منهای نهاد رسمی یا گرایشات منحط قهقرایی تاثیر داشت و علتالعلل همه بدبختیها را در یک بیماری میدانست: استحمار هرچند در دو شکل نو وکهنه آن.در حوزه فلسفه تاریخ، شریعتی متهم به اشاعه بینش «مانوی» یا دوقطبیسازی سادهانگارانه میان دو قطب هابیلی - قابیلی میشود؛ خوانشی ایدئولوژیک و شبهمارکسیستی از اسطوره انشعاب پس از هبوط میان فرزندان آدم. ...
احسان شریعتی
ویژگی کار دکتر «شریعتی» وارد کردن «تاریخ» بهویژه در حوزه شناخت پدیدهشناسی دین است. شریعتی علاوه بر اینکه رشته تخصصیاش را تاریخ ارزیابی کردهاند و در دانشگاه تازهتاسیس «ادبیات و علوم انسانی» مشهد، تاریخ آموزش میداد (تاریخ تمدن، تاریخ ادیان، تاریخ اسلام و تاریخ ایران و…) با این حال میتوان گفت از پایهگذاران این دپارتمان و رشته در آن محیط دانشگاهی بود و در مجموع رشته علمی – آکادمیک او را میتوان تاریخ بهویژه در بعد جامعهشناختی آن دانست. همچنانکه «آلتوسر» در مورد «مارکس» میگفت کار اصلیاش کشف قاره تاریخ در حوزه علوم انسانی بود، در مورد شریعتی هم میتوان همین تاکید را وجه ممیزه دانست.
معنای وارد کردن تاریخ به حوزه مباحث اعتقادی و کلامی، جوهر همان پروژه مدرنیزاسیون، ایدئولوژیزاسیون، رنسانس، نوسازی، دینپیرایی و رفرماسیون شریعتی است زیرا در تاریخ است که ساختارهای متصلب و جزمی و نظامهای عقیدتی و سیاسی شکل گرفتهاند. پس باید به تعبیر «هایدگر» ساختارگشایی را از تاریخ آغاز کرد. نخستین نکته در این کار این است که ایدهها و عقاید به قول بنیانگذاران علم (ایدئولوژی) به عنوان علم در علوم انسانی در نگاه ایدئولوگهای فرانسوی دارای تاریخند و در شرایط زاده و تکوین میشوند. پس ایدئولوژی نه روش بر پایه دستگاه عقاید، بلکه علم تبیین چگونگی زایشورشد ایدههاست و شریعتی نیز ایدئولوژی را همان آگاهی و ادامه غریزه در انسان تعریف میکند. اینکه شریعتی از روندهای مختلف تاریخ غرب اعم از اومانیسم، رنسانس، پروتستانتیسم و ایدئولوژی نقد آن همگی مثال میآورد، برخی را دچار شبهه کرده که بروند و تفاوت این روندها را با تاریخ اسلام و ایران و شرق نشان دهند. حال آنکه مثالهای شریعتی فقط به ما میآموزند که غرب چگونه با از سرگیری سنت خویش طی جنگهای صلیبی به دنیای جدید پای گذارد و توانست با گذشته و آینده خود نسبت درست و سازندهای برقرار کند، نه پیگیری طابقالنعل بالنعل و تقلید از مدل دیگری یا هرکدام از این روندهای گوناگون وگاه متابین در تاریخ غرب.
«فقدان حس تاریخی گناه اولیه تمام فلاسفه است.» متافیزیسینها در گذشته به تعبیر «نیچه» (در کتاب «انسانی زیادی انسانی») مفاهیم را ازلی – ابدی و ذاتی و ایستا بررسی میکردند. حال آنکه هر مفهوم در شرایط تاریخی و در فرآیند زمانی و مکانی زایش و شکلگیری و انحطاطی دارد. «توماس کوهن» و «فوکو» در بحث پارادایم و اپیستمه نشان دادند هر دوره تاریخی یک صورتبندی معرفتی خاص دارد که بدون آشنایی با آن نمیتوان به کنه گفتمانهای هر دوران پی برد. هر عقیده و ایده و گفتاری در دورهای و تحت صورتبندی معرفتی خاصی که با گسست و رخدادی از دوران پیش و پس خود جدا میشود، تحدید و تعریف میشود.
ورود تاریخ و فلسفه تاریخ به حوزه تفکر فلسفی از خصایص مدرنیته است که با «ویکو» در قرن هجدهم میلادی همچون علمی نوین پا به عرصه معرفت گذارد و آن را سراپا دگرگون کرد اما چهار قرن پیشتر نخستینبار با «ابن خلدون» در این زمینه اندیشیده شده بود. اما با انحطاط تمدن اسلامی اندیشه او نیز مورد غفلت قرار گرفت. رشد فکر تاریخی به تاریخیگری انجامید. یعنی بینشی که همه چیز را تاریخی میبیند و حتی هر چیز را همان تاریخ آن میداند. بهتدریج در بین اهل تاریخ این عقیده قوت گرفت که گویی تاریخ یک علم است و دارای عینیت قطعی خاص خود، که هدف آن طبق قاعده «رانکه» است: «نشان دادن آنچه واقعا رخ داده است»، «میخواستم اینگونه خود را محو سازم و به این بسنده کنم که خود چیزها را به سخن آورم و بگذارم تا نیروهای کنشگر خود را به نمایش بگذارند.»
در مقابل غلبه این سلطه فرهنگ تاریخی عصر خود بود که نیچه در همان سال ۱۸۷۴ در «ملاحظات نابهنگام» در مقاله «سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی» بدون نامبردن از تاریخیگری به «تب درنده تاریخی» تاخت. یعنی همان فرهنگ تاریخی که عصر او بهآن مفتخر بود.
این توهم بیمارگونه، از علم محض دانستن تاریخ برمیخیزد. حال آنکه تاریخ فقط بخشی از حقیقت را توضیح میدهد. بیماری علمپنداری تاریخ طبق نظر نیچه از سه جنبه زندگی را تهدید میکند:
۱- تراکم بیوقفه دانش و منابع تاریخی فاقد انسجام درونی است و این میهمانهای بیشمار که از همه درهای حافظه وارد میشوند با هم در جنگند و حال خود میزبان، انسان مدرن را به خطر میاندازد. ۲- نیچه در «ملاحظات نابهنگام»، باور به عینیت علمی تاریخ را زیر سوال میبرد زیرا در این ادعا سوژه به طور دایمی غایب است و هیچ چیز از آن «حقیقت» بیرون نمیآید. ۳- فقدان ارزشهای دانش علم تاریخ ناشی از بیحد و حصر و بینهایتبودن معرفت تاریخی است. خصلت نامنتهای شناخت تاریخی همه چیز را در صیرورت و تکامل تاریخی ادغام و ناپدید میکند و در اینجا همه چیز ارزشی مساوی دارد، یا ارزش وجود ندارد. اگر علم تاریخ «علم صیرورت» است به جز «لایتناهی شکبرانگیز و ناامیدکننده» از آن حاصل نمیشود. علم تاریخ همه چیز را در گذشته و تاریخی میانگارد و هیچجا «هستی و ابدیت» را نمیبیند و انسان را در جریان رود نامتناهی و نامحدود شناخت صیرورت پرتاب میکند. نمونه آن را در الهیات لیبرال رایج میبینیم که امثال «هارناک» در کتاب «ذات مسیحیت» توصیه میکردند. از آنجا که مسیحیت دینی است که وحی آن در تاریخ محقق شده، پس آخرین حرف را باید در تعریف ذات این مسیحیت، نه باستانشناس بزند، نه فیلسوف. بلکه این کار مورخ است که آن را بهدرستی تبیین کند. حال آنکه نیچه این کار را انحلال مسیحیت در دانشی محض و نابودی آن میدانست. او در برابر این بیماری تاریخی دو درمان پیشنهاد میداد: ۱- امر غیرتاریخی «هنر و نیروی فراموش کردن»
۲- امر فراتاریخی که عبارت است از «نیروهایی که نگاه را از صیرورت متوجه چیزی میکند که به وجود خصلت ابدی و دوام میبخشد، یعنی هنر و دین.»
بنابراین حوزه خاص و محدود تاریخ، آنجا که میتواند برای زندگی سودی داشته باشد، بهشرط آنکه خود را نه علم، بلکه خادم زندگی بداند در سه رویکرد تاریخ یادمانی – عظمتگرا و تاریخ عتیق – باستانگرا و تاریخ انتقادی خلاصه میشود که هر سه برای زندگی و موجود زنده لازمند: برای آنها که میخواهند دست به کارهای بزرگ بزنند، تاریخ یادمانی – عظمتگرا، مدل و اسوههایی فراهم میآورد. تاریخ یادمانی یا سنتی خواست آنهایی است که حافظ و ستایشگر امین و وفادار به خاستگاه و اصل و تقدیر گذشتهشان هستند و تاریخ انتقادی محکومکننده وضع موجود بوده و تاریخ آنهایی است که از وضع حاکم رنج میبرند و میخواهند تمامی گذشته را محکوم کنند و رو به سوی آینده دارند. هیچیک از این رویکردهای سهگانه علم نیستند، برخلاف نظر «رانکه» که از قضاوت و ارایه مدل در تاریخ پرهیز میکرد و آنچه را «واقعا واقعشده» میجست.
شریعتی در مقدمه درسگفتارهای «تاریخ تمدن» بحثی دارد در تعریف تاریخ، مکاتب و روش تحقیق آنکه نشان میدهد در نگاه او، انتظار از تاریخ اطلاع از گذشته و مجموعه حوادث، مطالعه فرهنگها و تمدنها و حتی تحولات زمانه در ادوار مختلف و حتی آیینه عبرت نیست، بلکه «گذشته است که حال را پدید آورده و حرکتی است که به سوی آینده در جریان است، تاریخ عمر نوع انسان، بهعنوان وجودی است که در تاریخ ماهیت گرفته، بنا به تعریف اگزیستانسیالیستی آن.» بنابراین انتظار او از علم تاریخ این است که او را از زندان گذشته آزاد سازد (همانطور که علم طبیعت او را از زندان طبیعت و علم جامعه از جبر اجتماع و مذهب به عنوان خودآگاهی مبتنی بر جهانبینی از زندان خویشتن آزاد میکرد) بنابراین شریعتی همچون منکران تاریخ و تاریخیگری مانند «پوپر» بر وجود و ضرورت تاریخ و امکان علم تاریخ تاکید نمیکند.
شریعتی در دانشگاه مشهد، با تاثیر از آموزههای مکاتب تاریخی اروپا و فرانسه در زمان خود مانند مکتب «آنال» و نیز پدیدارشناسی و فلسفههای اگزیستانس و توجه به سنت «هگلی – مارکسی»، بازخوانی تاریخ ایران و اسلام را آغاز میکند. امری که به دلیل اخراج از دانشگاه و راندهشدن به عرصه عمومی و تغییر مخاطب در دوره بعدی در «حسینیه ارشاد» – با تاکید بیشتر بر تشیعشناسی – خصلتی ایدئولوژیک و مبارزانه به کار او میبخشد. این خصلت کارایی پیام او را در آن دوران صدچندان میکند و به بسیج فکری جامعه و نسل جوان یاری میرساند.
اما همین توفیق راه سوءبرداشتها را هم میگشاید: پروژه نقد ایدئولوژیک سنت موجب سوءتفاهم در مورد پروژه کلی او میشود که همان نوزایی و دینپیرایی است. به ایننحو که با توجه به ابهامات مفهوم «ایدئولوژی» از آن به سیاسیشدن ابزاری امر دینی و ورود دین به عرصه عمومی – اجتماعی تعبیر میشود و بهاینسان نواندیشی دینی به حاشیه رانده میشود. از بحث «آگاهی – رهبری» و تاکید بر نقش سیاسی روشنفکر، این سوءبرداشت میشود که گویی او پیشزمینهساز نوعی تئوکراسی بوده است. حال آنکه شریعتی خود همواره در به راه انداختن جنگ فکری با گرایش سنتی و اسلام منهای نهاد رسمی یا گرایشات منحط قهقرایی تاثیر داشت و علتالعلل همه بدبختیها را در یک بیماری میدانست: استحمار هرچند در دو شکل نو وکهنه آن.
در حوزه فلسفه تاریخ، شریعتی متهم به اشاعه بینش «مانوی» یا دوقطبیسازی سادهانگارانه میان دو قطب هابیلی – قابیلی میشود؛ خوانشی ایدئولوژیک و شبهمارکسیستی از اسطوره انشعاب پس از هبوط میان فرزندان آدم.
اما حقیقت پروژه شریعتی کدام بود؟ از شریعتی به نادرستی، یک درک رایج و عمومی بدون شناخت دقیق متون و نیز همدلی با نیات و ابعاد شخصیت فکری او شیوع پیدا کرده است که امروزه باید با بازگرداندن او به دانشگاه و عرصه علمی – انتقادی به آسیبشناسی همه این شبهات و سوءبرداشتها همت کنیم.













