اعتماد به زندگي
چکیده :نوع عميقي از بياعتمادي به زندگي محتمل است. من ميتوانم به هر نوع معناي زندگي، به واقعيت بهطور كلي به نحو كم و بيش آگاهانه نه بگويم. بديل نهيليستي وجود دارد، خواه با تامل فلسفي فقدان هر معنايي پذيرفته شود يا در عمل با اين حس تجربه شود كه «بود و نبود آن تفاوتي ندارد.» كساني كه آن را انتخاب ميكنند، برايشان كافي است كه به اين نتيجه منفي برسند كه زندگي مبهم، متشتت، تهي، بيارزش و بيمعنا است. اين انسانهاي عميقا بياعتماد از هيچ چيز رضايت ندارند. آنان نيز فضايي از عدم رضايت، شكايت و كلبينگري را اطراف خود منتشر ميكنند. اما نوعي اعتماد بنيادي به زندگي نيز محتمل است. با وجود تمام بيمعناييها، ميتوانم به معناي زندگي خودآگاهانه آري بگويم، با وجود همه ترديدها، بديها و نيستيها ميتوانم به واقعيت بهطور كلي آري بگويم. البته با توجه به امكان آشكار ياس و نااميدي، و در مواجهه با شكستهايي كه مكررا پيش ميآيند، اين انتخاب نوعي خطر كردن است. البته ميخواهم زندگي موفقي داشته باشم؛ با وجود همه ضعفها و اشتباهات ميخواهم خودم را جمعوجور كنم و از خودم راضي باشم. نه شكست در زندگي بلكه موفقيت در زندگي را ميخواهم. اينجا چه چيزي به من كمك ميكند؟ ...
هانس كونگ / ترجمه: حسن قنبري
هانس كونگ (متولد 1928)، فيلسوف و الهيدان مشهور سويسي، چهره برجستهيي است كه از يك سو، دغدغه دينداري و معنويت دارد و از سوي ديگر مبارزه با الحاد در جهان مدرن را در پروسه كاري خود دارد. او بر اين باور است كه مهمترين مبناي معنوي زندگي انساني چيست؟ آن عبارت است از اعتماد بنيادي، اعتماد به زندگي. ريشه تاريخي اعتماد به زندگي در هر فردي وجود دارد. به محض اينكه كودك چشم به جهان ميگشايد، اين اعتماد آغاز ميشود.
زيربناي يك شخصيت سالم
البته اعتماد به زندگي امري صرفا آماده و «آنجا» نيست؛ نياز به آموختن دارد. اريك اريكسون و ديگر روانشناسان توسعهيي آن را در تجربه يافتهاند: كودك اعتماد را دقيقا از آغوش مادر ميآموزد. دست يافتن به اعتماد بنيادي براي بسط سلامتي جسمي و رواني كودك اهميت حياتي دارد. اگر كودكي هنگام از شيرگيري صدمه ببيند ـ با بيماري رواني، با كنار رفتن شخصي كه با او مرتبط است يا با كاستيهاي عاطفي در مراقبتهاي نامطلوب يا بيش از حد ـ اعتماد بنيادي نميتواند به وجود آيد (رنه اسپيتز مرحله ابتدايي بيمارستان محوري را بررسي كرده بود).
تحقيقات ديگر نشان داده كه مادر (يا جايگزين او) اساس اعتماد را براي تمام كشفيات كودك از جهان شكل ميدهد. كسي كه پنج خواهر كوچكتر و يك برادر كوچكتر ندارد، چنان كه من داشتم، نميتواند مشاهده كند كه چگونه يك كودك وقتي توانايي سينه خيز رفتن به سوي كشف جهان و ارتباط با ديگران را مييابد، مكررا با چشم، مادرش را دنبال ميكند و به محض اينكه او را نميبيند گريه را آغاز ميكند. در سال دوم، كودك در حالي كه ميتواند از ديد مادر خارج شود دايما به سوي مادر بازميگردد و وقتي از هم جدا ميشوند نگران ميشود.
كودك با اينكه اينچنين روي به مادرش دارد ـ به كندي خود را از مادر جدا ميكند ـ به ديگران، اشيا و جهان روي ميآورد. محققان جديد بر اهميت سالهاي اوليه زندگي براي تحقق يك خود نيرومند تاكيد دارند. هر قدر پيوند يك كودك با مادرش نامطمئنتر باشد، ارتباط برقرار كردن او با ديگران مشكلتر است، زيرا تمام دغدغه او ايجاد دستكم نوعي پيوند مطمئن با مادر است و برعكس، با اعتماد به مادر (يا جايگزين او)- اينجا وارد جايگاه پدر و ديگران نميشوم- است كه در يك فرآيند پيچيده، اعتماد بنيادي در ابتدا خام و بيچونوچراي كودك شكل ميگيرد كه موقعيت مطمئني را در زندگي براي او فراهم ميآورد، اما موقعيتي كه دايما آزموده ميشود. تجربه من چه بوده است؟
اعتماد به زندگي آزموده ميشود
من يكي از انسانهاي بيشماري هستم كه براساس رابطه با مادر، پدر و ديگر اطرافيان، كه هرچند رابطه سالمي بوده اما بههيچوجه بدون مشكلات نبوده، اعتمادي قوي به زندگي به دست آوردهام. اما اعتماد من مكررا به واسطه خود زندگي آزموده شده است. ما انسانها از آغاز نه تنها با تربيت بلكه با تجربه خاص خود و نيز غالبا با رنجهاي شخصي درس آموختهايم. ضربالمثل قديمي «مارگزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسد»، حاكي از نوعي مشاهده اتفاقي نيست.
هنوز نخستين تجربه شخصي خود را به خاطر ميآورم: وقتي سه يا چهار سال داشتم انگشت سبابه دست چپ خود را در يك دستگاه نانبري گذاشتم تا قطعه ناني بردارم كه با گردش تيغه دستگاه نوك انگشت من در دستگاه افتاد. يك پزشك حاذق به سرعت توانست آن را به انگشتم برگرداند و به كمك پوست پاي پدرم آن را پيوند دهد، به گونهيي كه اكنون نميتوانيد متوجه نقص آن شويد. هميشه نخستين مردهيي را كه ديدم به خاطر ميآورم: وقتي شش سال داشتم مادربزرگم كه به همراه پدربزرگم بود، در يك تصادف غمانگيز اتومبيل كشته شد. او رنگپريده، آرام و زيبا دراز كشيده بود؛ تنها يك لكه كوچك خون بر پيشاني وي بود كه حاكي از تقدير او بود. به من گفتندكه اينك او در بهشت است. اما اين و بسياري از ديگر تجربهها، هيچ آسيبرواني به من نرساند و اعتماد من به زندگي را متزلزل نساخت. بنابراين، براساس بسياري از تجربههاي شخصي ـ با وجود احترام زيادي كه براي رواندرماني قائلم ـ من در مواجهه با رواندرمانگرهايي كه ميخواهند همه مسائل بعدي را از صدمه رواني دوره كودكي كشف كنند، ملاحظات خاص خود را دارم. البته ميدانم كه از زمان خاصي و از يك جايي بحرانهاي شديد اعتماد پديد ميآيند: با شكست در مدرسه، تربيت و روابط شخصي، به واسطه آينده نااميدكننده، بيكاري، دوستياي خائنانه و نخستين شكست بزرگ عشقي و سرانجام با شكست شغلي، از دست دادن سلامتي، سختيهاي غيرقابل تحمل هستي.
دير يا زود با مواجه شدن با بحرانها، اعتماد بيچونوچرا، مطلق و دلبخواهانه كودك كه در ابتدا كاملا به مادر وابسته است، بايد كامل و به اعتماد مسوولانه بنيادي تبديل شود: اعتماد كاملا هوشمندانه و انتقادي شخص بالغ كه در مسير واقعيت ژرف و تقريبا فهمناپذير جهان و انسانها مستقل شده است. اعتماد به نفس اصيل پيشفرض يك شخصيت قوي و مهربان است و دير يا زود انسان به يك تصميم آگاهانه بنيادي درباره نگرش خود به زندگي، به همنوعان، به جهان و واقعيت ميرسد. انسان بدون نوعي اعتماد بالغ بنيادي، اعتماد به زندگي، نميتواند از بحران زندگي نجات يابد.
بحرانهاي زندگي
هميشه خود را انساني تجربه كردهام كه در ابعاد بسياري متناقض و تجزيه شده است، با ضعفها و قوتها كه راهي طولاني به سوي كمال مطلوب دارد. بههيچوجه خود را شخصي آرماني نميبينم بلكه انساني با بلنديها و اعماق، روشناييها و تاريكيها، با همه آنچه يونگ آن را «سايه» شخص مينامد، با همه ويژگيهاي انساني مثل ميل به تقلب، سركوب، فشار به جاي كار و تلاش. و آيا بسياري از مردم قلبا نميخواهند كه كس ديگري باشند؟ كمي عاقلتر، ثروتمندتر و زيباتر؟ ما غالبا جهان را آسانتر از خود ميپذيريم، گويي ديگران ما را ساختهاند. از يونگ ميخوانم: اما امر ساده هميشه سختترين است. درواقع سادگي بالاترين هنر است و بنابراين، قبول خود، تجسم مساله اخلاقي و هسته نوعي جهانبيني كلي است.
من طرفدار نوعي بدبيني نسبت به زندگي نيستم كه از پيش، فرض ميكند كه هر عملي شكست خواهد بود؛ در زندگي موفقيتها، پيشرفتها، عطايا، خوشيها نيز در كارند. اما حتي انسانهاي موفق نيز نميتوانند از بحرانهايي كه همهچيز را زير سوال ميبرند، دوري كنند. چنين بحرانهايي حتي در جواني يا ميانسالي، در يك بيماري مهلك كه هميشه امكان پيش آمدن آن هست، يا در يك شكست حرفهيي، يا در نوعي افسردگي ناشي از بازنشستگي و پيري ميتوانند مردم را متاثر سازند. اگر كسي به همه آنچه ميتوانسته به دست آورد، رسيد، بعد چه…؟
به تعويق انداختن يك تصميم درباره زندگي
مردماني هستند كه سالها نوعي شك وجودي درباره وجود خود را با خود حمل ميكنند و نميتوانند يا نميخواهند از آن رهايي يابند. من يكي از آنان هستم. در اين رابطه مارتين، به همراه گونتر گراث معاصر خودم و يكي از فصيحترين نويسندگان امروز، را به ياد ميآورم. در زمان اجراي يك تئاتر در بايرويت، مباحثه دوستانه كوتاهي با وي داشتم. از او پرسيدم آيا زمان آن نرسيده كه در يك رمان جديد به مساله دين بپردازد. پاسخ وي اين بود كه در واقع هنوز اين مساله را حل ناشده با خود حمل ميكند و هنوز زمان آن نرسيده است. اكنون ما هشتادساله هستيم و مارتين در آخرين رمان خود درباره گوته هفتاد و چهارساله مينويسد كه در پيري در عشق يك زن جوان ميسوزد و به نحو تمسخرآميزي شكست ميخورد. آيا اين رمان انعكاس خود واسلر نيست؟ آيا او درنهايت پرسش گوته را كه «درباره دين چه نظري داريد؟» چنين پاسخ ميدهد كه «من آن را توي يخ خواباندهام.»پرسش اساسي من در آن زمان درباره دين نبود بلكه درباره نگرش به زندگي بهطور كلي بود. چگونه ميتوانم به نگرشي سازنده درباره زندگي برسم كه تمام وجود انساني، رفتار، عمل را دربر بگيرد، در حالي كه اين اضطراب را دارم كه ارزش و منزلت واقعيت ترديدآميز جهان و خود من، واقعا چگونه است؟ چگونه ميتوانم به نظرگاهي ثابت برسم و زندگي موفقي داشته باشم؟
اين پرسش بنيادي آشكارا درباره نظرگاه خود من است كه آزادانه و بنابراين عاقلانه انتخاب شده است. وراثت و ضمير ناخودآگاه تمام وجود مرا معين نميكنند و محيط تمام وجود مرا مقيد نميسازد. با وجود محدوديتها آزادم. بهرغم همه استدلالهاي مبالغهآميز عالمان فيزيولوژي اعصاب، من نه يك حيوانم و نه يك روبات. با وجود محدوديتهاي ذاتي و محيطي، در خود تقديري خويش آزادم و مسوول خويشتن خويشم. با اين فرض، نميتوانم اين آزادي را به لحاظ نظري اثبات كنم. اما در هر زمان ميتوانم آن را درعمل تجربه كنم: در يك لحظه خاص ميتوانم ساكت باشم، ميتوانم سخن بگويم يا بهتر خواهد بود كه ساكت باشم؟ بنابراين ميتوانم كار ديگري انجام دهم. اينك كار متفاوتي انجام ميدهم. اين نهتنها تجربه انجام دادن بلكه انجام ندادن است، متاسفانه نهتنها تجربه موفقيت بلكه تجربه شكست نيز دركار است.
حتي در مسائل كوچك روزمره زندگي ميتوانم به هر نحوي تصميم بگيرم، همچنين در مسائل بنيادي و درواقع در مساله نگرش اساسي من به زندگي نيز ميتوانم همين كار را انجام دهم. ميتوانم مساله را ناديده بگيرم، تاخير بيندازم، سركوب كنم، به نحو روزمره زندگي كنم، از پيامدهاي معين دوري كنم. احتمالات روانشناختي بسياري در كارند اما از يك منظر فلسفي، بديل بنيادي يك گزينش مثبت يا منفي وجود دارد. من تجربه كردهام كه اين امر به ملاحظه كردن دو نگرش محتمل براي زندگي كه در هر بحران زندگي به نحو مهيجي خود را بر ما تحميل ميكنند، كمك ميكند.
نوع عميقي از بياعتمادي به زندگي محتمل است. من ميتوانم به هر نوع معناي زندگي، به واقعيت بهطور كلي به نحو كم و بيش آگاهانه نه بگويم. بديل نهيليستي وجود دارد، خواه با تامل فلسفي فقدان هر معنايي پذيرفته شود يا در عمل با اين حس تجربه شود كه «بود و نبود آن تفاوتي ندارد.» كساني كه آن را انتخاب ميكنند، برايشان كافي است كه به اين نتيجه منفي برسند كه زندگي مبهم، متشتت، تهي، بيارزش و بيمعنا است. اين انسانهاي عميقا بياعتماد از هيچ چيز رضايت ندارند. آنان نيز فضايي از عدم رضايت، شكايت و كلبينگري را اطراف خود منتشر ميكنند. اما نوعي اعتماد بنيادي به زندگي نيز محتمل است. با وجود تمام بيمعناييها، ميتوانم به معناي زندگي خودآگاهانه آري بگويم، با وجود همه ترديدها، بديها و نيستيها ميتوانم به واقعيت بهطور كلي آري بگويم. البته با توجه به امكان آشكار ياس و نااميدي، و در مواجهه با شكستهايي كه مكررا پيش ميآيند، اين انتخاب نوعي خطر كردن است. البته ميخواهم زندگي موفقي داشته باشم؛ با وجود همه ضعفها و اشتباهات ميخواهم خودم را جمعوجور كنم و از خودم راضي باشم. نه شكست در زندگي بلكه موفقيت در زندگي را ميخواهم. اينجا چه چيزي به من كمك ميكند؟
منبع: اين مطلب بخشي از كتاب هنر زيستن اثر هانس كونگ است به نقل از روزنامه اعتماد













