سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » وقت تمام شد و حسرت حرف های ناتمام برایم ماند...
» نامه ی ژیلا بنی یعقوب به بهمن احمدی امویی

وقت تمام شد و حسرت حرف های ناتمام برایم ماند

چکیده :بهمن جان، من چطور می‌توانستم برای آن زن توضیح بدهم که چند سال است سهم من از تو هر روز کمتر و کمتر شده است و ناگفته‌هایمان انباشته‌تر و انباشته‌تر. چطور می‌توانستم بگویم ده دقیقه در ماه سهم زیادی برای بودن ما با یکدیگر نیست. اصلا او درک می‌کردکه ما چقدر حرف با هم داریم. ...


ژیلا بنی یعقوب روزنامه نگار دربند در نامه ای از زندان اوین به همسرش بهمن احمدی امویی نوشته است: نمی‌دانی چقدر برای چنین روزی نقشه کشیده بودم. چقدر چنین روزی را پیش خودم تصور کرده و برای لحظه لحظه آن برنامه ریزی کرده بودم. حالا تو به مرخصی آمده‌ای و من نیستم. تو آمده‌ای و من در زندان هستم. همه رویا‌هایم باد هوا شد. تو پایت را از زندان بیرون گذاشتی بدون آنکه پشت آن دیوار‌ها به انتظارت ایستاده باشم. در همه ماه‌ها و سال‌های نبودنت و پیش از آنکه خودم به زندان بروم، اندک اندک در خانه کوچکمان تغییراتی داده بودم. تغییراتی که حتی در ملاقات‌های هفتگیمان نیز حرفی از آن با تو نمی‌زدم. حالا تو به خانه آمده‌ای و من نیستم. می‌خواستم تو را مستقیما به بالکن کوچکمان ببرم تا گل هایی را که در نبودنت پرورش دادم، نشانت بدهم. گل هایی که هر روز به یاد تو با آبپاش کوچکم آبیاری می‌کردم.

به گزارش کلمه، این روزنامه نگار محبوس در بند زنان زندان اوین نوشته است: این چند روز که تو به مرخصی آمدی بیشتر از همه به تو فکر می‌کنم. به اینکه چه می‌کنی؟ کجا می‌روی؟ تنها کاری که از دستم برایت بر می‌آید سفارش‌های متعدد به خانواده‌ام بود. بار‌ها و بار‌ها به آن‌ها گفتم که همه تلاش خودشان را بکنند که به تو خوش بگذرد. نگذارند دلتنگ شوی، به جاهایی ببرندت که در این سه سال دلتنگ آن‌ها شده بودی، بیش از همه به طبیعت که از بودن در آن خیلی لذت می‌بردی.

ژیلا بنی یعقوب، دبیر سرویس اجتماعی روزنامه سرمایه و سردبیر کانون زنان ایرانی ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ در جریان سرکوب های پس از انتخابات به همراه همسرش، بهمن احمدی امویی بازداشت و در خرداد ۱۳۸۹ به یک‌سال حبس تعزیری و ۳۰ سال محرومیت از شغل روزنامه‌نگاری محکوم شد. او که از شهریور سال جاری برای اجرای حکم خود به زندان اوین رفت در این مدت موفق به استفاده از حق مرخصی نشده است. این در حالی است که بهمن احمدی امویی همسر روزنامه نگارش که در زندان رجایی شهر دوران 5 ساله حبس خود را می گذراند، ماه گذشته پس از نزدیک به سه سال حبس بی مرخصی به مرخصی آمد.

متن کامل نامه ی این روزنامه نگار دربند به همسرش، که در اختیار کلمه قرار گرفته را با هم می خوانیم:

بهمن عزیزم؛ دو سال و هشت ماه خودم را برای چنین روزی آماده کرده بودم، برای روزی که در بزرگ زندان باز شود و تو بالاخره پایت را این سوی دیوارهای بلند اوین و رجایی شهر بگذاری.

نمی‌دانی چقدر برای چنین روزی نقشه کشیده بودم. چقدر چنین روزی را پیش خودم تصور کرده و برای لحظه لحظه آن برنامه ریزی کرده بودم.

حالا تو به مرخصی آمده‌ای و من نیستم. تو آمده‌ای و من در زندان هستم. همه رویا‌هایم باد هوا شد. تو پایت را از زندان بیرون گذاشتی بدون آنکه پشت آن دیوار‌ها به انتظارت ایستاده باشم. در همه ماه‌ها و سال‌های نبودنت و پیش از آنکه خودم به زندان بروم، اندک اندک در خانه کوچکمان تغییراتی داده بودم. تغییراتی که حتی در ملاقات‌های هفتگیمان نیز حرفی از آن با تو نمی‌زدم. حالا تو به خانه آمده‌ای و من نیستم. می‌خواستم تو را مستقیما به بالکن کوچکمان ببرم تا گل هایی را که در نبودنت پرورش دادم، نشانت بدهم. گل هایی که هر روز به یاد تو با آبپاش کوچکم آبیاری می‌کردم.

بهمن جان، الان در این چند روز به بالکنمان سر زده‌ای؟ گلدان‌های سرسبزمان را دیدی؟

می‌خواستم وقتی می‌آیی دستت را بگیرم و کوچه‌ها و خیابان‌ها و حتی اطراف خانه‌مان را نشانت بدهم تا تو ببینی در مدتی که نبودی در این سه سال چقدر تغییر کرده‌اند.

در این سه سال که نبودی دوستان زیاد و تازه‌ای پیدا کرده‌ام. دوستان خوب و نازنینی که در تنهایی‌هایم و در همه غم‌ها و سختی‌های این سه سال و هشت ماه همراه و همدلم بودند. دلم می‌خواست وقتی می‌آیی تو را با تک تک آن‌ها آشنا کنم. حالا من نیستم. اما حتما با آن‌ها آشنا شده‌ای اطمینان دارم همانطور که من را تنها نگذاشتند تو را هم تنها نمی‌گذارند.

این چند روز که تو به مرخصی آمدی بیشتر از همه به تو فکر می‌کنم. به اینکه چه می‌کنی؟ کجا می‌روی؟ تنها کاری که از دستم برایت بر می‌آید سفارش‌های متعدد به خانواده‌ام بود. بار‌ها و بار‌ها به آن‌ها گفتم که همه تلاش خودشان را بکنند که به تو خوش بگذرد. نگذارند دلتنگ شوی، به جاهایی ببرندت که در این سه سال دلتنگ آن‌ها شده بودی، بیش از همه به طبیعت که از بودن در آن خیلی لذت می‌بردی.

بهمن جان، سهم من در این سه سال و هشت ماه از تو چقدر کم بوده آن موقع‌ها که تو در اوین بودی و ملاقات هفتگی بیست دقیقه‌ای و دلهرهٔ گذر سریع عقربه‌های ساعت و صدای مامور سالن ملاقات که «وقت تمام شد» پرده پایین می‌آمد و حسرت حرف های ناتمامم با تو تا هفته بعد برای من می‌ماند؛ حسرت ناگفته‌های تو برای من بیشتر بود تا ناگفته‌های خودم. بار‌ها و بار‌ها جمله‌ای را تازه شروع کرده بودی که ناگهان صدای تلفن قطع می‌شد و پرده کابین پایین می‌آمد (مامور‌ها گاهی یادشان می‌رفت تمام شدن وقت را اعلام کنند) و من تمام هفته فکر می‌کردم تو می‌خواستی چه بگویی. هفته بعد می‌رسید و آنقدر حرف‌های تازه برای گفتن داشتیم که دیگر وقت به بیان جمله‌های نیمه تمام هفته قبل نمی‌رسید.

و بعد تو را از اوین به زندان رجایی شهربردند و باز هم سهم من از تو کمتر شد. حالا دیگر هر دو هفته یک بار می‌توانستم ۲۰ دقیقه با توصحبت کنم آن هم از پشت شیشه‌هایی قطور‌تر با میله‌هایی قطور‌تر از اوین.

و بعد من را هم به زندان آوردند و سهم من از تو باز هم کمتر و کمتر شد. این بار چهارماه و نیم گذشت و من اجازه پیدا کردم ۴۵ دقیقه با تو ملاقات کنم. سهم من از تو این بار ده دقیقه برای هر ماه بود. فقط چهل و پنج دقیقه برای چهار ماه و نیم و مامور‌ها حتی اجازه نداد این چهل و پنج دقیقه بشود چهل و شش دقیقه. وقتی هم اعتراض کردم؛ پلیس زن در حالی که چادر را روی سر جابه جا می‌کرد گفت چه خبر است؟ اینقدر وقت داشتید، چهل و پنج دقیقه حرف زده‌اید باز هم وقت می‌خواهید؟ مگر شما چقدر حرف دارید؟

بهمن جان، من چطور می‌توانستم برای آن زن توضیح بدهم که چند سال است سهم من از تو هر روز کمتر و کمتر شده است و ناگفته‌هایمان انباشته‌تر و انباشته‌تر. چطور می‌توانستم بگویم ده دقیقه در ماه سهم زیادی برای بودن ما با یکدیگر نیست. اصلا او درک می‌کردکه ما چقدر حرف با هم داریم.

این بار هم در این مرخصی تاکنون سهم من از تو به دو ملاقات نیم ساعته محدود شده است. تو می‌دانی زمان های با هم بودن ما چه وقت از دقیقه فرا‌تر خواهد رفت. چه وقت می‌توانیم یک روز کامل در کنار هم باشیم؟ یک روز کامل، یک هفته کامل، یک ماه کامل و شاید یکسال کامل…

زندان اوین، بند زنان

ژیلا بنی یعقوب


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.