سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

40 روز گذشت

چکیده :40 روز از آن روز که ستار، بهشتی شد می گذرد... از آن روز خانه دیگر نخندید و مادر بر سینه کوبید، مادر می خواهد کنار دیگر مادران صبوری کند تا روزی برسد که صدای خنده ها شهر را کر کند. او می گوید فرزندش همیشه نگران زندانی ها بود و مرتب اسم آنان را در خانه می آورد، مرتب در باره اعتصاب غذای زندانیان سیاسی و شرایط نگهداری شان به مادر می گفت و حالا مادر می گوید ستارم آرام شد، دیگر ظلم را نمی بیند؛ اما من با این همه ظلم چه کنم......


کلمه – صحرا عابدی:

40 روز گذشت، 40 برای ما یک عدد است، یعنی تمام روزهایی که چون همیشه زندگی کردیم، کار، خانه، میهمانی و… 40 یعنی تمام روزهایی که مادر رو به روی عکس شاخ شمشادش نشست ، نشست و اشک ریخت، نشست و بر سینه کوبید، نشست و…

40 روز از آن روز که ستار، بهشتی شد می گذرد، از آن روز که جوانی و آرزویش در خاک شد، از آن روز که آن تلفن شوم زنگ خورد و از آن روز که خواهر فریاد بر آورد که برادرم را کشتند… خون سیاوشم را بر زمین ریختند….

ستار بهشتی جوانی بود مانند بسیاری از جوانان، هزار هزار آرزو بر سر داشت، او کارگری بود که وبلاگ می نوشت، درد را دیده بود و لمس کرده بود و برای همین از درد می نوشت؛ حالا خودش درد شده است، یکی دیگر از درد های این سرزمین …

مادرش این روزها به دنبال دیگر مادران می گردد، مادران سیاه پوش، مادران داغدیده؛ همان مادرانی که ندا و سهراب و کیانوش و محسن و شبنم و …در خاک کردند. مادر می خواهد از آنان بپرسد چطور داغ فرزند را تحمل می کنند؟ چطور تاب می آورند این روزها را، روزهای بی فرزند را…

مادر ستار می گوید فرزندش همیشه نگران زندانی ها بود و مرتب اسم آنان را در خانه می آورد، مرتب در باره اعتصاب غذای زندانیان سیاسی و شرایط نگهداری شان به مادر می گفت و حالا مادر می گوید ستارم آرام شد، دیگر ظلم را نمی بیند؛ اما من با این همه ظلم چه کنم…

عصای دست مادر، تکیه گاه خواهر، چشم و چراغ خانه رفت و حالا آنکه تحمل نکرده شور جوانی او را، او که تحمل نکرده عشق به آزادی او را و او که تحمل نکرد خنده های او را از مادر می خواهد که ببخشدش که ستارش خندیده بود….

مادر می داند که او نیز بی تقصیر است، می داند که قصاص چاره کارش نیست، می داند که تیزی داده اند دست زنگی مست، می داند انکه از فرزندش سوال کرده خود قربانی داستان دیگری است. قربانی جهل، قربانی بی تدبیری آنکه فرمانده اش می خوانند، قربانی نادانی. به او یاد داده اند هر کس از ما نیست دشمن است، بگیر و ببند و بزن که می خواهند خون شهدا را پایمال کنند و کشور را به آمریکایی ها بفروشند و ناموس دین و مملکت را بر باد دهند و او هر که را می گیرد دشمن می پندارد نه هموطن.

مادر می خواهد فریاد بزند، همصدا با دیگر مادران؛ که ضحاک! بس است، بس است که جوانی برایمان نمانده، دختران و پسرانمان را بردی، عده ایی را در خاک کردی و عده ایی را پشت میله ها، دلش می خواهد فریاد بزند که ضحاک! کاوه خود شو و تا دیر نشده مارهایت را گردن بزن. می خواهد فریاد بزند که بس است، شهر پر شده از صدای شیون مادران؛ بگذار صدای خنده جوانان در گوشهایت بپیچد. اخمهایت را باز کن میشود سرنوشت ضحاک را شکل دیگری رقم زد، ضحاک هم می تواند بر سرزمین رگین کمان ها حکم براند و شهر را پر از سبزی بکند، او هم می تواند…

40 روز گذشت، 40 روز از آن روز که خانه دیگر نخندید و مادر بر سینه کوبید، مادر می خواهد کنار دیگر مادران صبوری کند تا روزی برسد که صدای خنده ها شهر را کر کند. آن روز خواهد آمد.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.