سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » «دادخواهی» در برابر «بخشایش»؛ پارادوکس حل‌ناشدنی یا …؟...
» اهمیت راهبردی تجمیع دو ارزش در فرهنگ سیاسی جنبش سبز

«دادخواهی» در برابر «بخشایش»؛ پارادوکس حل‌ناشدنی یا …؟

چکیده :این گونه است که این مادران عزیز، ظلمِ رفته بر آنان را از ساحت "امر شخصی" به "امر اجتماعی- آرمانی" بدل می‌کنند؛ فرآیندی که دستگاه رسمی با پیشنهاد پرداخت دیه و امثال آن، دقیقاً جهت معکوس آن را پی‌گیری می‌کند: شخصی‌سازی امر. رفتار این مادران گران‌قدر خود بهترین نمونه‌ی آن "بخشایش" فعّال است. اینان با روشنگری و آگاهی‌بخشی، به‌جای اتلاف انرژی در مسیر انتقام شخصی، آن انرژی را به سمت تأمین هدف عزیزانِ رفته‌شان برگردانده‌اند...


کلمه- دکتر فرهاد میثمی:

تقدیم به شهناز اکملی گرامی (مادر شهید مصطفی کریم‌ بیگی)

این نوشتار، همزاد ذهنی و ادامه‌ی مقاله‌ای است که چندی پیش در باب لزوم تقویت ارزش‌پنداری “مصالحه” نوشته بودم؛ این‌جا. آن مقاله‌ی اولین، به پروین فهیمی گرامی (مادر سهراب) تقدیم شده بود. قُلِ دوم این دوقلوها امّا، با تأخیری چندماهه به دنیا آمده است!

بحثی که تداوم طرح آن را در نظر دارم، یکی از حسّاس‌ترین و مهم‌ترین مباحثی است که بایستی در فرهنگ سیاسی جنبش مدنی ایران به دقّت حلّاجی شود؛ و معتقدم بدون تداوم طرح بحث و تبادل/تضارب آرا و کشاکش تئوریک کافی و تمرین عملی لازم در باب آن، به سختی بتوان از گردنه‌ی حیرانِ “گذار به دموکراسی” ایران به امن و سلامت گذر کرد.

سؤال اساسی که هر از چند گاهی سر بر می‌آوَرَد و بعد از ایجاد گرد و خاکی چند، باز سر فرو می‌برد، این است:

“دادخواهی” یک ارزش است. اگر داد مظلوم از ظالم ستانده نشود … اگر مجرم به سزای عملش نرسد … اگر حق مظلوم استیفا نگردد، انگار همیشه کُمِیت “عدالت” لنگ خواهد زد. اگر جرمی یا تضییع حقّی صورت گیرد و مرتکب به سزای عمل خود نرسد، اگر “جزا”یی وجود نداشته باشد، سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. “دادخواهی” همواره از بزرگ‌ترین ارزش‌های جوامع بشری بوده و هست. انگار همین، جوهره‌ی مفهوم “عدالت” است و جامعه‌ای که “عدالت” ندارد، پنداری که هیچ ندارد. امّا از سویی دیگر، با مفهوم دیگری مواجهیم … “بخشایش” … که انگار او هم مدّعی است که جزء ارزش‌هاست! و به ما چنین می‌نمایاند که: ببخش. گذر کن. جزا نده. مقابله به مثل نکن. بدی را با نیکویی پاسخ ده و … .

اگر بخواهیم این‌ها را از حالت مقولات کلّی خارج کنیم و در عمل به صورت مصداقی به کار گیریم، آیا دچار تناقض نخواهیم شد؟ بالاخره “داد” را ستاندن ارزش هست یا نه؟ از ملزومات عدالت هست یا نه؟ اگر چنین باشد، چه‌طور می‌شود که “بخشش” هم ارزش باشد؟ مگر معنی‌اش این نمی‌شود که “داد”ت را نستان! از “حقّ”اَت بگذر. چه طور می‌شود که هم این ارزش باشد و هم آن؟ آیا عمل طبق این مفهوم دوم به معنای چشم‌پوشی از اجرای عدالت نیست؟ اگر به این معنا باشد، چه‌طور می‌تواند ارزش باشد؟ آیا شرایطی هست که در مواردی این یکی ارزش باشد، و در مواردی آن دیگری؟

پاسخ به این سؤالات و نیاز به رفع این تعارض در عمل، خصوصاً از آن بابت ضروری است که مفهوم “بخشایش” از عناصر اساسی گفتمان جنبش‌های خشونت‌پرهیز است. این در حالی است که در زمان نیاز به کاربرد عملی این اصول در بزنگاه تحوّلات اجتماعی، معمولاً جریانی قوی در جامعه شکل می‌گیرد که مجازات خطاکاران پیشین را در حکم اجرای عدالت می‌بیند و برای آن تلاش می‌کند، در حالی که جریان دیگر (خشونت‌پرهیز)، این رویکرد را با کلید واژه‌ی “انتقام” یاد می‌کند و آن را دارای بار منفی و جلوگیرنده از قطع چرخه‌ی خشونت، و بدین ترتیب، مانع گذار به دموکراسی می‌داند. رویکرد غالب فرهنگ سیاسی درباره‌ی این کشاکش و نیز نتیجه‌ی عملی آن است که در آینده، در شیوه‌ی گذار و تعیین ماهیت ساختار سیاسی پس از آن تأثیر بسیار می گذارد؛ در این که مثل لیبی و سوریه گذار کنیم، یا مثل آفریقای جنوبی.

از یک سو، بیایید فرض کنیم در روال عادی و روزمره، هر کس چیزی از کس دیگر سرقت کرد جزایی نبیند. هر کس ضرب و شتم کرد، قتل کرد، تجاوز کرد، …، قربانی نهایتاً بگوید: بخشیدم. برو! منظور هیچ‌یک از بزرگان عالم بخشایش، از مسیح تا گاندی چنین نیست. سرنوشت چنین جامعه‌ای به احتمال زیاد جز فروپاشی نخواهد بود.

امّا از سوی دیگر، بیایید ماجرای “آمنه”، قربانی اسیدپاشی را مرور کنیم. دختری که به‌واسطه‌ی یک جواب رد به “عاشق‌نما”یی که در حقیقت از عشق بویی نبرده بود، مورد اسیدپاشی انتقامجویانه‌ی او قرار می‌گیرد. بینایی از چشمانش می‌رود … صورتش به نحو عمیقی می‌سوزد … سلامتی‌اش به صورتی جدّی از جهات عدیده در خطر قرار می‌گیرد… و چه رنج‌ها می‌کشد … چه رنج‌ها … به کلام درنیامدنی. بعد از سالیانی پی‌گیری قضایی محکم و مستدام توسط او، برای اولین بار، دستگاه قضایی ایران حکم قصاص چشم مرتکب اسیدپاشی را صادر می‌کند. روز اجرای حکم، همه چیز آماده می‌شود. تخت … پزشک … اسید برای چکاندن در چشم محکوم … محکوم را هم می‌آورند. لحظه‌ی اجرای حکم فرا‌می‌رسد. نفس‌ها در سینه حبس می‌شود… آمنه محکم ایستاده … محکوم، با زانوانی لرزان و چشمانی گریان به محل آورده می‌شود. شروع اجرای حکم را اعلام می‌دارند … و … ناگهان این آمنه است که فریاد برمی‌آورد: دست نگه دارید … بخشیدم!

شوری همه جا را فرامی‌گیرد. تمام نگاه‌ها به سوی او برمی‌گردد. جایی از صفحه‌ی اول اغلب روزنامه‌های فردا به نقل خبر “گذشت” آمنه آذین می‌شود. خاتمی پیام می‌فرستد: “آفرین بر آمنه خانم …”. پیام‌های تقدیر از همه سو روانه می‌شود. شناخته‌شدگان عرصه‌ی هنر و فرهنگ و سینما به دیدار او می‌شتابند و برای عکس انداختن با او از هم سبقت می‌گیرند (برخی‌شان البته پیش از این به ترغیب “بخشایش” دیدارش کرده بوده‌اند). خلاصه در آن فردا، جامعه حال و هوایی دیگر دارد.

چرا این طور شد؟ چه می‌شد، اگر آن قصاص اجرا می‌شد؟ تصوّر من این است که با اجرای آن قصاص، بزرگ‌ترین اشکالی که رخ می‌داد این بود که غیر از خود آن قصاص، اتفاق خاص دیگری نمی‌افتاد! بخش بزرگی از جامعه که در آن مدت با رنج‌های آمنه آشنایی یافته بود و نفرتی هم از عمل و هم از مجرم پیدا کرده بود، در مواجهه با خبر اجرای حکم، در این آرامش کاذب فرومی‌رفت که: “خب … عدالت اجرا شد. چشم در برابر چشم. زدی ضربتی و ضربتی نوش کردی!” همین. و تمام. فردای آن روز، همه مثل روزهای قبل می‌بودیم. بی سؤالی بیشتر، بی آگاهی‌ای بیشتر. اما در این وضعیت جدید، پرسش‌ها شروع شد. مقاله‌ها … مصاحبه‌ها … که خب … حالا چه می‌شود؟ قانون در این باره چه می‌گوید؟ یعنی الان مجرم را رها می‌کنند برود پی کارش؟ آیا فقط چند صباح کوتاهی زندانی‌اش می‌کنند؟ این که مسؤولیت جزا دادن را فقط بر روان قربانی جنایت قرار دهیم آیا صحیح است؟ آیا قوانین ما در این زمینه پر از نقص نیست؟ و در این میان، صدای آمنه باز به گوش می‌رسد … صدایی که با قدرت پدیدآمده از بابت آن بخشایش، نفوذی صد چندان دارد: قصاص را بخشیده‌ام، دیه‌ام را نبخشیده‌ام. دیه‌ی من چون زن هستم دیه‌ی یک “نصفه‌انسان” نیست … من یک انسانم … یک زن … یک تمام انسان … من دیه‌ی نصفه‌انسان نمی‌خواهم.

من فکر می‌کنم، هیچ‌یک از این تأثیرگذاری‌های بزرگ، آن همه پرسش‌های اساسی، آن همه تکاپو و تفکّر و نقد، اگر آن قصاص انجام می‌شد امکان تحقّق به این صورت نمی‌یافت. با این بخشش، جامعه در اثر این اتفاق، گامی به پیش نهاد. به نظر می‌رسد که در وضعیت‌های خاص اجتماعی، “شناخت”ِ ناشی از بخشایش، تبدیل به نوعی “آگاهی جمعی” می‌شود؛ و انباشت این آگاهی‌ جمعی در طی زمان است که “اراده‌ی تغییر” را در ارکان جامعه پدید می‌آورد. این معجزه‌ای است که در بستر “بخشایش فعّال” می‌رویَد و تکوین می‌یابد. و انتقام دقیقاً با اثر عکس و به طریقی مُسکّن‌وار،تخدیر کاذبی پدید می‌آورد که زمینه‌ی وقوع آن آگاهی را می‌خشکاند. بدیهی است که این نوعِ فعّالِ بخشایش، هیچ نسبتی با برداشت منفعلانه از بخشایش و گذشت ندارد. گذشت و بخشش آمنه، نه‌تنها به هیچ روی معنای عامیانه‌ی “بی‌خیالش” را نداشت، بلکه سراسر تلاش و تکاپو و پر از خیال دست‌یابی به نتیجه بود؛ اتفاقاً خیلی هم “باخیالش” بود! یک دلیل جبهه‌گیری ذهنی فوری و مخالفت با گذشت و بخشش، همین است که آن را با انفعال و بی‌خیال شدن هم‌معنی می‌پندارند. این در حالی است که بخشش منفعلانه، رویکرد ترسویان است، امّا اتفاقاً برای پای نهادن در راه “بخشایش” فعّال، به شجاعتی بیش از حدّ معمول نیاز است.

امّا این اکسیر – بخشایش – در چه شرایط اجتماعی اثربخش‌تر است؟ جامعه در برهه‌هایی از سیر تاریخی خود، در مسیر “متعارف” قرار دارد. این مسیری است که در طی آن، قوانین جاری، در نظرگاه وجدان جمعی، متناسب و برجای خویشند. جزاها و جرم‌ها از حیث نوع یا شدّت، متناسبند. “حقوق متعارف” در این دوره کاراست. آن‌چه در حال اجراست از نظر عموم، به عدالت تعبیر می‌شود. امّا در سیر تحول و تکوین تاریخی جامعه، تغییراتی در نگرش و مناسبات پدید می‌آید. ضمن تحوّل، “معنا”هایی تغییر می‌یابند یا اصلاح می‌شوند و به صورت جدیدی تکوین می‌یابند. در طی وقوع این تغییرات، جامعه، از جهاتی، از وضعیت متعارف خارج می‌شود و در حالت “گذار” قرار می‌گیرد. این‌جاست که پای طاووس “حقوق متعارف” پیشین در وضعیت “گذار” نمایان می‌شود و کژی‌ها و کاستی‌های آن رخ می‌نمایاند؛ چه، وجدان جمعی در این حالت جدید، چارچوب‌های عدالت را در گستره‌ و معنایی وسیع‌تر شکل می‌دهد و تعبیری جدیدتر از “عدالت” می‌یابد. منظورم این نیست که تمام اجزای اساسی عدالت، نسبی و متغیّرند. امّا این دیگر با مقداری تفحّص واضح است که جامعه‌ی ما در گذشته با این که دیه‌ی زرتشتی نصف دیه‌ی مسلمان باشد مشکل وجدانی حادّی نداشته، امّا از زمانی – و نه پیش از آن – احساس لگد خوردن‌هایی از درون بطن خویش و احساس درد زایمان دوره‌ی “گذار” وجدان عمومی را از آن بابت کرده است.

“بخشایش”، در جوامع در حال “گذار” یا در عرصه‌هایی که جامعه از آن حیث در وضعیت “گذار” قرار گرفته، تأثیر جادویی خویش را در نهایت مقدارش پدیدار می‌سازد؛ و با تقویت آگاهی جمعی، کمک شایانی به سیر “گذار” می‌کند. البته منظورم این نیست که بخشایش در بستر “حقوق متعارف” هیچ جایگاهی نداشته باشد. آن بحث مجزّایی می‌طلبد.

اجازه بدهید مطلب را با مثالی تاریخی از آفریقای جنوبی ادامه دهم: “کمیته‌ی حقیقت و آشتی”. این ارگان شبه‌دادگاهی معروف به کمیته‌ی حقیقت‌یاب، در 1995 – سال بعد از انتخاب نلسون ماندلا به عنوان رییس جمهور آفریقای جنوبی- به سرپرستی دزموند توتو (برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل) تشکیل شد. جنجالی‌ترین وجه کار این کمیته، دادن “عفو عمومی” بود. سراسقف توتو و دیگران معتقد بودند باید امکان آن را به خطاکاران داد تا به شیوه‌ای غیر از روش‌های خودشان (شکنجه و ارعاب و … که اگر قرار بود رخ دهد فقط جای آن‌ها را با هم عوض می‌کرد!)، آن‌ها را به حرف زدن وادارد وگرنه ممکن بود هرگز معلوم نشود که بر سر هزاران قربانی چه آمده است. توتو جدّاً معتقد بود که تنها پس از شناخت حقیقت است که قربانیان آپارتاید – و خود کشور – می‌توانند به جلو حرکت کنند. از این رو مرتکبین جنایت در دوره‌ی آپارتاید از پیگرد قانونی معاف می‌شدند اگر کمیته به این نتیجه می‌رسید که آن‌ها در مورد جرایم خود شهادت علنی و صادقانه داده‌اند. این تنها راهی بود که خانواده‌های قربانیان – و ملّت – می‌توانستند از آن‌چه واقعاً بر سر هزاران ناپدید‌شده آمده بود باخبر شوند. به برکت پیشنهاد عفو عمومی، بیش از هفت هزار نفر تقاضای عفو کردند و غالباً با شرمندگی علناً شهادت دادند. برخی از این شهادت‌ها چنان جانکاه و اندوهناک بود که در دومین روز دادرسی، سراسقف توتو سرش را روی میز گذاشت و های های گریست. فرآیند دادرسی – که بیش از هزار ساعت آن زنده از تلویزیون پخش شد- بسیار دردناک بود، امّا در نهایت گزارش شد که قربانیان از این که شکنجه‌گران علناً به اعمال خود اعتراف می‌کنند احساس رضایت دارند.

گرچه کمیته‌ی حقیقت‌یاب منتقدان بسیاری داشت – که برخی پس از شنیدن این که عزیزانشان چقدر وحشیانه جان باخته‌اند، نمی‌توانستند قاتلان آن‌ها را هرگز ببخشند- این برنامه عموماً موفقیت‌آمیز و برای گذار به دموکراسی راستین بسیار سودمند تشخیص داده شد و در پایان به این ملّت جوان کمک کرد تا نگاه خود را از گذشته برگیرد و به آینده چشم بدوزد. [1]

این چنین بود که این ملّت، انتقام و آسیب به “جسم” خاطیان را با انحلال “فکر” تولیدکننده‌ی آنان عوض کرد – و چه نیکو معامله‌ای! فکر آپارتاید، تولیدکننده‌ی آن جنایات، درپی چنین رسوایی عظیمی در اذهان جهانیان، به‌غایت مُرد! و ضمناً جامعه‌ی آفریقای جنوبی از جهتی دیگر برای پایداری دموکراسی واکسینه شد: تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که “تضییق حقوق اقلّیّت” از عوامل مهم ناپایداری دموکراسی‌های تازه استقراریافته است. وقتی چنین باشد، اکثریّتی که در چنین جایگاه به‌حقّی، اقلّیّتی آن‌چنان ظالم را ببخشاید، و از آن بابت حتّی الگویی در اذهان جهانیان گردد، در پی این ظرفیت‌سازی عظیم در فرهنگ سیاسی، دور است که به “تضییق حقوق اقلّیّت”ی دیگر در شرایط متعارف برآید. به این ترتیب بود که نخبگان سیاسی آن جامعه، عوامل پایداری دموکراسی آتی را با طراحی مکانیسمی به‌غایت هوشمندانه، از همان ابتدا در ضمیر فرهنگ سیاسی دوره‌ی گذار تنیدند.

جامعه‌ی آفریقای جنوبی البته، جامعه‌ای به شدّت قطبی بود که از این جهت قابل قیاس با جامعه‌ی ما نیست. من شباهت و اشتراکات خویش را با برادران تمامیت‌خواه، اقتدارگرا – و البته ظالمم – بسیار بیش از آن می‌بینم که قیاس ساده‌انگارانه‌ی سیاه-سپید را موجب شود. این شباهت بین ما، اگر 10سال به عقب برگردم، بیشتر می‌شود … اگر بیش‌تر به عقب برگردم، باز هم بیشتر می‌شود. تفکیک بسیاری از کنشگران امروزین جنبش سبز اگر به گذشته‌ی نه خیلی دور برگردیم از آن گروه دیگر دشوار خواهد بود. امّا اتّفاقاً مثال آفریقای جنوبی را از آن بابت آوردم که تأکید کنم در جامعه‌ای که حجم قطبیّت و شدت سپید-سیاهی و ظالم-مظلومی در آن تا بدان حدّ شدید و گسترده بوده، “بخشایش” فعّال در کمک به فرآیند گذار چگونه به شدّت مؤثر عمل کرده است. اگر در آن شرایط، بخشایش چنان کارکرد دارد، در شرایط بسیار همگن‌تر ما، اهمیت و کارکرد آن بایستی بس مبرهن‌تر باشد.

در همین حال و هواها، به سراغ مصاحبه‌های مختلف شهناز اکملی (مادر شهید مصطفی کریم بیگی) می روم و مروری بر آن‌ها می‌کنم:

-“من یک مصطفی از دست دادم اما مصطفی‌های زیادی پیدا کرده‌ام که گوشه‌ی زندان نشسته‌اند. همه جوان‌هایی که کشته شده‌اند را مثل فرزندان خود می‌دانم ، کسانی که زندانی شده‌اند هم دنبال راهِ فرزندانِ ما هستند و هدفشان این است که خون فرزندانِ ما پایمال نشود؛ برای همین وقتی به ما هم همانند خانواده‌ی بسیاری دیگر از شهدای پس از انتخابات گفته‌اند بیایید دیه بگیرید، گفتم خونِ فرزندِ من بیش از این‌ها ارزش دارد، دیه‌ی فرزندِ من، آزادیِ فرزندانِ دیگرم هست که زندانی هستند.”

-“بارها هم گفته‌ام که اگر قاتل را معرفی هم بکنند هرگز به دنبالِ قصاص نیستم، فقط می‌خواهم قاتلان به جامعه معرفی شوند.”

-“ما دنبال شناساییِ قاتلانِ فرزندانِ خود هستیم تا چراهای ذهنی‌مان را پاسخ بگیریم. بسیاری از ما خانواده‌های عزادار دنبال قصاص و ادامه‌ی این چرخه‌ی خشونت در ایران نیستیم؛ من خودم همیشه اعلام کرده‌ام که دنبالِ قصاص قاتلِ فرزندم نیستم چون نمی‌خواهم یکی از کسانی باشم که به این خشونت دامن می‌زند، اما خواستارِ شناسایی قاتلان و آزادی فرزندانِ دیگرم هستم که الان در زندان نشسته‌اند.” [2]

-“وقتی گفتم خون‌بهای بچه‌ام آزادی ایران و زندانیان است شعار ندادم، هدف مصطفی را گفتم.” [3]

اجازه دهید اعتراف کنم که مفاهیم مندرج در نظرگاه این مادر گران‌قدر، مرا بیش از آن تکان داده و در من اثر بخشیده که شاید صِرف خواندن کتاب‌هایی در باب فلسفه‌ی اخلاق یا در باب فرآیند تغییر در جنبش‌های مدنی. “حکمت عملی” غنی که از رفتار، نگرش، کلام و احساس این مادر عزیز درمی‌یابم، مرا از ده‌ها کتاب بیشتر فایده بخشیده است. از این روست که فکر می‌کنم در بزرگداشت چنین مادرانی و معرفی نظرگاه آنان باید تلاش شایسته‌تری صورت گیرد. بزرگواران بخشایشگری چون مادر سهراب و مادر مصطفی، نه فقط نماد عواطف و احساس جنبش، که از نظر من، بخش مهمّی از فلسفه‌ی جنبش‌اند.

گاه پیش می‌آید که از ذهن‌مان عبور کند: راستی، این عزیزان که اصلاً امکان ستاندن “داد”شان را نداشته‌اند! نکند این گونه باشد که به‌واسطه‌ی نبودن امکان پی‌گیری، چاره‌ی دیگری نداشته‌اند. آیا این کار مصداق “روغن ریخته را نذر امام‌زاده کردن” نیست؟ آیا این یک نظرگاه ریشه‌دار و از سر شناخت است، یا یک موضع موقّتی از سر ضعف؟ بلاتشبیهِ مصداقیِ مثال درباره‌ی این شیرزن گران‌قدر، مگر نه آن است که به قول گاندی:

“خویشتنداری فقط وقتی بخشایش شمرده می‌شود که قدرت کیفر دادن وجود داشته باشد و موقعی که از جانب مخلوق و موجودی ناتوان باشد، مفهوم ندارد. موشی که گربه او را از هم می‌درد، نمی تواند بگوید که گربه را می‌بخشد و اجازه می‌دهد که با او چنین رفتار کند.” [4]

در دیدار حضوری ارزشمندی که به آن مفتخر شدم، و مقاله‌ی حاضر را تقدیم این مادر بزرگوار نمودم – در حالی که جای پاسخ پرسش بعد در آن خالی بود – از او پرسیدم: ” در شرایط پس از گذار، در شرایطی که امکان جزادادن مجرم را داشته باشید، و البته می‌دانیم که چندان هم دور نیست، آن روز چه خواهید کرد؟”

نگاهش را به زمین دوخت … چند لحظه‌ای تأمل کرد … بعد پاسخ داد: ” می‌بخشم” … و بعد از مکث کوتاه دیگری ادامه داد: “ولی باید مقابل من بایستد و به من بگوید … به من توضیح دهد که چرا؟ به من بگوید که به چه دلیل … بگوید که به دستور چه کسی و چرا این کار را کرده.”

به یاد ادامه‌ی همان سخن گاندی می‌افتم: “… قدرت از نیرومندی جسمی و مادی ناشی نمی‌شود، بلکه از اراده‌یی رام نشدنی ناشی می‌گردد. … من می‌خواهم بگویم که هند با صرف‌نظر کردن از کیفر و تنبیه این خطاکاران، سود بیشتری به دست خواهد آورد. ما کارهای بهتری در پیش داریم و مأموریت عالی‌تری برای خدمت به جهان عهده‌دار هستیم.”

این گونه است که این مادران عزیز، ظلمِ رفته بر آنان را از ساحت “امر شخصی” به “امر اجتماعی- آرمانی” بدل می‌کنند؛ فرآیندی که دستگاه رسمی با پیشنهاد پرداخت دیه و امثال آن، دقیقاً جهت معکوس آن را پی‌گیری می‌کند: شخصی‌سازی امر. رفتار این مادران گران‌قدر خود بهترین نمونه‌ی آن “بخشایش” فعّال است. اینان با روشنگری و آگاهی‌بخشی، به‌جای اتلاف انرژی در مسیر انتقام شخصی، آن انرژی را به سمت تأمین هدف عزیزانِ رفته‌شان برگردانده‌اند. این چنین است که مفهوم جدیدی از “عدالت” نیز در این میان زاده می‌شود. چه عدالتی متعالی‌تر از این، که “هدف”ی که آن عزیزان از هستی‌شان برایش مایه گذاشته‌اند روزی در سطح اجتماعی تحقّق یابد؟ این بسیار بالاتر و برتر از یک مجازات متقابل شخصی است که آن مسیر اصلی دیگر را تحت‌الشعاع خویش قرار ‌دهد.

این‌گونه است که مفهوم فعّال “بخشایش” همراه با روشنگری و آگاهی بخشی، با “دادخواهی” در این معنا قرابت می یابد؛ و انگار که این دو در قالب مفهوم واحده‌ای بروز می‌یابند. و آن “تقابل” ظاهری این دو مفهوم در ابتدای این نوشتار، به “هم‌جهتی” آنان تبدیل می‌گردد. برآنم که موفقیت/شکست جنبش مدنی ایران در تجمیع این دو ارزش و تقویت مفهوم “بخشایش فعّال” است که تعیین می‌کند آیا در دوراهی اجتناب‌ناپذیر گذار آتی ایران، تمام نیروهای اجتماعی – حتّی بخش قابل توجهی از نیروهای حاکمیّتی امروزین- در کار خواهند بود (نظیر آفریقای جنوبی)، یا غلبه‌ی نگرش رادیکال حذف‌گرا در اپوزیسیون در تلفیق با ترس نیروهای حاکمیّت از اضمحلال و حذف مطلق، ما را به ورطه‌ی ایران‌سوز مدل‌های لیبیایی- سوری یا حتّی افغانی-عراقی خواهد افکند؛ که دیدگانم بینا مَباد و ایرانِ جان را به چنان روزهایی مَبیناد.

***

ارجاعات:

[1]- مارتین، مایکل ج.؛ تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی؛ ترجمه: حقیقت‌خواه، مهدی؛ ققنوس؛ تهران، 1386 (صص 99-102)

[2]- مصاحبه با مسیح علی نژاد، جرس؛ خرداد 1390:

[3]-مصاحبه با فرشته قاضی، روز؛ اردیبهشت 1391:

[4]- گاندی، م.ک.؛ همه‌ی مردم برادرند؛ ترجمه: تفضّلی، محمود؛ امیرکبیر؛ تهران، 1383 (چ دهم، صص179-180)


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.