سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

هفت طواف

چکیده : و كربلا رمز جدال و انتخابى شد ميان عزت و ذلّت، تا مردمان بدانند اگر در میانه‌ی دارالإماره‌ى كوفه و مدينه ى پيامبر، راه را بستند كه «به پابوس امير برويد و راه بازگشتى نداريد» به ياد بياورند كه راه ديگرى نيز هست كه جايى در زمين و جانى در آسمان دارد، راهى كه از جُلجتا تا كربلا عزيزترين هاى خدا را بر محمِل صليب تا سِدرةُ المُنتهى برده است...و عاشورا هم در روز دهم نماند... روز را با طلوع و غروب اش اندازه مى كنند و به ماه و ستاره‌ى شام‌اش تمام مى دانند و روزه داران به سحر و افطارش روزه مى گيرند؛آفتاب عاشورا اما در دهم ماه محرم سال ٦٠ هجرى، طلوع نكرده بود كه همان روز غروب كند ...


کلمه _ محمد جواد اکبرین

 

گردشِ اول: وارث آدم

تاريخ نويسان گناهى ندارند اگر مى نويسند كه واقعه ى كربلا در سال ٦٠ هجرى اتفاق افتاد، مادّه ى تاريخ، زمان است و زمين، و تاريخ نويسان حق دارند كه كربلا را در سرزمينى جستجو مى كنند به نام عراق و جايى در كناره ى شطّ فرات،

اما در همان زمينه و زمانه، اتفاقى افتاد كه از بستر تاريخ فراتر رفت تا نه فُرات، شطّى باشد و نه كربلا شهرى و نه عاشورا روزى و نه عطش، حادثه اى در ميان شط ها و شهرها و روزها و حادثه ها…

فرات، را ديگر نه به آبِ زلال اش كه به دست هاى مردى مى شناسند كه لب هاى ترك خورده اش را تَر نكرد و تا ابد ساقى ماند

و كربلا رمز جدال و انتخابى شد ميان عزت و ذلّت، تا مردمان بدانند اگر در میانه‌ی دارالإماره‌ى كوفه و مدينه ى پيامبر، راه را بستند كه «به پابوس امير برويد و راه بازگشتى نداريد» به ياد بياورند كه راه ديگرى نيز هست كه جايى در زمين و جانى در آسمان دارد، راهى كه از جُلجتا تا كربلا عزيزترين هاى خدا را بر محمِل صليب تا سِدرةُ المُنتهى برده است…

و عاشورا هم در روز دهم نماند… روز را با طلوع و غروب اش اندازه مى كنند و به ماه و ستاره‌ى شام‌اش تمام مى دانند و روزه داران به سحر و افطارش روزه مى گيرند؛

آفتاب عاشورا اما در دهم ماه محرم سال ٦٠ هجرى، طلوع نكرده بود كه همان روز غروب كند، نشنيده اى كه السلامُ علىٰ وارثِ آدمَ صفوةِ الله؟ خورشيد عاشورا، وارث همان آدم بود كه از ميوه ى ممنوعه ى پرديس خورده بود تا به گناه مباركش قصه ى انسان و زمين آغاز شود، و كربلا در امتداد همآن گناهِ مبارك، عقل را فروگذاشت و مصلحت و تدبيرِ آدم را در هواى شرجى حوّا، به باد سپرد تا نيستانِ نيزه را به باغِستانِ سيب بدل كند و به حِرمانِ آب، آبروى عشق را حُرمت بدارد…

گردش دوم: فتح

یکماه پیش از آن که قافله پا در راه گذارَد امیر قافله در نامه ای به بنی هاشم نوشت:

من لحق بی منکم استشهد و من تخلّف عنی لم یبلغ الفتح…

آن کس که با من بیاید به شهادت می رسد و آن کس که نیاید به «فتح» نخواهد رسید.

در ادبیات عرب، میان «فتح» و «نصر» تفاوت تأمل برانگیزی ست! حسین بن علی در کربلا شکست خورد و به «نصر» و پیروزی نرسید، اما کربلا را تا ابد «فتح» کرد. آنانکه راه شامِ عافیت را بر کربلای عزت، ترجیح می دهند تا از بلا در امان بمانند به فتح نمی رسند و آنان که به فتح نرسند درهای آسمان را به روی شان نمی گشایند (لا یفتح لهم ابواب السما).

خبر دادند: “رسیده‌ایم به خاکی که نامش کربلاست” و شنیدند:

اللهم انّی أعوذبک من الکرب و البلاء… و بهذا وعدنی جدی رسول‌الله….

از اندوه و بلا به تو پناه می برم خدایا…

و پدربزرگ از این نام برایش گفته بود.

عمروبن قیس و پسرعمویش پنداشتند این قافله روی در مرگ دارد؛ پشیمان شدند و اجازه خواستند که برگردند!

امام پاسخ داد:

انطلقا فلا تسمعا لی واعیة و لاتریا لی سوادا…

جدا شوید و از این منطقه به دور باشید تا نه صدای استغاثه‌ام را بشنوید و نه اثری از من ببینید که اگر بشنود کسی صدایم را که “کیست مرا یاری کند” و اجابتم نکند…

آن دو رفتند و تن به سلامت بردند؛ اما “زُهیر بن قین” ماند و گفت “من زندگی را بر زنده ماندن ترجیح می‌دهم”!

گردش سوم: نگاه

«زهیر بن قین» نمی خواست همسفر قافله باشد.

از مردان شجاع و نامدار قبیله خود بود؛ در بازگشت از مراسم حجِ آن سال با قافله هم‌مسیر شد اما فاصله اش را حفظ کرد تا مبادا با امام رو به رو شود!

هرگاه کاروان حسین بن علی توقف می‌کرد، او به راه می افتاد و هر گاه کاروان به راه می افتاد او می ایستاد تا ناگهان به اضطرار، همزمان ایستادند؛ هم امیر، هم زهیر…

فرستاده ای بر خیمه زهیر ایستاد و خبر داد که حسین بن علی را با تو سخنی ست!

زهیر تردید داشت حتی به دیدار او برود چه رسد به اینکه سخن اش را بشنود… غرق در انتخاب رفتن یا نرفتن، ناگهان همسرش تردیدش را برآشفت: «سبحان الله! فرزند پیامبر، کسی را به دنبالت فرستاده و تو را فرا خوانده و تو از رفتن خودداری می کنی؟! چه می‌شود اگر نزد او بروی و سخن او را بشنوی؟»

زهیر از جا برخاست و قدمهای تردید را روانه خیمه حسین بن علی نمود… در هیچ کتابی نیامده است که در خیمه، میان امیر و زهیر چه گذشت اما همه راویان کربلا آورده اند که وقتی زهیر از خیمه بیرون آمد خندان و آرام بود… نزد همسرش بازگشت، در نگاه تحسین آمیز او وداع کرد، خیمه خود را برچید و به قافله پیوست!

گردش چهارم: صدا

 

امام چهار سخن گفت؛ نخست با عالمان دین، سپس با لشگر جنگجویان، آنگاه با آشنایان و سرانجام روی در قبله.

اما عالمان دین و روحانیان، اصحابِ دین و دینار، سبحه بر کف و چشم در خزانه‌ی سلطان و آرام از احترام میان مردمان!

ایّتها العصابة بالعلم مشهوره و بالخیر مذکوره…

 ای گروه نيرومندی كه به دانش مشهورید و به نيكی یادتان می‌کنند

 به خيرخواهی شهره‌اید و با نام خدا در باور مردم چه باشکوه نشسته‌اید!

شريف از شما حساب می‌برد و ضعيف، گرامی‌تان می‌دارد

 كسانی كه بر آنها برتری و حقّی نداريد، شما را بر خود ترجيح می‌دهند

چه تلاش بیهوده ای، نه؟!

و اما جنگجویانِ مسلمان!

يا شيعة آل ابي‌سفيان ، ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا في دنياكم، وارجعوا الى احسابكم ان كنتم عربا كما تزعمون

اگر دین دارید با وارث پیامبرتان چنین نکنید

اگر دین ندارید اما آزاده‌اید این‌همه پستی و جبّاریت رسم آزادگی نیست

اگر نه دین دارید و نه آزاده‌اید اما به حرمتِ آبا و اجدادی خود می‌بالید نام‌شان را به این فرومایگی نیالایید…

نه در دین خانه دارید و نه در آزادگی و نه در خاندان؟! آواره کدام ویرانه‌اید؟ کاسه‌ی سر مظلوم را به کیسه‌ی زر ظالم فروختن در کدامین بازار آموخته‌اید؟

 و الخدع عندنا اهل‌البیت محرّم

فریب و دروغ نزد ما “اهل بیت” حرام است

لم أخرج أشرا ولا بطرا

از سر خودخواهی و خوشگذرانی برنخاسته‌ام

 

و الله لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید

 به خدا قسم هرگز نه دست ذلت (بیعت) به شما می‌دهم و نه از دست‌تان چون بردگان فرار می‌کنم

دیر شده بود اما!

ويلكم ما عليكم أن تنصتوا إلى

وای بر شما! نمی شنوید صدایم را؟!

و نمی شنیدند صدایش را! زیرکانی چون عمر سعد را به گندم ری فریفته بودند و جاهلانی چون شمربن دی‌الجوشن را به وعده بهشت!

و ملئت بطونكم من الحرام، فطبع علی قلوبكم

آن را که شکم از حرام پر شود جانش را جایی برای کلمه نیست…

آخر، کلمه امانت خداست

 صدای خداست…

و اینک آشنایان!

خیمه‌ها را که نشاندند امام ایستاد.

همه را جمع آورد و برای‌شان قصه‌ای تازه گفت:

فقد نزل بنا من الأمر ماقد ترون!

همین آمد به سراغ ما که می‌بینید!

إن الدنیا قد تغیّرت و تنکّرت…

دنیا دگرگون شده و غریبه می نماید… و از خوبی‌ها انگار جز قطره‌ای نمانده در جام!

 و قرار این نبود…

اما و هزار اما که کار آشنایان از آشنایی گذشته بود… حبیب بن مظاهر؛ پیرمردی که امانتِ وفاداری به اسلام محمد را از سالهای دور به حسین رسانده بود و کیش فطرت را به اسلامِ نفرت نباخته بود. مسلم بن عقیل؛ جوانمردی که نخواست حتی دشمن اش را به «ارهاب» و ناجوانمردی از پای درآورد… که زیر این آسمان کبود باوفاتر و خوب تر از آنان نیافت و نمی شناخت؛ والله مارأیت اصحابا ابرّ و اوفی من اصحابی!

و سرانجام روی در قبله… و چه می گویم! که زمین برایش یکسره، اقلیمِ قبله بود:

 

اللهم أنت الإله القدیم و هذه سنة جدیدة

تو پرورگار همیشه و آغازه‌ای و این، سال تاز‌ه‌ای است

و راست می‌گفت؛ سال و ماه تاز‌ه‌ای در راه بود!

یا من تحلّ به عُقد المَکاره

ای که گره ناگواری‌های زندگی به او باز می‌شود

 … و قد نزل بی یا ربّ ما قد تکأدّنی ثقلُه

سنگینی‌ها بر من رسیده و شکسته و پریشانم کرده

 

… و لا فاتح لما أغلقتَ و لا مُغلق لما فَتحتَ

دری را که تو بسته‌ای گشاینده ندارد و آنچه را تو می‌گشایی کسی را یارای بستن‌اش نیست

گردش پنجم: سلام

 

آورده‌اند که “یزیدبن‌حصین همدانی” از ایرانیانی بود که به حسین‌بن‌علی پیوسته بود؛ از قافله‌سالار اجازه خواست تا برای آخرین بار با عمربن‌سعد گفتگو کند تا شاید حسین را و جنگ را رها کنند…

 به خیمه‌گاه پسر سعد رفت و بی آنکه سلام کند سخن آغاز کرد!

عمر سعد معترض شد که: “مسلمان به مسلمان که می‌رسد نخست سلام می‌کند”

و شنید: “اگر تو مسلمانی چگونه کمر به قتل عترت پیامبرت بسته‌ای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی نیز از آن می‌نوشند را از آنها دریغ کرده‌ای؟”

پسر سعد اما از ابن‌حصین خواست که او را درک کند و ترک: “نمی‌خواهم با سرپیچی از فرمان ولیّ امر مسلمین، زمامداری ری را از کف دهم”…

مرد همدانی بازگشت و کمی بعد، شمربن‌ذی‌الجوشن را دیدند که مرکب می‌تازد تا آستانه خیمه‌های أباعبدالله؛ رسید و گفت که حامل سلام  است!

چه شادی زودگذری بود اگر کسی گمان برد که جبّاران، مهربان شده‌اند و به صلح می‌اندیشند؛

شمر امّا حاملِ أمان‌نامه‌ای بود برای عباس‌بن‌علی و دیگر فرزندان امّ‌البنین که از قبیله او بودند

اما لحظاتی بیشتر طول نکشید تا دریابد که این جماعت، قبیله را به نسب و سبب نمی‌دانند!

اینجا بستگان، وابستگان ایمان و شرف‌اند.

گردش ششم: لبّیک

دیگر نه امید پیروزی مانده بود و نه افقی برای صلح هویدا بود جز در بیعت با خلیفه خدا!

 اما مگر برادرش حسن‌بن‌علی با حاکم شام، صلح نکرده بود مشروط به آنکه انتخاب خلیفه را موروثی نکند و به مردم بسپارد؟ و مگر أمویان به آن شرط و عهد وفادار ماندند؟

 امام دریافته بود که این جنگ، غنیمت ندارد… به خاک اگر بیفتند با شهادت رفته‌اند و بر خاک اگر بمانند به اسارت… پس به روشنی با یاران سخن گفت و بیعت‌اش را برداشت تا بروند…

هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه جملا

حالا که شب فرا رسید خود را در سیاهی شب بپیچید و سوار بر مرکب تاریکی، جان از معرکه به سلامت برید

…کلامش تمام نشده بود که کسی گفت: برگردیم؟! به اهل مدینه چه بگوئیم؟! بگوئیم که رهایت کرده‌ایم و دیگر نمی‌دانیم با تو چه کردند؟

و صدا تمام نشده بود که صدایی دیگر برخاست:

قبّح الله العیش بعدک

زندگی بعد از تو زشت باد!

… و صدا در صدا پیچید که “شراب با تو حلالست و آب بی تو حرام” تا صدای وداع دلیرانه‌ی مرد در هیاهوی دلبری‌ها گم شود…

گردش هفتم: حجِّ عُود

نوشته اند که همسر زهیر، از دور معرکه جنگ را نظاره می کرد و می دید مَردش را که چگونه رجز می خوانَد و شمشیر می زند و نمی گذارد جنگجویی از سپاه خلیفه مسلمین به امامش نزدیک شود.

ظهر روز واقعه، زهیر از اسب به زمین افتاد؛ هنوز گرد و غبار معرکه، پیکر زهیر را به چشم های همسرش نشان نداده بود که بانو غلامش را خواست و به او پارچه ای داد تا خود را به معرکه برساند و پیکر زهیرش را در آن بپیچد… اما غلام هنوز به معرکه نرسیده بود که حسین بن علی خود را به زهیر رساند!

بانو و فرشتگان با هم تماشا می کردند مردی را که بر پیکر زهیر دست به آسمان برداشته و او را به خدا می سپرد…

کمی آن سوتر، آخرین سلام قاسم، طمع آب داشت

جوانک بر خاک افتاد و عمو دیده بود لبهای خشک‌اش را؛ اما آب نخواست و شنید از حسین که:

عزَّ والله علی عمّک أن تَدعُوه فلایُجیبُک او یُجیبُک فلایَنفعُک

چه سخت است به‌خدا بر عمویت که صدای نیازت را بشنود و پاسخت ندهد و پاسخی اگر دهد نیز به کارت نیاید!

مسلمانان اما چشمِ بصیرت را به خطبه ها و خطابه ها و صله ها و رساله های فروخته اند که نه می بینند و نه می شنوند! نه صدای علیّ اکبر را که به یادشان می آورد:

نحن و بیت الله اولی بالنّبی…

ما از این جماعت به پیامبر نزدیکتریم!

… و نه صدای حسین بن علی را که بر این همه دروغ و مکر و حیله، نفرین شان می کند:

اللهم احکم بیننا و بین قومنا بالحق فإنهم غرونا و خدعونا و خذلونا و غدروا بنا… میان ما و این قوم، خود داوری کن خدایا که فریب مان دادند و دروغ گفتند و خوارمان خواستند و…

… و نه نگاه مضطرّ او را که وقتی از پا می افتد و می بیند سپاه خلیفه مسلمین به خیمه های عزیزترین های رسول الله حمله می برند و پیروزی خود را در گریه ی ترس آلوده ی کودکان و هتک حرمت حرم پیامبر جست و جو می کنند، و با آخرین توان و زبانش که دیگر حتی به ترجمه هم نمی فهمند، آنان را فرا می خواند که اگر دین ندارید… که نه دین دارند نه آزاده اند…

هنوز ظهر بود که آفتاب در چشمِ ماهِ بنی هاشم غروب کرده بود … و دیگر کسی نمانده بود…

و نادى يا مسلم ابن عقيل و يا هاني ابن عروه و يا حبيب ابن مظاهر و يا زهير و يا مالي أناديكم فلاتجيبون و أدعوكم فلا تسمعون أنيام أنتم؟ أرجوكم تنتبهون!

آآآآی مسلم… هانی… حبیب… زهیر…

صدایتان می زنم جوابم را نمی دهید! می خوانمتان و نمی شنوید! خوابید؟ خواهش تان می کنم که بیدار شوید…

دیگر از مرد چیزی نمانده بود که به آن ببالد! آن همه کوچک شده بود در برابر خدا تا از او هیچ نمانَد… برای آخرین فدیه و هدیه، تنها خون و نفس مانده بود و نمانده بود هیچش الا هوس قمار دیگر!

ساعتی بعد در هلهله‌ی عطش و عطرِ عود، زنی بر گرد کعبه می گشت و می‌خواند:

اللهم تقبّل منا هذاالقُربان

 

*منابع: موسوعة کلمات الامام الحسین – مقتل اللهوف علی قتلی الطفوف


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.