آیت الله دستغیب: تهذيب نفس یعنی کسی منيّت خود را بشكند
چکیده :كسى كه بر امام حسين عليه السلام اشك مىريزد و عزادارى مىكند، مورد عنايت خداى تعالى قرار مىگيرد؛ گناهانش مىريزد و بهشت و حور نصيبش مىشود، امّا مقاماتى كه انسان را بالا مىبرد و در رديف بزرگان قرار مىدهد، به سادگى به دست نمىآيد، حتّى با رياضت كشيدن هم به دست نمىآيد. بايد از خدا خواست و استقامت كرد و صبور بود. در اين راه حتّى اگر يك بار هم دم از «من» بزند، سقوط مىكند....
آیت الله دستغیب در سخنرانی خود در هفتمین شب از دهه اول محرم امسال، گفت: چه كسى مىتواند انسان را از حال حيوانى بيرون بَرَد و توجّه دائمى به پروردگار را برايش به ارمغان آورد؟ درست است كه استاد نقش مهمّى دارد، امّا همان استاد هم بايد «حسينى» باشد و ابتدا نفس خود را سركوب كرده باشد.
وی در ادامه تصریح کرد: براى تشخيص چنين كسى هيچ علامتى در ظاهر وجود ندارد و بايد خود خداى تعالى كمك كند، حتّى چيزهايى مثل خبر دادن از خيال و مستجاب الدعوه بودن و اطّلاع از آينده، دليل بر استاد بودن شخص نيست. استاد كسى است كه بداند چگونه نفس ديگران را سركوب كند و حالات غلط آنها را بدون هيچ ترسى به آنها گوشزد نمايد. البتّه همين هم علامت كامل استاد نيست و بايد خدا عنايت نمايد.
مشروح سخنان این مرجع تقلید که در وب سایت حدیث سرو منتشر شده، به شرح زیر است:
«اِلَهِي كَمْ مِنْ طَاعَةٍ بَنَيْتُهَا وَ حَالَةٍ شَيَّدْتُهَا هَدَمَ اعْتِمَادِي عَلَيْهَا عَدْلُكَ بَلْ أقَالَنِي مِنْهَا فَضْلُكَ»
«اى خدا چه بسيار شد كه بناى طاعتى گزاردم و عزم محكم نمودم و آن عزم و بناى مرا عدل تو منهدم ساخت، بلكه فضل تو مرا از آن عزم برگرداند.»
اگر قرار باشد خداى تعالى طاعات و عبادات بندگان را با ميزان عدل خود بسنجد، هيچ كس اهل نجات نخواهد شد؛ چراكه بدن انسان از خداوند است و اعضا و جوارح و قدرت يادگيرى و قدرت انجام اعمال نيز از او است. پس انسان چيزى از خود ندارد كه كارى با آن كرده باشد و سزاوار اجر و مزد گردد، لكن اين فضل پروردگار است كه در مقابل عمر چند روزهى انسان و عبادتهاى دست و پا شكستهاش، ميليونها و ميلياردها سال، بلكه تا ابدالآباد او را بهرهمند از بهشت عدن و نعمتهاى بىپايان آن مىكند؛ بهشتى كه هر روزش مقام جديد و نعمت تازهاى است؛ (كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في شَأنٍ) (الرحمن، 29)
اگر كسى دائم در حال عبادت و ذكر باشد يا همهى عمرش را به تحصيل علم دين بگذراند، امّا آتش كبر و عُجب به جانش بيفتد و خود را به خاطر علم و عبادتش از ديگران بالاتر ببيند، خرمن اعمالش به خاكستر بدل مىشود.
رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمودند:
«ثَلاثٌ مُهْلِكاتٌ: شُحٌ مُطاعٌ وَ هَوًى مُتَّبَعٌ وَ اِعْجابُ المَرءِ بِنَفْسِه»
«سه چيز موجب هلاكت است: بخلى كه از آن اطاعت شود و هواى نفسى كه پيروى شود و خودپسندى.»
شخص خودبين و خودپسند، گاه به اعمال صالح و رياضتهاى شرعىاش مىبالد ـ مخصوصآ وقتى مكاشفات و خوابهاى خوبى هم ببيند ـ و گاه با جمال و مال و مقام و نعمتهاى مادىاش. البتّه شكل اول بدتر و زيانبارتر است و آخرت انسان را به فنا مىدهد، لذا امام خمينى رحمت الله عليه مىگفت: تعريف مرا نكنيد. من هم نفس دارم.
حتّى كسانى هم كه به مقام فنا رسيدهاند، خود را در معرض تعريف ديگران قرار نمىدهند و از عُجب فرار مىكنند؛ چراكه اين تعريفات براى نفس بسيار مضرّ است.
تهذيب نفس به اين نيست كه انسان نماز شب بخواند و ذكر بگويد، بايد منيّت خود را بشكند؛ بايد از خدا بخواهد كه با اسباب مختلف از جمله اساتيد خوب، اژدهاى نفس را مهار كند و مجال حركت به او ندهد. براى كشتن نفس بايد اژدها كش بود. كسى كه نفسش مهار شود، از حيوانيت بيرون مىرود و انسان مىشود و اين كار آسانى نيست و به اين زودىها حاصل نمىشود. صحبت از نااميدى نيست، صحبت از سختى و اهميّت كار است. كسى كه بر امام حسين عليه السلام اشك مىريزد و عزادارى مىكند، مورد عنايت خداى تعالى قرار مىگيرد؛ گناهانش مىريزد و بهشت و حور نصيبش مىشود، امّا مقاماتى كه انسان را بالا مىبرد و در رديف بزرگان قرار مىدهد، به سادگى به دست نمىآيد، حتّى با رياضت كشيدن هم به دست نمىآيد. بايد از خدا خواست و استقامت كرد و صبور بود. در اين راه حتّى اگر يك بار هم دم از «من» بزند، سقوط مىكند.
عالمى كه نتوانسته با تهذيب نفس، عجب را از خود دور كند و اسير خودبينى و خودپسندى است، مىتواند باعث گمراهى و توقّف عدهى بسيارى شود؛ چراكه او نقش واسطهى ميان مردم و امام معصوم را دارد و بايد آنها را به امام زمان عجّل الله تعالى فرجه متّصل و به صفات حسناى الاهى متّصف كند، لذا نبايد اثرى از خودش وجود داشته باشد، كه اگر اسير خودش باشد، مردم را به خود متوقّف مىكند و مانع پيشرفتشان مىشود.
«اِلَهِي اِنَّكَ تَعْلَمُ أنِّي وَ اِنْ لَمْ تَدُمِ الطَّاعَةُ مِنِّي فِعْلاً جَزْماً فَقَدْ دَامَتْ مَحَبَّةً وَ عَزْماً»
«اى خدا! تو خود مىدانى كه اگر من در مقام عمل مداومت به طاعتت ندارم، در دل عزم محبّت و طاعتت را هميشه دارم.»
پروردگارا! اگر مايحتاج مادّى من، از خواب و خوراك و همنشينى با ديگران، مرا از عبادت تو باز مىدارد، امّا عشق و محبّت من به تو و عزمى كه براى تو دارم هميشگى است.
وقتى از حضرت زين العابدين پرسيدند كه چرا پدرتان فرزندان كمى داشتند (شش فرزند) فرمود: همين هم تعجب است زيرا او در هر شب هزار ركعت نماز مىخواند.
كسى چون حسين عليه السلام در حالى قرار داشت كه ركوع و سجود نداشت، امّا هميشه در حال نماز و قيام و ركوع و سجود بود؛ خوشا آنان كه دائم در نمازند…
چه كسى مىتواند انسان را از حال حيوانى بيرون بَرَد و توجّه دائمى به پروردگار را برايش به ارمغان آورد؟ درست است كه استاد نقش مهمّى دارد، امّا همان استاد هم بايد «حسينى» باشد و ابتدا نفس خود را سركوب كرده باشد. براى تشخيص چنين كسى هيچ علامتى در ظاهر وجود ندارد و بايد خود خداى تعالى كمك كند، حتّى چيزهايى مثل خبر دادن از خيال و مستجاب الدعوه بودن و اطّلاع از آينده، دليل بر استاد بودن شخص نيست. استاد كسى است كه بداند چگونه نفس ديگران را سركوب كند و حالات غلط آنها را بدون هيچ ترسى به آنها گوشزد نمايد. البتّه همين هم علامت كامل استاد نيست و بايد خدا عنايت نمايد.
تا عنايت حسين بن على عليهما السلام نباشد، نه از دست استاد كارى بر مىآيد و نه از دست خود شخص. همهى ائمه اطهار اين گونهاند امّا حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام مورد عنايت خاصّ خداى تعالى قرار گرفته و مىتواند انسان را از خود بيرون بكشد. اين كار، كار يك روز و دو روز نيست، بايد هميشه دست توسّل به دامنش داشت و هرگز ياد او را فراموش نكرد. لازم نيست هر روز روضه بخواند و مجلس بگيرد، مهم اين است كه ياد او را فراموش نكند و دست از او برندارد. اگر هم واسطهاى مىخواهد از خود ايشان بخواهد.
خداى تعالى ياد حسين بن على عليهما السلام را از ابتداى خلقت، در زبان و قلب همهى پيامبران خود انداخت و اين ياد تا روز قيامت و تا ابدالآباد فراموش نخواهد شد.
آدم ابو البشر چون از بهشت رانده شد، روى توبه به درگاه پروردگار آورد. در اين هنگام ساق عرش را ديد كه در آن نام پيامبر و امامان معصوم عليهم السلام نوشته شده بود. جبرئيل نازل شد و به او تلقين كرد كه اين كلمات را بگويد :
«يَا حَمِيدُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ يَا عَالِي بِحَقِّ عَلِيٍ يَا فَاطِرُ بِحَقِّ فَاطِمَةَ يَا مُحْسِنُ بِحَقِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مِنْكَ الإحْسَانُ»
حضرت آدم موقع اداى اين كلمات، چون نام حسين عليه السلام بر زبانش آمد، دلش شكست و قطرات اشك از چشمانش سرازير شد. گفت: چرا وقتى نام پنجمين ايشان را ذكر مىكنم قلبم مىشكند و اشكم جارى مىشود؟ جبرئيل گفت: «اى آدم! بر اين پسرت مصيبت جانسوزى وارد مىشود كه همهى مصيبتها در مقابل آن كوچك است». پرسيد: آن مصيبت چيست؟ جبرئيل گفت: حسين عليه السلام با لب تشنه و تنها و غريب و بىيار و ياور كشته مىشود، اگر او را در آن روز ببينى، چنين صدا مىزند : «وا عَطَشاه! وا قِلَّةَ ناصِراه»
شدّت تشنگى، بين او و آسمان را همچون دود مىكند و هيچكس جواب او را جز با شمشير نمىدهد.
در اين هنگام جبرئيل و آدم همچون زنان پسر مرده، بر مصيبت حسين عليه السلام گريستند. (بحار الأنوار، 44، 245)
امام حسين عليه السلام مجبور به تن دادن به واقعهى عاشورا نبود، كه اگر از سر اجبار به مشيت خدا تن داده بود، فضيلتى برايش محسوب نمىشد و صاحب اين مقام نمىگشت. او با اختيار خود و از سر عشق و محبّت به پروردگار، همه چيزش را در راه او فدا كرد.
وقتى كه نوح قوم خود را نفرين كرد، خداوند او را به ساختن كشتى فرمان داد. جبرئيل نازل شد و پنج ميخ براى او آورد كه هر يك به نام يكى از پنج تن آل عبا بود. وقتى كه چهار ميخ اول را به كشتى مىكوبيد، احساس فرح مىكرد امّا چون به ميخ آخر رسيد، دلش شكست و اشكش جارى شد. علّت را پرسيد و جبرئيل روضهى حضرت ابا عبدالله را برايش خواند.
كشتى نوح چون به كربلا رسيد، به تلاطم افتاد. نوح به پروردگار عالم عرضه داشت: بار خدايا! آيا قرار است ما هم بدين دريا غرق شويم؟ پاسخ آمد: اينجا كربلاست. اين همان سرزمينى است كه حسين عليه السلام به شهادت مىرسد. نوح دلشكسته شد و كشتى آرام گرفت.
فاطمه زهرا سلام الله عليها به رسول خدا صلّى الله عليه و آله عرض كرد: از وقتى به اين طفل حامله شدهام، غمگين و اشكبار گشتهام. پيامبر فرمود: اين فرزند در راه خداى تعالى كشته مىشود. عرض كرد: اى پدر! فرزندى كه چنين شود را نمىخواهم. پيامبر فرمود: اى نور ديده! از نسل او امامان معصوم خواهند آمد كه آخرين آنها قائم اين امّت است و عالم را پر از عدل و داد خواهد كرد. پس از تولد امام حسين عليه السلام، تا چند روز غذاى آن حضرت از زبان و انگشت مبارك رسول الله بود.
روزى پيامبر صلّى الله عليه و آله بر منبر بودند كه حسين عليه السلام وارد مسجد شد و به سمت منبر پيامبر رفت. در راه پايش گير كرد و بر زمين افتاد. پيامبر سراسيمه از منبر پايين آمدند و فرزند گرامى خود را در آغوش گرفتند و فرمودند: «اى مردم نمىدانيد از افتادن حسين تا چه حد ناراحت شدم!» پس از آن درباره شهادت امام حسين عليه السلام گفت و مردم گريستند. سپس فرمود: امروز شما مىگرييد امّا در آينده بعضى از شما مسبّب خون او خواهيد بود.
وقتى اميرالمؤمنين در راه جنگ صفين از كربلا عبور كرد، به ابن عباس فرمود: اى ابن عباس! آيا اينجا را مىشناسى؟ ابن عباس گفت: اى اميرالمومنين نمىشناسم. فرمود : اگر مثل من آن را مىشناختى، از آن عبور نمىكردى تا آنكه مثل من سرشك از ديده مىباريدى. آنگاه گريست و اشك از ديدگان بر محاسن و از محاسن بر روى سينهاش جارى شد. مىفرمود: آه آه! مرا با آل ابو سفيان و حزب شيطان و اولياى كفر چه كار است؟ اى ابا عبد الله صبر پيشه كن كه پدرت نيز از ايشان همان را ديد كه تو مىبينى. پس از آن مدّتى خوابيد و وقتى بيدار شد، فرمود: ابن عباس! در خواب ديدم كه اين صحرا درياى خون گشته و حسينم در ميان آن صدا مىزند : «هل من ناصر ينصرنى هل من معين يعيننى»













