سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
» سفرنامه حج سید علیرضا بهشتی شیرازی

سفر به قبله

چکیده :آنچه می خوانید، سفرنامه دیگری درباره سفر معنوی حج است؛ که به قلم سید علیرضا بهشتی شیرازی نگاشته شده. او مشاور میرحسین موسوی و زندانی سیاسی بند ۳۵۰ اوین است، از شاگردان عارف فقید مرحوم اسماعیل دولابی و نیز دبیر هیات دولت در زمان نخست وزیری میرحسین. این سفرنامه حاصل سفر علیرضا بهشتی شیرازی در سال ۱۳۶۱ به مکه مکرمه است....


کلمه: یکی از ذخیره های فرهنگی ما از زمان های دور تا کنون، سفرنامه بوده و یکی از مرسوم ترین سفرنامه ها، سفرنامه های سفر حج است. سفرنامه‌های حج، گنجینه‌های پایان‌ناپذیری از ادبیات و فرهنگ این مرز و بودم بوده اند که به کار شناخت بسیاری از ابعاد دینی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و تمدنی زیست تاریخی ایرانیان و مسلمانان می آیند، و می توانند هر کدام حال و هوای زمانه خود را به تصویر بکشند. از جمله سفرنامه های معروف حج که در فرهنگ ما ماندگار شده، می توان به سفرنامه ابن بطوطه، سفرنامه ابن جبیر، سفرنامه ابن رشید، سفرنامه بکری، سفرنامه ناصری، حدیث قافله ها، سفرنامه حاج علیخان اعتمادالسلطنه و … اشاره کرد.

در دوران معاصر نیز در رأس همه سفرنامه های حج، می توان به خسی در میقات جلال آل احمد و کتاب حج دکتر شریعتی اشاره کرد که به دلیل شهرت نویسندگان و همچنین نوع ادبیاتشان از اهمیت بیشتری برخوردار هستند. شریعتی در کتاب حج خود همه‌ی زیبایی‌های سرزمین مکه و جلوه‌هایی از خانه‌ی کعبه را به زیبایی و با بیانی معنوی به مخاطبان امروزین نشان داده و جلال آل احمد نیز در سفرنامه‌ی خود مسائل اجتماعی را با طنزی پنهان بیان کرده است.

آنچه در زیر می خوانید، سفرنامه دیگری درباره سفر معنوی حج است؛ که به قلم سید علیرضا بهشتی شیرازی نگاشته شده. او مشاور میرحسین موسوی و زندانی سیاسی بند ۳۵۰ اوین است، از شاگردان عارف فقید مرحوم اسماعیل دولابی و نیز دبیر هیات دولت در زمان نخست وزیری میرحسین. این سفرنامه حاصل سفر علیرضا بهشتی شیرازی در سال ۱۳۶۱ به مکه مکرمه است که متن آن پیش از این هم در کتاب فصل قاموس، دفتر دوم، شماره بهار ۱۳۶۲ به چاپ رسیده است.

او در این سفرنامه، جزئیاتی از لحظه لحظه ی سفر خود را شرح می دهد؛ از زمانی که سوار هواپیما می شوند و نحوه برخورد میهمانداران و مسافران تا حرف ها و غرولندهایشان. او از میقات می گوید، هم از سختی های راه و هم از لحظات معنوی: ” آسمانی کم ستاره، با ماهی در میان. دشتی پست و بلند و بوته‌هایی در هر سو، تپه‌ای کوتاه و بر روی آن یک چهاردیواری سفید. اضطرابی همه جا گیر. همهمه‌ای وصف‌ناپذیر. تنهایی، غربت، نوعی سکوت پرزمزمه، نوعی بیچارگی عمیق؛ اینجا را «جُحفه» می‌گویند.” در این سفرنامه گر میگری وقتی می‌گوید: «خدایا آمدم» و بعد «لبیکی» و بعد «اللهم لبیک».

بسیار دیده شده که وقتی زندانیان سیاسی از حبس خلاص می شود، دوستان و نزدیکان به آنها «حجکم مقبول» می گویند؛ که طنزی در آن نهفته است و حقیقتی، و حقیقتش این است که زندان و به خصوص سلول انفرادی هم برای حق طلبانی که به جرم فعالیت سیاسی به زندان افتاده اند، به مانند حج است. اکنون علیرضا بهشتی در این حبس حج گونه است و ما می خواهیم با او در سفر حجی که سه دهه قبل سفرنامه اش را نوشته، همراه شویم.

این سفرنامه پیش از این در هفت قسمت در سایت کلمه منتشر شد و حالا در اینجا متن کامل آن یکجا در اختیار علاقه مندان قرار می گیرد:

سفر به قبله

سید علیرضا بهشتی (شیرازی)

بسم‌الله الرحمن الرحیم

در هواپیما هستیم. نقص فنی، یک ساعت تأخیر، هوای گرم و … دنیایی است. مهماندارها انگار خیلی حسرت پرواز تهران ـ لندن را می‌خورند. اصلاً‌ حوصله ندارند. همچو حرف می‌زنند که انگار سر کلاس کودکستان هستند و باید به یک مشت بچه شرور و کودن نشستن روی صندلی را یاد بدهند. آن هم صندلی «اتود» شده یک هواپیما … به هر حال دنیایی است. مهماندارهای زن وقتی راه می‌روند انگاری که فریاد می‌زنند: گیر عجیب امل‌هایی افتادیم. مردها هم به طرزی دیگر همین را می‌گویند. در عوض به جای همه این تلخی‌ها هم‌سفرهامان باصفا هستند.

یک روحانی، تازه که سوار شده بود رفت جلو. گفت می‌خواهم مقداری در مورد مسئله‌ قدس توضیح بدهم که صدای غُرغُر مهماندارها درآمد.

باانصاف‌ترهایشان روترش کردند، بقیه زیر لب چیزکی گفتند و یکی هم با لحنی که بهتر می‌دانید اعتراض کرد: حاج‌آقا انگار خیلی عجله دارید. بنده‌خدا آقای روحانی گویا در طول سال‌ها از قبیل این صحنه‌ها خیلی دیده بود که با مهارتی ویژه ساکت شد و هیچ نگفت.

اما در این یک ساعت تأخیر و انتظار اگر از سکه‌های قدس نگویند، آخر چه بگویند؟

مهماندارها که بداخلاقی می‌کنند مسافرین آن را به حساب رویه معمول می‌گذارند. آخر در تاکسی که سوار می‌شوی راننده حق بدخلقی‌هایی از این قبیل را دارد، چرا در هواپیما که خیلی بزرگ‌تر است مهماندارها این حق را نداشته باشند!؟

پیرمردی پشت سر من نشسته است، می‌گوید آخر برای همه این بار اول است؛ اگر ارتباط کیک یزدی و سینه مرغ را نمی‌فهمند و در سینی غذا دنبال پلو می‌گردند دفعه اول است. در هر حال مسافرین همه خود را بدهکار می‌دانند و مهماندارها طلب‌کار.

یادش بخیر آن دفعه که از فرنگ برمی‌گشتیم همین خانم‌ها و آقایان هواپیمایی چقدر مؤدب بودند؛ همین دو سال پیش را می‌گویم، همه‌اش لبخند می‌زدند، اینقدر برای آدم چای و نوشابه و غذا می‌آوردند که آدم کلافه می‌شد، یادش بخیر….!

به هر حال از حق هم نمی‌توان گذشت کسانی که یک عمر با آدم‌های شیک که هر کدام حداقل یک زبان خارجی می‌دانند سروکار داشته‌اند را ول کنند و بیایند وسط یک مشت زن چادری و مرد ریشو که هی می‌خواهند صلوات بفرستند، راستی که ظلم است.

یکی از مهماندارها آدم جالبی است. تازه که وارد هواپیما شده بودیم هر یک دوری که از جلو صندلی ما رد می‌شد با لحنی آمرانه می‌گفت صلوات. با ریش تراشیده (دو تیغه) و کراوات، فرمان صلوات می‌داد. دو سه بار که این کار را تکرار کرد انگار خودش هم فهمید که بهش نمی‌آید، شروع کرد به بداخلاقی. به بغل دستی ما گفت آب می‌خواهید، گفت آره ولی می‌ترسم بگم. یارو از کوره در رفت «شما همه‌اش خودتان را می‌خواهید، اصلاً‌ فکر دیگران نیستید» و بعد سه چهار بار انگار که دیگر کلمه و جمله مناسبی برای ابراز در چنته نداشته باشد گفت «اصلاً فکر دیگران نیستید». بغل دستی ما خنده‌ای کرد، نمی‌دانم از کدام رو شاید برای خالی نبودن عریضه. در هر حال او هم تصور کرده بود که اینطور صحبت کردن نوعی رسم بین‌المللی است.

مهماندار دیگری هم هست که آدم خوبی است. نیم ساعت پیش توی راهروهای هواپیما راه افتاده بود طرز بستن کمربند را یاد همه می‌داد. می‌گفت حتماً‌ یاد بگیرید، خیلی مهم است. خیلی مهم است، خیلی مهم …!

آن روحانی که اول وارد شدن به هواپیما می‌خواست برای مسافران صحبت کند بالاخره بلند شد. مطالب بسیار دقیقی را می‌گوید، می‌گوید اگر می‌خواهید با مشکل و تلخی روبرو نشوید زود رفیق بشید. بد سفری نکنید. می‌گوید ناخن‌های پا را حتماً‌ بگیرید زیرا در حین طواف به پاشنه مردم می‌خورد و آنها را زخمی می‌کند (زخم زدن به دیگران به دَرَک) خودتان نجس می‌شوید و طوافتان اشکال پیدا می‌کند. می‌گوید رعایت ضعیفان را بکنید و … حرف‌های مهمی می‌زند، خوب است بشنوم، نوشتن بماند برای فرصتی دیگر …

صحبت بر سر این بود که آنجا (یعنی در مکه و مدینه) حجاج «خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار» را به عربی بگویند که بر سر مکسور یا مفتوح بودن ف «احفظ» بحث در گرفت و صحبت به اینجا رسید که یک بار بر سر املاء قورمه که آیا با غین است یا با قاف بحث بود که مؤمنی پیدا شد و گفت با هیچ‌کدام با سبزی و گوشت. مثال خوبی بود لیکن به هر حال احفظ یا باید مکسور باشد و یا مفتوح. انسان‌های جالبی هستند در این دور و بر، همه با صفا. آدم یاد پروازهای تهران فرنگ که می‌افتد با خود می‌گوید بداخلاقی مهماندارها به صفای حاجی‌ها می‌ارزد. یکی اصرار دارد که حتماً‌ خود او به مابقی آب بدهد، دیگری یک کیسه گز آورده است تا حجاج شیرین‌کام باشند. آن روحانی کاروان مسئله می‌گوید. یکی از مهماندارها انگار که به این همه پاکدلی غبطه می‌خورد، آمده است به روحانی کاروان می‌گوید که وضو گرفتن در دستشویی هواپیما درست نیست، ترشح می‌کند، مستراح هم که به کلی خارجکی است و به کلی خراب.

دیگری می‌گوید آقاجان پسته، آجیل، گز دارید روغن ریخته را نذر امامزاده کنید، همه اینها را در فرودگاه جده می‌گیرند و دور می‌ریزند، خیر پدر و مادرتان همین الان آن را به حاجی‌ها بدهید.

و دیگری سکه قدس پخش می‌کند، به هر کس ۵ تا، بعد ۲ تایش را می‌گیرد تا به همه برسد…

یکی در آن پشت سر روضه می‌خواند، دیگری می‌گرید و آنکه مهماندار است چه احساس بیگانگی عمیقی دارد.

بلندگوی هواپیما شده است مرجع دستورالعمل‌های اکید نظامی: آقایان و خانم‌ها، الان غذا را در بسته‌بندی‌های از پیش تهیه شده می‌آورند و آن را که خوردید خوب جمع کنید. دقت کنید که حتماً کش دورش را بیندازید…

ساده حاجی‌های هم‌سفر ما که مثل بچه‌های کلاس اولی همه این حرف‌ها را گوش می‌کنند، حتماً‌ تصور می‌کنند که اگر کش را برای بستن احرامشان بردارند، ممکن است هواپیما سقوط کند.

پشت بلندگو حرف بر سر کش بود و در میان مسافران حرف از ضرورت توجه به نکات معروضه که نزدیک بود از کوره در بروم. با خود گفتم سرم هم اگر برود کش را نخواهم انداخت. اینکه نشد کار، اینها زوار خانه خدا هستند. با خود گفتم که حتماً‌ خواهد آمد و خواهد گفت کش را گم کردی و خواهم گفت خیر، شما باید به انسان مترقی مثل من حق بدهید که از گرایشات ارتجاعیِ کش بیزاری جوید و حساب خود را از دیگران سوا کند. لیکن گویا وقت جمع کردن غذا یارو از چهره‌ام فهمید. سرش را زیر انداخت و رفت. در عوض تلافی‌اش را سر حاجی دیگری درآورد، مرد جاافتاده‌ای بود و با هزار زحمت خواست به طرف بفهماند که ما این کش‌ها را برای بستن حوله‌ای که روی دوش می‌اندازند احتیاج داریم. یک سنگ لای حوله می‌گذاریم، یک پیچ بهش می‌دهیم و بعد کش را دورش محکم می‌کنیم. لیکن مخاطب که علاقه‌ای به شنیدن نداشت، انگار که بخششی بزرگ کرده باشد و انگاری که بگوید «آقای ۴۵ ساله این بچه بازی‌ها از شما بعید است» باشدی گفت و رفت.

نمی‌دانم این مهماندارها را چه می‌شود. حتماً‌ درد بر سر اختلاف فرهنگی است و الا نباید ذاتاً اینگونه که من گفتم باشند.

*          *          *

می‌خواهم از میقات بگویم، لیکن پیش از آن از کمی قبل‌تر …

راه دراز، تن کوفته، صندلی‌های به هم تپیده اتوبوس، اجازه نفس کشیدن به لنگ‌های دراز نمی‌دهند. ترمزهای مکرر خصومتی کهنه با زانوها دارند، لیکن راه میقات است و خواب سنگین همه را جبران خواهد کرد. نمی‌دانم در راه چه گذشت. همه را خواب دیدم. فقط شنیدم که نیمه‌شب چند اتوبوس در راه ماندند. یک بار بیدار شدم. بحث همگانی بر سر ضرورت هل دادن اتوبوس بود. با خود گفتم از هیکلت خجالت بکش. وخیز! که قبل از تصمیمی قطعی مثل نعش افتادم و باز خوابیدم.

بگذریم. گویا به هم‌سفری‌ها خیلی بد گذشت لیکن از خواب من چیزی زیاد نیامد که در آن بدی شریک شوم.

شاید فلسفه‌ای است در رنج هم‌سفری‌ها و خواب سنگین من. شاید به این خاطر که آنها جرعه‌ای از آنچه پیش از دعوت به این مهمانی سال‌ها چشیده بودند را می‌نوشیدند و من هم به همچین جرعه‌ای از رنج مستمر و جرعه‌ای از یک غفلت طولانی.

و بگذریم. گویا نمی‌توان بر سر این جزئیات اینقدر صبر کرد، بالاخره باید به میقات رسید.

آسمانی کم ستاره، با ماهی در میان. دشتی پست و بلند و بوته‌هایی در هر سو، تپه‌ای کوتاه و بر روی آن یک چهاردیواری سفید. اضطرابی همه جا گیر. همهمه‌ای وصف‌ناپذیر. تنهایی، غربت، نوعی سکوت پرزمزمه، نوعی بیچارگی عمیق؛ اینجا را «جُحفه» می‌گویند. نمی‌دانم این بیابان را چه می‌شود که به صحرای محشر می‌ماند. اصلاً‌ گویی در این سرزمین همه دشت‌ها قرابتی با صحرای مزبور دارند. نمی‌دانم این مسجد را چه کسی ساخته جز سقفی نیمه و مناره‌هایی بی‌مؤذن و حیاطی بی‌خادم هیچ ندارد. نمی‌دانم این دو عرب ابریق به دست چند ساعت منتظر ما مانده‌اند تا آبی بفروشند. نمی‌دانم چه باید کرد. کجا باید رفت، این سو رفتن، آن سو رفتن، سرگردانی اینجا کار همه است. یکی اشک می‌ریزد نمی‌دانم برای چه، یکی می‌گوید زود باشید و ولوله‌ای به جمعیت می‌اندازد. یکی به یاد نزدیکی سحر است. یکی به دست دیگران نگاه می‌کند. نکند فکر تقلب در سر دارد. یکی نماز تحیت می‌خواند و تازه در اولین قدم از آنچه سال‌ها آرزویش را داشته …!

با چه اصراری به سجده می‌رود. دیگری از خود می‌پرسد آیا میقات که می‌گفتند همین بود. دیگری مشغول طهارت گرفتن است و وضو، دیگری لباس‌ها را می‌کَنَد و از این و آن، طرز بستن احرام را می‌پرسد و دیگری می‌ترسد که خواب‌آلودگی به قطره‌ای از شراب نابی که هنوز آن را نچشیده است فرصت ترشح ندهد و بعد غُبنی همیشگی.

در مسجد مداح کاروان ما دعا را شروع کرده است و اشکی است که از یکی دو چشم می‌ریزد و بعد چشمان دیگر. مداح کاروان ما با صدایی شکسته، با لحن و مهارتی خاص می‌گوید: «خدایا … آمدم». افسوس که لحنش را نمی‌شود نوشت. جان آدم گُر می‌گیرد وقتی می‌گوید: «خدایا آمدم» و بعد «لبیکی» و بعد «اللهم لبیک».

همه احرام بسته‌اند. سفیدی‌های متحرکی در زیر ماهتاب. رخت‌ها را در چمدان دفن کنید. به یاد چرک سالیانه رسوب کرده در آنها آهسته و زمزمه‌گر … وردی. به یاد آنچه نباید می‌گذشت، انابه‌ای و به یاد راهی که در پیش است لبیک.

اینجا جُحفه است و کمی آن سوتر «غدیر خم». اینجا جُحفه است؛ شهری که چهارده قرن پیش او را سیل برد. سرزمینی اگرچه مبارک لیکن بلازده. اینجا جُحفه است. لشگرگاه رسول خداوند(ص) در فتح مکه.

این تپه‌ماهورهای پست و خرد عجب تاریخی دارند. نخستین برگ از آن حاوی دعای محمد(ص):

«خداوندا بلا را از مدینه بردار و بر جُحفه نازل کن». این را روحانی کاروانمان می‌گفت. وقتی که مهاجرین به مدینه آمدند بسیار تب و لرز می‌کردند. رسول خداوند چنین دعا نمود و پس از آن دیگر هیچ‌کس در اینجا نماند و اگر ماند از بلا ایمن نشد. بیماری، درد و رنجی که گویا جانوران را نیز از این سرزمین متواری کرده است و تنها حاجیان را به خود می‌خواند.

می‌گویند زمانی در اینجا شهرکی کوچک بود همان‌گونه که گفتم. لیکن پس از فتح مکه، پس از تشریع سنت حج، سیلی خانمان‌برانداز آمد و از آن به یادگار هیچ نماند و بعد از آن جز مسجدی سفید بر بلندی مشرف گویا هیچ چیز از هیچ کس به یادگار نماند. نه حتی جاده آبرومندی که او را بشناسندش و نه حتی دیوار کوتاهی که عثمانی‌ها بر جوار غدیر هم کشیده بودند.

اینجا جُحفه است؛ میقاتگاهی در بطن بلادیدگی. سرزمینی بی‌آلایش، بی‌هیچ چیز جز مسجدی …

*          *          *

از میقات که برمی‌گشتیم با خود عهد کردم که این چند ساعت را دیگر نخوابم. لیکن در میانه عهد و قرار بود که باز چرتم برد. دیدم سمت راستِ کوره راهی که از آن باز می‌گشتیم را تا افق یکسره فرشی بهتر از آنچه در مدائن بود پوشانده است و دو پسرک سفیدپوش سیاه‌پوست (یا شاید لباس‌شان به رنگی دیگر بود و اکنون به یاد ندارم) تابلویی به دست، جلو قارقارک رهگذر را می‌گیرند. «الصلوة الصوة»

*          *          *

بعد از نماز، باز در میانه عهد و قرار برای بیدار ماندن مثل نعشی افتادم؛ خوابم برد. قابل عرض چیزی ندارم جز اینکه زانوی من مثل بچه‌ننه‌هایی کتک خورده هر وقت با پشتی صندلی جلو حرفش می‌شود، چقُلی‌کنان آدم را بیدار می‌کند، هر چقدر هم که بی‌محلی کنی فایده ندارد.

و جز آنکه در میانه راه میقات و مکه کوه‌هایی را خرده سنگ‌های سیاه (خرده سنگ که چه عرض کنم تکه سنگ) یکسره پوشانده است. از دور که نگاه می‌کنی هیبت جنگلی از درختان کوتاه‌قد را دارند یا پوشش سبزی از بوته‌های بلند.

من انگشت به دهانم که این سنگ‌های شکست خورده چگونه به اینجا آمده‌اند، نه تخته سنگی در میان آنها نه خاک مرطوبی و یا حتی خشکی؛ گویی باران‌وار از آسمان نازل شده باشند، آنجا که جاده سینه کوه را بریده خوب معلوم است که این پوشش گسترده در هیچ جا بیش از چند متر قطر ندارد. در زیر مخلوط رُس و رَمَل است، مثل آنچه در خوزستان یافت می‌شود.

این تکه سنگ‌های سیاه آیا دل دنیاجوی حاجیان این ۱۴۰۰ ساله است که در این وادی جا مانده یا چیزی دیگر!

جنس آنها به همان سنگی می‌ماند که با آن بیت عتیق را ساخته‌اند. خدایا این چه کنایه‌ای است؟

شاید این سنگ‌های نیم‌تراش‌خورده مصالح تمام صومعه‌ها و کنشت‌های زمینند که به اینجا آورده شدند تا از میانشان بهترین‌ها برای خانه خدا انتخاب شود و ابراهیم(ع) هیچ یک را انتخاب نکرد … فرسخ‌ها آن‌طرف‌تر از آنها تبری جست و دیوارهای بیت را بالا برد.

این سنگ‌ها را بدون شک، فلسفه‌ای است. شاید لبه تیز آنها مأموریت داشته است که پاهای برهنه حاجیان را بیازارد. شاید چهره سوخته‌شان باید یادی سوزان را در ذهن‌ها زنده کند. شاید این سنگ‌ها سنگری هستند تا خاک نرم این کوه‌های کوتاه هر ذیحجه احرام نبندد و همراه کاروان‌های رهگذر به مکه کوچ نکند. یا شاید این پوشش مشکی، آیینه‌ای تمام‌نماست و اسباب سرافکندگی.

*          *          *

قدر احرامم را ندانستم. عجب چیزی است این دو تکه پارچه سفید؛ یاد وقتی که بر تنم بود بخیر، اولین بار با آن پا به حرم گذاشتم.

پدرم در تهران چند نصیحتم کرد. اول آنکه وقتی نخستین بار نگاهت به حرم افتاد هر چه می‌خواهی بخواه، خدا می‌دهد. صحت این صحبت را از روحانی کاروانمان هم پرسیدم. کمی سرسنگین جوابم را داد گویا دوست نداشت که دهان باز کند، بالاخره مُقُر آمد «به شرط آنکه از انتهای جان بخواهی».

در چند روز اول سفرمان همه‌اش در فکر این بودم که چه باید خواست. وارد حرم هم که شدم مدام سرم پایین بود. می‌ترسیدم نگاهم به خانه بیافتد و آنچه که باید را نخواسته باشم. فکر می‌کنم که بالاخره آنچه از آن می‌ترسیدم سرم آمد و از قرار مغبون شدم. هنوز نمی‌دانم که آیا معنی از انتهای جان خواستن را در آن روز و در آن لباس فهمیدم یا نه و نمی‌دانم آیا خیر خود را خواستم یا نه؛ چه سرگردانی و اضطرابی بود.

و نخستین بار در لفافه آن دو پارچه سفید بر روی سنگ‌های صحن نشستم، یادش بخیر. یادم افتاد سنگی که زیر پا است از چقدر بلور هم‌آشنا تشکیل شده! شاید چند میلیون، شاید بیشتر. پرسیدم هر بلور از چند میلیون ذره و هر ذره از چند میلیون (اصطلاح قناص فرنگی‌اش را بگویم) مولکول و این مسجد از چند سنگ و چند بلور و چند ذره و تشکیل شده است؟ وه که چه عظمتی و این شهر از ده بتون چند میلیون اتم و این دشت و این کوه و این آسمان بلند و این هوای لطیف و این آب زلال و این دره عمیق و عمیق‌تر از آن این اقشار به هم کوفته زمین؟ این دانه تسبیح که در دست من است از چند جزء انفکاک‌ناپذیر تشکیل شده است؟ سر این رشته را بگیر و تا همه جای زمین. زمین در برابر آسمانی که آن شب بر بلندی کوه‌های باختران و یا آن شب دیگر در کرمان دیدم چه بسا همان ذره را می‌ماند در برابر زمین. و چه بسا آنچه می‌بینیم در برابر آنچه این آسمان غرقِ ستاره جزیی از آن است، باز آن ذره را بماند در برابر زمین و چه بسا که این داستان تا قیامت ادامه پیدا کند…

وه که چه عظمتی، وه که چه شکوهی و چه هیاهویی!!!

یادم افتاد که خداوند، تک‌تک ذرات مستغرق در این عظمت را از الکترونی که اهل طواف بر گرد هسته است و مدام می‌گردد، تا مولکولی که در فضای پر ازدحام قلب این دانه تسبیح، بین صفا و مروه‌ای معلوم، حاجتمندتر از هاجر و مدهوش‌تر از مستی که در سحری از میخانه برمی‌گردد سعی می‌کند. خداوند همه را می‌شناسد؛ به اسم و رسم و سابقه و لاحقه، همه را می‌شناسد.

شوخی نیست! از دیواری که پیش روی ما است تا فرشی که زیر پا، تا ذرات لطیف هوا تا بی‌نهایت که در هر جهت بروید، هر چه هست، هر کجا هست، هر گونه که هست خداوند او را خوب می‌شناسد و به یاد او است و هر چه هست از ذرات ناآرام این دیوار گرفته تا ذرات ناآرام انتهای این جلال لایتناهی همه به یاد او هستند.

وه که چه آسمان بلندی، وه چه زمین وسیعی، وه که چه عظمتی! چه شکوهی! وه که چه هیاهویی!

و یادم افتاد که هر چه هست ذکر خداوند را می‌گوید و تسبیح او را، الکترونی تنها بر مداری معلوم می‌گردد و می‌گوید سبحان‌الله و چه گفتی از انتهای جان! و مولکولی غریب در غلغله‌ای که پس از میلیاردها سال هنوز با او ناآشناست، مسیر خود را گم کرده است و می‌گوید سبحان‌الله. به او تنه می‌زنند انگار نه انگار. گوشه‌ای می‌افتد. انگار نه انگار، باز می‌گوید. کار همپالگی‌های او هم تنها همین است. مولکول‌های این دانه تسبیح چه یکپارچه، چه زیبا، چه عاشقانه و چه یک دست، فریاد می‌زنند سبحان‌الله. ذرات دیوار از یکدیگر سبقت می‌گیرند. دست‌ها دم گوش همه فریاد می‌زنند سبحان‌الله.

چه هروله‌ای است اینجا! چه قدر فریاد! گویی ذراتِ همه چیز می‌خواهند از سر عشقی مفرط از هم بپاشند. چه صحنه‌ای!

سر این رشته را بگیر و برو تا اقطار آسمان‌ها. آبشاری که ذکر می‌گوید. دانه‌ای که از خاک سر درمی‌آورد. بادی که از سر شور می‌وزد، کوهی که پس از تسبیح گفته است در پوست خود نمی‌گنجد، توده گداخته‌ای که در قلب زمین است و ذره‌ذره‌اش صبح تا شب الله‌اکبر می‌گوید.

سر این رشته را بگیر و برو تا اقطار آسمان‌ها. زمینی که با همه عظمتش جز ذره‌ای کوچک نیست. کارش چیست؟ رقصی جاودانه بر مداری معین؟ تنریهی دیرینه و ابدی و خورشید که سینه خود را می‌درد و از بس سر به سجده گذاشته است نورِ چهره‌اش پوست را می‌سوزاند و ماهی که جیره‌خوار خوان اوست و باز چهره‌ای نورانی و ستارگانی که شمارشان نتوان کرد. همه تک‌به‌تک تسبیح‌گو، با تمام وجود، با هر ذره خود تسبیح‌گو و آسمان بی‌انتهایی که یکپارچه عشق است و یکپارچه ذکر و هیاهو.

و خدایی که به یاد هر کس است که به یاد اوست، به یاد تمام ذراتِ مُهر سجاده من و به یاد تمام ذرات تمام شن‌های تمام بیابان‌های تمام سیارات تمام منظومه‌های همه کهکشان‌های جهان و به یاد همه چیز اگر چه کوچک‌تر از الکترونی طائف.

*          *          *

به دستم نگاه می‌کنم. ای شی‌ء موزون تو از کجا آمده‌ای؟ چه کسی مویرگ‌ها را با این مهارت در زیر پوست تو کشید؟ و شریان‌های متورم را؟ با شما هستم ای خطوط به هم پیچیده کف دست! تاکنون کجا بودید؟ ای موهای قد و نیم قد، با چه ظرافتی از سطح ساعد سرزده‌اید! ای دست، تو را به جای نمی‌آورم! از کِی با من بوده‌ای؟ چگونه تا اینجا آمده‌ای؟ من از تو هیچ نمی‌دانم. احساس غربت، وصف نکردنی است. بیگانگی با بندهای پا، با استخوان‌های ساق. راستی از کجا آمده‌اند؟ فشار خون من چند است. چند گلبول سفید در رگ‌های این بدن کشیک می‌دهند؟ چند رشته مو بر این پوست روییده‌اند؟ من که نمی‌دانم. ضربان قلب من چند است؟ چقدر عجیب که این بدن مال من است و من از او هیچ نمی‌دانم! اصلاً‌ انگار او بی‌خود می‌رود و من بی‌خود. اصلاً‌ انگار او را نمی‌شناسم، بجا نمی‌آورم. از کجا آمده است؟ چرا اینگونه تا همه جا مرا تعقیب می‌کند؟ هیچ نمی‌دانم!

و می‌ترسم سؤال کنم، می‌ترسم بگوید تو را چه کسی به من ضمیمه کرد؟ اگر اینگونه بپرسد راستی چه جوابی دارم؟

عین همین تعجب، عین همین حیرت گویی از دیوار بیت نیز موج می‌زند. ذره‌ذره‌های سنگ با یکدیگر غریبی می‌کنند و خانه با ذره‌ذره آنها. آهای! شما از کجا آمده‌اید؟ چه کسی شما را اینگونه خاکستری کرد؟ چه کسی است که نمی‌گذارد شما از هم بپاشید؟ چه کسی گفته است که سنگ باید روی سنگ بند بگیرد؟ اصلاً‌ چه کسی فرمان داد که ذرات برای ابد یکدیگر را در آغوش داشته باشند؟ گویا این خانه هم پاسخ این سؤال‌ها را نمی‌داند! یا می‌داند و خود را به نادانی می‌زند تا بر سرگردانی من اضافه کند؟

سنگ زیر پا نیز همین حدیث را روایت می‌کند، گویی که اگر این مدت را در مقابل فشار پاهای من ایستادگی کرده است نه از آن روست که خود می‌خواهد بلکه اینگونه فرمان داده‌اند و اساساً نه از آن رو که خود چیزیست، بلکه چون گفته‌اند باش و اینگونه باش. مُهر سجاده گرد است اما نه از آن روز که هست، نه از آن روز که از خود وجودی دارد. بلکه گویا تبلور یک «کُن» است و «کن که نک».

نمی‌دانم که آیا منظورم را می‌فهمید؟ به هر حال من دیگر قدرت تعمیق بحث را ندارم. تکرار می‌کنم. الکترون مُطوّف گویا و از قرار که خود هیچ نیست. تنها تجسم یک کلمه: «باش». آنقدر ریز باش که به چشم نیایی و آنقدر نستوه که از ازل تا ابد گرد هسته با شتابی که هرگز از آن کاسته نشود بگردی و آنقدر عابد که یک لحظه‌ات بی سبحان‌اله نگذرد.

و خاک گویا که هیچ نیست. تنها اجرای دقیق یک امر؛ «باش»، پاک باش و پرافتخار باش و ایستگاه پسندیده پیشانی، زخمی مهربان برای رویش دانه، بَلاکِش دوران و لگدکوب هر نامرد و جزای چشمان عبرت‌ناپذیر در روز تند باد باش.

داستان حیاتِ کوه نیز گویا جز این نیست و داستان وجود زمین نیز و قصه حرکت کهنه آب در بستر رودخانه و موج بر سطح دریا بر متن سیاره و سیاره در کنج غریبی از آسمان.

گویا هیچ چیز، هیچ چیز نیست مگر فرمانی تخطی‌ناپذیر؛ «باش». ساق نازک کبریت از ده بتوان چند میلیون «باش» تشکیل شده است و فرش زیر پا از چند؟ مصدر این فرمان چه عظمتی را در هر لحظه به نمایش می‌‌گذارد. و این خاک خوب و این درخت تناور و این باغ مصفا و این کوه مغرور با این صخره آفتاب سوخته از چند؟ این سیاره با تمام وسعتش و با همه کوچکی‌اش در برابر هستی و این آسمان بلند و چراغ‌های بالای سر (ستارگان دوردست را می‌گویم) و این هستی بی‌انتها از ده بتوان چند هزار هزار هزار میلیارد «باش» … از چند جزء انفکاک‌ناپذیر که هیچ یک هیچ، نیستند مگر تبلور یک کلمه تشکیل شده است. مصدر این فرمان چه شکوهی را به رخ می‌کشد و تازه کلمه‌ها که یکی نیستند.

*          *          *

سؤالی دارم. آن را از زبان ناآلوده و نطق سفید و دو تکه احرام نقل می‌کنم: در لحظه‌ای که کائنات با تمام بزرگی‌شان هیچ نیستند «من» کیستم؟ من، نیستم!

در لحظه‌ای که تمام آسمان‌ها و زمین چون کف سطح سیل، نیست می‌شوند من کیستم؟ من، نیستم!

راستی که این دو تکه پارچه سفید با چه هیمنه‌ای ترکیب «م» و «ن» را به هم می‌زنند و امکان‌پذیر می‌کنند.

*          *          *

آخر به حضور دائمی خداوند در همه چیز یک لحظه نگاه کن! ببین که هیچ چیز جز یک «باش» نیست!

ساقه گل نحیف باش و سبز! و ای تیغ، بر پیکر او با زمختی تمام بروی! و ای آوند از لابلای این ظرافت راه خود را پیدا کن و ای برگ قبله تو آفتاب باد و ای سایه از صبح تا شام به سجده بیافت.

ای گل لطیف باش؛ قرمز، سفید، بنفش. بگذار برگ طلح هر چه می‌خواهد بزرگ شود، تو ای برگ سدر ریز بمان، کاکتوس به اندازه کافی خشونت دارد! تو ای گل میمون با نرمی بر خود بپیچ، پروانه بیا تا بالت را نقاشی کنم، لکه‌های زرد و سیاه، با ترکیبی که چشم را خیره کند بر این سطح نازک نقش ببندید و هر چه قدر که برگ‌های خرما متواضعند، تنه‌هایشان سرافراز باد!!!

و ای کوه دماوند تو قد بکش، و ای دشت خوزستان تو به خاک بیفت. ای آب هر وقت که گفتم بجوش و بیا. ای آتش هر وقت گفتم بسوزان.

ای ذره‌های خاک، ای دانه‌های شن، ای تک به تک هسته‌های منقبض، باشید و اینگونه باشید …

ای گوسفند تو پروار، ای اسب تو چابک، ای فیل تو قُلدُر، ای شیر تو درنده، ای مورچه تو حقیر، ای درخت تو بارور، ای آب تو پاک، ای نمک تو شور، ای زمین تو یک مسجد، ای ذره‌ذره هستی تسبیح‌گو باشید …

*          *          *

عظمتی که وصف کردنی نیست را آخر یک لحظه نگاه کن، دریا را نگاهی، ذره‌ذره‌های پراکنده او با کدام طشر به یکدیگر پناه آورده‌اند؟ دشت را نگاه کن، هوا را، ابر را، باد را و کوه را.

آخر زمین را نگاه کن، آخر آسمان را بنگر که از ده به توان چند میلیارد کلمه تشکیل شده است و آسمان را که چه شکوهی دارد. از این سو تا آن سویش را تا به حال پرهای کدام فرشته پیموده است؟ هیچ یک! از این سو تا آ‌ن سویش تا به حال کدام ذره خود را در سر حد هستی و نیستی یافته است، هیچ یک! از این سو تا آن سویش، چه جلال پایداری! چه عظمت بی‌پایانی! و چه حقارتی در برابر خداوند دارد این آسمان! چه خضوعی! حقارت و خضوع چیست!؟ اصلاً‌ هیچ، به معنی دقیق کلمه هیچ است …

*          *          *

یک لحظه یادم آمد، او که این عظمت بی‌پایان در برابر او هیچ است دارد مرا نگاه می‌کند. سجده واجب شد. او در طول سال‌های دراز همواره مرا نگاه می‌کرده است. وقتی که داشتم آن بنده خدا را مسخره می‌کردم. آن زمان که باد به غبغب، سینه به جلو، سر به آسمان داشتم راه می‌رفتم. آن وقت که زمین از دست نعره‌های «انا رجلٌ» من به استغاثه آمده بود. از ازل تا ابد شرمندگی، پیش از این چه‌ها کرده‌ام! چه زود همه فراموشم شد …

و خجالت از همین و عتاب چشمان مراقب آن تنها جلالتمند چه زود فراموشم شد. تنها یک لحظه باقی بود و بعد فخری … عصاره او آنکه من موضوع نگاه آن کسی هستم که تمام هستی در برابر او هیچ است. راستی که چه افتخاری، تنها افسوس آن که جز همانکس، چیزی باقی نمانده بود که این فخر را با او به بیع و شراء بگذارم.

راستی که چه افتخاری. بالاخره چهره مشروع سرفرازی را پیدا کرده بودم. موضوع نگاه بودن چیست. من آن کسی هستم که آن تنها جلالتمند آفریدستم (بر وزن من آنم که رستم بود پهلون – اگرچه قافیه بسیار نارساست). نتوانستم طاقت بیاورم. باید این فخر به فروش می‌رسید. خواستم دور و بر را نگاه کنم. خواستم دست از پا خطا کنم که غوغای حرم به داد رسید. همه آنهایی که در مسجد بیتوته کرده بودند گویی فریادشان همین بود و بدتر از آن انگار که این ادعای همه ذرات مسجد بود و بعد تمام هستی …، پس گفتم چقدر حقیر و غریبم، بی‌کسم، چقدر ساده‌اندیشم من!

کف‌های دست با حجرالاسود مصافحه می‌کنند. هر ذره از این و هر ذره از آن به یکدیگر سلام می‌دهند.

– سلام علیکم. هیچ می‌دانید، من مخلوق خدا هستم.

– آه. من هم!

کوه‌های مکه چه هیبتی دارند. زیاد مرتفع نیستند ولیکن با همان قد و قواره‌شان، با آن سطح ناموزون سنگی چه حماسه‌هایی هستند. مقداری به سربازان اشکانی می‌مانند، از آنهایی که دَمِ درِ پادگان‌ها، مجسمه‌شان را می‌گذارند. شاید اینها از قداست مکه پاسداری می‌کنند. نه، یک رشته و هر کدام تک به تک در گوشه‌ای ایستاده‌اند. آرایش نظامی‌شان حرف ندارد!

هیبت واقعی کوه‌های مکه را باید کمی بعد از سحر دید؛ وقتی که چراغ خانه‌های دامنه همه خاموش است و از قله‌های متفرق، جز سایه‌ای غول‌پیکر پیدا نیست.

سینه‌ای ستبر، ستیغی سرکش، سروی سنگی که ریشه در مرز زمین دارد. نمی‌دانم شاخ و برگ درخت از کدام طبقه خاک شروع می‌شود. آخر تنها کاکل او سر بیرون آورده. آن هم قطعاً به دلیلی، شاید برای آنکه فرودگاه مناسبی برای جبرئیل باشد، برای آنکه غار حراء را از ابر قله همین تخته سنگ عظیم حفر کنند.

شهر مکه هر گوشه‌ای داستانی است و هر کنج حرم قصه‌ای طولانی. یک گوشه جوانی دارد قرآن می‌خواند. آن طرف‌تر پیرمردی در حال نماز، یک پاکستانی کنار ستونی خوابیده است. یک روحانی هندی در صحن مسجد موعظه می‌کند؛ زبانش را نمی‌فهمم، گویا دارد فلسفه حج را می‌گوید و چقدر به مرحوم صدوقی می‌ماند.

آن‌طرف‌تر ایرانی‌ها پشت حجر اسماعیل نشسته‌اند و غبطه چشمان حاجیان دیگر از گوشه و کنار چون فِلِش‌هایی انگار آنها را نشان می‌دهد.

مسلمانان آفریقای جنوبی از همه پرشورترند؟ زیاد نیستند، اکثراً از نسل مهاجرین هندی؛ لیکن هر کجا دعایی باشد یا روضه‌ای، آنها هم کنار ایرانی‌ها می‌نشینند، کنار بچه‌ها و با اشتیاق سئوال می‌کنند. دیگران هم از گوشه و کنار، احساساتی از خود نشان می‌دهند ولی نه در قالب گفتگو؛ با دستی بر روی شانه، با لبخندی گرم و حسرت‌آلوده به روی انسان و پس از هر نماز پنجه‌ها را برای مصافحه پیش می‌آورند.

اما بحث، نه! و نه سؤال، نمی‌دانم آیا عیب از زبان است یا حریمی دیگر مانع می‌شود. شاید ایرانی‌ها بیش از حد در لاک خود فرو رفته‌اند. مثل ساعتی که تمام دندانه‌هایش با هم به حرکت درمی‌آید منسجم. مثل دانه‌های تسبیح متحد، آرزوی دیگر مسلمانان را برمی‌انگیزند و احساس حرمانشان را! شاید هم این در هم نیامیختن از ترس است، آخر دیوارها موش دارند! حتی دیوارهای خانه خدا.

– (و مخاطب با حیرت و ناباوری) راستی؟ خوشوقتم.

گویا همه ذرات هستی را همین افتخار سر پا نگه داشته است. لیکن چرا من نباید از این حظّ محظوظ شوم. من چه گناهی کرده‌ام که باید بدون این افتخار از پا بیفتم. این افتخار را می‌خواهند در بین آسمان‌ها و زمین تقسیم کرده یا نکرده باشند. من همه آن را می‌خواهم! یعنی برای بودن به آن نیاز دارم …

*          *          *

قدر احرامم را ندانستم.

یک بار در کتابی خواندم اول قدم راه، آن که انسان همواره در خاطر داشته باشد … رفتنی است، که مردنی است. یک بار این حرف را برای دوستی بازگو کردم. مقداری، به اندازه چند لحظه، مکث کرد. بعد گفت خیلی سخت است. مغز آدم ترک برمی‌دارد. راست می‌گفت. مغز آدم ترک برمی‌دارد، یعنی من هم رفتنی هستم!؟ خانه، بچه، خانواده، شغل، پرستیژ، پول همه چیز از دستم خواهد رفت. آیا من هم خواهم رفت؟ اگر آری دیگر چه انگیزه‌ای؟ کجا خواهم رفت؟ گویی دیواری به عرض تمام زمین و به ارتفاع تمام آسمان‌ها از سنگ سیاه پیش رو باشد و در میان آن حفره‌ای. گویی به گردن انسان، طنابی است که انتهای آن پشت دیوار است، انتهای آن در دست موجودی ناآشنا. گویی این طناب را با قدرت بکشند و راه فرار؟ اصلاً! پشت دیوار چیست؟ آیا گودالی عمیق یا . . .

دوستم راست می‌گفت. مغز انسان در زیر ضربات این فکر ترک برمی‌دارد ولی آیا تفاوتی هم دارد این فکر در جمجمه باشد یا نباشد … آیا از مرگ، از واقعیت گریزی هست!؟

بله گریزی هست. بی‌خیالی! انگار نه انگار که شاید ساعتی دیگر وقت فراق باشد؛ ولنگاری، هم آنگونه که تمام عمر می‌گذرد. مستی، استنکاف از لمس یک حقیقت. با هر سه پیچی چرکی بر دل. با هر شانه خالی کردن، پرده‌ای خاکستری پیش چشم تا آنجا که دیدن ناممکن می‌شود. بعد اگر بخواهی هم، به نظاره حقیقت موفق نخواهی شد. گفتن آسان است، ادای چند کلمه به سادگی: «دیگران مردند من هم می‌میرم.»

استدلال کردن کاری ندارد. این را نمی‌گویم. دیدن شرط است؛ لمس کردن آنچه به زودی رخ خواهد داد، درک واقعه‌ای که همواره پیش روست توفیق می‌خواهد. افسوس که این پرده‌های پشت‌به‌پشت فرصتی برای دیدار حقیقت نمی‌دهند، مگر یک لحظه در لفافه دو پارچه سفید و افسوس که تنها یک لحظه و …

می‌گویند یکی از ایرانی‌ها در حین طواف جان داد. نه از فشار جمعیت، بلکه در روزهای خلوت حرم. دیگری (یک ترک) که به روی سکویی، گویا نزدیک مروه، نشسته بود، جان داد. دیگری، (یک رباخوار) چند سال پیش در وسط بازار افتاد و مرد، دیگری به صورتی دیگر، دیگران به صورت‌هایی دیگر …، بسیاری در آن لحظه که حدی نمی‌زدند، بسیاری آنگونه که فکر نمی‌کردند. همه مردند و همه می‌میرند، من هم.

سیاهان گاهگاهی در جمع ایرانی‌ها قاطی می‌شوند. در ناصیه سیاهان راستی چه زندگی مظلومانه‌ای مقدر شده است!

به هر جا می‌روند انگار روی پیشانی‌شان نوشته‌اند که باید تحقیر شوند. حجازی‌های مکه به حجاج مثل بچه دبستانی‌ها نگاه می‌کنند و به سیاه‌پوستان به ویژه مثل بچه‌های کودکستانی! انگار که آنها صاحب خانه‌اند …، انگار که به آنها حکم معلم این بچه‌های کودن بودن را داده‌اند. در حرف‌هایشان در کارهایشان، مخصوصاً رفتار پیرترهایشان، این توهم به شدت موج می‌زند!

سیاهان که احرام بسته نزدیک می‌شوند، خیلی زود یکی از مطوف‌ها از راه می‌رسد؛ انگار که یک دسته گوسفند را به چرا ببرد جلوی همه راه می‌افتد و با طمطراق تمام، بعضاً با عصایی در دست هر چند دقیقه یک نگاه هم به عقب می‌اندازد! کار زیادی برای سیاهان انجام نمی‌دهند، در مقابل فخر زیادی که به آنها می‌فروشد حتماً جیب گنده‌ای را هم پر پول می‌کنند.

وقتی که سیاه‌پوستان به طواف مشغول می‌شوند قلب آدم می‌شکند، پسرک ۱۸ ساله عربی که چفیه‌ای قرمز و عبایی سیاه بر دوش دارد جلوتر از همه، ۲۰ سفیدپوش سیاه‌پوست پشت سر او مثل کسانی که می‌خواهند تند راه بروند ولیکن اجازه ندارند از «آقا معلم» جلو بیافتند، در جا می‌زنند.

مطوف دعاهای تکراری خود را هیجی می‌کند: «ال – بیت – اُ» و بعد از تکرار کلمه توسط پشت‌سری‌ها چند ثانیه‌ای تأمل، سپس «بیتک». انگاری که دارد املاء می‌گوید.

راستی که تحقیر بد چیزیست …!

چند روز پیش در صف نماز کنار یک سیاه شاید اهل نیجریه ایستاده بودم. احوالات جماعت اهل سنت را که می‌دانید؛ خیلی بر فشردگی شانه‌ها در کنار هم اصرار دارند. صف‌های اول دوش‌ها را به یکدیگر می‌چسباند و قهراً چند شکاف در صف پیدا می‌شود که باید از عقب تأمین گردد و بعد صف‌های بعد و جابجا شدن نمازگزاران.

گویا آن روز کسی که ما جای او را گرفتیم قبل از اذان داشت قرآن می‌خواند زیرا که مصحف و رحل را پیش روی ما، بین من و آن حاجی سیاه جا گذاشته بود، از تفصیل بگذریم؛ نماز تمام شد و یک پیرمرد حجازی، عصا به دست، در حالی که دنبال راه فرار از جمعیت می‌گشت، شروع کرد، بد و بیراه گفتن به بغل‌دستی سیاه‌پوست من و با عصا اشاره کردن به مصحف، منظورش این بود که فلان فلان شده چرا کتاب را اینجا گذاشتی! حیوانک، نمازگزارِ شانه به شانه، عربی نمی‌دانست تا جواب او را بدهد، تا بگوید که این را من نیاورده‌ام، یا حداقل بپرسد چرا به من که سیاهم عتاب می‌کنی و با اینکه سفید است کاری نداری؟ هر چند اگر می‌دانست هم، افاقه‌ای نمی‌کرد. بغل‌دستی سوریِ خود او هر چقدر تلاش کرد جلو فحاشی (فحاشی که چه عرض کنم ـ من حرف‌های او را نفهمیدم ـ تندخویی) پیرمرد را بگیرد نتوانست. بعد از آن جوانک بیست و چند ساله سیاه با بغضی که کم مانده بود بترکد بلند شد، هر چقدر خواستیم نیابتاً از او معذرت‌خواهی کنیم ممکن نشد؛ جوانک بلند شد. کلاه استوانه‌ای زردوزی شده بر سر و لباس آبی بومی‌اش بر تن، آنگونه که سیاهان وقتی که از فرط مظلومیت گلویشان می‌گیرد ولنگان ولنگان از پیش ما رفت. کمی سمت راست رفت. بعد مسیر خود را به چپ کج کرد و در میان ازدحام مردم گم شد.

سیاهان با آنکه به نظر، فقیرتر از دیگران‌‌اند اما از همه حاجی‌ها بیشتر سخاوت‌ نشان می‌دهند. کارشان اینست که یک نفر را پیدا کنند تا برایشان دعایی یا قرآنی بخواند و به او پول بدهند. یک بار در حرم نشسته بودم قرآن می‌خواندم یکی از آنها بر دوشم زد. برگشتم، یک ریال کف دستم گذاشت و به زبانی ناآشنا گفت، برای من بخوان. من هم به زبانی ناآشنا به او گفتم «متشکرم، پول لازم نیست».

بعداً پشیمان شدم که چرا پول را از او نگرفتم. چه می‌شد اگر دلش را نمی‌شکستم، هم فال بود و هم تماشا، تازه «الکاسب حبیب‌الله».

وصف حال سیاهان بس است. برویم سراغ دیگران …

به سراغ ترک‌ها. امسال حاجی‌های ترکیه با اونیفورم آمده‌اند؛ هر کدام یک شلوار پیژامه خاکی رنگ با پرچم قرمز حلال و ستاره روی سینه. جمع که می‌شوند با آن لباس‌های یک دست و با آن چهره‌های نیمه اروپایی انسان به یاد آمارگیری در اردوگاه اسرای جنگی می‌افتد، استغفرالله …

دیگر از میان حجاج، خواب‌آلوده‌ها هستند؛ شب که می‌شود صحن و شبستان را گُله‌به‌گُله نعش حاجی‌ها می‌پوشاند، از طبقه بالایی که به حیاط نگاه می‌کنی بدن‌های دراز به دراز حجاج در کنار حلقه‌های طواف، انسان را به یاد بیشه‌ای «طعم تبر چشیده» می‌اندازد!

دیگر گفتنی، درهای حرم است، اگر بدانید می‌خندید، حضرت ابراهیم(ع) که بانی خانه است، بابی غریب در کنجی بی‌رهگذر دارد. حضرت رسول(ص) بابش این‌طرف‌تر، بین صفا و مروه، باب حضرت اسماعیل(ع) باز هم غریب‌تر. حضرت هاجر(ع) که به کلی مِنی است، دیگر پیامبران نیز. در عوض یک دروازه بزرگ با سه باب، عرض آن ۲۰، ارتفاع ۳۰ متر و درست روبروی رکن یمانی به نام ملک عبدالعزیز ساخته‌اند. خنده‌دار نیست!؟

خنده‌دارتر از این، در نبش دیگر مسجد درست قرینه چنین دروازه‌ای را ساخته‌اند، تنها تعجب آنکه هیچ اسمی ندارد. شاید می‌‌خواهند اسم فهد را روی آن بگذارند …

انشاءالله که زودتر بگذارند و بعید می‌دانم قبل از تلف شدن طرف چنین دستی از پا خطا شود!

دیگر اینکه شهر مکه چقدر گربه دارد. در کوچه ۱۶-۱۷ متری که خانه ما در آن است به تنهایی کمی کمتر از ده گربه صبح تا شب عرض گذر را متر می‌کنند. بعضی‌هایشان نمی‌دانم چه خورده‌اند، برای خود مقبول، گاوی هستند. پرروترین‌هایشان سامی‌هایند. هر چه پیش‌‌پیش می‌کنی، انگار نه انگار، چشم‌هایشان را به آرامی می‌بندند و باز می‌کنند و زُل‌ُزل به آدم نگاه می‌کنند. شاید آنها هم خودشان را صاحب‌خانه می‌دانند …

کوچه ما تازه خوب است. دور حرم که واویلاست. یک کم سر به هوا باشی یکی از آنها خود را مالیده است به پایت و بعد برو تا فردا صبح آب و آب‌کشی. البته می‌گویند موی گربه نجس نیست ولی به هر حال نماز هم ندارد.

در کبابی‌های دور حرم هر گربه‌ای گویا برای خود محدوده‌ای دارد؛ هر کدام یک میز، آن زیر می‌نشیند و اضافات غذاهای مشتری‌ها را می‌خورد. گربه‌های دیگر تکلیف خود را می‌دانند از کناره میز به آرامی سلامی می‌گویند و رد می‌شوند و اگر دست از پا خطا کنند «هوف» «هوف» صاحب سرقفلی راه می‌افتد. البته فکر می‌کنم این محدوده‌ها آخر هر روز با خلوت شدن کبابی‌ها عوض شود.

به هر حال اگر به آن آشنا که تعبیر خواب می‌داند می‌گفتم که در رویا دیدم مکه پر از گربه بود و به ویژه دور مسجدالحرام، تأویل می‌کرد که منافقین در حرم لانه کرده‌اند! ولی حالا که بیداری است باید به این حیوانات احترام هم بگذاری و اگر یک وقت رویشان را زیاد کردند پیش‌پیش‌کنان که چه عرض کنم، چه بسا با لنگه کفش هم نتوانی سر جایشان بنشانی. (مگر با احتیاط)

دیگر از گفتنی‌ها، احرام‌های حجاج است؛ با اینکه اصولاً‌ باید همه جامه‌ها یک دست باشد ولیکن چنین نیست. بلکه هر کدام خصوصیت ریزی دارد که ویژگی زائر را نشان می‌دهد. واضح‌ترین نشانه، عریانی شانه‌ها هستند؛ شیعه‌ها هر دو شانه را همیشه می‌پوشانند و اهل تسنن شانه راست را لخت باقی می‌گذارند. دیگر اینکه احرام بعضی چرک است، بیشتر پیرمردها … مال بعضی‌ها لک و پیس دارد و مال بعضی‌ها سفید برفی است (مخصوصاً احرام سیاهان) احرام خود من لکه برداشته بود؛ درست روی قلبم یک لکه خاکستری و انگاری که جوهری روی پارچه پاشیده باشند و گویی تلاش‌های مادرم برای محو لکه به جایی نرسیده باشد.

یکی دیگر از حاجی‌ها، یک ایرانی بود که احرامش رنگی بود: لنگ قرمز، رداء زرد. حتماً پیش خود فکر کرده بود که رنگی قشنگ‌تر است! حیوانک مثل گاو پیشانی سفید مرجع نگاه تمام اهالی مسجد بود …

هر کس می‌رسید یک زخم‌زبانی می‌زد و متلکی می‌گفت. اگر به آن آشنایم که تعبیر می‌داند می‌گفتم چنین خوابی دیده‌ام حتماً می‌گفت که طرف یا مرده‌شور است یا کفن فروش، با زن و بچه‌اش هم خوب تا نمی‌کند. ولی در بیداری، حج آن بنده خدا هیچ‌گونه اشکالی ندارد. راستی که عجیب است، مگر نه؟

بگذریم …

دیگر از گفتنی‌های حرم، صبح‌های اوست. صبح‌های مسجدالحرام، نزدیک تیغ زدن آفتاب … اصلاً خانه جور دیگری است؛ در آن هوای گرم و خشک مکه انگاری که دور بیت را هاله‌ای از مه گرفته باشد و شاید پدیده نورانی و ناشناخته‌ای دیگر است. درباره علت این روحانیت خیلی فکر کردم؛ آخر سر به این نتیجه رسیدم که اکثر مسلمانان جهان نماز صبحشان را می‌گذارند دم تیغ زدن آفتاب و در عرض یک ربع نور نماز یک میلیارد مسلمان از سراسر زمین به خانه هجوم می‌آورد! طبیعی است که خانه روحانیتی دیگر پیدا کند …

دیگر اینکه ابرهای باردار وقتی به بالای مکه می‌رسند با چه شدت و عظمتی می‌بارند. بالاخره آنها هم دلی دارند که وقتی به خانه خدا می‌رسد می‌شکند! وقتی که آسمان حرم خاکستری می‌شود چه محکم بر طبل ابرها می‌کوبند. از هر گوشه صدای رعدی، بعضی‌هایشان واقعاً‌ نماز آیات دارند. بعضی‌هایشان برقی. ابرهایی که بلند تسبیح گویند آیا حساب نمی‌کنند که ریا می‌شود؟ و باران با چه عجله‌ای خود را به زمین می‌رساند. اول یکی دو ساعتی، آسمان خشک و بغض‌آلود است. بعد ریزش شروع می‌شود؛ شاید یک ربع شاید نیم ساعت و بعد هر کدام از خیابان‌ها برای ساعات متمادی رودخانه‌ای است. وقتی باران می‌گیرد بعضی به بهانه خرید به مغازه‌ها پناه می‌برند. گویا کاسب‌های کنار گذر این شگرد قدیمی را می‌شناسند ولی خوب حرفی نمی‌زنند! بعضی با شتاب دامن و شانه‌ها را بالا می‌گیرند و به سوی حرم می‌روند. به امید شست‌وشو در زیر ناودان طلا و بعضی هم در خانه نشسته‌اند. رنجور از گرمای شهر نفسی پیش از موعد می‌کشند که انشاءالله امشب خنک می‌شود …

دیگر، اینکه راستی چقدر شیعه غریب است. در حرم با وجود این همه ایرانی باز انسان تنهایی را احساس می‌کند! در صف‌های نماز همه را دست به سینه می‌بینید. به جز ایرانی‌ها؛ انگار اصلاً شیعه در حرم نیست. ایرانی‌ها هم در آن جمعیت گم هستند.

بعضی‌ها دیگر طاقتشان طاق می‌شود، در دل خود سخنرانی می‌کنند و می‌روند پشت تریبون. «یعنی شما می‌گویید حضرت رسول به بچه خود طرز صحیح وضو گرفتن را یاد ندارد و به دیگران یاد داد که سر بالا آب بریزند. آخر انصافتان کجاست؟» بعد می‌گویند خوب: اصل نیت است، انشاءالله که پاک باشد، خداوند از مابقی می‌گذرد. و راستی که پاک طینتی از چهره بعضی از همین‌هایی که وضوی سر بالا می‌گیرند و دست بسته نماز می‌خوانند موج می‌زند و بعضی حسرت می‌خورند که این همه ضمیر مساعد و این همه زمینه‌های حاصلخیز بشری آل محمد را ندارند که درخت ایمانشان را آبیاری کنند.

دیگر از گفتنی‌ها اضطراب سعودی‌هاست. راستی آنها چرا اینقدر از ایرانی‌ها می‌ترسند!؟ چند شب پیش در حرم دعای کمیل بود. با چه دست‌پاچگی و فضاحتی جمع ما را به هم زدند. امام گفته‌اند که در حرمین هر گونه شعار و حرکت سیاسی که منجر به درگیری شود ممنوع. ما هم هیچ کدام خیال تخطی از این فرمان را نداشتیم. با این حال شُرطه‌ها می‌ترسیدند. اول شب دو سه هزار شُرطه را آوردند پشت حجر اسماعیل و جای ایرانی‌ها را اشغال کردند. ایرانی‌ها هم رفتند پشت رکن غعراقی. بعد محاصره‌مان کردند. سه چهار نفر بلند شدند گفتند که ما امشب خیال شعار نداریم تنها دعا. تنهایمان بگذارید. ولیکن خیر. اول یک عده وسط ما فرستادند. بعد گفتند که دعا را با هم زمزمه نکنید. فقط یک نفر. بعد گفتند نمی‌شود دعا را باید یواشکی خواند «فی السر». بعد توافق شد که سر و ته دعا را هم بیاورند و ایرانی‌ها آهسته متفرق شوند، خلاصه افتضاحی بود؛ آخر سر هم نگذاشتند.

فردا شب که آمدیم خانه روحانی کاروان‌مان از امام رضا داستانی را گفت، از این قرار که سال‌ها قبل چند نفر از فلان روستای دورافتاده رفته بودند زیارت امام رضا. جُل و پلاسشان را در حرم پهن کرده بودند، نان و هندوانه می‌خوردند و به قول سرکشیک‌باشی مشغول ملوس‌کاری بودند. سرکشیک‌باشی عصبانی شد و اعتراض کرد: «بلند شید»؛ یک بار، دو بار، سه بار، ولی گوشی بدهکار بود.

جواب تنها اینکه «ندی سن». دفعه چهارم دیگر سرکشیک‌باشی طاقت نیاورد و با عصا به جانشان افتاد و جُل و پلاسشان را انداخت بیرون، دو تا لیچار هم بارشان کرد که «بیرون»!

بگذریم! طرف شب خوابید، دید در حرم است: زوار دیروز گوشه‌ای و ضریح هم گوشه‌ای. در باز شد. امام(ع) با هیبتی که کس ندیده است بیرون آمدند؛ با چهره‌ای عصبانی و لحنی غضبناک گفتند فلک را بیاورید. سرکشیک‌باشی مضطرب! دید همه نگاه‌ها و تندتر از همه نگاه امام او را نشانه رفته است و خطاب و عتاب که به تو چه مربوط که زوار ما را بیرون کردی، تو مامور نظافتی، به میهمان‌های ما چه کار داری، فلک را بیاورید. سرکشیک‌باشی التماس کرد اما فایده نداشت. فلک را بیاورید. او باید تنبیه شود و . . .

وقتی که داستان را شنیدم یاد حادثه حرم افتادم. وقتی که امام با سرکشیک‌باشی اینطور می‌کند خدا با اینها چه خواهد کرد …؛ بعد فهمیدم که بقیه هم کاروانی‌ها هم در همین فکرند و شاید بعضی نفرین می‌کنند.

بگذریم. دیگر اینکه از قرار در مدینه خیلی خبرها بوده است؛ چند تظاهرات. جمع کثیر مردم، شعارهایی که به مذاق سعودی‌ها خوش نمی‌آید، مثل مرگ بر اسرائیل سر داده‌اند و سعودی‌ها خیلی دستپاچه شده‌اند.

چند روز پیش رئیس امن العام عربستان رفته بود مدینه، معلوم است برای چه، نایف، وزیر کشور، هم رفته است پشت تلویزیون، خط‌ونشان کشیدن که فلان می‌کنیم و بهمان. جالب اینکه خطاب صحبت‌های او ظاهراً به همه حجاج بوده، ولیکن یک افغانی تمام مصاحبه را به فارسی ترجمه می‌کرد. انگار که تنها حاجی‌های امسال ایرانی‌ها هستند؛ خیلی هارت و پورت کرد، در عوض ایرانی‌ها هم شب بعد رفتند بالای پشت‌بام و الله‌اکبر گفتند. تو دهنی محکمی بود. و یکی دو روز بعد برنامه تظاهرات و مقداری کتک‌کاری و بعد سخنرانی در جلوی بعثه امام.

چقدر اینها شُرطه دارند. برای هر تظاهرات یا مجلسی حداقل هزار کلاه‌خود بسر می‌آورند! خوب حق دارند ترس برادر مرگ است.

آخر گفتنی اینکه از قرار، سعودی‌ها از تلف شدن «بشیر جمیل» خیلی پکرند. روزنامه‌هایشان که هیچ چیز ننوشتند. یعنی روز اول با قاطعیت تمام گفتند که نامبرده جان سالم به در برده است.

ماست‌مالی کردن دروغی به این شاخ‌داری خیلی سخت است. حتماً بعداً که گندِ کار درآمد تصمیم گرفتند که جز خودداری هیچ نکنند و هیچ نگویند.

*          *          *

وقتی مکه دامن خود را برای کوچ به عرفات جمع می‌کند چه گرد و خاکی بپا می‌شود. همه جا را اضطراب پوشانده است. علت نمی‌دانم چیست! همه سرگردانند. بسیاری پیاده، بسیاری خسته و بسیاری احرام بسته. از دو روز قبل از موعد، داستان این است. ماشین‌ها مدام بوق می‌زنند و آسمان گرفته است. باد، گرد و خاک‌های خیابان‌ را جارو می‌کند، همه انگاری که گم شده‌اند. هر کس به سویی سراغ نشانی را می‌گیرد. بعضی بالای اتوبوس‌ها، بعضی سوار بر کامیون زمزمه می‌کنند یا فریاد می‌زنند لبیک اللهم لبیک. ابری بزرگ تمام آسمان را پوشانده است، لیکن چون رهگذری نباریده از بالای شهر فرار می‌کند. شاید او هم به سوی عرفات می‌رود. سیاهان، ترک‌ها، عرب‌ها، ایرانی‌ها، چشم بادامی‌های اندونزی، فیلیپین و … همه احساسی گنگ دارند؛ نوعی نگرانی.

گویی قدم یونس دارد برای توبه، تدبیر می‌چیند. داستان آن قوم را شنیده‌اید. وقتی که یونس تفرین کرد و شهر را تنها گذاشت، مردی عالم گفت اگر او رفت خدای او که نرفته است. از شهر کوچه کنید. مادران را از فرزندان، پیران را از جوانان، مردان را از زنان، همه را از هم جدا کنید، هر کدام را کنجی، هر کدام را انابه‌ای، توبه کنید و از شهر بیرون بروید.

گویی همان قوم یونس است که همه چیز را رها کرده با دستپاچگی به بیرون از شهر کوچ می‌کنند. اما موکت‌فروشی بر خیابان انگار نه انگار؛ با نئون‌های روشنش به همه دهن‌کجی می‌کند و کاسب محل با چه اشتیاقی دسته‌های اسکناس را می‌شمارد.

گویی همان قوم یونس است که دم از استیصال می‌زند. یا نه! شاید عالمِ آن قوم می‌خواسته صحنه کوچ حاجیان از مکه به عرفات را زنده کند …؛ بلکه قوم یونس را در صف ما جا زده است تا آنها را هم از دست ملائکه عذاب پناهی باشد.

امشب را شب ترویه می‌گویند؛ آن غروبی که در فردای آن سید الشهداء به قتلگاه رو کرد. چه حادثه عجیبی است، واقعه کربلا، چه ریشه‌ای در تاریخ دارد و چه ارتباطی به حج؟ حتماً ارتباطی هست. حتماً دلیلی دارد که مردم در خانه خدا هم روضه امام حسین می‌خوانند و آرزوی زیارت کربلا می‌کنند. یک بار در یکی از کتاب‌های مرحوم دستغیب داستانی را خواندم، شاید گره ارتباط این دو همین جا باشد:

«آمده بود که وقتی ابراهیم(ع) دید که چاقو گلوی پسر را نمی‌برد وقتی بدل از قربانی را دید، بغض کرد، خیلی ناراحت شد. خدایا چه کردم که از من نپذیرفتی؟ من فرزند هابیلم و تو پیشکش قابیل را قبول نکردی؟ آمده بود که جبرئیل به ابراهیم دلداری دهد شاید آرام بگیرد. اما او آرام نگرفت تا آنکه برایش روضه سیدالشهداء را خواند!»

ظرافتی است اینجا. آیا آن را می‌بینید … گویا مذبح واقعی در کربلا و قربانی واقعی حسین(ع) است. گویا مناسک حج بر کاکل او می‌گردد و به واسطه اوست که قبول می‌شود!!!

مردم در ترویه کوچ کردند به مکه از عرفات و امام حسین کوچ کرد، از حرم به کربلا، چه شباهتی دارند این دو رحله!؟ ظرافتی است اینجا، آیا آن را می‌بینید …؟

اندر آداب روز آدینه آورده‌اند که:
بامداد به مجلس علم حاضر شود و از قصه‌گویان و حلقه‌نشینان دور باشد، و به مجلس کسی حاضر شود که سخن و سیرت وی رغبت در دنیا کمتر گرداند و به آخرت دعوت کند.
و هر سخن که نه چنین بُوَد آن نه مجلس علم باشد.
و چون چنین بُود، اندر خبر است که:
«به یک مجلسِ چنین حاضر آمدن فاضل‌تر از هزار رکعت نماز کردن.»
«امام ابو حامد محمد غزالی طوسی»


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.