سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نامه بهاره هدایت به همسرش از زندان اوین: در دنیای دیگری زندگی می کنیم...

نامه بهاره هدایت به همسرش از زندان اوین: در دنیای دیگری زندگی می کنیم

چکیده :اینجا هدر رفتِ زندگیمان خیلی زیاد است ، حالا تو بگو با خوشی.از طرفی بر باد رفته هایمان کاملاً مقهور کننده است....


کلمه: بهاره هدایت در نامه ای به همسرش نوشته است: ما اینجا در دنیای دیگری زندگی می کنیم، خیلی دور..وقتی که برگردیم، نه ما دیگر آن آدم های سابقیم و نه شما. من از این فاصله ها می ترسم.

در این نامه که به مناسبت چهارمین سالگرد ازدواجشان در صفحه فیس بوک امین احمدیان همسر بهاره هدایت منتشر شده، آمده است: اینجا هدر رفتِ زندگیمان خیلی زیاد است ، حالا تو بگو با خوشی..از طرفی بر باد رفته هایمان کاملاً مقهور کننده است.

بهاره هدایت، عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت، در رویدادهای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران در دی‌ماه سال ۱۳۸۸بازداشت شد.

وی در دادگاه به اتهام “اجتماع و تبانی علیه نظام” به پنج سال حبس، به اتهام “توهین به رهبری” به دو سال و به اتهام “توهین به رئیس‌جمهوری” و “تبلیغ علیه نظام” به شش ماه حبس محکوم شده بود.

در همین حال حکم دو سال حبس تعلیقی وی به اتهام “اقدام علیه امنیت ملی از طریق برگزاری تجمع ۲۲خرداد سال ۸۵” نیز از حالت تعلیق خارج و به این حکم اضافه شد.

وی در مجموع به ده سال زندان محکوم شده است و اکنون در بند زنان زندان اوین به‌سر می‌برد.

وی چندی پیش جایزه هرالد ادلستام سوئد را به دلیل “شجاعت فوق العاده و تعهد به عدالت فعالانه در برابر نقض حقوق بشر در ایران” دریافت کرد.

متن کامل این نامه به شرح زیر است:

امینم، عزیزترین، چهارمین سالگرد ازدواجمان هم رسید.

آنقدر غرق شادکامی و ناکامی ام که باور نمی کنی..بچه ها برایمان یک “جشن باشکوه” گرفتند ، مهدیه دوتا کیک درست کرد ، یکی برای تولدم، یکی هم برای سالگرد ازدواجمان، کلی هم هدیه گرفتم..همه کلی آرزوهای خوب برایمان کردند..عروس شده بودم ماه! D: عکست را گذاشتم روی میز و گفتیم دادماد خارج است! D: ..همه چیز خوب بود، بچه ها(مهدیه-عاطفه-شبنم و مریم) سنگ تمام گذاشتند، یک هفته-تقریباً یک هفته- داشتند یک عروسک خوشگل می بافتند، کلی سر به سرشان می گذاشتم، و آنها هم!

فریبا و نوشین بلوز نیم تنه بافتند..مهوش یک لباس هدیه داد..محبوبه و لادن و المیرا و نازیلا و ریحانه و ژیلا و نازنین هم هدیه دادند و بقیه هم کلی شادباش و از این حرفها!
کلا عید هم بساطمان همین بود ، خیلی خوش بودیم..خجسته طوریم همگی!!
گاه به گاه بغض هایمان می ترکد و راز نهان از پرده بیرون می افتد ولی…واقعاً نمی تونم توضیح بدم که چه وضعیه اینجا..مثلاً سر سال تحویل، بعد چند روز تدارک و همکاری بچه ها، سفره هفت سین مفصلی چیدیم، به هم هدیه دادیم، سرود خواندیم..هر گروهی دعای خودش رو کرد..رقصیدیم و بعد هم با هیاهو ناهار دسته جمعی خوردیم و مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم..

اما درست لحظه تحویل سال که دور سفره حلقه زده بودیم و دست های هم را گرفته بودیم (فکر کن همگی بَزَک کرده و لباس های خوشگل پوشیده) یکدفعه خود به خود اشک هایمان سرازیر شد..یادم نمی آید کسی را آنروز در آغوش گرفته و بوسیده باشم که چشمهایش سرخ نبوده باشد یا به پهنای صورت اشک نریخته باشد..

یک دوگانگی از بابت ظلمی که می کشیم و نیرویی که می گذاریم تا به خود مسلط و برجا بمانیم..واقعاً قابل تحسین است، نمی دانی اینجا چند نفر مادر داریم که بچه های کوچک و نوجوانشان را آن بیرون سپرده اند و اینجا آنقدر به نظر شادند که باور نمی شود کرد که ته دلشان چه خبر است!

من و مهدیه مسابقه نون خامه ای خوردن گذاشتیم و دقیقاً برابر شدیم..آنروز مرده بودیم از خنده و لودگی! هر روز بعد از ظهر می رفتیم مهمانی خانه یک گروه!!حالا تصور کن که مهمانی دو تخت آنطرف تر یا سه تخت اینطرفتر است!بازی..نمایش..جیغ و فریاد و هیاهو و دوباره تبریک سال نو! بعد بزرگترها خاطرات زندان می گفتند و جدی می شدیم..تلوزیون اصلاً نگاه نکردیم، برنامه هایش خیلی بد بود امسال، کلاه قرمزی هم درست ساعتی پخش می شد که ما می رفتیم عید دیدنی یا مهمان داشتیم D:

کلی از روزهای عید ناهار عمومی داشتیم و با سر و صدا و هیاهو ناهار خوردیم، این روزهای آخر هم پسرها از بند ۳۵۰ برایمان ماهی و سبزی و برنج و روغن و زعفران و کلی مخلفات فرستادند و سبزی پلو با ماهی خوردیم..سیزده به در هم که ترکاندیم و کلی خوش گذشت، من هنوز هم پای چپ و بازوی راستم از آنروز درد می کند از بس که توی سر و کله هم زدیم وقت بازی..آنروز استثنائاً دو ساعت بهمان تایم دادند تا تویِ گذر پشتِ بند باشیم(چون هواخوری خیلی کوچک است و کَفَش کامل موزائیک) آن پشت یک ردیف درخت بود و می شد توی معبر دوید..اونجا دست رشته و وسطی و زوو و از این بازیها که توپ را می اندازند هوا و اسم یکی را صدا می کنند و چندتا بازی دیگر کردیم..شکل عروسک های مختلف شدیم اَدا درآوردیم و خندیدیم..بعد هم آمدیم و ناهار خوردیم..

می دانی امین، من نمی دانم آدم های بیرون چه تصوری از زندان دارند، شاید فکر می کنند ما اینجا نون خشک سَق می زنیم و مدام اشک می ریزیم و افسرده ایم.. وقتی یک جدید الورود می آید معمولاً می گوید: وضعتان زیاد هم بد نیست..خوب است، فکر نمی کردم اینطور باشد! من که شخصاً بهشان می گویم صبر کنید، سختی اینجا خیلی از جنسِ خورد و خوراک و لباس و آسایش و وسیله نیست، شاید آنقدری که ما اینجا به هر بهانه ای جشن می گیریم و دور هم هستیم آن بیرون از این خبرها نباشد، اما اینجا نداشتن های بزرگی دارد..خیلی بزرگتر از این که ظاهراً به نظر می آید، دلتنگی ها را هم اگر بگذاریم کنار-که البته نمی تواند کنار گذاشته شود- اینجا سر ریز شدن عمرت را می بینی که به خاک می ریزد و فرو می رود..بی آنکه بتوانی در محیطی طبیعی فکر و رشد کنی، تازه اگر همت کنی و کتابخوان باشی و کتاب هم از گذرگاه های تنگِ سانسور به دستت برسد، باز اندیشه ات محک نمی خورد، من گاهی می بینم که تحلیل هایمان از یک خبر معمولی چقدر متوهمانه است یا هراسمان از یک خبر دیگر چقدر بی جا بوده…یاد آن فیلم (Under Ground) می افتم، یک زندگی کامل در آن زیرزمین جریان داشت، تقریباً همه تشریفات زندگی بود، اما پسرکی که از نوزادی تا ازدواج آنجا مانده بود وقتی بیرون آمد و ماه را دید به پدرش گفت:پدر این خورشید است؟!(یا برعکس) و همین طور مبهوت مانده بود..

اینجا هدر رفتِ زندگیمان خیلی زیاد است ، حالا تو بگو با خوشی..از طرفی بر باد رفته هایمان کاملاً مقهور کننده است..
هیچوقت یادم نمی رود اولین باری که فریبا می خواست توی ملاقات حضوری با دخترش ترانه برایش فلاسک چای ببرد، دیدم هی قند می گذارد تویِ ظرف، فکر می کند..قند را برمی دارد، شکلات می گذارد..باز فکر می کند و آن را برمی دارد و خرما می گذارد! پرسیدم چه کار می کنی؟گفت یادم نیست ترانه چایش را با قند می خورد یا چیز دیگر..آخرش هم هر سه تا را برد!

جلوی فریبا به روی خودم نیاوردم، اما بعد جلوی اشک هایم را نمی توانستم بگیرم..فکر کن این دختر ۱۲ ساله بوده که مادرش را گرفته اند، حالا ۱۷ ساله است..فریبا مادر است ولی ریزه کاری های مادرانه از یادش رفته، به ستم از مخیله اش بیرون کشیده اند…یا آنهایی که بچه های دو سه ساله دارند..فکر می کنی نسرین و مریم حجم از دست داده هایشان چقدر باشد؟به چه کیفیتی؟!

راستش نه این حرف که می گویند “زندان هیچ تاثیری ندارد” حرف دقیقی است و نه آنکه می گوید “کاملا شکننده است” درست می گوید..
ما اینجا در دنیای دیگری زندگی می کنیم، خیلی دور..وقتی که برگردیم، نه ما دیگر آن آدم های سابقیم و نه شما..من از این فاصله ها می ترسم، گو اینکه می دانم برای فرد آگاه تطبیق یافتن با وضع جدید ناممکن نیست، اما تو فکر می کنی چقدر آگاهی هست؟! زندانی کاملا مستعد پروریدنِ خیال خامِ مرکز عالم امکان بودن است، گناهی هم ندارد چون در شرایط قطع ارتباط با دنیای بیرون-یا ارتباطی با خطوط مشخص شده-دنیای رنگارنگ خارج از زندان برایش به یک دنیای تک رنگ خلاصه می شود و بعد ببین که چه اتفاقاتی می افتد و چه خیالاتی که به سر نمی زند.. و جالب اینجاست که از بیرون هم همه چشم ها به زندان است!!

بس کنم، این حرف ها کلی بود، تو نگرد که مصداقش را پیدا کنی! خیلی حرف زدم برگردم به خودمان..
———-
یادمه یه روز توی دانشکده رفته بودی پیش دکتر منطقی، نمی دونم در مورد چی بود(نشریه،انتخابات انجمن یا چیز دیگه) باهاش حرف بزنی، من پشتِ در بودم و از لای در میدیدمت، یه جا گفتی که ما دیگه بچه نیستیم آقای دکتر، 8-27 سالمونه! فکر کنم اون تاثیری رو که می خواستی این حرف روی دکتر منطقی بذاره روی من گذاشت! دلم ریخت:بیست و هفت هشت سال؟چقدر بزرگه!من چقدر کوچیکم!دیدی داره پیر میشه و ما به هم نرسیدیم!..در عین حال خوشم میومد که بزرگ تر بودی، اصلا یکی از چیزایی که عاشقت شدم همین بود.

نه حالا جدی، امین ۳۱ سالم شد..و چهارمین سالگرد ازدواجمون…یه جوریه ، نه؟!!
” فراقِ یار نه آن می کند که بتوان گفت ”

نمی توان گفت…واقعاً نمی توان گفت…چیزی نمی گویم..
بهارِ تو
شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ – اوین.


17 پاسخ به “نامه بهاره هدایت به همسرش از زندان اوین: در دنیای دیگری زندگی می کنیم”

  1. ابوبکر(دوست سنی شما) گفت:

    بهاره جان مطمئن باش زمستان تاابد نمی ماند

    وبهاروجودتان این زمستان سردوخشن رادرهم میریزد

    وبه جای آن یخبندان بی تحرک

    شکوفه های الوانی می رویند

    بهاره جان

    بهارهمیشه بهاراست

    نشان سرزندگی وطراوت

    وزمستان نشان انجماد وبی تحرکی

    مطمئن باش

    صبروشکیبایی تو که به حق بهارهدایتی

    یاآنهارابه اجبارهدایت خواهد کرد

    ویاآنهارابه سریرذلت خواهد نشاند

    وعده پروردگار حقست

    الاان نصرالله قریب

  2. Hvhn گفت:

    ای خدا.. با جوانامون چه می کنند.. ای خدا .. ای خدا…

  3. فرهاد گفت:

    خداحفظتان کند. چرا از من کاری بر نمی اید؟ “صبر” و “گذشت” را فراموش نمی کنم، و عزیزی و اهمیت همیشگی این هزینه ها را که شما عزیزان داده اید. هر روز یادتان می کنم. هر روز. می دانم نه یاد کردن من دردی از شما دوا می کند، و نه این که در قلبم و از اعماق جانم احساس مدیون بودن به این زحمات شما دارم. ولی دردی دوا کند یا نکند، من این احساس ها را دارم.

  4. ناشناس گفت:

    سقراط
    خواهرم سقراط را به مرگ محکوم کردند و او رای دادگاه را با متانت پذیرفت و در آن مدتی که در زندان بود حتی حاضر نشد نقشه ای که دوستانش برای فرار ی دادن او از زندان ترتیب داده بودند بپذیرد. سقراط در انتظار روز مرگ ماند و جام شو کران را به حکم قانون سر کشید و تسلیم حاکمان زمان نشد. چون معتقد بود راه و مرامش را درست انتخاب کرده است.

  5. سعید گفت:

    به امید آزادی تمام زندانیان سیاسی…

  6. ناشناس گفت:

    شما زن و مرد فدا کار و مانند شما چوب بی غیرتی ما مردم را می خورید .امید وار هستم که مردم ایران هرچه زود تر تا کشور نا بود نشده است به دست این متحجرین و مستبدین و این دزدان اطراف رهبری به خود ایند و به خیابان برزیم و تکلیف این جنایتکاران را یکسره کنیم

  7. ناشناس گفت:

    بهار جان نگران نباش من خودم تجربه دارم بعد که انشاا لله بیایی بیرون بعد از چند سال زندگیت عادی می شود جز یک زخم پنهان که البته تا اخر عمر با تو خواهد بود من هم دارمش ولی به هر کسی نمی توانم نشانش دهم از جنس همان بغضی است که گاهی در خلوت تخته طبقه بالا یا پایین به سراغت می اید و ارام اشکی از گوشه چشمت صورت را گرم می کند نازنین ما برایت دعا می کنیم برای همه بهارها که زمستان نشوند

  8. Mohsen گفت:

    Mage ma chi mikhastim, ye kafe dast havaaye taaze ye baghal AZAADI

  9. عباس اقاصراف گفت:

    اشک ریختم واین نامه سراسراحساس رو خوندم خدایا وصال عاشقان رو قطع مکن ودست ظالمین را قطع بفرما

  10. امیر گفت:

    زندانبانت را بنگر که چگونه همزمان در چندین زندان گرفتارست؟ کدام زندانبانتان را بگویم بیرونی را یا درونی را؟ بیرونی شما که اقای خامنه ای باشد در هزار دهلیز تار توهم هم زندانیست. از غذایش میترسد از محل خوابش وحشت دارد از حمام رفتن از اتاق خوابش هم میترسد. بهاره خانوم اگر میخواهی بد ترین نفرین را در حق کسی داشته باشی بگو (خدایا در جایگاه خامنه ای قرارش بده ).سال 62 که در انفرادی بودم روزی مامور داخل راهرو (که دیگه قاطی کرده بود و بعدا معلوم شد کارش به تیمارستان کشیده ) میگفت : شما بلاخره از اینجا میروید من چی؟.خودت بهتر میدانی که حکم ابد به زندانبانان خورده از ترس مرگزای درون تار تار وجودشان نمیگویم که از سایه خویش هم بیم دارند.میدانم که بر روزگار همه بچه ها چه میگذرد.میدانم که روحتان خسته _اما همچنان مقاوم _است روزی را مجسم کن که شما از پشت این دیوارهای ستم بیرون خواهید امد و در آغوش ملت و خانواده خواهید آرمید. و جایتان را به غاصبان حقوق مردم آدمکشان دزدان دین فروشان جانیان حاکم امروز خواهید داد.آنروز چندان دور نیست

  11. ناشناس گفت:

    بهاره جان دلم را بدجور به درد اوردي خدا شادي را از دلهاشان بگيرد

  12. مهدی نوذر گفت:

    بهار عزیز من یک سال در 350 اوین صدای هیاهوی شما عزیزان را در حیاط میشنیدم بارها با بقیه بچه ها فریاد میزدیم که شما تنها نیستید و تنها نخواهید ماند.اکنون که از زندان آزاد شدم واقعا نمیدانم که زندان واقعی کدام طرف دیوارهاست….

  13. ناشناس گفت:

    هرکس این نامه رو کامل نخونده حتما بخونه، اگر یه لحظه خودتون رو جای این بزرگوار بگذارید اشک از چشمتان سرازیر میشود…خدایا اشک و نگاه مظلومان را دریاب و ظالمان را نابود کن… آمین .

  14. اوستا گفت:

    چقدر این کلمات آشنا هستند و چقدر بآن دوران برگشتم….دورانی که با تمام خوشیهایش , ناخوشی بود. انها که نازک نارنجی بقول خودمان بودند زود خرد میشدند و لاکن انها که باید میماندند تا آخرش میماندند و ما ماندیم و شاهد خرد شدن زندانبانان بودیم , خیلی خواستند که خردمان کنند و لاکن ما اگر میخواستیم خرد شویم که داخل زندان نمی رفتیم ….اری میدانم که چه هست و چه نیست ولی ببین الان من اینجام در آزادی و هر آنچه که میخواهم میگویم و همه چیز را از نو ساخته ام نه مثل اولش ولی همسطحش …..این ها بگذرد ولی انچه که شما میکنید با انها ؛ مطمئن هستم که انها نمی توانند از نو بسازندشان ,آنها خردشوندگان و ذوب شدگان این بازی هستند ……بگذار هر آنچه که میخواهند بکنند , مگر نه انکه همه ی آن هائی که ایستادند اگاهانه و دانسته به سرنوشتشان تا بآخر ماندند و در این راه نام آور شدند ….شب تاریک میهن نیز میگذرد با تمامی سیاهی هایش …صبح روشن در راه است با تمام امیدهایش …….من مطمئن هستم چونکه صبح را دیده ام ….!

  15. ناشناس گفت:

    میدانی بهار عزیز ، زمستانهای سخت و سیاه بهارهای روشن و دل انگیزی مثل شما به دنبال دارند.
    ابدأ لحظه ای ناامید نشوید .امید ، استقامت و شجاعت شما باعث نابودی این ظلم ها خواهد شد.
    صبر …

  16. آریا گفت:

    با آرزوی آزادی همه زندانیان سیاسی و آزادی ایران

  17. سمیرا گفت:

    بهاره خوب یادمه وقتی 30 بهمن برای اولین بار برای هواخوری ما رو که 25 بهمن گرفته بودن اورده بودن بیرون و تو از اون پنجره کوچیک تا ما رو دیدی گفتی 25 بهمنی هستید؟ ما گفتیم آره و تو فریاد زدی دمتون گرم… اون بیرون اوضاع چطوره؟ وقتی من گریه کردم گفتی، دختر اینجا جای گریه نیست، باید قوی باشی… و من الان این بیرونم اما 25 هر ماه میام جلوی اوین و غروبش رو نگاه میکنم. غروب دلگیری که … بهاره یه روزی میام جلوی اون در و آزادی ت و جشن میگرم…