حادثه ای سهمگین؛ هجرت از ام القرای اسلام!
چکیده :فشار و ارعاب، تهدید و تحدید به آنجا می رسد که دیگر نه جوانان و کم تجربگان بلکه آنان که در تاریخ ایران نامشان عجین شده با مبارزه برای " ایران و ایرانی" هم رحل سفر بر می بندند و از کوه و کمند با هزاران خطر " مام وطن" ترک می کنند تا شاید بتوانند راهی برای نجات ایران و ایرانی در خارج از مرزهای "ایران" بیابند. امروز دیگر فقط اوین و رجایی شهر و کارون و متی کلا و .. زندان فعالان نیست. همه ایران شده محبس و هر جایش که باشی از حق " آزادی" بی بهره ای. آنقدر عرصه را تنگ کرده اند که دیگر کسی را اشتیاقی به ماندن نیست و تنها برای بهره بردن از حداقل حقوق انسانی که "حق زندگی" است باید با مرگ دست و پنجه نرم کنی تا شاید بتوانی از مرزهای کشوری که همه دلبستگی ها و تعلقاتت را در آن گذارده ای، بگذری....
کلمه- نسیم بهشتی:
“تلاشهای شما برای بازگرداندن آرامش به جامعه قرار نیست با پاسخی خردمندانه روبرو شود. روزهايي خطير در پيشرو قرار گرفته است. دستگيري كسانی چون دكتر بهشتي يك ” نشانه “است كه از حوادثي سهمگينتر خبر ميدهد. اما باطل رفتني است و آن چيزي كه به مردم سود ميرساند باقي ميماند. و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض.”
شهریور 88 وقتی میرحسین موسوی بازداشت علیرضا بهشتی فرزند یکی از بانیان انقلاب و جمهوری اسلامی را ” نشانه ای” از ” حوادثی سهمگین” خوانده بود، شاید کسی گمان نمی کرد که ممکن است اتفاقاتی تلخ تر از به شهادت رساندن جوانان در خیابانها، جنایت کهریزک و کوی دانشگاه هم در پیش باشد.
کسی گمانش نبود که در خانه علما و مراجع را به آتش بکشند و طلاب حوزه ها را با سنگ بکوبند و جنازه عالمی ربانی را از خیابان بربایند و اجازه تشییع و ترحیم را هم ندهند.
آن روز شاید باورش سخت بود که در تشییع پیکر مبارزی که همه عمر خود و پدرش برای بلندی و آبادی ایران صرف شده بود، قلب “هاله” از حرکت بازایستد و پیکرش را شبانه در زیر نور شمع دفن کنند.
باورش سخت بود که در خیابان در مقابل مسجد، چادر از سر زن مسلمان بکشند و “نرگس بیمار” در خانه اش هم امنیت نداشته باشد و ماموران با “دیلم” در خانه اش بشکنند و او را در لباس خانه بی حجاب و پوشش ببینند و حتی “داد” ستان هم نتواند دادی از او بستاند.
شاید آن روز به تصور کسی هم نمی آمد که زهراگویان را سر در کاسه توالت فرو کنند و خانواده شهیدان و جانبازان و اسیران هفت سال دفاع مقدس، بشوند بازدید کنندگان دوشنبه های زندان اوین. آن هم فقط در جشن سی سالگی انقلاب اسلامی.
چه کسی می توانست در باور بیاورد در محرم الحرام، عزاداران امام حسین را بزنند و بکشند و از پل به پایین پرتاب کنند و با ماشین بارها از رویشان رد شوند.
کسی آن روز نمی دانست که شبانه دیوار می کشند بر کوچه اختر و نخست وزیر محبوب امام را بی هیچ حکمی محصور می کنند و بی خبر بیش ازیک سال در حبس می کنند و آن می کنند بر خانواده اش که شرحش هم در تصور نگنجد.
آن روز خیلی ها عمق گردابی را که اینان در آن فرو می روند درک نکرده بودند. خیلی ها گمانشان بود که این بگیر و ببندها چند ماهی است و به محض اینکه پای رییس هیات دولت منتصب به پاستور رسید باز همه چیز باز می گردد برسر جایی که بود. زندانیان آزاد می شوند و از حادثه دیدگان دلجویی می شود. اما میرحسین خبر از حوادثی سهمگین داده بود.
تلاش پیگیر افرادی چون رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و دیگر دلسوزان انقلاب برای آزادی شهروندان به جایی نمی رسد و چه متقن گفته کروبی که “در شرائط عجیبی بسر می بریم و باید شاهد دستگیری یاران انقلاب، زندان رفته های قبل از انقلاب، رزمنده های دوران دفاع مقدس ، فرزندان شهدای بزرگ این نظام و فرزندان غیور این سرزمین باشیم.در شرایطی قرار گرفته ایم که برای اولین بار بعد از انقلاب پل ارتباطی مان با سیستم برای حل مشکل زندانیان قطع و راه رایزنی در این باب بسته است”.
کسی که یاور و پناه زندانیان بود بیش از یکسال است با غیرانسانی ترین شرایط در آپارتمانی کوچک حبس شده و از هر گونه حق ملاقات و هواخوری و حداقل حقوق یک زندانی بی بهره است.
شاید این ها همان ” حادثه سهمگینی ” است که میر حسین پیشتر خبرش را داده بود. یاران انقلاب همه در حبس، حریم بیت و فرزندان امام در معرض تهاجم پی درپی، کشتار مردم بی دفاع در ماه حرام، یورش به مساجد و حسینیه و بیت علما…. براستی چه کسی گمان می کرد که در حکومتی که با نام ” خدا” بر پا شده چنین کنند؟! چه کسی گمان می کرد که کسانی در کرسی های قدرت جا گیرند که برای فرزندان واقعی انقلاب و مبارزان این کشور شاخ و شانه بکشند؟ !
اما سه سال گذشته است و نه تنها نشانه ای از بهبود به چشم نمی خورد بلکه هر روز حادثه ای سهمگین تر از دیروز در انتظار است.
دیروز تهاجم بود و اتهام و شکنجه و حبس. امروز هجر است و هجران.
کنشگران سیاسی و مدنی، روزنامه نگاران و استادان دانشگاه و هر کسی را که دلی پر درد و سری پرشور برای ایرانی آزاد و آباد دارد را تهدید می کنند یا به حبس همیشگی یا محرومیت ابدی از فعالیت. ننوشتن و نیندیشیدن. نرفتن و گندیدن. و خواسته و ناخواسته ترغیبشان می کنند به ترک وطن. برای برخی تسهیلات فراهم می کنند و برخی دیگر را زیر نظر دارند که به “سلامت” از مرز بگذرند!
فشار و ارعاب، تهدید و تحدید به آنجا می رسد که دیگر نه جوانان و کم تجربگان بلکه آنان که در تاریخ ایران نامشان عجین شده با مبارزه برای ” ایران و ایرانی” هم رحل سفر بر می بندند و از کوه و کمند با هزاران خطر ” مام وطن” ترک می کنند تا شاید بتوانند راهی برای نجات ایران و ایرانی در خارج از مرزهای “ایران” بیابند.
امروز دیگر فقط اوین و رجایی شهر و کارون و متی کلا و .. زندان فعالان نیست. همه ایران شده محبس و هر جایش که باشی از حق ” آزادی” بی بهره ای. آنقدر عرصه را تنگ کرده اند که دیگر کسی را اشتیاقی به ماندن نیست و تنها برای بهره بردن از حداقل حقوق انسانی که “حق زندگی” است باید با مرگ دست و پنجه نرم کنی تا شاید بتوانی از مرزهای کشوری که همه دلبستگی ها و تعلقاتت را در آن گذارده ای، بگذری.
اگر دیروز، مخالفان را بلیت و پاسپورت می دادند و راهی دیار کفر می کردند تا جشن شاهنشاهی 2500 ساله برگزاری کنند، اینان مبارزان را در جشن “فتح و خیبر ” نه بلیت می دهند و نه مجوز خروج. ناچارشان می کنند تا دل به دریا زنند یا پیکر بی جانشان در خاک وطن بماند، یا “جان” مجروحشان از وطن بگریزد.
هجرت که در فرهنگ الهی، رفتن از دار الکفر به “دارالسلام” بود و مومنان را فرا می خواندند به هجرت از ظلم و ستم و سکنی گزیدن در سرزمینی امن که بتوانند حکم خدا را جاری کنند، امروز به گونه ای است که از به اصطلاح ” ام القرای اسلام” باید بگریزی که “جان” ات و ” کرامت” انسانی ات را حفظ کنی تا شاید مشمول این نوید الهی شوی که الَّذِینَ هاجَرُوا فِی اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیا حَسَنَةً













