سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

نامه ای به دخترانم

چکیده :کوتاه بود دوران اسارت من در شکنجه گاه انفرادی. خیلی کوتاه تر از آن که بتوانم طعم اهانت ها، خشونت ها و سختی هایی که پدر تو و خیلی از پاسداران آرمان های بلند و اصیل مردمی که با خلوص نیت، نظامی را پایه گذاری نهاده بودند که قرار بود بر پایه عدل و آزادی ادامه مسیر دهد و نداد، در سلول تنگ و تار تجربه کرده بودند و هنوز هم کمابیش تجربه می کنند ...


کلمه-فخرالسادات محتشمی پور:

سلام دخترم فاطمه جان!

این نامه را در روز دوم اعتکاف، هم زمان با سالگرد بازداشتم در 10 اسفندماه 1390 برایت می نویسم: شرایط متفاوتی است این روزها. سال قبل سبعانه من و همراهانم را با بهانه های واهی به حبس کشیدند و امسال من خودخواسته زندان کوچکی برای خودم تدارک دیده ام که البته زمین تا آسمان با زندان واقعی فرق دارد. سلولی بزرگ تر و تمیز با تخت و میزی که از آن استفاده نمی کنم و رختخواب تمیزی که خود که مهیا کرده ام. خوراکی های اندکی که بتوان در روزهای روزه داری با آن سدّجوع کرد و زندان بانی به غایت مهربان که به خواهش من می کوشد زندان مرا به زندان ستم نزدیک کند، ولی نمی تواند! از او خواسته ام جز یک لیوان چای به هنگام افطار پذیرایی دیگری نداشته باشد و جز برای عیادت و زیارت مرا از سلولم بیرون نبرد. در عوض در تمام دعاهایم پس از دعا برای عزت و آزادگی ایران عزیز و فرزندان ایران و رهایی همه عزیزان مان از حصر و بند و دعا برای عاقبت به خیری شما دو دردانه من و بابا، و علی عزیزم و دعا برای سلامت پدر و مادر و عزیزانم، توجه ویژه به این عزیز و اجابت خواسته هایش دارم.

فاطمه جان!

سال گذشته وقتی بالاخره آرزوی دو ساله بازداشت من، همسر سرسخت سید مصطفی تاجزاده بر سر خواسته های به حقش توسط نیروهای امنیتی سپاه برآورده شد و لبخند پیروزمندانه و شعفی کودکانه از این ظفر، برای آمر و عامل حاصل آمد، من در مقابل دروازه اوین، به واقع نفس راحتی کشیدم و خود را به تمامی به دستان پرقدرت خدا سپردم و تو را نیز که پس از حبس پدر به مادر تکیه می کردی و حالا با زندانی شدن من باید بیش از پیش به آغوش گشاده و گرم خدا پناه می بردی تا معنی «الهی من لی غیرک» را با عمق جان بفهمی! اما در عین حال دائم از زندان بان و بازجو حق طبیعی ام را که شنیدن صدای تو و دیدار روی ماهت بود، مطالبه می کردم و هر شب و روز آن چه باید در اولین تماس با تو بر زبان جاری می ساختم، تمرین می کردم: دخترم، عزیزم، نازنینم، قشنگم، گیس گلابتون! خوبی؟ سلامتی؟ نکنه بذاری غصه به دل کوچکت راه پیدا کنه. روزای سخت تنهایی تموم می شه. مامان میاد خونه و هرکاری بخوای برات می کنه و هرچی دوست داری برات فراهم می کنه. دخترم، عزیزم، گیس گلابتون … بعد چشم ها را می بستم و در عالم خیال تو را در آغوش می گرفتم و رویت را می بوسیدم و مویت را نوازش می کردم. مادرانه مادرانه! و بعد برایت شعر می سرودم : یه دختر تنها یه خونه خالی …

حالا ولی با این که از خوف نیاز به تماس های ضروری تلفن همراه را روشن گذاشته ام، حتی المقدور از آن استفاده نمیکنم و خودخواسته از تمام امکانات تماس و ارتباط با دنیای خارج استنکاف می ورزم تا بار دیگر در فرصتی کوتاه و مغتنم، به تقویت اراده ام بپردازم به یاری خالقِ قادرِ متعال و با همکاری و همراهی تو و همه عزیزانی که قول داده اند خلوتم را به حرمت تنهایی همه آزادگان دربند، پاس دارند! اما مگر می توان برای تو ننوشت در حالی که سال گذشته 25 روز تمام در حسرت داشتن قلم و کاغذ و نوشتن برای پدر و شماها ماندم و گاه مجبور می شدم روی همان برگه های بازجویی دلنوشته هایم را جاری کنم که بالایش جمله «النجاة فی الصدق» درج شده بود. و آدم را یاد امپراتوری دروغ می انداخت که پدرت، مادرت و بسیاری از یاران و هم فکران آنان را با پرونده های ساختگی و دروغین، راهی زندان کرده بود. کوتاه بود دوران اسارت من در شکنجه گاه انفرادی. خیلی کوتاه تر از آن که بتوانم طعم اهانت ها، خشونت ها و سختی هایی که پدر تو و خیلی از پاسداران آرمان های بلند و اصیل مردمی که با خلوص نیت، نظامی را پایه گذاری نهاده بودند که قرار بود بر پایه عدل و آزادی ادامه مسیر دهد و نداد، در سلول تنگ و تار تجربه کرده بودند و هنوز هم کمابیش تجربه می کنند، بچشم!

باری آن روزها گذشت و من با خود عهد کردم به شکرانه آزادی تا پایان عمر تو را «آن گونه که هستی» به رسمیت بشناسم و برای «آن گونه که باید بودنت» فقط مشاورت باشم عزیزم نه زندان بانت!حالا در سالگرد بازداشتم در این زندان خودخواسته سعی می کنم همه عهد و قرارهای آن روزهای سخت و تلخ و عجیب را مرور کنم و به خودم امتیاز بدهم یا از خود امتیاز بگیرم و خویشتن را محک بزنم و مسیر آینده را روشن تر و شفاف تر برای خود ترسیم کنم. می دانم که هم چون سالی که گذشت، در روزها و سال های آینده نیز تا رهایی پدر از بند ستم، می توانم روی تو و همراهی هایت حساب کنم و دل خوش دارم. روی تو که در کوران زندگی آب دیده و در فراز و نشیب و تلاطم آن با تجربه شده ای. برای همه کاستی ها در آن چه که باید برایت می کردم و نکردم، شرمنده و عذرخواه و برای همه آن چه تو کردی تا بار سنگین مسئولیت خانوادگی و اجتماعی مادرت سبک تر شود، از تو بسیار سپاس گزارم دخترم.

دخترم عارفه جان!

سلام و سلامت و سعادت ارزانی وجود نازنین تو.

نمی دانم چرا مادرها هیچ گاه باور نمی کنند که بچه هایشان بزرگ شده اند، پر کشیده اند و رفته اند سرخانه و کاشانه خوشبختی شان و باید دل را از اندیشه و هراس برای آنان خالی کرد. این اندیشه ناکی از مخاطرات زندگی، تنها ویژگی مادرانه نیست وقتی که می دانی و می دانم که پد ر دربندت نیز لحظه ای از یاد شما جگرگوشگانش غافل نیست. در اولین تماس تلقنی که پس از 45 روز بی خبری محض از او که فردای کودتا در چنگال بی عدالتی گرفتار آمده بود و در همان مکالمه بسیار کوتاه که پدر خبر سلامتش را داد و از وضعیت المیرای برادر جویا شد و به همه سلام رساند، برای شما فرزندانش چنین پیام داد: «من دائم برایشان دعا می کنم و به آن ها هم بگو نماز اول وقت بخوانند و مرا از دعا فراموش نکنند» و حالا پس از دو سال و هفت ماه اسارت که باید برای مدعیان قانون گرایی شرم آور باشد که چون تاجزاده ای را از حقوق اولیه اش از جمله شنیدن صدای عزیزانش و دیدار ایشان به طور مستمر در قرنطینه و انفرادی محروم کرده اند، هنوز در هر دیدار کوتاه کابینی، حال دردانه ها و ماه دامادجانش را می پرسد و به زبان بی زبانی به من حالی می کند که مبادا بگذاری جای خالی پدر دل نازک عزیزانم را به درد بیاورد و من با استیصال تمام نگاهش می کنم و ناامیدانه به او اطمینان می دهم.

عارفه عزیزم!

مادرت در تمام مدت اسارت در شکنجه گاه انفرادی قرارگاه ثارالله، هرچند برخوردار از آرامشی خدادادی بود، اما لحظه ای و آنی از فکر تو، خواهرت و گرامی همسرت بیرون نمی شد. مادرت ساعاتی از زمان کشدار انفرادی را به مرور روزهای زندگیش می گذراند. از همان دوران کودکی تا روز قبل از بازداشت غیرقانونی و آن روزها با خاطرات ولادت دو ثمره زندگی مشترکش با مردی که آزادگی در برابرش تعظیم می کند و استقامت در پیشگاهش شرط ادب به جای می آورد، شیرین می شد. آری تو شیرین ترین بخش خاطرات زندگی من بودی و خواهرت نیز که به لحاظ خصلت و ویژگی ها، تفاوت های آشکار با تو داشت و پدرت همیشه به من گوشزد می کرد که تفاوت های بندگان خدا، تکثر را در عالم خلقت به عینه برای ما تبیین می کند. تکثری که باید آن را به رسمیت شناخت و به آن احترام گذاشت.

دلبندم!

یاد تو در دوران کوتاه اما سخت انفرادی، برایم شادی بخش بود اما دوری از تو و عدم امکان دیدن و شنیدنت زهر غم را در دلم می پاشید و کامم را تلخ می کرد. در عوض مخاطب بخش عمده ای از دردگویه هایم تو بودی، آن چه از همان روز بیست و پنجم بازداشت که جایزه شکستن اعتصاب غذای من قلم شد و ده برگ کاغذ سپید، در قالب دل نوشته هایی نظم گون بر روی کاغذ جاری می شد!

یادم هست که روز تولد حضرت زینب (س) برایت شعرگونه ای را سرودم با همان زبان کودکانه تو که دبستانی بودی و از من می پرسیدی که چرا نام حضرتی را بر من نگذاشتی تا در روز عید میلادش هدیه بگیرم و من نام عارفه را که لقب بانوی قهرمان کربلاست، برایت معنا کردم تا لبخند رضایت بر لبانت بنشیند و در آن شعرگونه یادآور شدم که حالا مادرت به جرم اصرار بر زینبی بودن، دربند ستم اسیر است و به این اسارت افتخار می کند. حیف که همه نامه ها به همسرجان و سروده ها برای شما ومادربزرگ و همه دل نوشته ها و برداشت های من از قرآن و نهج البلاغه ای که به اصرار زیاد در چند روز آخر حبس دراختیارم گذاشتند، ناجوانمردانه به سرقت رفت وگرنه می توانست یادگارهای ارزشمندی برای شما باشد.

عزیزم!

تو مخاطب بخش عمده ای از درددل های من در انفرادی بودی وقتی که دیوارهای بلند، رابطه ام را با هر ذی حیاتی قطع کرده بود و حتی نجواهایم با عزیزدلم، همسرجان را نسیم نمی توانست به گوش او برساند با وجود قفل های آهنین بر پنجره های سلول انفرادی! من با تو حرف ها داشتم مادرانه و درس ها و اندرزهایی معلم وار! درس هایی از گذشت و فداکاری و مهر و صبوری و وفا! من در آن روزهای تنهایی تو را به علی و علی را به تو و هردوی شما و خواهر تنهایتان را به خدا می سپردم و با آرامش خیال به سوی سجاده و قرآن خود در کنج سلول روی می آوردم و در همه مناجات ها و دعاها و استغاثه ها، رفع گرفتاری ها، رهایی اسراء، شفای مریضان، اصلاح امور مسلمین و تغییر حالمان به احسن حال را از خدای رحمان طلب می کردم.

و اینک این زندان خودخواسته و خود تدبیر کرده، این سلول خودآراسته با این زندان بان فرشته خصال، هرگز نمی تواند حس و حال حبس واقعی را برایم زنده کند اما شاید فرصت اندک فراهم آمده بار دیگر مرا بر داشته ها و ناداشته هایم شاکر گرداند. با دعای خیر برای فرزندانم و خویشان و دوستانم و فرشته ای که مهربانی هایش مرا به یاد مهربانی های یکی از مراقب های بند دوالف می اندازد!

مامان فخری

روز دوم اعتکاف

سلول خودساخته ام در سالگرد بازداشت غیرقانونی ام


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.