نامه خواهر علی اکبر سروش به برادر در بند
چکیده :چه دشوار است! ترسیم شکوه پایداری مردان و زنان و جوانان صبور دیارم که عِقدی از رؤیای خاکستری بر محمل بلند آزادگی آویخته اند و خورشید را به شرم سر افرازی خویش از پای فتاده کردند.باشد که بغض فروخفته مان از تازیانه ی زمان بسنده باشد سریر ستم را به ویرانی!...
خواهر دکتر علی اکبر سروش در نامه ای به برادر در بندش نوشت: چه دشوار است! ترسیم شکوه پایداری مردان و زنان و جوانان صبور دیارم که عِقدی از رؤیای خاکستری بر محمل بلند آزادگی آویخته اند و خورشید را به شرم سر افرازی خویش از پای فتاده کردند. باشد که بغض فروخفته مان از تازیانه ی زمان بسنده باشد سریر ستم را به ویرانی!
به گزارش امروز متن این نامه به شرح زیر است:
به نام یزدان پاک
سلام بر چراغدار کوچه های آسمانی ام برادر؛
«دل من گرفته زینجا، ز غبار این بیابان»
روزهای تلخ گذر از خانه به زندان، رشته ی افکارم بر سراچه ی دل در تنیدن بود و تار و پود وجودم به عشق و اندیشه در فوران که ای عزیز، عسرت اسارت و غصّه ندیدنت را به سودای رضای دوست خریداریم و پرنیانِ پرستشش می کنیم.
برادر؛ به اندوهِ دل گریستم وقتی تو را از پس دیوار بلند کوته نظران دیدم تا اندیشه ای را در شاکله ای آهنین مستور سازند، امّا نه! به نظاره نشستم استواری ایمانت را، دیدم استاده چو شمع! تا که ننشیند غبار تزویر و تملّق بر اندیشه ای.
یا رب! بپسند و بنوازش تا شمیم زیستن به سرّ مستوری ات ثنا خوان گل رویش باشد.
مهربانا! هر چند به جفای بیداد دادت نستاندیم، امّا دل بسته ایم به مهر دادار که به تقدیرش تدبیر شود و جانمان به دیدارت اَیاغ باغ برگیرد.
جانا! بر تارَک اندیشه مان نقش چکامه کرده ایم به سودای موسیقی نجوایت، رؤیای زندگی مان را جان بخشیدیم به ضرب آهنگ نی واژه های کلامت.
ای عزیز؛ ما طایفه ی عاطفه و اندیشه ایم؛
چمن سبز احساس را به شبنم عشق آذین می بندیم، در دشت عاطفه به فَرّ مهربانی دلدادگی درو می کنیم، از روزن راز چشمان پدر، اهتزاز حرّیت را به نظاره می نشینیم، از اشک چشمان مادر، رد پای عشق را نشان می گیریم، از فروغ نگاه فرزندانت که هلیای حلاوتند مُهر خلود بر تراوش امیدمان می زنیم و به هوای تو، کویر خزان زده جانمان را به شکوه صبوری زینت شقایق می دهیم.
باری، در گذرگاه احساس، ناقوس اندیشه ندا در می دهد که، بیداری زمان را با من بخوان به فریاد!
فریاد بر آنان که بهای بی خردی شان حبس اندیشه هاست.
فریاد بر آنان که به جور و ستم، ملتی را آزرده ی گزند نموده اند و سکوتی مرگبار بر جان مردمان سایه افکنده است.
فریاد بر آنان که خرقه ی می آلود پوشیدند و آرمان شهر سفیر رحمت را به ویرانه ی تبختر مبدّل نمودند و اندیشه نمی دارند آنچه بر جان مردم می کنند.
چه دشوار است! ترسیم شکوه پایداری مردان و زنان و جوانان صبور دیارم که عِقدی از رؤیای خاکستری بر محمل بلند آزادگی آویخته اند و خورشید را به شرم سر افرازی خویش از پای فتاده کردند.
باشد که بغض فروخفته مان از تازیانه ی زمان بسنده باشد سریر ستم را به ویرانی!
بار خدایا! آنان که رسالت امانت انسانی را به سُفت جان می کَشند و در صدف عاشقی تعبیه می کنند، به آفتاب نظر عزیزشان بدار.
افسانه سروش راد













