سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

خون دلی که خورد و حسرتی که کشید

چکیده :در سوگ حجت الاسلام والمسلمین حسن ابراهیمی غلامحسین کرباسچی با چشمان بسته وارد اتاق شدم. احساس کردم غیر از بازجوی قد کوتاه، بد دهن و خشنی که هوشنگ می نامیدندش، کس دیگری هم در گوشه‌ای از اتاق نشسته است. از زیر چشم بند دمپایی پاره و لباس زندانش را دیدم.فکر کردم باز دستگیری دیگری و...


در سوگ حجت الاسلام والمسلمین حسن ابراهیمی

غلامحسین کرباسچی

با چشمان بسته وارد اتاق شدم. احساس کردم غیر از بازجوی قد کوتاه، بد دهن و خشنی که هوشنگ می نامیدندش، کس دیگری هم در گوشه‌ای از اتاق نشسته است. از زیر چشم بند دمپایی پاره و لباس زندانش را دیدم.فکر کردم باز دستگیری دیگری و حرف و حدیث جدید و مکافات بازجویی از سرِنو ولی هوشنگ با خشونت چشم بندم را باز و با دست اشاره کرد که ساکت باش. فردی که روی صندلی آهنی با لباس چروکیده و مندرس زندان نشسته بود، شیخ حسن ابراهیمی بود. چشم بند پهن و محکمی بر چشم داشت و آرام و ساکت تلاش می کرد از گوش‌ها برای ارزیابی محیط و آدم تازه وارد چیزی بفهمد. رفته بودند در حجره مدرسه حجتیه نادی را دستگیر کنند.محمد منتظری فراری شده بود و ماموران در به در به دنبال همه رفقا و نزدیکان او هر گوشه ای را در قم و اصفهان و نجف آباد جستجو می‌کردند. نادی هم از مدرسه بیرون رفته بود و به جای او ابراهیمی را دستگیر و به سرعت به تهران منتقل کرده بودند. فردی که بعدها از ایران گریخت در بازجویی‌ها اسم من و ابراهیمی را مطرح کرده و گفته بود جزوه‌هایی که از او گرفته بودند را به من داده است. من هم گفته بودم ابراهیمی را نمی شناسم.

حالا او را برای روبرو کردن با من آورده بودند. هوشنگ ، با خشونت ولی آهسته پرسید : او کیست؟ گفتم: نمی دانم. گفت: هم مدرسه‌ای توست، ابراهیمی است. کمی چشم‌بند را که نیمی از صورت او را پوشانده بود بالا زد که شاید با دیدن بخش بیشتری از چهره‌اش او را شناسایی کنم و تهدید کرد که اگر دروغ بگویی، چه و چه می شود. با جدیت و قاطع گفتم: نه، نمی شناسم.
بالاخره پس از چند بار انکار، دوباره به سلول بازگردانده شدم؛ نگران و متحیر. اگر ابراهیمی حرفی زده بود، چه می‌شد؟ بعدها که آزاد شدم فهمیدم از همان جا او را آزاد کردند و او هم یکسره به زاهدان و پاکستان و بعدها به عراق و لبنان رفت و دیگر تا انقلاب بازنگشت.آن شب را تا صبح در انفرادی در فکر ابراهیمی به صبح رساندم. پیش خودم می گفتم شاید زیر شکنجه و کتک اقرار کند ولی پس از چند روز که دیدم خبری نشد فهمیدم مردانه مقاومت کرده و لب از لب باز نکرده است.

چهره مهربان او را از سال 43 در حجره شماره 2 مدرسه همیشه یادآور صمیمت و سادگی و در عین حال هوش و زیرکی سرشار بود. از طلبه‌های سخت کوش و جدی نجف آباد بود که هر کدام برای خود اعجوبه ای بودند در زیرکی و توانایی.حاضر نبود برای هیچکس چهره درهم کند، حتی مخالفین و آنها که با او درگیر می‌شدند.بارها از موقعیت هایی که خود ساخته بود به سادگی و بدون ادعا کنار آمد و همه چیز را بی سر و صدا واگذار کرد. می خواست به کار و تلاشش ضربه ای نخورد و راضی نبود در دعوا و مشاجره حاصل زحمات و تلاشش به بهانه خط و ربط های سیاسی و اتهام هایی که هر روزه برای همه به نوعی سبز می شود وجه المصالحه قرار گیرد.

بی مدعا و راحت هر موقعیتی را که محصول تلاش شخصی اش نیز بود به دیگران وا می گذاشت و حتی رو ترش نمی‌کرد . در دل هم برای آنها بدخواهی نداشت. در اوج نامهربانی‌ها باز هم می خندید و حمل به صحت می کرد و هر چه در توان داشت در آخرین لحظه نیز کمک می کرد. از همین جا بود که حتی مخالفین سیاسی او هم نمی توانستند او را دوست نداشته باشند. صلح ِ کل بود و مورد علاقه همه. کسی نمی توانست کلمه‌ای علیه او در خصایل منفی‌اش به یاد آورد. برای همه دلسوز و مهربان ، برادر و همراه بود. وقتی هم از کسی نامهربانی در سیاست و خط و ربط ها می‌دید، حاضر نبود نقد او را گوش دهد. بین همه ما معروف بود که شیخ حسن همه چیز را توجیه می کند و آخرین حرف این بود که آنها اینطور برایشان جا افتاده و عقیده شان این است و با این منطق خود و دیگران را قانع می کرد که دشمنی نکنیم، همه را دوست داشته باشم و خیرخواه زندگی کنیم.

زود اشک می ریخت، نه تنها وقتی در مجالس مذهبی و ذکر مصیبت می نشست ؛ حتی وقتی که فرزندان شهدا یا ایتام دوستانش را می دید. خود برادر شهیدی داشت و در خانواده‌ای سرشار از شهادت و جانبازی بزرگ شده بود. از این همه قدرت طلبی و اختلاف و نا به سامانی در امور انقلاب و کشور یاس و افسردگی مرموزی به جانش افتاد. باور نداشت که آن همه تلاش و جهاد و گذشتن از سر راحت و آرامش زندگی و دوران جوانی برای او و بسیاری از همراهانش و بعد از این همه فداکاری و ایثار یک ملت این روزهای پر دغدغه و مبهم و آینده ای نامعلوم تر و نگران کننده تر برای جوانان و فرزندانمان را در این کشور به اندیشه بنشینیم. شاید این غصه ای بود که چون توده ای مرگبار گلویش را فشرد و یک سال قبل در بیمارستان مهر پزشکانی که همه می شناختندش و با او خاطراتی خوش از دوران خدمت و جهاد داشتند تن به عمل جراحی داد و ما فکر می کردیم با اقدامات درمانی این مرگ تدریجی وحشتناک از او دور شده است اما امسال گویی افسردگی و فکر و خیال درون ناآرامش که در پس پرده ای از تحمل ، صبر و بردباری همیشگی او پنهان بود طوفانی به پا کرد و به جانش افتاد و با خونریزی شدید ریه او ناگزیر از بستری شدن در بیمارستان شد. با پای خود رفت ولی هرگز نتوانست برگردد. پزشک بیمارستان در آخرین روز می گفت بیش از 800 سی سی خون از گلو بیرون ریخته و دیگر کاری از آنها ساخته نیست. تلاش بسیار کردند ولی گویا خون دلش را پایانی نبود. احساس می کردی آنچه در دل نهان کرده، لخته های خونی شده که حال از دهانش سرازیر می شود. یادم افتاد که دیشب در مجلس آقای دکتر انصاری، مصیبت امام مجتبی(ع) را می خواندند که اتفاقا آقای ابراهیمی نامش را از آن امام گرفته بود و گویی صبر و تحمل بردباری در عین مصیبت ها را نیز از او آموخته بود و نیز چگونه مردن را ؛ آنجا که می خواندند :

خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت دل را تهی ز خون دل چند ساله کرد

وقتی برای مصالح کشور و اسلام نتوانی فریاد بکشی و نگران همه چیز و نسل خود و نارسایی ها و نابه سامانی ها باشی چه چیز جز خون دل و مرگ در سکوت و خاموشی برایت می ماند. ابراهیمی از آنچه برای آیت الله منتظری پیش آمد، فقط تاسف می خورد و آه می کشید ولی حاضر نبود کسی را نقد کند و کلمه ای علیه کسی صحبت کند اما همیشه به مظلومیت و محاسن او فکر می کرد و از دل دعا می کرد.

از محمد منتظری و خاطراتش که می گفت، اشک می ریخت و تاسف می خورد. عمری از دوستان و مبارزان و مسلمانان پاکستان و دیگران گفت و حسرت کشید. مهربان،کم توقع،سلیم النفس ، دلسوز و همراه بود. حتی در بیمارستان در این آخرین روزها برای برآوردن کوچکترین نیازش زنگ را نمی فشرد مبادا مزاحم پرسنل بیمارستان شود.

دیشب وقتی همراه دوستان از خانه غرق در اشک و ماتم او بیرون می آمدیم، همسر صبور و همراهش یک جمله بیشتر نگفت: وصیت آقای ابراهیمی این است که از همه عذرخواهی کنم و بابت زحمات حلالیت بطلبم، همین.

منبع: وبلاگ سبز روشن، مثل آینده


12 پاسخ به “خون دلی که خورد و حسرتی که کشید”

  1. سبز باران گفت:

    ما گرفتار سنگینی سکوتی هستیم که گویا پیش از هر فریادی لازم است.

  2. سبز باران گفت:

    ما گرفتار سنگینی سکوتی هستیم که گویا پیش از هر فریادی لازم است.

  3. جواد گفت:

    روانش شاد باد و روحش امرزیده.

  4. ناشناس گفت:

    تاجزاده با اطلاع از حکم همسرش تاکید کرده است که مجتبی خامنه ای شخصا پیگیر پرونده من و همسرم می باشد و قوه قضاییه و دیگران نقشی در این پرونده ندارند. برخی اتهامات محتشمی پور سازماندهی خانواده زندانیان اغتشاشات در جهت اقدامات اعتراضی، حضور در جلسات محفل مجمع زنان اصلاح طلب و خانواده های زندانیان عنوان شده است.

  5. معلم گفت:

    قبول دارم بایددرزمانی هم سکوت کرد ولی نتیجه سکوت طولانی مدت هم که درک نشود می شود همین که می بینید که هرچه فریادهم بکشیم کسی گوشش دهکارنیست اقای کرباسچی ان زمان گذشت چه خوب وچه بد ولی حالاازدست من معلم که کاری برنمی اید یک ماه حقوق ندهند روبه موت هستیم وبخدا کل حقوقم راهم می دهم کرایه یک ماه یک لانه نمی شود بیاید دورهم جمع شوید هراسمی که می خواهیدروش بگذارید برویدوبابزرگان صحبت کنید بابابخداداریم نابود می شویم داردابرومان پیش زن وبچه مان می رود بااین حقوق بااین همه گرانی چه کنیم ازانورهم نگران کشوریم علاقه داریم مسلمان هستیم امروز روزسکوت ومدارا وبی مسئولیتی نیست شمارابخدا شماها سرمایه سیاسی این ملت هستید درفردای تاریخ من نخواهم بخشید دورهم جمع شوید فکرکنیدراه حل ارائه دهید مملکت راازاین بنبست نجات دهید وضعیت خوب نیست این گروه احمدی نزادمثل اینکه دشمنی بااین کشورداشتند که ماموربودند این کشوررا نابودبگنندوبرونددنبال کارشان ولی این ملت واین ملک چه گناهی کرده است جرم چه بوده است ایشان هرچه حلوا حلوا بکنند که دهن من شیرین نمی شود بابا ماله شدیم نابودشدیم نجاتی نجاتی فریادبرای نجات مردفریاد

  6. ناشناس گفت:

    امروز روزسکوت ومدارا وبی مسئولیتی نیست شمارابخدا شماها سرمایه سیاسی این ملت هستید درفردای تاریخ من نخواهم بخشید دورهم جمع شوید فکرکنیدراه حل ارائه دهید مملکت را از این بن بست نجات دهید !در فردای تاریخ من و ما نخواهیم بخشید دور هم جمع شوید فکر کنید وراه حل ارائه دهید خون شما که رنگین تر از خون جوانان این مز و بوم نیست شما مسئولید می فهمید مسئول پس به مسئولیتتان که نجات مردم و ایران است عمل کنید همتون با هم در یک روز به پا خیزید و مردم را هم فراخوان دهید تا همه چیز نابود نشده کاری بکنید.

  7. ناشناس گفت:

    امار فقر فحشا طلاق بی کاری نا امیدی بد اخلاقی ارتشا اختلاس سقوط پول ملی فقیرتر شدت فقر و غنی تر شدن اغنیا الودگی هوا عقب گرد صنعت و کشارورزی با اینهمه اثارذ می گویند ما در شعب نیستیم ما در بدر و خیبریم خدا و کیلی ما در بدر و خیبریم فکر می کردم احمدی نزاد درغگوست ا

  8. رسول گفت:

    چرا؟چرا؟چرا؟ چگونه؟این چه تقدیریست خدایا بنام تو إ دین تو إ کتاب تو إ

  9. ناشناس گفت:

    “وقتی برای مصالح کشور و اسلام نتوانی فریاد بکشی و نگران همه چیز و نسل خود و نارسایی ها و نابه سامانی ها باشی چه چیز جز خون دل و مرگ در سکوت و خاموشی برایت می ماند. ” کاش یک نفر پیدا میشد و این مصالح را تعریف میکرد .

  10. سبزاندیش گفت:

    خیلی پاک بود بس که خاکی بود! روحش شاد.

  11. رضا وطن خواه گفت:

    امروز دیگر روز سکوت نیست
    هه باید فریاد بزنیم
    باید کاخ ظلم و چنایت را ویران کنیم
    من اگر بنشینم
    تو اگر بنشینی
    چه کسی برخیزد؟
    من اگر برخیزم
    تو اگر برخیزی
    همه برمی خیزند
    یه روز خوب می یاد

  12. علی گفت:

    فردای سبز سبز در راه است.یاعلی مددی