سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نامه دوازدهم نوری‌زاد به رهبری: جزئیات تازه از رفتارهای تکان‌دهنده‌ی ماموران امنیتی...
» "سالهای آرام شما سپری شد و رفت؛ این روزها، تلخ ترین روزهای شماست"

نامه دوازدهم نوری‌زاد به رهبری: جزئیات تازه از رفتارهای تکان‌دهنده‌ی ماموران امنیتی

چکیده :رهبرگرامی، شما نیک تر از همه ی ما به اوضاع اسفبار این روزهای کشورمان واقفید. این اوضاع اسفبار یک واقعیت بی تردید است. و نه یک سیاه نمایی مغرضانه. ما: ورشکسته ایم ای عزیز. دستمان از آرزوها و آرمانهای انقلاب تهی ست. افق پیش روی ما تیره و تاراست. نه تنها تحریم ها، که هجومی از جهل های آذین یافته ما را محاصره کرده اند. اگر اکنون دهان گشوده ی تحریمها ما را بدهکار خود کنند، جهالت این روزهای ما، مدت هاست که ما را بدهکار نسل های بعدی مان کرده است. چه کسی گفته ما مالکِ دار و ندار این سرزمینیم؟ که مرتب از کیسه ی دارایی های روبه اتمام مردم و نسل های بعدی خویش، برداریم و به دیگران ببخشیم و برای هرچه که خود می پسندیم خرج کنیم و جز خسارت و افسوس به آن کیسه ی تهی شده بازنگردانیم؟...


محمد نوری‌زاد، جهادگر و مستندساز دفاع مقدس، در دوازدهمین نامه خود به آیت الله خامنه ای، جزئیات تازه‌ای از رفتارهای زشت، توهین‌آمیز و شرم‌آور ماموران امنیتی حاکمیت فعلی جمهوری اسلامی را فاش کرده است. او همچنین شش پیشنهاد را برای مقام رهبری مطرح کرده و از وی خواسته این پیشنهادها را به مانند یک جام زهر بپذیرد تا نامش در تاریخ ماندگار شود.

در بخشی از این نامه آمده است: من در حیرتم چرا جناب شما نمی توانید از کشور خود پای بیرون بگذارید؟ وچرا حتی نمی توانید برای بجای آوردنِ مناسک حج به عربستان سفرکنید؟ شاید به این دلیل که هم در داخل و هم در خارج، چهره عبوس و تند ما وشما افزون تر از چهره ی متبسم وفهیمانه ی ما به باور مردمان جهان راه یافته است! و بازبه این دلیل که درجمهوری اسلامی ایران، هیچ امری استحقاقِ ثبات ندارد الا این که امضای ثباتش را از بیت حضرت  شما دریافت کرده باشد.

متن کامل نامه را به نقل از وب‌سایت نوری‌زاد در ادامه یخوانید:

 

به نام خدایی که نوش آفرید

سلام به رهبرگرامی حضرت آیت الله خامنه ای

جنابِ خود را تجسم فرمایید که دریکی از خیابان های شهر تهران درحال رانندگی هستید. به ضرورتی، پای بر ترمز می فشارید. ناگهان دو نفر، با شتاب و بی اجازه داخل خودروی شما می شوند. یکی جلو می نشیند و یکی درست پشت سرتان. آن یکی که جلو نشسته و حدوداً سی و پنج ساله است و درهوای ابری عینکی دودی به چشم دارد و کلاهی پشمی به سر ، فوراً آینه را رو به سقف می گرداند تا شما چهره ی نفر پشت سرتان را نبینید. با گردشِ نا پیدای سرو گردنِ خود، تلاش می کنید از ریخت و قیافه و سن و سال مهمانانِ ناخوانده ی داخل خودرو، خبربگیرید. مرد سی و پنج ساله  اما در کارِخود کارکشته است. محکم روی داشبورت اتومبیل می کوبد ومی گوید: جلوتو نگاه کن! و اما آن که پشت سرشما نشسته و لابد مقام بالاترِ این ماموریتِ بالاتر از خطراست، صدای گرفته ای دارد.

حداقل چیزی که عاید شما می شود این است که او متعمدانه سعی در تغییر صدای خود دارد. اوج قاطعیت و اقتدار و سربازی امام زمان را، یا نهایتِ درایتِ پاسداری از انقلاب را باید از سخنان همین نفر پشت سری دریافت: ” یا زیپِ تو می کشی، یا هم ترتیب خودتو می دیم هم ترتیب زن و بچه تو!”

راستی برمن ببخشایید که جناب شما را به جای خود نشاندم و این یک جمله ی نامبارک را برشما باریدم. شما کجا و ما کجا؟ شما خوشبختانه از لمسِ یک چنین هول و هراسِ هماره ای که مردمان ما با آن به همزیستیِ ناگزیر مبتلا شده اند مبرّایید. نه کسی جرأت می کند به دیوار بلند حریم جناب شما دست بساید، و نه کسی را یارای این است که تجسمِ ابرازِ یک چنین سخنِ سخیفی را رو به شما درذهنِ خود بپروراند. با این همه، مرا چاره ای جز سکوت در آن بهتِ ناچاری نبود. مرد پشت سری که به فرو بردنِ تیزی سخن خود احتیاجِ مبرم داشت، باردیگر همان خط و نشان بی ادبانه اش را تکرار کرد: ” شنیدی چی گفتم؟ یا زیپِ تو می کشی یا هم ترتیب خودتو می دیم هم ترتیب زن و بچه تو! “

من درپاسخ به او چه باید می گفتم؟ شما بفرمایید! می گفتم: چشم؟ من زیپم را می کشم، شما نیزکاری به من و به زن و بچه ام نداشته باشید؟ و لابد آن دو نیز از اتومبیل من پیاده می شدند و می رفتند و مرا با عهدی که با آنان بسته بودم، و با هول و هراس آن ملاقات  ناگهانی تنها می گذاردند؟  اما نه، اوضاع جور دیگری پیش رفت. من هنوز در حیرتم چه شد که این جمله از دهانم بیرون جست:” من آنقدر ادب و شعور دارم که با زن و بچه ی  کسی کاری نداشته باشم. اما فعلا این منم که ترتیب همه ی شما را     داده ام.”

آن دو با تهدید به این که: ما بلدیم چطور پودرت کنیم و بلدیم چگونه داغ به دل تو و زن و بچه ات بنشانیم و توی صدتا سایتِ خبری وغیرخبری آبرو برایت نگذاریم، از خودروی من پیاده شدند و رفتند تا از فیض نماز جماعت اداره ی آسمانیِ خود بی نصیب نمانند. این واقعه را از این روی برای جناب شما بازگفتم تا اگر فردا روزی مرا پودر کردند و داغ مرا به دلِ خانواده ام، و داغ آنان را بردل من نشاندند و در یکصد سایت فراگیرشان مرا به خاک انداختند، هم شما و هم مردم ما شاهد باشید که در این مُلک، پاداش خیرخواهی و امربه معروف و نهی از منکر، چه گزاف و چه چشمگیراست.

واما آغاز سخن:

چرا نگویم: این روزها، تلخ ترین روزهای عمرشماست؟ وچرا نگویم: سالهای آرام و پرازاختیار شما سپری شد و رفت؟ درجوارما اما، حوزه ی اختیار فردی چون “امیرِ قطر”، هم همه ی کشور یک وجبی اوست و هم همه ی دنیای فراخ. او اکنون به هرکجا که بخواهد سفر می کند و با هرکشوری که بخواهد می آمیزد. چرا؟ چون دراین دنیای پرتلاطم، اندازه ومقدارِ خود را فهم کرده و سفره ای بقدر همان اندازه ی  ناچیز خود گسترانیده است. امروز همان وسعتِ ناچیز او آنچنان قدروقیمت یافته است که هواپیماهای قطری باید آسمان حقارتِ ما را درنوردند و مغرورانه ما و شما را به اسم مسافر جابجا کنند. نمی دانم آیا این را شنیده اید: کشورقطر، درست درهمان سالی تأسیس شد که ” ایران ایرِ” ما تاسیس شد؟!

برخلاف امیر قطر که اگر پای به هرکجای دنیا گذارد، همگان برای او و برای دلارهای نفتی اش آغوش می گشایند،  حوزه ی اختیارما و شما حتی درهمین داخل کشورمان به چالش گراییده است. چه برسد به این که ما را به مراوده با افغانستان و تاجیکستان و چند کشوراینچنینی محدود کرده اند.

من در حیرتم چرا جناب شما نمی توانید از کشور خود پای بیرون بگذارید؟ وچرا حتی نمی توانید برای بجای آوردنِ مناسک حج به عربستان سفرکنید؟ شاید به این دلیل که هم در داخل و هم در خارج، چهره عبوس و تند ما وشما افزون تر از چهره ی متبسم وفهیمانه ی ما به باور مردمان جهان راه یافته است! و بازبه این دلیل که درجمهوری اسلامی ایران، هیچ امری استحقاقِ ثبات ندارد الا این که امضای ثباتش را از بیت حضرت  شما دریافت کرده باشد.

این “هیچ” ی که من برآن تأکید می ورزم، یک قاعده ی نفوذ ناپذیر نیست.  پس چه بهترکه بگویم: از استثنائات که بگذریم، تنها دو دسته از هرتصمیم و تحرکی درجمهوری اسلامی ایران، ثبات دارند. یک: هرآنچه که امضای ثباتش را از بیت رهبری دریافت کرده باشد، و دو:  دزدی از اموال و اعتماد و اعتقاد مردم توسط مسئولین، و به تبعِ مسئولین: خودِ مردم از همدیگر. این دو شجره ای که ریشه ی ارتزاقشان یکی است، همان است که ما را درهدر دادن و ضایع کردن هزار هزار استعداد بخاک افتاده دراین   مُلک ، متبحر ساخته است.

یک زمانی ما رو به آمریکا شعارمی دادیم: “به بمب های اتم خود می نازی؟ ما ایرانیان هریک بمب اتمیم”. ودر توضیح این شعار خود می فرمودیم: ” درایران – برخلاف آمریکا – حکومت نه برجسم ها که بردل های مردمان استواراست”. و رجز می خواندیم: “حکومتی که پایه های استحکام خود را بردل مردمانش محکم کند، فرو ریختنی نیست”. این رجزها نه از آن روی پوک و بی پشتوانه بود که ما هم طرفِ خود را نمی شناختیم و هم دستمان از توش و توان نظامی تهی بود، بل از این روی که: ما سال به سال  بر همان دل های مردمانِ بی پناهِ خنجر کشیدیم و یک به یک آنان را از خود متنفر و دور ساختیم. رجزهای پوکِ ما بیشتربه عربده های آن پهلوان سیلی خورده می مانست که هیبت پهلوانی اش، بلافاصله درآنسوی عربده هایش تمام می شد.

رهبرگرامی،

من، همچنان از باب ادب و دوستی و خیرخواهی تلاش می کنم  منصفانه ترین راهکار خروجمان را از هزارتوی بُحران هایی که گرفتار آن شده ایم، تقدیم جناب شما کنم. عصاره ی این راهکار، این است که من کاسه ای و جامی را به نیابت از شما به درخانه ی یک یک ایرانیان می برم تا آنان به تناسبِ عُلقه ای که به ما و شما و نظام دارند، چیزی در آن فرو بریزند. سرآخر، من این جام لبریز از نوشیدنی را برای شما باز می آورم. به این شرط که شما نیز بی تأمل شربت این جام را سربکشید. اگرچه در او شهد باشد یا شوکران. شوکران نوشیِ بزرگان که تنها برای دفنِ در کتاب های تاریخی نیست. درهمین نزدیکی ها، حضرت امام نیز برای به دربُردنِ کشوراز بلایی که برسرمردمان ما پرپر می زد آن را نوشید. پس چرا شما ننوشید؟

شما از همان بدو انقلاب، و بویژه از همان بدو رهبری، عزتِ ما ایرانیان را در دشمنی با آمریکا تعریف  فرمودید. وآنچنان براین دشمنی تأکید ورزیدید که گویا حیات ما با ابراز دشمنی با آمریکا معنا می گیرد و مرگ ما در مراوده با او. هرسفیر و کاردار و مسئولی اگر از چند صد متری یک آمریکایی عبور می کرد و تنه اش به او می سایید، با غوغایی غریب و آشوبی مفتضحانه از گردونه ی اعتبار به دور انداخته می شد. چرا که در تعریف جناب شما، به گناه نابخشودنیِ همنشینی با این عقرب جراره مبتلا شده بود و باید از حریم ما به دور می افتاد.

این برجِ بلندِ دشمن جویی و آمریکا ستیزیِ ما و شما، آنقدر افراخته و پرآوازه بود که هرکُنشِ نادرستِ ما را به ضربِ توجیه خود مجاب می کرد. که یعنی اگر ما در داخل به خطایی دست می بریم و زیر گوش کسی می زنیم و هست و نیستش را به باد می سپریم، یا اگر قانون را به شوخی می گیریم و ثروت ملی را همچو ارث پدری بالا می کشیم، برما حَرَجی نیست. چرا؟ چون در حال ستیز با آمریکا هستیم و در مسیر ستیز با آمریکا، بروزِ این خُرده خطاها بدیهی و البته قابل اغماض است.

ایکاش در ستیز با آمریکا بقدر سالهای بی خبریِ خود صادق بودیم. و به موازات تربیت مردم در شعارگویی و شعارخواری و مرگ برآمریکاهایی که مثل اکسیژن به ریه های مردم فرو می فشردیم، به تحکیم پایه های لرزان اقتصاد کشور، وترمیم آشفتگی های فرهنگی، و به مدیریتِ اوضاع نابسامان اجتماعی مان همت می کردیم. ای عزیز، زمان گذشت و ما با لباسی ژنده برهمان برج بلند شعارپراکنی جا ماندیم. با جامعه ای که هیچ نسبتی با آن همه هیاهو و شعار و خط ونشان بین المللی  نداشته و ندارد. قبول بفرمایید که ما و شما راه را به خطا طی کرده ایم. پرچم دشمنی با آمریکا تنها فایده ای که برای ما و شما داشته و دارد، درهمان کوفتن برسرمخالفان و منتقدان خودمان است. که: خاموش! ما  درحال جنگ با آمریکاییم! از باب نمونه به این سخن خام و تکراری وزیر اطلاعات خودمان که اخیراً درقم و درارتباط با انتخابات اسفندماه آتی افاضه فرموده اند، توجه بفرمایید: «احیای مجدد فتنه برنامه جدی آمریکا علیه ایران است.» می دانید کارکرد همین یک جمله ی کوتاه در چیست؟ یعنی: هرکه به ابروی بالای چشم ما اشاره کند، آمریکایی است و ما خوب می دانیم با آنها چه بکنیم!

اگر پا به پای این نوشته با من همراه شوید، به رازِ پوکی این شعارها اشاره خواهم کرد. می دانم به مرحوم “جلال آل احمد” علاقه ی وافری دارید. او را نویسنده و روشنفکری سرآمد و اُسوِه می پندارید. ما نیز در امتداد شیفتگی جناب شما به این نویسنده ی گرانقدر و در تجلیل از او، بزرگراهی را به اسم جلال آل احمد نام گذارده ایم. سردرِمدارس و کتابخانه ها و اماکن فرهنگی بسیاری را به نام او آذین  بسته ایم. در یک نشست پر هیاهو به اسم جلال آل احمد، نویسندگان دولتی ما سالانه به انتخاب کتاب های برتر می نشینند. و کارهای بسیاری از این دست. اما چرا نگویم: نام جلال آل احمد بعنوان یک    نویسنده ی مقبولِ جمهوری اسلامی، از آن روی برکشیده می شود که وی در اواخر عمر، آری دراواخرعمر، ودر چند اثر پایانی اش، به حس وحال دینی و به روحانیان  روی خوش نشان داده است؟

من شخصاً به شیوه ی نگارش این نویسنده ی خوب، وبه نگاه تیز و صریح و کاوشگرانه ی او بسیار علاقه مندم. جلال آل احمد الحق در میان نویسندگان معاصرما، صاحب وجاهت و جایگاه ویژه ای است. وصادقانه می گویم: ما وشما در برکشیدنِ او، دچار افراط نشده ایم. منتها در این گزینش گری ناشیانه و البته متعمدانه، ازیک تارموی او آویخته ایم و از چهل گیسِ دیگران روی برتافته ایم. ای عزیز، خود شما بهتر از هرکسی می دانید: جلال آل احمد تنها در اواخر عمر خود، به گرایش دینی ما گوشه ی چشمی نشان داد. و درهمه ی سالهای جوانی و میانسالی، بلحاظ شخصی و فردی، نویسنده ای بی دین و لامذهب و مشروب خور و بی قید بود. ما عجبا به جلال آل احمد که می رسیم به همان اواخر عمر او بسنده می کنیم و سال های معلق بودن او را در دوره های جوانی و میان سالی اش، به خصلت کاوشگرانه ی او ربط می دهیم و از سرِ خطاهای او در می گذریم!

من اگر بخواهم یک انتخاب خوب جمهوری اسلامی را برگزینم، همین برگزیدن جلال آل احمد را نمونه می آورم. منتها با این ادلّه که: جلال آل احمد در جوانی و میانسالی هرچه بوده و هرچه کرده، به خودش، آری به شخصِ خودش مربوط بوده. به ما چه که او در خلوتش چه می کرده؟ مهم پایان کار اوست. اما متاسفانه این انتخابِ خوب، در همین جلال آل احمد متوقف ماند. و ما بلافاصله پس از انقلاب، به محض تماشای یک خطای مختصر از جوانان و زنان و مردانمان، آنها را از پشت میز درس و از دانشگاه و از کوچه پس کوچه های اجتماع، و درست از میانِ کشاکشِ کسب تجربه، بیرون  کشیدیم و به دلایلی که با روح قرآن و با طریقِ انسانیت مغایراست، به زندانشان انداختیم.

من با اطمینان می گویم اگر جلال آل احمد در زمان ما بود و برای فهمیدن و تجربه کردن و برگزیدن بهترین ها، به همان راهی می رفت که رفته بود، و مثلا از دین برمی گشت و می رفت و کمونیست می شد تا بعدها  هوشمندانه تر به مسلمانی بازآید، یا در نوشته های آوارگونش برمفاسد جاریِ ما انگشت می نهاد، حتماً به دست خود ما دودمانش به باد می رفت و ما تلسکوپِ افشاگرانه ی خود را برهمان مسائل شخصی اش تنظیم می کردیم و آبرویش را برطبقِ  بی آبرویان می نهادیم. چه برسد به این که  خبردار شویم جلال آل احمد برای فهمیدن و تجربه کردن دو بار به اسراییل سفر کرده است و در کتاب “سفربه عزراییل”، موشه دایان و امثال او را در ردیف پیامبران بنی اسراییل وبلکه برتر از آنها اسم برده است. که در این صورت ما ابتدا پوستش را می دریدیم و سپس باقیمانده اش را تا خود جهنم فرو می تپاندیم.

من در زندان دو الفِ سپاه، با جوانی هم بند بودم که اتفاقاً زندگی اش مثل زندگی جلال بود. درنوشته های جوانی اش هم به نعل زده بود و هم به میخ. برای کسب تجربه، به کارهایی دست برده بود که به گرد پای کارهای جلال نمی رسید. ما اما با او چه کرده بودیم؟ او را از میانه ی راه کسب تجربه، گرفته بودیم و بعد از ماهها انفرادی و تهدید و فشارهای ویرانگرِ روانی، تلاش کرده بودیم از او جاسوسی چند جانبه بسازیم. بلافاصله درهمان چند ماه نخست برایش حکم اعدام صادر فرموده بودیم ولابد به اسم این که او جاسوس است و عمله ی دستگاه استکباری، او را از بدیهی ترین حقوق انسانی اش باز داشته بودیم. کمی که گذشته بود، دستگیرمان شده بود که نخیر، او جاسوس نیست و ما باید سروته این حکم اعدام را یکجوری به هم آوردیم. با چه؟ با نوشته های سالهای دور او. گشته بودیم و یک الفاظی در نوشته های دور او پیدا کرده بودیم تا چیزی در مجاورت اعدام برای او دست و پا کنیم. من کاری به سستیِ این احکام عهد عتیق ندارم، بلکه روی سخنم به این است که چرا ما مسیر تجربه کردن را به روی زنان و مردان و بویژه به روی جوانمان بسته ایم؟ و چرا برای برقراری خودمان، از خود خدا در تعریف دین او جلو زده ایم؟

همین اکنون، چه بسیار زنان و مردانی که می خواسته اند بعدها جلال آل احمد سرزمینشان شوند، زندانیِ  بد فهمی ما هستند و به حکم های خنده داری چون تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی و توهین به سران نظام و احکامی اینچنینی، گرفتار ماهها و سال ها حبس بی دلیل اند. باردیگر شما را دعوت می کنم به مطالعه ی احکام  بُهت آوری که ما برای هنرمند نام آشنایی چون جعفر پناهی تحکم فرموده ایم!

رهبرگرامی،

من کاری به سرنوشت صدام و قذافی و رهبرانی همانند این دو ندارم، بلکه می گویم: رهبران لجوج و کج فهم و دیرفهمی چون صدام و قذافی، گرچه خود با خفت به دَرَک واصل شدند و ذخایر کشورشان را به تاراج اشقیا سپردند، اما همزمان مردمشان را، آری مردمشان را، درچشم مردمان جهان، حقیرو سرشکسته کردند. شما که قصد تحقیر و سرشکستگیِ ایرانیان ندارید؟ اگر می فرمایید: ” نخیر، قصد من فرا بردنِ شوکت و شأن و بهروزیِ مردمان ایران است”، می گویم: اگرهم قصد شما این بوده باشد، امروز، آری همین امروز، به برکت جمهوری اسلامی، یکی از حقیرترین مردمان جهان ما ایرانیان هستیم. اگر این ادعای مرا باور ندارید و نمی خواهید به حال و روز جاریِ مردم بنگرید، یک نگاهی به آمارهای جهانی بیاندازید تا بدانید جمهوری اسلامی ایران حتی از نظر اخلاقی درکجای جدول بداخلاقان و تربیت ناشدگان و ورشکستگان تاریخ لمیده است.

ما و شما هرچه توانستیم شعار پوک سردادیم و بی خیالِ مناسبات جاریِ دنیا، به همه پشت کردیم تا در خفا و بناگاه شعبده ای به اسم قدرت اتمی برآوریم و بُهت دنیا را برانگیزیم و دیگران را در برابر یک عمل انجام شده قرار دهیم و بشویم : یک قدرت اتمی! بله، این شدنی بود و هست. بفرض که ما همین اکنون به خیلِ کشورهای اتمیِ دنیا پیوسته ایم و سری میان سرها درآورده ایم. آیا نباید دراین روند کاذب و سطحی، به تعارض ویرانگری که بدان مبتلا شده ایم بیندیشیم؟  کدام تعارض؟ “از دست دادن وحدت ملی”! نکند با این تفسیرنادرست خود را بفریبیم که: اگر ما به انشقاق داخلی دچار شده ایم و بخش وسیعی از مردم خود را از دست داده ایم، باکی نیست،  پول بی زبان نفت که هست، این خلأ را با پول نفت و قدرتِ ناشی از دستیابی به انرژی اتمی پرمی کنیم!

رهبرگرامی،

شما نیک تر از همه ی ما به اوضاع اسفبار این روزهای کشورمان واقفید.  این اوضاع اسفبار یک واقعیت بی تردید است. و نه یک سیاه نمایی مغرضانه. ما: ورشکسته ایم ای عزیز. دستمان از آرزوها و آرمانهای انقلاب تهی ست. افق پیش روی ما تیره و تاراست. نه تنها تحریم ها، که هجومی از جهل های آذین یافته ما را محاصره کرده اند. اگر اکنون دهان گشوده ی تحریمها ما را بدهکار خود کنند، جهالت این روزهای ما، مدت هاست که ما را بدهکار نسل های بعدی مان کرده است.

چه کسی گفته ما مالکِ دار و ندار این سرزمینیم؟ که مرتب از کیسه ی دارایی های روبه اتمام مردم و نسل های بعدی خویش، برداریم و به دیگران ببخشیم و برای هرچه که خود می پسندیم خرج کنیم و جز خسارت و افسوس به آن کیسه ی تهی شده بازنگردانیم؟ نسل های بعدی ما بی بروبرگشت از ما مطالبه ی حق خویش را خواهند کرد. ما از همین امروز ، سخت بدهکارآنانیم. آخرچرا باید نسل های بعدی ما بدهکار خسارتهایی باشند که ما با ندانم کاری های امروزینِ خویش آن ها را ببار آورده ایم؟

بیایید و جام زهری را که من برای شما تدارک دیده ام سربکشید و مردمان این سرزمین رها مانده را از سرگشتگی، و از غارت اغنیا ونوکیسه ها و پاسداران اسلحه به دست به در ببرید. جام زهرمن آمیخته ای از این عصاره هاست:

یک: قدر و اندازه ی خود را بدانیم و رسماً به سازمان های بین المللی اعلام کنیم از این پس ما به همه ی تعهدات معقول و منطبق با منافع ملی مان  پایبندیم. تعهداتی که سایر کشورها آن را امضا کرده اند و هرگز نیز نگران فروپاشی خود نیستند.

دو: داستان دستیابی به انرژی هسته ای را بنحوی آبرومند و با بهره مندی از ظرفیت های معمول جهانی به سرانجام برسانیم. اگر قرار باشد به ما حمله کنند و نابودمان کنند، دانش نیم بند هسته ای به داد ما نخواهد رسید. پایه های برقراری ما اگر بر دل و فهم و همراهی مردمانمان جوش خورده باشد، هیچ قدرتی و هیچ بمبی ما را فرو نمی پاشد.

سه: سپاه را در ارتش ادغام کنیم و ارتش کشور را از این ریخت نامناسبی که از او پرداخته ایم به درآوریم. اگر این برای جناب شما مقدور نیست، حداقل از ورود سپاهیان به مواضع پولی و سیاسی و اطلاعاتی کشورجلوگیری کنید. اتکای شما به سپاهیان، برای شما اطمینان، و برای آنان حاشیه ی امن ایجاد کرده است. این حاشیه ی امن، آنچنان بلایی برسرمقدرات کشور آورده است که مگر جناب شما با سرکشیدن این جام زهر و با مجاهده ای به یاد ماندنی، بتوانید سرسپاهیان را از سفره ی بلعیدن اموال مردم پس بکشید.

چهار: یک نگاهی به جهان اطراف مان بیاندازیم. آخر چرا باید وهابی های عربستان سعودی به مردم معترض خود اجازه ی اعتراض بدهند و ما اما لجوجانه و البته ناشیانه، همه ی راههای نقد و اعتراض را که حق قانونی مردمان ماست، از آنان دریغ کنیم؟ این همه ترس از فریاد اعتراض مردم، اولین تعبیر بایسته اش، نابحق بودن خود ماست. به مردم اجازه بدهیم اعتراض کنند. فریاد بکشند. ما را با صراحت نقد کنند. اصلاً اجازه بدهیم خواستار سرنگونی ما باشند. مردم اگر  امروز اجازه ی فریاد و اعتراض پیدا نکنند، فردا چشم به راه مجوز از دیوار بتنی وزارت کشور نخواهند ماند. اگر آنها امروز با ما به مسالمت سخن می گویند، فردا جور دیگر سخن خواهند گفت. آزادی را به صدا و سیما وسایر رسانه ها بازگردانید. اجازه بدهید مردم همه ی حرف های درگلو مانده ی خود را برسر ما و شما فرو بریزند. حرفشان که تمامی گرفت، حالا به میانه ی میدان بروید و به مردم بگویید: من همه حرف های شما را شنیدم و به تأسی از علی (ع) و به تأسی از دنیای عقل، آینده ی کشور را به تصمیم  خود شما وامی نهم. اگر مرا بخواهید، می مانم و این باقیِ عمر را به جبران مافات می پردازم. وگرنه، این شما و این هرچه که اراده ی آن دارید.

پنج: با سازمان های بین المللی وارد گفتگو شویم و برای بازآوردن آبروی از دست رفته ی ایرانیان و حذف تحریم های جهانی همه ی همت خود را بکار بگیریم. خط قرمزهای بین المللی را رعایت کنیم. آنقدر از خود حسن نیت – ونه عجز- نشان بدهیم تا مجامع جهانی و مردمان جهان صداقت ما را باور کنند. دراین مجامع جهانی که عمدتاً تحت سیطره ی آمریکا و قدرت های برتر جهان اند، هنوز آنقدر انصاف و شرافت هست که بشود سرفرازی ایرانیان را از زیر دست وپایشان بیرون کشید.

شش: با آزادی بی قید وشرط زندانیان سیاسی و دلجویی از آنان و از خانواده های آنان، فضا را برای انتخاباتی پرشور و بدور از حساسیت های امنیتی فراهم کنید و مجلس و دولت و دستگاه قضایی و شورای نگهبان و نظارت استصوابی و پاسداری از انقلاب را به عرصه ی “بازتعریف” هدایت فرمایید. در حقارتِ رفتارما  و بد اخلاقیِ ممتدِ ما همین بس که ما  پاکمردی چون مهندس “محمد توسلی” را قریب به یک ماه درزندان نگاه داشته ایم و یک خبرمختصر به خانواده اش نداده ایم که او کجا زندانی است و اساساً آیا زنده است یا مرده!؟ مهندس محمد توسلی، هموست که هم  درسالهای پیش از انقلاب به زندان شقاوتِ شاه رفته، و هم بارها در سالهای پس از انقلاب به زندان اسلامیِ ما. همو که هم اکنون داماد فهیم و فرهیخته اش مهندس فرید طاهری و دختر بی گناهش لیلا توسلی زندانی عصبیت ما هستند. ما با این همه لجاجت و کینه توزی به کجای آداب مسلمانی چشم دوخته ایم؟

رهبرگرامی،

از سخن تلخ من مرنجید. ما را چاره ای جز این صراحت نیست. می دانم سرکشیدنِ عصاره ی این شش منظرِ حیاتی برای جناب شما تلخ است. بسیار تلخ. با این همه من با اطمینان می گویم اگر شما شربت این جام را سربکشید – با هرنتیجه ای که برشما فرو بارد – نام مبارکتان در امتداد نامِ نیکمردانِ بزرگِ تاریخ جای خواهد گرفت و خدای خوب با تبسم به شما و به شرافتِ رفتار شما خواهد نگریست. یاعلی!

بدرود تا جمعه ی آینده

با احترام و ادب: محمد نوری زاد / چهارم آذر ماه سال نود


142 پاسخ به “نامه دوازدهم نوری‌زاد به رهبری: جزئیات تازه از رفتارهای تکان‌دهنده‌ی ماموران امنیتی”

  1. ناشناس گفت:

    این حکومت متاسفانه آغشته به سه اصل نامبارک زر و زور و تزویر میباشد .و از اسلام و مسلمانی و منش ایرانی حتی دز میان مردم خبری نیست ! چه بر سر ما آمده است ؟ خسر الدنیا و آخرت !؟

  2. آگاه گفت:

    لطفا نامه های نوریزاد عزیز را تکثیر و در اختیار هموطنان بی خبر قرار دهید تا اگر آنانیکه بای بیدار نمیشوند مردم آگاهی روز افزون یابند و به موقع سرنوشت خود را از دست نا اهلان پس بگیرند یا علی مدد

  3. سعید گفت:

    جانا سخن از زبان ما می گویی

  4. مصطفی گفت:

    آقای نوری زاد درود خدا بر شما که یکی از سفارش های علی (ع) را که نداشتن لکنت زبان با بزرگان است عملی نموده اید.سؤالی از جنابعالی دارم و آن اینکه آیا شما میدانید که اولین نامه به رهبری فعلی را مرد قدرتمند انقلاب ،آیت الله خلخالی رحمت الله علیه و اعلی الله المقامه و فی جنته المکانه که سلمان فارسی زمانه امام خمینی بود و بعد از رحلت امام او را از مسند خود برکنار کرده بودند ، نوشت و از ایشان جواب نامه خود را طلب کرد و ایشان در یک سخنرانی و غیر مستقیم به ایشان گفتند که من جواب نامه شما را نه کتبی و نه شفاهی نخواهم داد.

  5. مهدی قمی گفت:

    شعر از پروین اعتصامی

    محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

    مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

    گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

    گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

    گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

    گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

    گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

    گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

    گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟

    گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب

    گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

    گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

    گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

    گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

    گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

    گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

    گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

    گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی

    گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

    گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را

    گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

    پروین اعتصامی 1285 خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش از گیلان بود و مادرش از اهالی آذربایجان بود.

  6. ناشناس گفت:

    بابا تو را خدا اینقد از حر این اسامی استفاده نکنید . با همین اسامی هستش که به اینجا رسیدیم .بسه دیگه.

  7. baba گفت:

    آنان كه مي خواهند بفهمند يا علي !!!!! دلسوزانه ترين كردار و گفتار را بعد منتري و از خاتمي از نوري زاد بشنويد .

  8. مادر گفت:

    دلسوزانه ترين رفتار ها و گفتار ها را بعد از منتظري و خاتمي از نوري زاد بشنويم.

  9. ایرانی مسلمان گفت:

    بدبختی ما و ایضاً آقایان حاکم از صدر تا ذیل از زمانی شروع شد که ایران بعد از انقلاب را با حکومت پیامبر (ص)، آمریکا را با امپراطوری هخامنشی، علی (ع) را با رستم دستان، خود را با شاه سابق، اسلام را با دین زرتشت، فرهنگ اسلامی را با فرهنگ ایرانی، احمدی نژاد و عواملش را با یاران امام زمان (عج)، شاه عربستان را با معاویه، میرحسین و کروبی را با طلحه و زبیر، محمد نوری زاد را با حر و …. مقایسه کردند و لعنت بر آن ها که این کار را کردند!

  10. majid گفت:

    در خانه اگر کس است ……..

  11. علی گفت:

    ایکاش مرده ها در بیداری یا در خواب دیگران میتوانستند حرفشان را بزنند ، قطعآ صدام و قذافی ،خیلی حرفها برای گفتن داشتند حتمآ قذافی میگفت ایکاش به جای گوش دادن به حرف متملقها و دوستان خائن که در واقع منافع خودشان را دوست داشتند ، به حرف دشمنانم هم نیم نگاهی می انداختم ، درآنصورت و در همان شروع درگیریها پیشنهاد واگذاری امور به مردم را و رفتن به کشوری دیگر را می پذیرفتم و الآن هم بدون خسارت به کشور و بدون دربه دری خانواده و بدون کشته شدن فرزندانم ، با تمامی ثروت رویائی که داشتم ، میتوانستم در کنار فرزندان و دوستانم راحت زندگی کنم.

  12. زبان سبز امل گفت:

    با تشکر از سایت کلمه از شما سروران گرامی میخواهم که نامه ها و بیانیه های همه افراد را به صورت دانلود قرار دهید تا ما بتونیم دانلود کرده و به همه برسونیم

  13. ناشناس گفت:

    درود به شرفت

  14. nasenas گفت:

    رهبر عزيزم
    با سلام
    من خودم يك بسيجي بودم وليكن با اتفاقات پس از انتخابات سال 88 ديكر خودم را وقف مردم كردم

  15. خارج نشین مرفه گفت:

    نوری زاد الحق و النصاف که از دلاورمردان دوران جنگ هستی. این همه شجاعت، این همه صراحت. خاک بر سر من خارج نشین بز دل که حتی از انتشار نامه تو در صفحه فیس بوکم می هراسم.

    از راهی بس دور بر دستانت بوسه می زنم.

  16. ناشناس گفت:

    کاش بخونه!!

  17. ناشناس گفت:

    salam bar dr noorizad

  18. سبزازپارس آباد مغان گفت:

    درود بر شرف وغيرتت كه اين چنين شجاعانه قلم ميزني.

  19. ناشناس گفت:

    نرود میخ اهنین درسنگ !

  20. ارسطو گفت:

    دوست عزیز بیهوده مرنج. همه دیکتاتورها دچار توهم هستند.

  21. سلام اقا مصطفی گفت:

    ممنون…منهم نمیدانستم….اگر از محتویات نامه اطلاع دارید اطلاع رسانی کنید..

  22. ناشناس گفت:

    با سلام به شما که با نیک سرشتی وجودتان به مانند شهدای سالهای دفاع مقدس برای فخر وماندن این سرزمین با ریشه هایش در جهت بیداری وبینایی ودرک حقیقت در جهان امروز رهبر ایران اسلامی را از خواب وغفلت وبی هوشی با شکستن کبر تکبر درونش را که اویخته به احطه کنندگان شیطان صفت به سوی عاقبت به خیری وماندن نام نیک بر سلول تاریخ ایران با همه خطرات حیوانات جنگل بیت وبا رنجهای بیشمار مینویسید درود خدا بر شما شهید زنده سرزمین انبوه رنجها ودرد ها جناب اقای محمد نوری زاد خد ا یاورتان باشد جمعی از عکاسان انقلاب وهشت سال دفاع جانانه وعاشقانه مردم ایران که با همه وجود خواهان پایان نگبت های رفتاره وعملکرد ها حیوان صفتی در نظام می باشیم

  23. gholi گفت:

    نرود میخ آهنین بر سنگ

  24. ناشناس گفت:

    چه ادبی دارند نوکران کوی ولایت فقیه !!!!!!!!!!!!!! بیخود نیست تو مملکت ما دزدی و تجاوز و جنایت بیداد میکنه!

  25. محمد گفت:

    رهبر گرامي!
    خدا بخشنده است. مردم ايران هم مردمي مهربانند. توبه كن و به آغوش مردم بازگرد.

  26. ناشناس گفت:

    با سلام

    به آقای نوری زاده به خاطر شهامت و چسارتشان در بیان حقیقت احترام می کنم متاسفم که فرزندان خوب وطن در زندانند که دل آدم درد می گیرد
    حکومتهای ایدئولوژیگ وارد فازی می شوند که توامان توهم خطاناپذیری است و تدوین چارچوب های که با عقلانیت و منافع ملی همخوان نیست .
    کشوری که یاید در مسیر توسعه باشد در مسیر قهقهرا و نابسامانی است و عاملین این سیاست خود را انسانهای ماورائی می دانند که جای تامل است

  27. ناشناس گفت:

    کاش نوری زاد عزیز شرایط خطر ناک حتمی جنگ را برای رهبر و متحجرین اطرافش در یک نامه تشریح کنید

  28. ناشناس گفت:

    درود بر نوری زاد .این ها رهبر و دوستارانش روی ساواک و شاه و دیگر دیکتا تور ها را سپید کردند

  29. علی گفت:

    یک سوال دارم. خامنه ای این نامه و شبیه آنها را می بیند؟

  30. ناشناس-ازهندوستان گفت:

    دورودبرنوری زادعزیز خداوندبه شما سلامتی وطول عمردهد

  31. hossein گفت:

    واقعا مرحبا به شجاعت وتشخيص صحيحت از دردومشگل جامعه امروز وقلم زيبايت . اگر ميخواهيم ايران وايراني به خواسته هاي حق خودبرسند بزرگان وفرهيختگان جامعه بايستي همانند اين عزيز دل سوخته وشجاع ودست كشيده از آرامش وراحت دنيا مخلصانه وبي پرده وبه دور ازتوهين يا خروج از ادب دربرابر كساني كه بركرسيهاي قدرت وثروت اين مملكت تكيه زده اند قد علم كرده وبا بهچالش كشيدن ونقدهاي تيز وروشن گرانه خواب راحت را ازآنها سلب نمايند كه دراين صورت هم خداوند وهم مردم وهم تمام آزادانديشان دنيا به حمايت وتحسين آنها برخواهند آمد.زنده وسلامت وپاينده باشي جناب نوريزاد

  32. پاسخ به علی گفت:

    مطمئن باش کسی که باید بخواند………….. می خواند………. مثل تیر بر قلب سیاهشان فرو می رود.اما افسوس که مثل سنگ بی تفاوت شده اند

  33. ناشناس گفت:

    نخست آن که باید بر شجاعت و جسارت و عمل گرایی آقای نوری زاد آفرین گفت.
    پس از آن باید رفتار آقای نوری زاد را با کل مجموعه اصلاح طلبان مقایسه کرد. در کل مجموعه اصلاح طلبان حتی آقای کروبی نیز با آن همه جسارت نتوانست این گونه عملگرایانه مجموعه حکومت را به چالش بکشد.
    امید است مجموعه اصول گرایان از آقای نوری زاد درس گیرند و تلاش کنند کمی موثرتر عمل کنند.

  34. جانبرادر گفت:

    خفت رستم پیرِ او بی هوش گفت
    جام زهری نوشم ایران نوش گفت…

    بشنوید از آنچه باید بشنوید
    گوش بسپارید شاید بشنوید
    جنگ من این است و گرز و تیشه ام
    واژه هایم این کلان اندیشه ام

    بشنوید از خوان به خوان هفتخوان
    هفتخوانی می چشید ایرانمان
    شد نخستین خوانِ رخشِ شیرکش
    چونکه رستم خفته بود و رخش هش
    دومین خوان تشنگی و جنگ شد
    بر سر آبی که با خون رنگ شد
    خوان سوم کشتن ماراژدها
    بود و شد نوخوانِ خانه مارها
    خوان چار آهوی دل زن زندگی
    چاره اش جنگ و خدا را بندگی
    خوان پنجم مادرم چه راست گفت
    هر که ماری کشت آسوده نخفت
    خوان شش آری که دیو سرخ بود
    دیوجفتش از پی اش آمد چه زود
    خفت رستم پیر او بی هوش گفت
    جام زهری نوشم ایران نوش گفت

  35. ناشناس گفت:

    ایشان به حرف دوست 50 سال خودش ( که امام خمینی در موردش کفته که “ثمره زندگی من است”) توجهی نکردند اما نوشتن نامه های شما را هم مفید برای حقانیت مسیر قبول دارم.

  36. رها گفت:

    ای انسان ازاده درود بر شما . باینده باشی.

  37. معلم گفت:

    امیدوارم خداکمک کندتا دیرنشده ازخواب بیدارشویم وبه موقع دردهارا درمان کنیم مااین انقلاب رادوست داریم ونمی خواهیم به این سادگی ازدست بدهیم خدایا باریتعالی عنایتی توجهی و…..تاشاید بتوانیم به موقع بیدار شویم وبه توصیه های خیرخواهانی مثل هاشمی وخاتمی ها گوش دهیم واگربه انان حساسیتی است ازهر خیرخواهی پند قبول کنیم امین

  38. محمد گفت:

    درود برنوریزاد ومیرحسین مرگ بردیکتاتور

  39. همايون گفت:

    با سلام

    تاريخ تشابهات بسياري در مقابل ما قرار ميدهد كه با مروري بر آنها و روند شكل گيري موارد مشابه دور نماي روشني از آينده را ميتوان ديد .
    با فرض وجود حسن نيت در رهبر ايران
    اگر ايشان توانائي درك و بصيرت مورد نياز براي نوشيدن جام ذهر را داشتند تبيعتاٌ عملكرد ايشان متفاوت ميبود و هرگز شرايط به اينجا نميرسيد .
    نوشيدن جام ذهر براي ايشان در حكم نفي هرچه گفته و هر چه كرده خواهد بود و اين امكانپذير نيست و ايشان حتي به قيمت از بين رفتن ايران جام ذهر را نخواهد نوشيد چرا كه اگر تا اين حد خود خواه و خود شيفته
    نبودند شرايط كشور به اينجا نميرسيد .نمونه هاي تاريخ معاصر ما (هيتلر ، صدام ، قذافي ، بشار اسد )
    نام ايشان نيز در آينده نه چندان دور در كنار نام ديكتاتورهاي ديگري كه كشور و مردم خود را فداي منافع خود كردند و هرگز به آن منافع نرسيدند ثبت و در تاريخ جاودانه خواهد شد.

  40. علی گفت:

    جناب اقای نوری زاد
    تشکر از افضلترین جهاد شما.
    فقط برای من اشکار نیست که ایا از سال 88 متوجه این نقایص شذه اید؟ ایا این نقایص در این حد نبودند که ارزش برخورد داشته باشند. خالصانه می خواهم بفهمم چگونه نوری زاد نوری زاد شد؟ چن کامنت در جاهای مختلف گداشتم.. هنوز جوابی دریافت نکردم.
    سخن از دل بر اید لا جرم بر دل نشیندو نقد منصفانه اقای ملکی اولین رییس دانشگاه تهران بعد از انقلاب را را خواندید؟ خواهش میکنم نقطه شروع زاویه انحراف از مقاصد اصلی انقلاب از کجا و کی شروع شد؟ البته بهتر است از خود شروع کنید.. این سنت حسنه ای که اقای ملکی شروع کرده اند را ادامه دهیم تا نسل ما شجاعت نقد نه تنها دیگران بلکه خود را نیز داشته باشند .. شپاسگزار و منتظرم

  41. majoo گفت:

    از ماست که بر ماست…

  42. کوروش هخامنش گفت:

    درود بر آقای نوری زاد