سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

بهار عربی و عبور از ایدئولوژی

چکیده :ما دقیقا با یک دوره انقلاب روبه‌رو هستیم نه شورش صرف، نه یک کودتای صرف، نه یک هیجان صرف. اما وجه ممیزه آن با نمونه‌های مشابه این است که ما با انقلاب اجتماعی مواجهیم. این انقلاب اجتماعی متفاوت از انقلابات پیشین است. اولین تفاوت آن این است که انقلابی است که تا حدود زیادی ایده ملیت و دین‌گرایی را با هم توامان دارد. مساله دوم این است که دشمن با اینکه مهم است ولی کانون عمده و اساسی نیست. چیزی به نام غرب، اسراییل یا بیگانه و امثالهم چندان پررنگ نیست. به‌عکس نوعی سازگاری با جهان از آن بیرون می‌آید. در جهان مصری و جهان کشورهای عربی اسلامی که الان در تب و تاب انقلابند دشمن مفهوم رادیکال و افراطی نیست بلکه مفهومی تعدیل‌یافته‌تر است....


دکتر تقی آزاد ارمکی چندان واژه بهار عربی را نمی‌پسندد و آن را بهار کشورهای اسلامی می‌خواند که در آن نه ناسیونالیسم و ملی‌‌گرایی و نه تمایلات مذهبی نقش عمده‌ای ایفا نمی‌کنند. او تحولات خاورمیانه را معطوف به تغییر سطح زندگی و گذر از ایدئولوژی‌های چپ و راست، ملی و مذهبی و قومی، قبیله‌ای می‌داند و جهان جدید را نه عرصه تنازعات کهن و دوگانگی‌های جاافتاده که جهانی پاره‌پاره اما در ارتباط و متصل با هم می‌بیند. آنچه در پی می‌آید، متن خلاصه‌شده مصاحبه ی رحمان بوذری با او درباره بهار عربی و ریشه‌های جامعه‌شناختی آن است که در روزنامه شرق منتشر شده است:

‌اتفاقاتی که در جهان‌عرب از بیش از شش‌ماه پیش شروع شده به نوعی همه را متعجب کرده، چه تحلیلگران سیاسی چه نظریه‌پردازان اجتماعی. از طرفی هم نوعی پیش‌بینی‌ناپذیری در آن وجود دارد که تحلیل و مسیر آینده این اتفاقات را مشکل می‌کند. آیا می‌توان عطف نظر به این اتفاقات و باتوجه به این هفت، هشت ماهی که از سر گذرانده‌ایم از بازگشت عصر انقلاب سخن گفت؟

اگر از بیرون به حوادث نگاه کنیم گزاره شما صادق است. در کشورهای عربی حوادثی غیرقابل پیش‌بینی به وقوع پیوسته و در عین حال همه را متعجب کرده است. ولی نگاهی از درون به این کشورها و روشنفکران و کنش‌گران اجتماعی جوامع و در عین حال پژوهش‌های اجتماعی که در این کشورها انجام شده همه نشان‌دهنده این بود که در کشورهای عربی- اسلامی خبرهایی هست و به طور کلی جهان سوم در جوش و خروش عجیبی سیر می‌کند. مشخصا برمی‌گردم به نتایج کارهایی که در مطالعاتی تحت عنوان «ارزش‌های اجتماعی» در دو دهه اخیر انجام شده است. من دوره‌ای درگیر این مطالعات بودم. تحقیقی درباره ارزش‌های اجتماعی که نیگل هارت مطرح می‌کند در مورد ایران، مصر، اردن و نیز عربستان سعودی و همین‌طور کشورهای دیگر صورت گرفت. این تحقیق نشان می‌داد که ما با ماجرایی تحت عنوان تغییر ارزش‌های اجتماعی در جهان جدید روبه‌رو هستیم و کانون ارزش‌های جدید، میان‌دار، کنش‌گر و بازیگر اصلی آن نیز بیشتر جوانان هستند. آن مطالعات نشان می‌داد که جهان اسلام، جهان عرب، جهان ایرانی، جهان سوم، جهان منطقه‌ای ما در حال جوش و خروش است و صدای پای حوادثی در آن به گوش می‌رسد. متاسفانه وقتی این بحث‌ها در حوزه سیاسی وارد می‌شد با واکنش‌هایی روبه‌رو بود در حالی‌که مطالعات اجتماعی نشان می‌داد که ما در معرکه حوادثی بزرگ هستیم. همچنان که الان هم مطالعات اجتماعی ما نشان می‌دهد ایران آینده ایران متحولی است، ایرانی است که نه از نظر سیاسی بلکه دقیقا به لحاظ اجتماعی و فرهنگی در معرکه حوادث بنیادی است.

‌این تحول بزرگ از آنجا که کل منطقه خاورمیانه را دستخوش تغییر فرهنگی، اجتماعی می‌کند اهمیت زیادی دارد. تاکنون نگاه غالب به منطقه خاورمیانه نگاهی بود که آن را زادگاه اصلی بنیادگرایی افراطی می‌خواند. حال آنکه خیزش اعراب نشان داد خاورمیانه می‌تواند تحولات دموکراتیک و پیشرویی را رقم بزند.

در یک نگاه کلی چند کشور در منطقه کشورهای اسلامی و عربی مهم و کانونی هستند؛ ایران، ترکیه، مصر و پاکستان. می‌توان به این چهار کشور عربستان سعودی را هم اضافه کرد ولی نه از منظر تحولات اجتماعی. چون اساسا سازوکار عربستان سعودی محافظه‌کارانه است و همه کشورهای اسلامی جهان اسلام هم علاقه‌مند هستند که ساحت عربستان سعودی محافظه‌کارانه بماند، شاید به این دلیل که حرمین شریفین در آنجاست، می‌خواهند آنجا حادثه‌ای اتفاق نیفتد. پس فعلا عربستان را کنار می‌گذاریم و نگاهی موردی به هر یک از این کشورها می‌اندازیم. همه حوادث جهان اسلام، تقریبا در این چهار کشور اتفاق می‌افتد. پاکستان مرکز بخش عمده‌ای از حوادث جهان اسلام است. مصر کشوری بوده که زودتر از اینها انتظار داشتیم از نظر ساحت تمدنی و در عین حال روشنفکری و دینی‌ تغییراتی کند، حتی پیش از انقلاب اسلامی ایران. برای مثال انقلاب اسلامی بسیار متاثر از جریان مصر است. جریان روشنفکری اسلامی مصر ایده‌دهنده به روشنفکران دینی و اسلامی جامعه ایرانی است. در ترکیه نیز تحولات مهمی به وقوع پیوسته است.

‌با این‌حال این چهار کشور تفاوت‌های فکری، فرهنگی، سیاسی زیادی دارند. یکی محمل دموکراسی است و دیگری منزلگاه بنیادگرایی؛ از یکی طالبان بیرون می‌آید و از دیگری روح آزادی‌خواهی.

در این چهار کشور چهار جهت‌گیری متفاوت داریم که به سازمان‌بندی سازوکارهای اجتماعی این کشورها و جوامع برمی‌گردد. محصول ایران انقلاب اسلامی و مسایل بعد از انقلاب می‌شود، ترکیه به یک حرکت نوسازی فرهنگی- اجتماعی متکی است که نهایتا به قدرت‌گرفتن اسلام‌گراها می‌انجامد. مصر به یک انقلاب اجتماعی می‌رسد. پاکستان به بنیادگرایی عجیب و افراطی راه می‌دهد. پس اگر بخواهیم طیفی ترسیم کنیم، یک سر آن جریان رادیکال محافظه‌کار پاکستان است و سر دیگر آن ترکیه. در میانه این دو طیف نیز ایران و مصر قرار دارند. من ایران و مصر را خیلی نزدیک به هم می‌بینم. در حالی که ترکیه و پاکستان در دورترین نقطه از هم هستند. پاکستان یک کشور جدید است، ترکیه کشوری قدیمی است. مشخصه ترکیه سکولاریسم و نوسازی و توسعه است، شناسه پاکستان بنیادگرایی افراطی. نیروهای ارتشی در پاکستان و ترکیه خیلی با هم متفاوت هستند و نیز روشنفکری مصری و پاکستانی. ترکیه و پاکستان هیچ‌یک نمی‌توانند برای دیگری درس باشند. بلکه این دو می‌توانند برای ایران و مصر مدل باشند. در وسط این طیف ایران وقتی دنبال برنامه توسعه و نوسازی و دموکراسی‌خواهی می‌رود به ترکیه نزدیک می‌شود و در غیراین‌صورت به پاکستان. رابطه ما و ترکیه به نوعی عشق و نفرت است. دوست‌ترین دوست‌مان در دوره‌ای ترکیه بوده، در عین حال احتمال اینکه دشمن‌ترین دشمن‌مان هم بشود بعید نیست. اما تاکنون کمتر با پاکستان همراه شدیم و همواره به دلیل طالبانیسم با یکدیگر دچار چالش هستیم. به مصر برگردیم: سرنوشت مصر به لحاظ اجتماعی- فکری بیشتر شبیه ترکیه است تا ایران.

‌شما نقش‌های کلی از چینش نیروهای اجتماعی و جریان فکری غالب در منطقه ترسیم کردید. اگر بخواهیم به تغییر ارزش‌هایی که در اول بحث مطرح شد برگردیم در همین کشورها به چه نتایج جامعه‌شناختی می‌رسیم؟

اتفاقا تحقیقات نشان می‌داد مصر جامعه‌ای است که با اینکه مساله آن جامعه مدرن است ولی عنصر ضدیت با جامعه آمریکایی یا غرب در آن به چشم می‌خورد. اسلام‌گرایی در مصر شدت و حدت بیشتری دارد. شاید با درنظرگرفتن همین نکته جامعه غرب ماجرای مصر را نوعی مدیریت پنهان کرد و اجازه فروپاشی کامل نظام اجتماعی مصر را نداد. یعنی با نگه‌داشتن چیزی به نام ارتش، اجازه نداد که نظام اجتماعی مصر همچون جامعه ایران در زمان انقلاب اسلامی دچار فروپاشی تمام و کمال شود. غرب با آگاهی‌ای که در مورد انقلاب اسلامی داشت اجازه فروپاشی ارتش و تقابل آن را با مردم نداد. همین کمک کرد میل اسلام‌گرایی افراطی حاضر در مصر به ضدیت با چیزی به نام رییس‌جمهور تغییر جهت دهد. برخی معتقدند از لحاظ اجتماعی چون نهاد ارتش در مصر قوی بود دچار فروپاشی نشد. این حرف درست است ولی از آن‌سو غرب هم اراده‌ای برای فروپاشی ارتش نداشت و از سوی دیگر هم خود مردم اراده فروپاشی نهاد ارتش را نداشتند. چرا؟ چون در مصر چیزی به نام دشمن آماده است. مرز مشترک با اسراییل موجب می‌شود مردم ارتش را حفظ کنند. بنابراین در یک جمع‌بندی کلی ما در مصر نه با انقلابی سیاسی یا انقلابی دینی که با انقلابی اجتماعی مواجهیم، یعنی انقلابی که در آن مجموعه‌ای از مولفه‌ها، اعم از دین‌گرایی، ملی‌گرایی و تکثر نیروهای اجتماعی، وجود دارد. بسیاری علاقه دارند حوادث کشورهای عربی را بهار عربی بخوانند و برخی هم از آن به عنوان انقلاب اسلامی تعبیر می‌کنند. هر دو تعبیر به نظر من تعبیر نارسایی است؛ نه بهار عربی تعبیر صادقی است و نه بهار صرفا اسلامی. من بهار کشورهای اسلامی را صادق‌تر و بهتر می‌دانم.

‌پس می‌توان به نوعی از سربرآوردن انقلاب سخن گفت؟

بله انقلاب است. ما دقیقا با یک دوره انقلاب روبه‌رو هستیم نه شورش صرف، نه یک کودتای صرف، نه یک هیجان صرف. اما وجه ممیزه آن با نمونه‌های مشابه این است که ما با انقلاب اجتماعی مواجهیم. این انقلاب اجتماعی متفاوت از انقلابات پیشین است. اولین تفاوت آن این است که انقلابی است که تا حدود زیادی ایده ملیت و دین‌گرایی را با هم توامان دارد. مساله دوم این است که دشمن با اینکه مهم است ولی کانون عمده و اساسی نیست. چیزی به نام غرب، اسراییل یا بیگانه و امثالهم چندان پررنگ نیست. به‌عکس نوعی سازگاری با جهان از آن بیرون می‌آید. در جهان مصری و جهان کشورهای عربی اسلامی که الان در تب و تاب انقلابند دشمن مفهوم رادیکال و افراطی نیست بلکه مفهومی تعدیل‌یافته‌تر است. اتفاقا انقلابیون بدشان نمی‌آید که با دشمن همکاری کنند. برای مثال لیبی، با آنکه مورد ویژه‌ای است، با غرب کار می‌کند. انقلابیون هم اصرار دارند که آشتی ملی اعلام و از جنگ گذر کنند. در عین حال با آدم‌هایی هم که پیشتر در نظام قذافی حضور داشتند کار می‌کنند. بسیاری از آدم‌هایی که اکنون در شورای مقاومت هستند، یاران دیروز قذافی‌اند ولی مثلا در انقلاب اسلامی ایران چنین چیزی به چشم نمی‌خورد. در مصر عمرو موسی وزیر خارجه بوده اما اکنون می‌خواهد کاندیدای ریاست‌جمهوری بعد از انقلاب شود.

‌اما دشمن بیرونی همچنان وجود دارد، به خصوص در مورد اسراییل. بخواهیم یا نخواهیم خیزش اعراب این امید را در دل‌ها زنده کرده که نزاع 60ساله فلسطین و اسراییل حل شود.

حل شود ولی نه به شکل کلاسیک. ببینید محمودعباس در سازمان ملل چه غوغایی می‌کند؟ او از حذف اسراییل سخن نمی‌گوید و همه برای او کف می‌زنند. پس پارادایم حل مسایل منطقه تغییر کرده است.

‌مولفه‌های این تغییر پارادایم چیست؟

گذر از آرمانگرایی رادیکال و ایدئالیستی به واقع‌گرایی. در این پارادایم جدید واقع‌گرایانه زندگی و همزیستی با دشمن هم دیده می‌شود. این در حالی است که دشمن دیگر در دوردست نیست بلکه در مرزهای منطقه، در افغانستان و عراق حضور دارد.

‌می‌توان این‌گونه تعبیر کرد که انقلاب‌های جهان عرب خصلت ایدئولوژیک ندارد، وگرنه یکه‌تازی‌های اسراییل و آمریکا انکارناپذیر است. بنابراین انقلابیون حتی اگر به دشمن هم می‌پردازند، رنگ ایدئولوژیک به آن نمی‌زنند.

کاملا درست است. یعنی ما از ساحت ایدئولوژیک در این کشورها گذر کرده‌ایم. البته بخشی از آن برمی‌گردد به حوادث کل جهان. به اعتقاد من جهان در یک چرخش بنیادی در حال ورود به یک دوره جدید است. این انقلابات همزیستی دارد با رکود اقتصادی آمریکا، بحران اقتصادی در جهان، به هم ریختگی نظام مدیریتی، بحران محیط زیست و خیلی چیزهای دیگر. آمریکا به عنوان یک قدرت مهم اقتصادی الان نمی‌تواند خودش را جمع کند ولی از آن طرف خود یک بازیگر عمده در جهان است. در نگاهی کلی‌تر جهان، جهان پاره‌پاره است، سوراخ سوراخ است. همه جهان به هم وصل است. ما جهان غرب و جهان شرق نداریم. این حرف غلطی است که گفته می‌شود جهان شرق، جهان غرب، جهان اسلام، جهان غیراسلام. دوگانگی‌های سنتی از بین رفته. به جا‌به‌جایی نیروی انسانی در دوره معاصر بنگرید: مهاجرت، انتقال پول، جا‌به‌جا شدن اندیشه‌ها، ایده‌ها، همه و همه. البته نمی‌خواهم بگویم که جهان هزارپاره یا چهل تکه است، بلکه می‌خواهم بگویم جهان از زیر به هم وصل شده است. شعار دموکراسی‌خواهی درست است که از غرب آمده اما در خاورمیانه سر داده می‌شود، ولی معنای دموکراسی‌خواهی مردم ایران یا مصر خیلی متفاوت از دموکراسی‌خواهی مردم تورنتو یا آمریکاست. به عبارت دیگر می‌توانم بگویم که ما وارد دوره جدیدی از انقلابات اجتماعی شدیم که علاوه بر مشخصات مذکور، انقلابات خونین نیستند. انقلابات رنگین هم نیستند. ما با انقلابات اجتماعی بدون خشونت مواجهیم که در عین حال به‌طور واقعی انقلابند. در انقلابات اجتماعی نیروهای اجتماعی عمومی با هم همراهند. پس به نوعی در دوره پست‌مارکسیستی به سر می‌بریم، یعنی انقلابات اجتماعی، انقلابات طبقاتی نیستند. در اینجا ارتشی‌ها، بروکرات‌ها، رجل سیاسی و سیاستمداران رژیم پیشین را می‌بینید. همه در کنار انقلابیون آمده‌اند و با هم به نحوی حرکت می‌کنند که جامعه را آرام‌تر و کم‌خون‌تر به دوره‌ای جدید برسانند.

‌شاید الزاما این انقلابات خاستگاه طبقاتی نداشته باشد که من در آن هم شک دارم، ولی فراموش نکنیم جرقه‌ای که جهان عرب را به آتش کشید خودسوزی جوانی تونسی از طبقات پایین جامعه بود.

ولی این را چه کسی فهمید؟ آیا فقط فقرا جمع شدند یا اینکه همه جامعه حساس شد؟ این مساله انسانی هست. مساله انسانی بشر امروز است. زندگی برای همه هست نه فقط برای گروه اجتماعی خاصی.

‌فعلا که فقط برای گروه خاصی است. این قحطی‌زدگان سومالی‌اند که سهمی از زندگی ندارند. به هر حال مثال محمد بوعزیزی، جوان تونسی از آن‌جهت بود که ریشه‌های اجتماعی بهار عرب را بررسی کنیم.

خب مصر که این‌طور نیست.

‌مصر هم متاثر از تونس هست.

نه، اگر شما بخواهید تقلیل‌گرایی کنید، آن وقت باید دیگر همه اینها را به یک اتفاق در دنیا تقلیل بدهید. آن‌وقت مثال نقض هم بسیار هست؛ جوانی در میدان انقلاب خودش را می‌سوزاند، ولی هیچ‌کس نمی‌فهمد.

‌تقلیل‌گرایانه نیست. درنهایت نمی‌توان از توزیع ناعادلانه ثروت و قدرت، نابرابری‌های اجتماعی، ستم و سلطه و غیره چشم پوشید. قاهره یکی از بزرگ‌ترین زاغه‌های جهان را در خود دارد. اگر جامعه‌ای به لحاظ اقتصادی و سیاسی متعادل و برابر…

در آن‌صورت اصلا نظام اجتماعی ما گرفتاری‌های امروز را نداشت. درست است شما دارید در یک جهان نابسامان زیست می‌کنید. جهان نابسامان است، اما این‌طور نیست که جهان نابسامان باید با آن تحلیل مارکسیستی حل و فصل شود و نهایتا به دژخیمی طبقاتی برسد تا اتفاق اساسی رخ دهد. آن دژخیمی، آن سختی و تعارضات بنیادین لزوما به تغییر نمی‌انجامد. اگر این‌طوری بود مصری‌ها حالا حالا‌ها باید صبر می‌کردند. به نوعی می‌توان گفت فقر، بی‌عدالتی، نابرابری و خیلی چیزهای دیگر برای جامعه کالای عمومی شده است. عمومی‌شدن پدیده فقر و ثروت موضوعی جدی است. تا دیروز فقر و ثروت پدیده‌های خاصی بودند. عده‌ای فقیر بودند و عده‌ای ثروتمند. الآن ثروتمندان هم احساس فقر می‌کنند و فقیرها هم تا حدودی احساس ثروت می‌کنند. این وضعیت، آن چیزی است که می‌گویم ما با جهان اجتماعی جدیدی روبه‌رو شده‌ایم.

‌نقش روشنفکران در این جهان جدید چیست؟ ما در وقایع کشورهای عربی بسیاری از روشنفکران را مشاهده می‌کنیم که به صورت فعال در عرصه سیاسی حضور دارند.

نقش روشنفکران در جهان تحولات اجتماعی تغییر کرده است. پیشتر، روشنفکران نقش اول را داشتند. امروز روشنفکران تغییر مکان داده‌ و به رتبه دوم آمده‌اند. روشنفکرها هم هستند اما بیشتر نقش راوی را ایفا می‌کنند تا طراح. روشنفکرها ساحت روایت‌کننده حوادث را پیدا کرده‌اند. این نقش دومی یا ساحت دومی که روشنفکر در این حوادث پیدا کرده، انقلابات را از حالت ایدئولوژیک به ساحت اجتماعی منتقل و نقش نیروهای اجتماعی، مردم و نیازها و انتظارات را بیشتر کرده است. برای مثال در ایران به روشنفکرها فشار می‌آورند که شما جامعه را به بیراهه می‌برید و اگر جریان‌های روشنفکری کنترل شود، جامعه ایرانی مثلا چنین و چنان نخواهد شد. در حالی‌که روشنفکرها مهم هستند ولی نه تا این حد. روشنفکران این اهمیت را ندارند که تصور کنیم اگر چنانچه رسانه‌های روشنفکری یا دانشگاه‌ها چه‌وچه بشود، مسیر جامعه کنترل می‌شود و به بیراهه نمی‌رود. جامعه روشنفکری ایرانی هم ساحت دومی پیدا کرده است، به همین دلیل وقتی که رسانه روشنفکر را می‌گیرید و از دانشگاه بیرونش می‌کنید و می‌گویید که حرف نزن باز هم می‌بینید که جامعه راه خودش را می‌رود.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.