سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

نبرد خدایان و درد فلسطینی‌ها

چکیده :مهمترین فایده‌ی رویکرد به خرد جمعی، شاید همین باشد که نبرد خدایان در ذهن ما پایان خواهد گرفت. در آن هنگام شاید بتوانیم حقیقت را در ساحتی دیگر بیابیم. همچنین این کارخدمتی به اصل دین نیز خواهد بود. زیرا پیرایه‌های کمتری به آن خواهیم بست. و گمان می‌کنم ما مردم این سوی جهان، اعم از افغان و عرب و ایرانی، برای درمان زخم‌های ناسورمان به خردمندی بیشتر محتاج باشیم تا به برانگیختن احساسات و عواطف. و گمان می‌کنم فلسطینیان نیز، پیش از آنکه مانند بنیادگراها درد دین و جهاد داشته باشند، درد آوارگی و بی‌خانمانی دارند، و درد‌هایی که انبوه تسلی دهندگان مزاحم نمی‌توانند درک درستی از آن داشته باشند....


علی طهماسبی

برای دین داران بنیادگرا، چه یهودی و چه مسلمان،‌ این ضمیر «ما» آمیزه‌ای شده از آدم‌ها و خدایان. آنگاه «ما» چه این طرف باشند و چه آن ‌طرف حق است، و «آنها» هرکه باشند باطل هستند.

*    *    *

به روایت تورات در یک غروب مرموز، و در بیابانی خلوت و ترسناک، واقعه‌ای برای ابراهیم پدید آمد که سرنوشت تمامی بنی اسرائیل با آن واقعه مشخص گردید[۱].

اگر چه در آن روز بجز لاشخورها کس دیگری شاهد ماجرا نبود،[۲] اما به هرحال از آنجا که شرح این واقعه در کتاب مقدس آمده، برای بنیادگراهای یهود از اعتباری ابدی برخوردار شده است:

«در آن روز خداوند با ابراهیم عهد بست، و گفت این زمین را از نیل تا فرات به نسل تو بخشیده‌ام»[۳]

همچنین به جهت آنکه سوء تفاهمی پدید نیاید در چندین مورد بارها و بارها تاکید شده است که منظور از نسل ابراهیم فقط کسانی هستند که از سوی مادر نیز نسب به ساره برسانند که شاه‌بانوی ابراهیم و گزینش شده از سوی خداوند است[۴] . باز هم برای آنکه عهد خداوند با ابراهیم دقیق‌تر و مشخص‌تر باشد مقرر شد که مقصود از اولاد اسحق فقط اسرائیل(یعقوب) و نسل او است[۵] . این کلام که در تورات آمده، شاه‌بیت عهد قدیم است. البته قدیم بودن این عهد نکته‌ای است که در برابر عهد جدید، یعنی مسیحیت مطرح می‌شود. این نکته از سوی مسیحیت تقریبا پذیرفته شده است که بی آنکه عهد قدیم را برای اسرائیل بی‌اعتبار بدانند، ایمان خود را معطوف به عهد جدید کنند.

بنا براین عهد قدیم عبارت است از وعده‌ی سرزمین‌های نیل تا فرات برای اسرائیل تا ابد‌الآباد، و عهد جدید عبارت است از وعده‌ی ملکوت برای هرکس که به عیسی مسیح ایمان آورد؛ خواه به لحاظ جسمانی از نژاد ابراهیم باشد یا نباشد.

از آنجا که ملکوت آسمان، بیکرانه و نامحدود است به این جهت دعوت مسیحیت به عهد جدید نیز می‌تواند برای همه‌ی اقوام و ملیت‌ها صورت گیرد. این است که آئین مسیحیت آئینی تبلیغی و گسترش یابنده بوده و هست. اما زمین و ثروت‌هایش محدود است، و نمی توان همگان را با آن شریک گردانید. احتمالا به همین دلیل و برخی دلایل دیگر، آئین یهودی غیر تبلیغی است، و یهودی بودن نیاز به شجره نسب و اثبات سیادت دارد.

تلقی مسیحیت از ابراهیم، آن است که ابراهیم بعنوان «پدر» شناخته می‌شود اما پدر دینی و ایمانی، بنا براین همه‌ی کسانی که در آئین مسیحیت هستند آنان نیز ذریت ابراهیم محسوب می‌شوند[۶]، و می‌توانند خود را «اسرائیل بنامند». اما اسرائیلِ روحانی، که از ملک به ملکوت گرویده‌اند، و به جای اورشلیمِ زمین، به اورشلیم آسمان وعده داده شده‌اند.

بنا بر آنچه گذشت می‌توان دریافت که خدای مسیحیت و خدای یهود یکی است. و هیچ تعارضی در میان نیست که شاهد نبرد و خصومت میان اسرائیل با مسیحیان باشیم. به ویژه آنکه اگر آموزه‌‌های تورات را از مسیحیت حذف کنیم و مسیحیت تنها انجیل‌ها را ام‌الکتاب خود بداند آنگاه هیچ رمقی برای تمدن سازی در مسیحیت باقی نمی‌ماند. احتمالا به همین دلیل است که جهان غرب هویت یهودی‌- مسیحی را در عرصه دینی برای خود پذیرفته‌ است. به هرحال خدای اسرائیل سهم هرکسی را مشخص کرده‌ است، این شش‌دانگ زمین مسکونی میراث اسرائیل، و ملکوت آسمان ‌هم میراث مسیحیت.

تنها یک نکته‌ی کوچک در این میان هست که ذهن را به چالش می‌گیرد و آن عبارت است از اینکه اگر در تورات به جای سرزمین‌های نیل تا فرات، از سرزمین‌های مثلا انگلستان تا ایتالیا نام برده می‌شد و این سرزمین‌ها بعنوان میراث اسرائیل مشخص می‌گردید، آیا بازهم جهانِ متمدن مسیحیت همچنان از اسرائیل حمایت می‌کرد؟ و آیا بازهم خدای اسرائیل و خدای مسیحیت یگانه بودند؟

در این سوی دیگر، یعنی همین‌جا که مردمانش مدام در آتش بی‌داد فقر و جنگ دست و پا می‌زنند، و همین‌جا که بیشترین ذخایر نفتی پیداشده است، و بخش عظیمی از آن اتفاقا موعود اسرائیل هم هست، دراینجا خدایی دیگر فرمان می‌راند. خدایی که نه تنها عهد یهوه با اسرائیل را به رسمیت نمی‌شناسد، و سرزمین‌های نیل تا فرات را میراث این قوم نمی‌داند، بلکه حتی موجودیت اسرائیل را نیز برنمی‌تابد، از آن مهمتر، حتی مسیحیتِ یهودی شده را دشمن و بیگانه می‌شمارد.

اینکه شاید خدای محمد، عیسی، موسی، بودا و زردتشت واقعا یکی باشد، خود بحثی دیگر است. اما به نظر می‌رسد اکنون، خدایان دیگری، غیر از آفریننده‌ی یگانه، با جادوی سرمایه و سیاست، از اعماق روانِ ملت‌ها فراخوانده‌شده‌اند تا در عرصه تمدن‌ها، و تملک ثروت‌های زمین، زورآزمایی کنند. و به این گونه است که خدایان به جنگ برمی‌خیزند، قربانیان نبردشان نیز آدم‌ها هستند که در روان جمعی بنیادگرایان اسرائیل و مسیحیت از یک سو، و در روان جمعی بنیادگرایانِ مسلمان از سوی دیگرحضور یافته‌اند.

اگر چه خدای بنیادگراهای مسلمان، همان ویژگی‌هایی را دارد که خدای بنیادگراهای مسیحیت و یهود دارد. اما به هرحال هرکدام از این خدایان سربازان خود را علیه سربازان خدای دیگر بسیج می‌کند؛ یا لااقل آتش بیار معرکه هستند.

اینکه چه عواملی سبب شده است تا این خدایان از دخمه‌های اسطوره‌ای خود بیرون آیند، گرد از چهره خویش بزدایند و در روان جمعی بنیادگرایان حضور بیابند و چشم ملت‌ها را بر آفریدگار صلح فرو بندند، خود بحثی دراز دامن است که شرح آن مهتاب شبی خواهد و آسوده سری. اما در عین حال نمی‌توان نادیده انگاشت که هرکدام از دو جبهه‌ی نبرد به نحوی خود را میراث خوارِ آفریدگاری یگانه می‌انگارند، آفریدگاری که اسرائیل و بویژه بنیادگراهای یهود را بعنوان دوستان خود آفرید و دیگران را بعنوان دشمنان خود. همین تعبیر در جبهه مقابل نیز مطرح است. و طبعاً بندگان مؤمن و مقرب خداوند وظیفه‌ی شرعی خود می‌دانند که با دشمنان خداوند مبارزه کنند، و برای نبردشان استدلال‌های دینی نیز دارند.

از نگاه دینی ـ به این‌شیوه ـ تعارض‌ها و جدال‌هایی‌که میان «ما» ـ بعنوان دوستان خداوند ـ با دیگران پدید می‌آید، جدال حق علیه باطل است. یعنی «ما» چه این طرف باشد و چه آن ‌طرف حق است، چه «ما»ی یهودی، و چه «ما»ی مسلمان. و «آنها» هرکه باشند باطل هستند.

اگرچه بسیار پیش می‌آید که نبرد میان قوم‌ها و ملت‌های دیگر با یکدیگر، از نگاه «ما» نبرد میان دو باطل باهم شناخته شود، اما همیشه این تصور وجود داشته است که در این گونه نبردها «ما» شرکتی نداشته‌ایم، زیرا «ما» هیچگاه باطل نمی‌جنگیم، بلکه نبرد میان باطلی با باطل دیگر، نبرد «آنها» با «‌آنها‌»ی دیگر است.

از ویژگی‌های حتمی و قطعی نبرد میان حق و باطل آن است که بالاخره حق پیروز خواهد شد. و آنهایی هم که در ضمن نبرد در راه حق کشته می‌شوند شهید خواهند بود. یا مانند سربازان قهرمان‌های ملی خواهند بود که در روان جمعی قوم، یا درنزد خداوند حضور دائم خواهند یافت. از این جهت در نبردهای دینی، هر دو طرف دعوا وعده‌ی پیروزی را برای خود محفوظ می‌دارند. زیرا هرکدام از دو طرف خود را حق می‌انگارند، یا حق می‌نمایانند. در اینجا منظورم از «حق» آن چیزی نیست که با معیارهای انسانی مورد ارزیابی قرار می‌گیرد بلکه حقی را می‌گویم که با معیارهای دینی – از این دست- از آن دفاع می‌شود.

در اینکه مسلمانان بنیادگرا در برابر مسیحیت و بویژه در برابر اسرائیل خود را حق و آنها را باطل می‌دانند نیاز به توضیح چندانی نیست. علاوه بر همه‌ی استدلال‌های دینی، همچنین سال‌های درازی است که ملت‌های مسلمان بار سنگین تحقیرشدگی را به دوش می‌کشند، و همین تحقیرشدن‌های مدام، کافی است تا از هر آیه‌ی مقدسی، نشانه‌ای برای جنگ و جهاد پدید آید. اما در جبهه‌ی مقابل چه‌ توجیهی برای حق بودن وجود دارد؟ طرح این مسئله برای آن است که شاید توجیه شرعی اسرائیلی‌ها برای مبارزه بسی قوی‌تر و برّاتر از توجیه شرعی مسلمانان باشد.

همان گونه که پیش از این اشاره شد هرکس با تاریخ دینی اسرائیل و با مهمترین کتاب دینی آنان تورات، اندکی آشنایی داشته باشد می‌تواند این نکته را دریابد که نبرد اسرائیل علیه دیگر مردمان خاورمیانه و اشغال سرزمین فلسطین- به زعم آنان- بخشی ازیک نبرد مقدس محسوب می‌شود که به این زودی هم خاتمه پیدا نخواهد کرد؛ زیرا این را وعده‌ی خداوند به ابراهیم و اسحاق و یعقوب می‌دانند که‌ تمامی سرزمین‌های نیل تا فرات را خداوند به آنان بخشیده است[۷]. اکنون هم که این سرزمین‌ها در اختیار آنان نیست، خود را مال‌باخته و مغبون می‌پندارند، یا وارثان بی‌عرضه‌ای که نتوانسته‌اند از میراثی که خداوند به آنها تخصیص داده نگهداری کنند.

و باز هرکس اندک آشنایی با تاریخ و متن مقدس این قوم داشته باشد می‌داند که اعتقاد به برتری نژادی اسرائیل، و سوگلی بودنِ اسرائیل در پیشگاه خداوند، یکی دیگر از مهمترین ویژگی‌های این قوم است. و به همین دلیل آئین یهود، آئینی غیرتبلیغی است، نه تنها غیرتبلیغی، بلکه اگر کسی هم بخواهد به آن قوم بپیوندد نمی‌تواند، مگر برای خدمتگزاری و انجام کارهای پست. بناباین همه‌ی اقوام غیریهودی حداکثر می‌توانند برده و خدمتگزار آنان باشند و گرنه قلع و قمع دیگران نه تنها گناه شمرده نمی‌شود بلکه منطبق با اراده‌ی خداوند(یهوه) دانسته شده است[۸]

باز هم از نگاه دینی و متن مقدس تورات، هنگامی که این قوم نتواند ملت‌های قوی‌تر از خود را شکست دهد باید تلاش‌کند تا با آن دولت و ملتی که ابر قدرت زمانه‌ی خود محسوب می‌شود به گونه‌ای کنار بیاید، در او نفوذ کند، و سیاست‌های خود را به وسیله‌ی آن ابر قدرت به اجرا در آورد، و حتی آنان را به راهی که خود می‌خواهد به حرکت آورد. داستان یوسف در دربار فرعون[۹]، دانیال در پیشگاه امپراطوران بابل و سپس ایران[۱۰]، «استر» بعنوان ملکه و بانوی محبوب خشایارشاه، و «مردخای» نیز بعنوان وزیر هخامنشیان[۱۱]، هرکدام نمونه‌های آشکاری از اعتقادات دینی این قوم است. نفوذ این شخصیت‌های دینی در امپراطوری‌های زمانه‌ی خود موجب نجات قوم یهود دانسته شده است. بنا براین جای شگفتی نیست که اگر بسیاری از حساسترین پست‌های کلیدی در ابر قدرت جهان امروز( امریکا) در دست وارثان یعقوب باشد.

قوم یهود در طول بیش از سه‌هزار سال نبرد و مبارزه، آموخته است که دستی را که نمی‌تواند قطع کند باید ببوسد، و آنگاه آن دست را به نفع خواسته‌های خود به‌کار گیرد. این نه تزویر و ریا و خدعه بلکه یک تکلیف شرعی برای نجات قوم محسوب می‌شود. اگر اغلب شبکه‌های خبری جهان امروز را در سیطره‌ی خود گرفته‌اند تا خبرها را آنگونه که خود شایسته‌ می‌دانند نشر دهند، اگر در صنایع نظامی امریکا سرمایه‌گذاری‌های کلان کرده‌اند تا قدرت فیزیکی خود را در نبرد‌ها بالا ببرند، اگر والت‌دیسنی و هالیود را در سیطره خود در آورده‌اند تا برای دیگر مردم جهان آن‌گونه که صلاح می‌دانند فرهنگ سازی کنند، و صدها اگر دیگر، همه و همه دارای پس‌زمینه‌های دینی هم می‌تواند باشد تا نبرد حق را علیه باطل ادامه دهند.

بنا بر آنچه گذشت، نبرد اسرائیل با ساکنان خاورمیانه، – به زعم بنیادگراهای یهود‌- نبردی دینی، مشروع، و نبرد حق علیه باطل است، و بدیهی است که شعله‌های چنین نبردی با آن پس زمینه‌هایی که دارد به این زودی‌ها فروکش نخواهد کرد. مسئله‌ی فلسطین، شاید فتح اولین خاکریز در این زمان محسوب می‌شود. از این سوی دیگر، بسیاری از ساکنان خاورمیانه، که عمدتاً مسلمان هستند، به ویژه بنیادگراهای اسلامی نیز تلاش می‌کنند تا شعارها و عملیات تند ضداسرائیلی خود را به نام خداوند و نبرد حق علیه باطل بنامند و با معیار‌های دینی منطبق گردانند. بنیادگرایان اسرائیل نیز با توسل به تبلیغات گسترده، توانسته‌اند دو نتیجه‌ی مطلوب از شعارها و عملیات تند مسلمانان برای خود بدست آورند. اول اینکه نیروهای داخلیِ خویش‌ را و بسیاری از یهودیان خارج از اسرائیل را به بهانه‌ی داشتن دشمن مشترک، با خود همراه و همرای گردانند. و دوم نیز اینکه همه این اقدامات را بعنوان حرکتی علیه مدنیت و امنیت جهانی از سوی اسلام بنمایاند، و در پناه این تبلیغات، جهان غرب را سپر بلای خویش قرار دهد.

بنا بر این پیش‌فرضها می‌توانم بگویم که در این‌جا آشکارا با دو گونه تلقی از «حق»، «خدا» ، و «شرع» مواجه هستیم . یکی خدایی که به زعم بنیادگرایان‌ یهود، قوم اسرائیل را برای خود برگزیده و همه‌ی امکانات خوب جهان را برای قوم سوگلی خود می‌خواهد. و دیگر خدایی که اصرار دارد تا بندگانش قوم اسرائیل را از صحنه‌ی گیتی حذف کنند. بدیهی است که چنین اعتقاداتی جایی برای صلح باقی نمی‌گذارد. این گونه است که می‌گویم نبرد میان بنیادگرایان اسرائیل و بنیاد گرایان مسلمان به نبرد میان خدایان تبدیل شده است، و در این میان، فلسطینی‌های خانه خراب و آواره، اسرائیلی‌های غیربنیادگرایی که نه به اشغال و کشتار بلکه به صلح وزندگی می‌اندیشند، و کسانی مانند اسحاق رابین، اولین قربانیان نبرد این خدایان شده‌اند.

اکنون می‌توانم این پرسش را به میان آورم که آیا با معیار‌های دینی ـ ازاین دست‌که بنیادگرایان می‌گویند ـ می‌توان حق و باطل را تشخیص داد؟ اگر شرح صدری مانند مولوی داشتم احتمالاً گزینه دیگری را برمی‌گزیدم و می‌گفتم :

تا که بی‌رنگی اسیر رنگ شد
موسی‌‌ای با موسی‌ای در جنگ شد.

از سوی دیگر این را هم نمی توانم بپذیرم که بگویم این نبردی باطل علیه باطل است. زیرا هنگامی که فقر و تحقیر شدگیِ انبوه مسلمانان را دراین سو می‌بینم، یا وقتی‌که خبر کشته شدن آدم ها را می‌شنوم اعم از آنکه فلسطینی باشند یا یهودی، اگر خود را به خواب هم بزنم، خواب‌های پریشان می‌بینم. همچنین نمی‌توانم لشگرکشی ‌سرمایه‌داری جهانی را که در پس نقاب صلح و مبارزه با تروریسم صورت می‌گیرد چیزی جدا و بی ربط با منافع اسرائیل تلقی کنم. یعنی که به هرحال حقی در حال پایمال شدن است. حقی که شاید هیچ‌کدام از بنیادگرایان دو طرف به آن توجهی ندارند.

می توانم دلایل نسبتاً محکمی از تورات و قرآن ارائه دهم که بنیاد گرایان هردو طرف با آنکه ظاهراً با هم نبرد می‌کنند، اما در واقع جبهه‌ی واحدی را علیه «حق» تشکیل داده‌اند. و باز هم می‌توانم تجربه‌های تاریخ بنی اسرائیل را به‌یاد آورم که هرگاه این قوم در زمین نقش قابیل را به خود می‌گرفت و به سبب فزون‌خواهی وسلطه‌گری خود، طغیان می‌کرد، پس‌از اندک زمانی به فرو پاشی و آوارگی گرفتارمی‌شد، خانه ی قدس در آتش بیداد می‌سوخت، و یهودی سرگردان برخرابه‌های اورشلیم، و پای دیوار ندبه سوگواری می‌کرد. اما شرح این دلایل بسی طولانی و ملال آور است، و در این غوغای جاری کسی را دغدغه‌ای بابت این دلایل نیست. به فرض اینکه دلایل دینی خود را ابراز کنم، همه می‌دانند که تلقی‌ها، قرائت‌ها، و تاویل‌ها ازهر متن مقدسی بسیار گسترده، متنوع، و گاه می‌تواند ضد و نقیض باشد، و هر استدلال دینی هم که بیاورم بازهم از غوغای قالَ و اِن قُلت برکنار نخواهیم بود. این است که ناگزیرم فعلاً با روی کرد دیگری مسئله « حق» را مطرح کنم . و آن اینکه من چه یهودی باشم، چه مسیحی، و چه مسلمان، در مواجهه با جهان امروز به جای اینکه به مبانی دینی خودم استناد کنم، بهتر است که معیاری مشترک پیدا کنم که گرفتار این اعتقاد یا آن اعتقاد نباشد بلکه پذیرش آن برای همگان از هر دینی و هر ملیتی میسر باشد.

به نظر می‌رسد کلمه مشترکی که امروز می‌توان به آن استناد کرد، چیزی باشد به نام خردِ جمعی. از ویژگی‌های خرد جمعی، یکی هم این است که منافع فردی را با منافع قومی هماهنگ می‌کند، و هنگامی که دایره ی خرد جمعی گسترده‌تر شود، و در عرصه‌ ی جهانی نمود پیدا کند، منافع قومی و منطقه‌ای را نیز با منافع بشری در همه ی جهان همسو و هماهنگ می‌گرداند. هوشمندی و درایتی که از خردِجمعی می‌تواند پدید آید، چندان قدرتمند خواهد بود که پرده از پنهان‌کاری‌ها برگیرد.

شاید هنوز بسیاری از مردم عادی در هر دو سوی این میدان نبرد همچون اسفندیار پاکدلانه در توطئه قدرت‌طلبی گشتاسب‌های زمانه برای ترویج دین به نبرد برمی‌خیزیند، و هنوز این مایه از خردمندی پدید نیامده‌ است که اسفندیار مغموم دریابد که بسیاری از رهبران دینی و سیاسی، از دین، خدا، صلح، و امنیت، صرفا بعنوان ترفندی سیاسی استفاده می‌کنند تا اهداف پنهان خود را به ثمر برسانند.

به گمان من، تلاش برای توسعه و بسط خرد جمعی، در همه ی قوم‌ها و ملت‌ها، از ملزومات حتمی و جدیِ سفر پایان ناپذیر صلح است، و آنجایی که مدعیان صلح به جای توسعه ی خرد جمعی، به تبلیغاتِ احساسی، عواطف دینی، یا به توسعه‌ی ترس می‌پردازند، غول فاجعه نیز بیدار خواهد شد.

در این روزگار که ما هستیم، شاید بتوان اعلامیه ی جهانی حقوق‌بشر را بعنوان طلیعه‌ی گرایش انسان امروز به خرد جمعی تلقی کرد. خردی که قرار است با معیارهای انسانی و برابری حقوق همه ی انسان‌ها و ملت‌ها به تشخیص حق‌ و باطل بپردازد. اگرچه مفاد این اعلامیه در عالم واقع جایی برای خود باز نکرده‌است، اما این هست که در این مورد همه‌ی دولت ها و ملت‌ها اتفاق‌نظر دارند. یا لااقل برای حفظ موقعیت خود ناچارند به‌آنچه درظاهر پذیرفته‌اند وفادار باشند.

مهمترین فایده‌ی رویکرد به خرد جمعی، شاید همین باشد که نبرد خدایان در ذهن ما پایان خواهد گرفت. در آن هنگام شاید بتوانیم حقیقت را در ساحتی دیگر بیابیم. همچنین این کارخدمتی به اصل دین نیز خواهد بود. زیرا پیرایه‌های کمتری به آن خواهیم بست. و گمان می‌کنم ما مردم این سوی جهان، اعم از افغان و عرب و ایرانی، برای درمان زخم‌های ناسورمان به خردمندی بیشتر محتاج باشیم تا به برانگیختن احساسات و عواطف. و گمان می‌کنم فلسطینیان نیز، پیش از آنکه مانند بنیادگراها درد دین و جهاد داشته باشند، درد آوارگی و بی‌خانمانی دارند، و درد‌هایی که انبوه تسلی دهندگان مزاحم نمی‌توانند درک درستی از آن داشته باشند.

 

پی نوشت ها:

[۱] – تورات سفر پیدایش باب۱۵

[۲] – همان باب آیه ۱۲

[۳] – همان باب آیه۱۹

[۴] – پیدایش باب۲۱ آیه ۱۲

[۵] – پیدایش باب ۲۸ آیه ا تا ۵

[۶] – رساله پولس به رومیان، باب پنجم بند ۱۳ تا ۱۷

[۷] – علاوه بر نشانی پیشین همچنین نگاه کنید به باب ۲۸ در همان سفر پیدایش

[۸] – نگاه کنید به سفر داوران باب ۱۸

[۹] – داستان یوسف در تورات با این رویکرد است که همه وقایع برای یوسف به این دلیل پیش آمده بود که یوسف به مصر راه پیدا کند وبعد بتواند در زمان قحطی، قوم اسرائیل را نجات داده و در مصر از آنان نگهداری کند. نگاه کنید به باب ۴۵ پیدایش بند ۵تا ۱۲

[۱۰] – نگاه کنید به کتاب دانیال از مجموعه عهد عتیق.

[۱۱] – کتاب استر از همان مجموعه

منبع: سایت نویسنده


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.