سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » خاطره‌های پراکنده بهمن احمدی امویی از روزهایی که زیر بمب و موشک گذشت...
» یادداشتی از زندان

خاطره‌های پراکنده بهمن احمدی امویی از روزهایی که زیر بمب و موشک گذشت

چکیده :انگار تمام نشانه های گذشته پشت سرم ویران شده است، نشانی از قبر پدرم ندارم، یعنی اینکه سالهاست به آن شهر کوچک چهار محال و بختیاری نرفته ام، برای دیدار اهل قبور... علیرضا، مجید و محمد پشت غبار زمان گم شده اند. کسی یا چیزی با تمام توان هلم می دهد به جایی که نمی دانم کجاست. هنوز خیلی از خانواده ها تکه تکه اند، دست هایمان به هم نمی رسد و صدای یکدیگر را نمی شنویم... با این همه، هر روز که خورشید سر می زند، با خودم می گویم شاید از آفتابش امید بر آید....


بهمن احمدی امویی، روزنامه نگار زندانی، به مناسبت سالروز جنگ عراق علیه ایران مطلب کوتاهی را در باره روزهای کودکی و نوجوانی اش در شهر اندیمشک که زیر بمباران و موشک باران سپری شده، نوشته و برای انتشار به بیرون از زندان ارسال کرده است.

بیش از دو سال از زندانی بودن بهمن احمدی امویی روزنامه نگار می گذرد. وی 30 خردادماه سال 1388 در منزل مسکونی اش بازداشت شد و تاکنون در زندان اوین به سر می‌برد. او در مدت زندانی بودنش تنها یک بار از مرخصی استفاده کرده و بیش از ۱6 ماه از هر گونه حق مرخصی محروم مانده و در طول یک سال گذشته، تنها دو بار از حق ملاقات حضوری استفاده کرده است.

مهم ترین مصادیق اتهامی احمدی امویی، نگارش مقالات انتقادی در باره عملکرد اقتصادی دولت احمدی نژاد در روزنامه سرمایه و وب سایت شخصی اش و همچنین سردبیری وب سایت خرداد نو عنوان شده است.

نوشته بهمن احمدی امویی که برای انتشار در اختیار کلمه قرار گرفته، به شرح زیر است:

 

آفتاب از سیم خاردار دیوار بلند زندان اوین، رد می شود و خودش را از پنجره اتاق روی نقش قالی پهن می کند. روز دیگری برآمده، شاید از آفتابش امید برآید.

31 شهریور 1390 است. بی اختیار به روزی در سال 1359 باز می گردم. خیابان و کوچه ای که خانه مان در آن قرار دارد، از سر و صدای بچه ها پر است. «روبرت» بازی می کنیم، یک جور بازی جنوبی که در اندیمشک هر روز آن را بازی می کردیم.

چند هواپیمای جت با سرعت بسیار زیاد آسمان را می شکافند و از بالای سرمان رد می شوند. ما فقط توانستیم خط دودی را که از خود بر جا گذاشته بودند، ببینیم. بعد صدای چند انفجار و پس از آن جیغ و ضجه زنان، کودکان و حلقه های دود خاکستری و سیاه که از چند نقطه شهر بلند بود. راه آهن، گمرک، اداره برق و پایگاه چهارم شکاری، بمباران شده بودند. شهر را توده هایی از دود احاطه کرده بود.

تا چند ساعت بعد اخبار تکمیلی نشان می دهد که عراق به ایران حمله کرده است. روزها و هفته های پس از آن اخبار ترسناکی در شهر پخش می شد. عراقی ها از پل کرخه عبور کرده اند، دشت عباس را گرفته اند و تا شهر 45 کیلومتر بیشتر فاصله ندارند. تا آن موقع بعضی ها رفته بودند، حالا تعداد بیشتری هم داشتند می رفتند. شهر کم کم داشت تخلیه می شد.

زنان همدیگر را در آغوش می کشیدند و مردها روبوسی می کردند و می گفتند: همین که زن و بچه ها را جای امنی بگذاریم، برمی گردیم.

و عشق های جوانی نورسته در این هیاهو و گرد و غبار گم می شد، با چشمهایی نمناک از اشکی که می خواست بریزد، در پشت کامیون های باری که به سوی شرق می رفتند.

خیابان و کوچه سوت و کور بود و مدارس تعطیل شده بود. تازه آن سال به دوره راهنمایی می رفتم.چهار نفر بودیم؛ محمد، علیرضا، مجید و من. دوستان دوران کودکی که تا اینجا با هم آمده بودیم و همه مان در خانه همه مان بزرگ شده بودیم.

کاری نداشتیم جز خیابان گردی، ایستادن توی صف های نان، گاز، پنیر و گوشت و نگهبانی از خانه هایی که کلیددارشان بودیم و گل های خاطره ها را آبیاری می کردیم. بوی درخت «مورد» از خود بی خودمان می کرد و ما سرخوش که همه اینها موقتی است و همه چیز درست می شود.

شب ها تا صبح بیدار می ماندیم و دنیای کوچکی را که به ما تعلق داشت محافظت می کردیم. برق خیابانها قطع بود، از هیچ خانه ای نوری بیرون نمی تابید و پنجره ها با رنگ سیاه، روزنامه و پارچه پوشیده شده بود.

«صدای آژیر قرمز که از رادیو پخش می شود، نشانه این است که حمله هوایی حتمی است…»

این برگه ها را در حیاط خانه ها می انداختند. من با خودم فکر می کردم آخر چطور می شود قرمز بودن یک آژیر را از صدای رادیو فهمید. تا چند ماه آژیر قرمز و زرد و سفید، ذهنم را به خود مشغول کرده بود که رنگ این آژیرها را چطور می توان از رادیو دید.

سال 60 و 61 را هم پشت سر گذاشتیم. حالا دیگر به زندگی در شرایط جنگی عادت کرده بودیم. اغلب خانواده ها متلاشی شده بودند. هرکس دوست و آشنایی و فامیلی داشت به حساب یک زندگی موقت چند ماهه، سراغ آنها را گرفته و به جای امن تری رفته بودند.زندگی موقتی که تا آن زمان دست کم سه سال از آن می گذشت.

پدر و مادر و یک خواهر و برادر من هم به اصفهان و چهار محال و بختیاری رفتند. اداره پست خوب کار نمی کرد. با این همه خوشحال بودیم که زنده ایم. 31 شهریور 1362 تلگرافی چند کلمه ای به دست ما رسید. یکی از خواهرزاده ها که هم سن و سال خودم بود، نوشته بود: «سلام دایی! بابابزرگ فوت کرد.» پدرم فوت کرده بود و من حتی نمی توانستم در مراسم تشییع و تدفین او حضور داشته باشم.

فردای آن روز خبر دیگری هم آمد: محمد که هوادار سازمان مجاهدین خلق بود، در زندان دزفول اعدام شد. هفته بعد پیکر علیرضا که در جبهه شهید شده بود، بر دوش خانواده و دوستانش بود و دو ماه پس از آن مجید با خانواده اش در یک بمباران موشکی ناپدید شد. ماهی سیاه کوچولو را نخستین بار در خانه آنها با هم خوانده بودیم.

آن روزها که سیزده – چهارده سال داشتم، با دیدن این اتفاق ها به خودم می گفتم: هرکس را، کسی می کشد، بعضی ها را عراقی ها و بعضی ها را هموطنانشان.

حالا انگار تمام نشانه های گذشته پشت سرم ویران شده است، نشانی از قبر پدرم ندارم، یعنی اینکه سالهاست به آن شهر کوچک چهار محال و بختیاری نرفته ام، برای دیدار اهل قبور… علیرضا، مجید و محمد پشت غبار زمان گم شده اند. کسی یا چیزی با تمام توان هلم می دهد به جایی که نمی دانم کجاست. هنوز خیلی از خانواده ها تکه تکه اند، دست هایمان به هم نمی رسد و صدای یکدیگر را نمی شنویم.

از اینکه به خوزستان و اندیمشک بازگردم، نگرانم. انگار دلم می خواهد فاصله ام را با آنجا برای همیشه نگه دارم، شاید تا آنجا که می توانم از آنجا دور شوم. دور دور! شاید دارم از خودم فرار می کنم. از گذشته‌ی سپری شده ای که از به خاطر آوردنش تنم مور مور می شود.

با این همه، هر روز که خورشید سر می زند، با خودم می گویم شاید از آفتابش امید بر آید. انگار این بخشی از شعر یک شاعر است، شاعری که حالا نامش را از خاطر برده ام.

بهمن احمدی امویی
تهران، زندان اوین، بند 350


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.