جامعهشناسی تکفیر (3)
چکیده :هم قرآن و هم پیامبر تکفیر کسی را که اظهار مسلمانی کرده است، قویا رد میکنند. موارد مشابه دیگری هم در تاریخ اسلام هست که برخی بنا به اغراض شخصی کسانی را که اظهار شهادتین کرده بودند و در ظاهر مسلمانی را پذیرفته بودند، کشتند یا از دایرهی مسلمانی بیرون قرار دادند و محرومیتهایی را نصیب آنان کردند. هر یک از این موارد که در طول حیات پیامبر رخ داد مورد مخالفت شدید ایشان قرار گرفت....
دکتر حسن محدثی در یادداشتی با عنوان «جامعهشناسی تکفیر» * به بررسی این موضوع بکر در دانش اجتماعی میپردازد. پیشتر دو قسمت اول از این سلسله یادداشتها به نقل از وبلاگ این پژوهشگر جامعهشناسی دین، در کلمه منتشر شده بود (+ و +) و اکنون قسمت سوم آن به نقل از وبلاگ زیر سقف آسمان به خوانندگان علاقهمند تقدیم میشود:
مقدمه
در نوبت قبلی کوشیدم در باب معنا و مفهوم تکفیر، ریشههای اجتماعی-سیاسی آن، و مختصری از سابقهی تکفیر در تاریخ اسلام سخن بگویم و به برخی از نمونههای تکفیر اشاره کنم. در بحث قبلی اشارهی مختصری هم به عمل کفاره دادن کرده بودم و اکنون لازم میدانم این نکته را متذکر شوم که مفهوم کفاره بهمنزلهی عملی برای پوشاندن و جبران کردن تقصیر یا قصوری، از سوی خود فرد و از طریق انجام اعمال صالح نظیر اطعام مسکین در خود قرآن آمده است؛ اگر چه به نظر میرسد در فقه اسلامی این قاعده ابعاد تازهتری یافته است که در جای خود میبایست مورد بحث قرار گیرد. اما در این نوبت این فرضیه را مطرح میکنم که پدیدهی تکفیر، در فرهنگ قرآنی و در سیرهی پیامبر جایی ندارد. دستکم بنده در کتاب و سنت نه تنها شواهدی مؤید رویهی تکفیر نیافتهام بلکه بر عکس به شواهدی علیه آن دست یافتهام و در اینجا به برخی از مهمترین آنها اشاره میکنم. بنابراین، به نظر میرسد اقدام به تکفیر در عصر پساپیامبر و عصر پساقرآنی در میان مسلمانان بر حسب مقاصد اجتماعی و سیاسی و اغراض و منافع شخصی و گروهی رفتهرفته پدید آمده و به رویهای تثبیت شده بدل شده است. از این رو، از باب مقایسه اشارهای خواهم کرد به آرای یکی از مقامات دینی در عصر حاضر (که بسیاری از علما و فقهای عصر حاضر با ایشان اشتراک نظر دارند) تا تفاوت نظرگاه و رویهی موجود در کتاب و سنت و نظرگاه مختار و البته مورد اجماع در میان اکثریت فقها و علمای مسلمان معاصر آشکار شود؛ زیرا بسیاری از مردم و حتا بسیاری از روشنفکران سکولاریست، اسلام را با افکار و اندیشهها و عملکرد همین علما و فقها میشناسند.
تمایز بین فرهنگ قرآنی و فرهنگ اسلامی
بحث در باب اینکه تکفیر ریشهی قرآنی دارد یا پس از اتمام دورهی نزول قرآن و پس از وفات پیامبر به یک رویهی مرسوم بدل شده است، مستقیما بحثی جامعهشناختی نیست؛ اما دلالتهای آن برای بحث ما بسیار مهم است. این است که این موضوع را اندکی میکاوم. پس من هنوز مشخصا بحثی جامعهشناختی را دربارهی تکفیر آغاز نکردهام. تحلیل جامعهشناختی آنجا آغاز میشود که بحث از کنشگران و پیآمدهای کنش آنان بهمیان بیاید. در آیندهی نزدیک به این مرحله از بحث وارد خواهم شد و اکنون همچنان در مقدمات تاریخی و کلامی بحث تکفیر قرار دارم. در هر صورت، پرداختن به این مقدمات برای بنای درست بحث لازم بهنظر میرسد. یادآوری میکنم که آنچه بنده در این باره قلمی میکنم میبایست کوششهایی مقدماتی یک جستوجوگر غیرمتخصص در مباحث فقهی و کلامی تلقی شود که میکوشد مقدمات بحثی جامعهشناختی را فراهم سازد. از این رو، این مباحث که فینفسه مناقشهبرانگیز اند، جای بحث و گفتوگوی بسیار دارند و نیازمند ارزیابی انتقادی صاحبنظران است.
چنانکه در جای دیگری آوردهام، فرق است بین فرهنگ قرآنی و فرهنگ اسلامی: “در این معنا، فرهنگ اسلامی عامتر از فرهنگ قرآنی است و فرهنگ قرآنی یکی از عناصر مهم آن است. این رابطهی عام و خاص میان فرهنگ اسلامی و فرهنگ قرآنی را میتوان بدین نحو توضیح داد که:
1) پارهای از عناصر سازندهی فرهنگ اسلامی مأخوذ از فرهنگ قرآنی است؛
2) پارهای از عناصر سازندهی فرهنگ اسلامی مأخوذ از فرهنگ قرآنی نیست و متباین با آن است اما در تضاد یا ناسازگار با آن هم نیست؛
3) پارهای دیگر از عناصر سازندهی فرهنگ اسلامی متضاد و یا ناهمساز با فرهنگ قرآنی است” (محدثی، مقالهی “بیتابی برای تخریب میراث”، قسمت اول).
لازم است به این نکته توجه دهم که مرادم از واژهی “عناصر”، فقط مفردات فرهنگی معین نیست بلکه گهگاه مؤلفههایی در فرهنگ اسلامی وارد شده است که تحولی اساسی را در فهم مسلمانان در باب مفاهیم و موضوعات قرآنی پدید آورده است. بهعنوان مثال، ورود انسانشناسی یونانی به فرهنگ اسلامی سبب شده است که از آن پس تا امروز، در کل فرهنگ اسلامی، انسانشناسی قرآنی رفتهرفته از فرهنگ اسلامی حذف و یا دستکم بسیار کمرنگ شود.
تمایز میان فرهنگ قرآنی و فرهنگ اسلامی این امکان را به ما میدهد که بتوانیم میان دو دوره –عصر پیامبر و نزول قرآن از یک طرف و عصر بسته شدن باب وحی و پس از وفات پیامبر از طرف دیگر- تمایز قائل شویم و فرآیند انتقال از دورهی نخست به دورهی بعد را مورد بررسی قرار دهیم و نیز بتوانیم تحولات عظیمی را که در طی این انتقال رخ داد و سبب تحول در نگرش و شیوهی زیست مسلمانان شد، شناسایی کنیم. از این رو، تمایز میان فرهنگ قرآنی و فرهنگ اسلامی بسیار مهم است. اگر ما قرآن و سنت (قول و فعل پیامبر) را مهمترین منابع داوریمان در باب مسلمان بودن و مسلمانانه زیستن و فکر اسلامی تلقی کنیم، چارهای جز تفکیک این دو دوره از یکدیگر نداریم.
بهعلاوه، اهمیت تمایز بین فرهنگ قرآنی و فرهنگ اسلامی در این است که بدانیم هنوز یک قرن از آغاز اسلام نگذشته، چنان تحولات عظیمی رخ داده بود که برخی از مسلمانان هوشیار، از این همه تحول دچار شگفتی شدند. قول زیر از «انس بن مالک» که گفته بود: در طی 70 سال همه چیز حتا نماز هم دگرگون گشته است، گسترهی باورنکردنی تغییرات و تحولات را بهخوبی به تصویر میکشد. احمد امین از نویسندهگان بسیار معتبر تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی مینویسد: “مسلمین آن عصر اسلام را طور دیگر تصور و تلقی کرده بودند که تصور آنها با تصور مسلمین صدر اسلام که با نهایت سادگی زیست میکردند کاملا مخالف بود. زیرا زندگانی سادة عرب دچار انواع تکلفات و مشکلات تمدن شده بود. کیشهای مختلف و ملل گوناگون مشاهده کردند، ایرانیانی که پیرو مانی یا زردشت بودند[.] همچنین بتپرستان و ملل غیرعرب که داخل اسلام شده بودند مغز آنها از عقاید سابقه تهی نشده بود[.] از این گذشته ملل مذکوره دارای تمدن بوده و در یک محیط متمدن زیست میکردند، آنها اسلام را با چشم خویش میدیدند نه بچشم اعراب ساده[.] دین ملل مزبوره در ظاهر یکی شده بود ولی در باطن هر یک از آن اقوام دیانت را از روی عادات و اخلاق و احوال و مقتضیات زندگانی اجتماعی و بر حسب تربیت و تهذیب و مطابق آئین و زبان خود تلقی میکردند. تمام مسلمین کلمة «لااله الا الله محمد رسولالله» را میگویند ولی نظر شخص عالِم در اسلام غیر از نظر عوام است، نظر هر دو هم با فکر و عقیدة صوفیان متباین است بلکه نظر [و] فکر مسلمین مصر با نظر و فکر مسلمین هندوستان یا ترکها متفاوت میباشد زیرا هر ملتی دارای عادات و مؤثرات و متقضیات [مقتضیات] محیط میباشد که با ملت دیگری تجانس ندارد [.] این اختلاف بدون شک در فکر و عقیده و خرد تأثیر کرده همه چیز را مختلف کرده بود. مردم را بواسطة اختلاف روزگارها دگرگون میدیدند، من روایت بخاری و ترمذی از انس بن مالک را که در سنة 90 هجری وفات یافت میپسندم که گفته بود «من هیچ چیزی نمیبینم که از زمان پیغمبر تاکنون بحال خود باقی مانده باشد. یکی از وی پرسید[:] «آیا نماز هم بحال خود نمانده» [؟] گفت[:] «شما نماز را چنین کردید و چنان». أنس عصر پیغمبر را دیده و زمان بنیامیه را مشاهده کرده بود با اینکه آن دو روزگار بهمپیوسته و نزدیک بود مختلف و متباین بنظر میآمد[.] پس اگر او زمان بنیالعباس یا عصر بعد از آنها را مشاهده میکرد چه میگفت” (امین 1336: 417؛ قلابها از من است).
در عرض یکی دو قرن چنان ملغمه و ترکیبی از فرهنگهای مختلف در درون تمدن اسلامی پدید آمد که اکنون ریشهیابی دقیق بسیاری از اعمالی که مسلمانان انجام میدهند و افکاری که مسلمانان در سر میپرورانند دیگر ممکن نیست. تعیین نسبت این افکار و اعمال با فرهنگ قرآنی یا با اسلام صدر اگر چه امری ضروری است اما بسیار دشوار است و نیاز به تحقیقاتی اساسی دارد. نویسندهگان بسیاری به این دیگ هفتجوش (melting pot) تمدن اسلامی اشاره کردهاند اما اندکی از آنان به اهمیت آن در فرآیند انتقال از فرهنگ قرآنی به فرهنگ اسلامی تفطن داشتهاند. چنانکه محققی در باب پیدایش زندقه (بحثی که با موضوع تکفیر نسبت تام و تمامی دارد)، آورده است: “اگر بخواهیم فرهنگهای مختلفی را که در بین مسلمانان وجود داشت ذکر کنیم، میبایست از فرهنگهایی چون یهودی، ایرانی، یونانی، مسیحی، هندی نام ببریم. این فرهنگهای گوناگون، افکار و عقاید خویش را وارد فرهنگ اسلامی کردند و چون برخی عقاید و افکار با فرهنگ اسلامی همخوانی نداشت، باعث شد شک و تردید میان مسلمانان شد و با گذشت زمان باعث ایجاد زندقه در میان آنها شد” (منتظری 1389: 199).
تولد تکفیر در عصر اسلام پساقرآنی
برگردیم به بحث تکفیر. پیش از این گفتم که مفهوم تکفیر در قرآن به معنای مثبتی به کار رفته است؛ غیر از این معنایی که در فرهنگ اسلامی به کار رفته است و دال بر اتهام کافر شدن کسی است. با اینهمه، در قرآن ویژهگیهای کافران برشمرده شده است و گفته شده است که چه کسانی کافر اند و افراد در چه شرایطی کافر تلقی میشوند. اما قرآن هیچگاه مسلمانان را به کشتن کافران فرمان نداده است مگر آنکه کافران خود به جنگ با آنان آمده باشند. جالب است بدانیم که پیامبر اسلام در زمان حکومتاش امکاناتی را از مشرکان قرض میگرفته است: “هنگامیکه رسولخدا (ص) آمادة جنگ با هوازن شد (و در فکر ترتیب کار جنگ بود) اطلاع یافت که صفوان بن امیه که هنوز در حال شرک بسر میبرد مقداری اسلحه و زره دارد رسولخدا (ص) کسی را بنزدش فرستاد و چون صفوان بخدمتش آمد و باو فرمود: اسلحه و وسائل جنگی خود را بما میدهی؟ صفوان گفت: ای محمّد آیا بزور آنها را میخواهی؟
فرمود: نه بلکه بعنوان عاریه از تو میگیرم که هر یک از آنها هم که از بین رفت عوض آنرا بتو بدهم و بدون کم و زیاد همه را بتو باز گردانم!
عرضکرد: بدین ترتیب حاضرم، و بدنبال این گفتگو یکصد زره با سایر لوازم آن بحضرت داد” (ابن هشام عبدالملک 1385: 292).
اما از این جالبتر این است که در وقت تقسیم غنائم جنگ هوازن، “مشرکینی که به حضرت کمک کرده بودند” از جمله کسانی بودند که پیامبر به آنان بیش از دیگران سهم داد (همان: 314). این، نوع رابطهی پیامبر با کافران زمان خویش در وقت صلح است. پس کشتن کافران در حالت صلح در قرآن و سنت جای ندارد و اصلا مطرح نیست. حال ببینیم واکنش قرآن و پیامبر به تکفیر مسلمانان و کشتن آنان چه بوده است: “معيار اسلام و كفر در قرآن، به صورت شفاف بيان شده است. از ديدگاه قرآن كسي كه شعاير اسلام را اظهار نمايد و بگويد: من مسلمانم، مسلمان است، و كسي اجازه تعرّض به او را ندارد. قرآن، اظهار اسلام را نشانه مسلمان بودن ميداند و ميفرمايد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقي إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً) اي كساني كه ايمان آوردهايد، هنگامي كه در راه خدا گام ميزنيد (و براي جهاد ميرويد) تحقيق كنيد و به خاطر اين كه سرمايه ناپايدار دنيا (و غنايمي) به دست آوريد، به كسي كه اظهار اسلام ميكند نگوييد مسلمان نيستي». در شأن نزول اين آيه آمده است: پس از بازگشت رسول خدا (ص) از غزوه خيبر، اسامة بن زيد را به همراه جمعي، به سوي تعدادي از روستاهاي يهودينشين اطراف فدك فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند. مردي يهودي به نام «مرداس بن نهيك» كه از حضور اسامه آگاهي يافت، نزديكان و اموال خود را در كنار كوه جمع نمود و نزد اسامه آمد، در حالي كه ميگفت: «أشهد أن لا اله اللَّه و ان محمداً رسول اللَّه»، امّا أسامه او را به قتل رساند. پس از بازگشت نزد رسول خدا (ص) رفت و جريان را به حضرت گفت. رسول خدا (ص) به او فرمود: «مردي را كشتي كه به لا اله الا اللَّه و انّي رسول اللَّه، شهادت داد!» (1)
اسامه گفت: «اي رسول خدا، او براي نجات از كشتن شهادت داد». رسول خدا (ص) فرمود: «آيا دل او را شكافتي تا آگاهي يابی!» ” (رجبی بیتا: 15-14).
چنانکه میبینیم هم قرآن و هم پیامبر تکفیر کسی را که اظهار مسلمانی کرده است، قویا رد میکنند. موارد مشابه دیگری هم در تاریخ اسلام هست که برخی بنا به اغراض شخصی کسانی را که اظهار شهادتین کرده بودند و در ظاهر مسلمانی را پذیرفته بودند، کشتند یا از دایرهی مسلمانی بیرون قرار دادند و محرومیتهایی را نصیب آنان کردند. هر یک از این موارد که در طول حیات پیامبر رخ داد مورد مخالفت شدید ایشان قرار گرفت. یک نمونهی برجستهی آن قتل بنیجذیمه بهدست خالد بن ولید به خاطر کینهی شخصی بود. او بنی جزیمه را با آنکه اظهار اسلام کرده بودند، کشت. پیامبر و صحابی ایشان سخت از رفتار خالد بن ولید ناراحت شدند و مشاجراتی بین طرفین رخ داد و پیامبر رو به آسمان کرد و گفت: “بار خدایا من از عمل خالد بن ولید بسوی تو بیزاری میجویم” (ابن هشام عبدالملک 1385: 285).
کسانی که از شیوهی تکفیر بهره میگیرند و آن را برگرفته از اسلام و قرآن میدانند، لاجرم باید بتوانند آیاتی را در قرآن که مؤید این عمل باشد نشان دهند و نیز مواردی از استفاده از رویهی تکفیر را در سیرهی پیامبر بهعنوان شاهد مدعای خویش مطرح کنند. اما بهنظر میرسد چنین آیات و شواهدی وجود ندارد و بهنظر میرسد اقدام به تکفیر مسلمانان بعد از بسته شدن باب وحی و پایان یافتن حیات پیامبر رواج یافته است.
اما نه تنها در کتاب و سنت این معنا مورد تأکید قرار گرفته است که کسی را که ذکر شهادتین گفته است میبایست مسلمان محسوب کرد و نمیتوان او را کافر پنداشت، بلکه علاوه بر این، به نظر میرسد قرآن و پیامبر با کسانی که پس از اسلام کافر شدهاند نیز با شفقت و مدارا برخورد کردهاند. همچنانکه پیش از این گفتم، واژهی تکفیر در قرآن به معنی اتهام کفر زدن به کسی به کار نرفته است. اما این معنا که کسانی پس از گرویدن به اسلام کافر شدهاند، در قرآن آشکارا مورد اشاره قرار گرفته اند.
با این حال، در اینجا نیز تکفیر آن معنایی را که در فرهنگ اسلامی دارد افاده نمیکند: هیچ مجازات دنیوی برای مکفَّر (تکفیر شده) در قرآن مطرح نشده است. آیهای که منظور نظر من است آیهی 66 سورهی توبه است. آیات قبل و بعد آن و پیوستهگی این آیات به یکدیگر نشان میدهد که آیهی مذکور دربارهی منافقان نازل شده است و به کفر آنان پس از ایمان اشاره شده است. با این همه، خداوند فقط وعدهی عذاب داده است؛ دقیقا همانند آیات مربوط به مرتدان. اصل آیه چنین است: “لاتعتذروا قد کفرتُم بعد ایمنکم إن نّعفُ عن طائفَةٍ منکم نُعَذِّبْ طائفةَ بانّهم کانوا مجرمین. عذر نیاورید، شما بعد از ایمانتان کافر شدهاید. اگر از گروهی از شما درگذریم، گروهی [دیگر] را عذاب خواهیم کرد، چرا که آنان تبهکار بودند” (آیهی 66 سورهی توبه، قرآن مجید، ترجمهی محمدمهدی فولادوند). با این حال این تنها آیهی قرآن در این باره نیست. در آیهی 74 همین سوره نکتهی بسیار جالبی هست و آن این است که قرآن نه تنها کسی را که بعد از اسلام آوردن کافر شده است، محکوم به مرگ یا دیگر مجازاتها نمیکند بلکه از آنها میخواهد توبه کنند. از قضا در این مورد کفرورزی فرد از طریق سخن گفتن آشکار شده است: “به خدا سوگند میخورند که [سخن ناروا] نگفتهاند، در حالی که قطعا سخن کفر گفته و پس از اسلام آوردنشان کفر ورزیدهاند، و بر آنچه موفّق به انجام آن نشدند همّت گماشتند، و به عیبجویی برنخاستند مگر [بعد از] آنکه خدا و پیامبرش از فضل خود آنان را بینیاز گردانیدند. پس اگر توبه کنند برای آنان بهتر است، و اگر روی برتابند، خدا آنان را در دنیا و آخرت عذابی دردناک میکند، و در روی زمین یار و یاوری نخواهند داشت” (آیهی 74 سورهی توبه، همان) [2].
برخلاف فقهای مسلمان که در بسیاری اوقات فرمان قتل را با حکم تکفیر صادر کردهاند (تازه معلوم نیست که تشخیصشان درست بوده باشد)، قرآن فقط وعدهی عذاب اخروی داده است و نیز یادآوری میکند که چنین کسانی خشم خدا را علیه خود برمیانگیزند: “هر کس پس از ایمان آوردن خود، به خدا کفر ورزد [عذابی سخت خواهد داشت] مگر آن کس که مجبور شده و[لی] قلبش به ایمان اطمینان دارد. لیکن هر که سینهاش به کفر گشاده گردد خشم خدا بر آنان است و برایشان عذابی بزرگ خواهد بود” (آیهی 106 سورهی نحل، همان).
وعدهی عذاب در پاسخ به کفرورزی بعد از ایمانآوری، در آیات دیگری نیز مطرح شده است و فقط اختصاص به سورهی توبه یا سورهی نحل ندارد. جالب این است که قرآن تأکید میکند که توبهی کسانی که پس از آوردن ایمان کافر شدهاند پذیرفته میشود؛ مگر کسانیکه بر کفر خویش بیفزایند:
“چگونه خداوند، قومی را که بعد از ایمانشان کافر شدند هدایت میکند؟ با آنکه شهادت دادند که این رسول، بر حقّ است و برایشان دلایل روشن آمد، و خداوند قوم بیدادگر را هدایت نمیکند. آنان، سزایشان این است که لعنت خدا و فرشتگان و مردم، همگی برایشان است. در آن [لعنت] جاودانه بمانند؛ نه از عذاب ایشان کاسته گردد و نه مهلت یابند. مگر کسانی که پس از آن توبه کردند و درستکاری [پیشه] نمودند، که خداوند آمرزندة مهربان است. کسانی که پس از ایمان خود کافر شدند، سپس بر کفر [خود] افزودند، هرگز توبة آنان پذیرفته نخواهد شد، و آنان خود گمراهانند” (آیات 86 تا 90 سورهی آل عمران، همان).
بنابراین، مسأله در قرآن در مورد کسانی که پس از ایمان آوردن کافر میشوند، این نیست که آنان را باید کشت یا با انواع محرومیتها مجازات کرد، بلکه مسأله این است که آیا خدا توبهی آنان را میپذیرد یا نه. آنطور که از مجموعهی آیات فوق دریافت میشود خداوند دستکم توبهی برخی از آنان را میپذیرد (آیهی 66 سورهی توبه، همان).
بررسی نمونهای از جهتگیری تکفیرگرایانه در ایران معاصر
حال بگذارید نظر قرآن و نیز رویهی پیامبر را در بارهی کافرشدن بعد از گرویدن به اسلام در 1400 سال پیش، مقایسه کنیم با عین نظر یک حضرت آیتالله در ایران مدرن و ببینیم آیا اصلا این دو هیچ قرابتی با هم دارند:
-”اسلام به هر مسلمانی حق داده است که وقتی دید شخصی به مقدسات توهین میکند، خونش را بریزد، دادگاه هم نمیخواهد” (آیتالله مصباح یزدی، پیشخطبههای نماز جمعهی تهران در تاریخ 12/6/1378 به نقل از ذکریایی 1378: 63).
-”آیا دین و توحید، احکام اسلامی و ضروریات دین سلیقهای است تا سلیقهمان را بر سلیقه دیگری تحمیل کنیم؟ در قطعیات اسلام جای نظر و سلیقه نیست و همان چیزی که در طول 1400 سال گذشته از سوی بزرگان اسلام مطرح شده صحیح است و هر کسی بگوید قرائت جدیدی از اسلام دارم، باید توی دهانش زد” (همان: 65).
-”اسلام چه میگوید؟ اسلام میگوید، این مقدسات از جان من و شما و عرض و ناموس ما صدها و هزارها بار عزیزتر است. آنجایی که برای مالتان اسلام اجازه میدهد کشته بشوید، برای دفاع از مقدسات اجازه نمیدهد؟ جایی در بیابانی، خلوتی دور از چشم پلیس، یک کسی اهانت کرد به خدا، به پیغمبر، به اسلام. … ولی حالا کسی –در بیابانی من عرض میکنم- فحش داد به پیغمبر اسلام جایش اعدام است (تکبیر حضار) و در جایی که تشکیل دادگاه برای چنین فردی میسر نباشد، هر فرد مسلمانی موظف است شخصا اقدام کند” (همان: 61).
توجه کنید که این آیتالله نه مؤمن کافر شده را که توهینکنندهی به مقدسات را مستحق مرگ میداند و نیز میگوید احدی حق سخن گفتن از قرائت جدید از اسلام را ندارد. اصلا هنوز بحث کفر و ایمان نیست! این یعنی هر کسی مجاز است بر اساس برداشت شخصیاش و ای بسا بر مبنای اغراض و منافع شخصیاش فرد دیگری را بکشد! [3]
برخلاف آن چه آیتالله مصباح یزدی میگوید، در تاریخ اسلام نمونههایی از توهین علنی به پیامبر را مییابیم که نه قرآن و نه خود پیامبر در واکنش بدان هیچ حکم یا رفتار خشنی را بروز ندادهاند و کاملا با توهین کننده به پیامبر مدارا شده است. یک نمونهی بارزش توهینها و کفرگوییهای منافقین است در زمان اوج اقتدار پیامبر اسلام که پیامبر در سالهای آخر هجرت میزیست و حکومتاش بر بخشهای مهم عربستان برقرار شده بود و سلطه بر کل حجاز در حال تحقق بود. چندین آیهی سورهی توبه در مورد این افراد نازل شده است که پیشتر برخی از آنها را آوردهام. در این مورد، منافقان هم به پیامبر آزار رساندند و در کار ایشان کارشکنی کردند، هم به ایشان توهین کردند، و هم سخنان کفرآمیز گفتند. واقدی آیات مربوطه و ماجرا را چنین توضیح میدهد: “بعضی از منافقین آنانی هستند که همواره رسول خدا را آزار میدهند و میگویند سادهدل و زودباور است، بگو زودباوری من خیری برای شماست، رسول به خدا ایمان آورده و به مؤمنان اطمینان دارد و برای مؤمنان شما رحمت الهی است و برای آنها که پیامبر (ص) را آزار میدهند عذاب دردناک مهیاست. منظور از گروه آزاردهندة رسول خدا (ص) ابن نَبْتَل و امثال اوست. … به خدا سوگند میخورند برای شما تا شما را خشنود کنند و حال آنکه خدا و رسولش سزاوارتر برای خشنود کردنند اگر ایشان مؤمنند، مگر منافقان نمیدانند که هر کس با خدا و رسولش ستیزه کند آتش دوزخ کیفر جاودانی اوست و این ذلت و خواری بزرگ است، منافقان از آن بترسند که سورهیی فرستاده شود که آنچه را در دل ایشان است آشکار سازد، بگو اکنون مسخره کنید، خدا آنچه را که میترسید ظاهر خواهد ساخت، و اگر از ایشان بپرسی گویند که ما به مزاح و شوخی سخن گفتیم بگو آیا به خدا و آیات و رسول او مسخره میکنید، بهانه نیاورید، که شما بعد از ایمانتان کافر شدید اگر از برخی درگذریم گروهی را نیز عذاب خواهیم کرد برای آنکه فتنهانگیزانند” (واقدی 1366: 814-813). واقدی بخشی از سخن یکی از آنان را چنین نقل کرده است: “ثعلبة بن حاطب گفته بود شما پنداشتهاید جنگ با رومیها مثل جنگ با دیگران است؟ به خدا قسم گویی فردا همة مسلمانان را بسته به طنابها خواهیم دید! ودیعه هم گفت: این قرآنخوانان ما از همه پرخورتر و به هنگام جنگ از همه ترسوتر و و از لحاظ نسب هم پستترین مایند” (همان: 414). این نه تنها توهین به پیامبر است که مردم برای جنگ با رومیان آماده کرده است و توهین بزرگی به قاطبهی مردم مسلمان است که آماده جنگ با رومیان شده اند بلکه تضعیف روحیهی آنان نیز هست. در تمام این آیات فقط به این افراد وعدهی عذاب الاهی داده شده است و هیچ اقدام عملی نیز توسط پیامبر علیه آنان صورت نگرفت. پیامبر فقط در پاسخ به سخنان تمسخرآمیزشان خطاب به عمّار بن یاسر گفت: “آنها را دریاب که در آتش افتادند” (همان: 814).
تصور کنید عدهای که خود را مؤمن معرفی کردهاند اما عملا در جبههی خودی در حال کارشکنی در کار مسلماناناند و دائما توطئه میکنند و تمسخر میکنند و تضعیف روحیه میکنند. حضور دارند برای آزار و اذیت پیامبر و مسلمانان و کارشکنی در کار آنان. فرصتطلبانه حول و حوش مسلمان پرسه میزنند تا چیزی بیابند و علیه آنان بهره ببرند. اما پیامبر چنان شکیبایی میکند و چنان بزرگمنشی میکند که بهرغم اعتراض عمر، بر جنازهی سرکردهی آنان -عبدالله ابن ابی- نماز میگزارد و میگوید: “ای عمر من در این کار مختارم و اگر بدانم که اگر هفتاد مرتبه یا بیشتر بر او نماز بگزارم آمرزیده میشود این کار را میکنم” (همان: 817) و بلافاصله بعد از دفن وی با واکنش خدا مواجه میشود که خظاب به وی میگوید: “آمرزش خواه مر ایشان را یا آمرزش مخواه، اگر آمرزش خواهی برای ایشان هفتاد مرتبه خدای هرگز ایشان را نخواهد آمرزید” (همان: 816؛ اضافه کنم که این آیه، آیهی هشتاد سورهی توبه است).
این رفتار کریمانهی پیامبر دربارهی کسی است که در تمام مدتی که پیامبر در مدینه بود بهاشکال مختلف آزارش داد و توهینها کرد و توطئهها چید. بهراستی، چهگونه میتوان گفت که سخن آیتالله مصباح یزدی و کسانی همانند ایشان میاندیشند مبتنی بر کتاب و سنت است؟! آیتالله مصباح یزدی میگوید: “جایی که اساس نظام در خطر باشد، مردمی اگر با دلایل قطعی برایشان ثابت شد که توطئهای علیه نظام اسلامی در کار است و میخواهند این نظام را براندازند، دیگران به هر دلیلی هم توجه ندارند یا صلاح خودشان نمیدانند، اگر مردم قطع پیدا کردند، خودشان باید اقدام کنند. این هم از مواردی است که تمسک به خشونت جایز است” (مصباح یزدی، پیشخطبههای نماز جمعة تهران، 29/5/ 1378 به نقل از ذکریایی 1378: 46). بهعنوان مثال، در سیرهی پیامبر میبینیم که ایشان نه تنها بارها با توهین کنندهگان به خویش و توطئهگران علیه مسلمانان مدارا کرد بلکه در مواردی حتا کسانی را که آشکارا خواسته بودند ایشان را بکشند نیز بخشید. بهراستی چه توطئهای بزرگتر از توطئهی قتل پیامبر خدا و رهبر مسلمانان: پس از جنگ خیبر، “رسولخدا (ص) از کار صلح و تقسیم غنائم فارغ شد و درصدد مراجعت بمدینه بود که جریان تازهای اتفاق افتاد و منجر بمرگ یکی از مسلمانان شد، جریان از این قرار بود که زنی از یهود بنام زینب دختر حارث که همسر سلامبن مشکم بود گوسفندی را ذبح کرد و آنرا بریان کرد و سپس مسموم نموده بعنوان هدیه بنزد رسولخدا آورد. و چون شنیده بود که آنحضرت پاچة گوسفند را بیش از جاهای دیگر آن دوست دارد زهر بیشتری در قسمت پاچه آن ریخت، و بدینوسیله خواست آنحضرت را مسموم سازد. هنگامی که گوسفند مزبور را نزد رسولخدا (ص) نهاد یکی از اصحاب نیز بنام بشربن براء بن معرور در نزد او بود، رسولخدا (ص) دست دراز کرد و قسمتی از پاچة آن را برداشت و در دهان خویش نهاد. بشر نیز مقداری از گوشت آن کنده در دهان خود گذارده فرو داد، ولی رسولخدا (ص) همین که دندان روی آن گذارد آنرا بیرون انداخت و چیزی از آن فرو نداد و فرمود: استخوان این پاچه بمن خبر داد که آلوده بزهر است. از اینرو آنزن را خواسته جریان را از او پرسید، آن زن نیز صریحا اعتراف کرد که من آنرا مسموم کردم، حضرت فرمود: برای چه اینکار را کردی؟ گفت: تو خود میدانی با قوم من چه کردی لذا من اینکار را کردم و با خود گفتم اگر این مرد پادشاه باشد (و قصد کشورگشائی دارد) که باین وسیله از دستش آسوده خواهیم شد، و اگر پیغمبر است که از مسمومیت این غذا باخبر خواهد شد. رسول خدا (ص) از آن زن در گذشت، ولی بشر بن براء در اثر همان گوشت مسمومی که خورده بود از دنیا رفت” (ابن هشام عبدالملک 1385: 232).
توجه داشته باشید که من قرآن را و سیرهی پیامبر را تفسیری مدرن و مطابق با افکار و ارزشهای امروزین نکردهام بلکه نص صریح قرآن را و نیز گزارشهای تاریخی از سیرهی پیامبر را بدون هرگونه تفسیر و تأویل آوردهام. این تنها یک نمونه است از صدها نمونهی حاکی از تفاوت و تمایز جدی فرهنگ قرانی و فرهنگ اسلامی. پس اندیشهی تکفیر به معنای تحمل مجازاتهای کوچک و بزرگ بهخاطر بیرون شدن از اسلام، در فرهنگ قرآنی موجود نیست و در عصر پساقرآنی شکل گرفته است و هیچ نسبتی نیز با قرآن و سنت پیامبر ندارد (بگذریم از اینکه در گفتار دینی تنها خدا است که میتواند در باب بیرون شدن فرد از اسلام داوری کند زیرا او است که از دلها و افکار مطلع است؛ لذا تشخیص خدا کجا و تشخیص فقیه کجا که بهعنوان یک انسان ای بسا به انواع اغراض آلوده است؟!) قرآن حتا از مسلمانان میخواهد به مشرکان پناه دهند و دربارهی آنان مشفقانه سخن میگوید. فحوای گفتار قرآنی و دلالتهای سیرهی نبوی حاکی از آن است که اسلام، خصم شرک است نه خصم مشرک و اسلام، خصم کفر است نه خصم کافر. به نظر میرسد شیوهی اسلام قرآنی و نبوی، احیاء کردن و ساختن است نه کشتن و تخریب کردن: “و اگر یکی از مشرکان از تو پناه خواست پناهش ده تا کلام خدا را بشنود؛ سپس او را به مکان امنش برسان، چرا که آنان قومی نادانند” (ترجمهی آیهی 6 سورهی توبه، همان).
در بیش از سه دهه پیش آیتالله بهشتی در واکنش به جهتگیری تکفیرگرایانهی آیتااله مصباح یزدی در قبال آرای شریعتی گفته بود: “اما، موضعگیری جنجالی و جنجالآفرین و تحریکاتدار، که با شدت و حدت همراه است، به نظر من با توجه به مجموع جوانب مختلف مربوط به این بحث و این شخص و این عصر، نتیجة عکس دارد. این نوع موضعگیریها بسیاری از افراد را به یاد چماقهای تکفیری میاندازد که در تاریخ دربارة عصر تفتیش عقاید کلیسا و قرون وسطی خواندهاند. و موجب میشود که زمینههای مثبت و ارزندة هدایت نسل جوان که امروز در دسترس دوستان علاقهمند قرار گرفته تباه شود و به زمینههای ضد تبدیل شود، و باز بهتدریج … بار دیگر میان همة مردم جوان درس خواندة مطالعه کن و اهل علم، همان جدایی شوم که بنده در شهر قم ناظر آن بودم … بهوجود آید” (حسینی بهشتی 1378: 81-80).
“عرض عریض” ضروریات دین: تمایز و قرابت ارتداد و تکفیر
تکفیر و ارتداد معنای واحدی ندارند. معمولا ارتداد دلالت بر این دارد که فرد خود به انکار دین قبلیاش بپردازد و این انکار را آشکارا اعلام کند. بهعبارت دیگر، ظاهرا ارتداد دلالت بر موضعی فاعلانه دارد. اما در تکفیر، مکفَّر (تکفیر شده) از سوی دیگران مورد اتهام کفر قرار میگیرد. بهعبارت دیگر، تکفیر بر موضعی مفعولانه دلالت دارد. از این رو، این دو یکی نیستند (ذاکری 1389: 193). اما نتیجهی اعلام ارتداد کسی و تکفیر کسی یکی است: در هر دو حالت فرد مرتد اعلام شده یا تکفیر شده بهنحوی از انحاء مجازات میشود یا محرومیتها و فشارهایی را تحمل میکند. عملا در نمونههای مورد بررسی مشابهت تام و تمامی میان این دو دیده میشود و گاه خود فقهایی که فتوای تکفیر یا ارتداد را صادر میکنند، این دو را گاه بهجای یکدیگر بهکار بردهاند.
وقتی که از عصر تکوین فرهنگ قرآنی دور میشویم و وارد عصر پساقرآنی میشویم، بهتدریج آثاری از اقدام به استفاده از رویههای غیرقرآنی و غیرپیامبرانه را مشاهده میکنیم. این فرضیه را در بررسی تاریخ اسلام (بدون اینکه بحث من ناظر به مناقشات فرقهای باشد) باید جدی گرفت که انحراف از فرهنگ قرآنی از عصر خلفای راشدین آغاز شده است. برخی بر آن اند که باب قتل مخالفان تأویل رسمی اسلام را خلیفهی اول ابوبکر گشوده است: “مسئله ارتداد، از دوران خلیفة اوّل، مسلمانان را به خود مشغول داشت، آنگاه که برخی قبایل از پرداخت زکات خودداری کردند و صحابیان در کشتن آنان در ابتدای کار به تردید افتادند؛ زیرا آنان منکر اسلام نشدند و پس از ایمان آوردن، کافر نشدند؛ لیکن اصرار ابوبکر بر کشتن آنان، بابی را گشود که قتل مخالفان تأویل رسمی اسلام، مشروع است” (شرفی 1383: 110-109).
بهراستی، عملکرد خلیفهی اول (ابوبکر) در ماجرای امتناع از پرداخت زکات توسط برخی قبائل، از هر جهت جای بحث و گفتوگو دارد؛ زیرا آنطور که در تواریخ اسلام آمده است، او الگوی مناسبی از پیامبر در همین موضوعِ امتناعِ برخی از قبائل در پرداخت زکات پیش چشم داشت و یحتمل میدانست که چهگونه پیامبر در چنین کاری قاطعیت را با مدارا و بزرگواری آمیخت. آنطور که واقدی نقل میکند، پیامبر به قبیلهی امتناع کننده -یعنی بنی تمیم- اِعمال قدرت کرد بدون اینکه آنها را به ارتداد محکوم کند و احدی را بکشد. نخست، گروهی از آنان را اسیر کرد (قاطعیت) و سپس، رجزخوانیهای نمایندهگاناش را شنید و امر به مقابله به مثل داد (مدارا) و بالاخره، در پایان کار نمایندهگان آنان (حتا خُردترینشان) از دست پیامبر در مدینه هدیه گرفتند و همهگی آزاد شدند و به قلمرو و کاشانهی خویش برگشتند (بزرگواری) (واقدی 1366: 746-740).
یحمتل پس از وقوع چنین رویدادها و چنین اقداماتی (نظیر اقدامات مذکور خلیفهی اول) باید باب عریضی به نام ضروریات دین گشوده شده باشد و پرداخت زکات نیز از ضروریات دین تلقی شده باشد. در عصر پیامبر ذکر شهادتین به معنای ورود به اسلام و پذیرش اسلام بوده است. اما در عصر پساپیامبر، ظاهرا کوشش بر این بوده است که باب خروج از اسلام را هر چه تنگتر سازند و به نظر میرسد باب خروج ظاهری را بستند اما باب خروج قلبی و شرعی را بسی گشودند: منظورم این است که امکان اینکه بتوان شرعا کسی را خارج شده از اسلام معرفی کرد بسی بیشتر شد و نیز این معنا تقویت شد که پذیرش قلبی اسلام برای رشد اسلام کافی نیست و قلوب را میبایست با قفل و شمشیر تضمین کرد! علما و فقها و مقامات سیاسی مسلمان، چنان دور دین را با “عرض عریض” ضروریات دین مینگذاری کردهاند که به نقد هر موضوعی که بپردازی ممکن است منکر ضروری دین شده باشی و در نتیجه کفر و ارتدادت محرز شده باشد!
عبدالمجید شرفی دربارهی این منطق در باب ارتداد، میان عالمان اهل تسنن (که صد البته نظیر آن در میان علما و فقهای شیعی نیز وجود دارد و هماکنون نیز دیدگاهشان دیدگاه مسلط است) مینویسد: این دیدگاه “ادامة دیدگاه فقهای پیشین است که به اجرای حد بر مرتد فرامیخواند و چنین توجیه میشود که دین نباید سبُک شمرده شود و انسان هرگاه خواست، در آن وارد شود و هرگاه خواست، بیرون رود (گویا آنکه در محیط اسلامی بهدنیا آمده اسلام را پذیرفته است). و نیز اقامة حدّ [بر مرتد]، سبب میشود مردمان ضعیفالنفس احساس نکنند کسانی دین را تجربه کرده، ولی نپسندیدهاند. همچنین [اقامة حد] برای آن است که وارد شدن به مسلمانی راهی برای جاسوسی نباشد” (همان: 110) .
جالب این است که برخی از متفکران نوگرای سنی مذهب نیز بهدرستی میافزایند: “قرآن بر لزوم قتل مرتد، نصّی ندارد و حدیثِ «هر که دینش را تغییر داد، او را بکشید» خبر واحد است نه متواتر، و نمیتوان بر پایة آن حدّی را تأسیس نمود” (همان: 112). برخی از این هم فراتر میروند و معتقد اند: “ایمان … امری اختیاری و شخصی و آزادانه است و اختلاف در عقیده و تعدّدگرایی دینی، طبق مشیّت الهی از سرشت جوامع بشری است” (همان: 113).
قرآن نه تنها بر لزوم قتل مرتد نصّی ندارد بلکه به مؤمنان به خاطر مرتد شدن برخی از افراد دلداری میدهد و از جایگزینی آنان سخن میگوید و بدین ترتیب، در واقع بهانههای مذکور از قول برخی از فقها (دربارهی حفظ کیان امت اسلامی، سبک شمردن دین، و غیره) را نیز از مسلمانان میستاند: “ای کسانی که ایمان آوردهاید، هر کس از شما از دین خود برگردد، به زودی خدا گروهی [دیگر] را میآورد که آنان را دوست میدارد و آنان [نیز] او را دوست دارند” (آیهی 54 سورهی مائده، همان).
آنچه در اینجا مورد بحث قرار گرفت، بیشتر موضوعاتی تاریخی و کلامی بود که میتواند به ما در فهم روند شکلگیری رویههایی چون تکفیر در فرهنگ اسلامی کمک کند. در نوبت بعدی از این مقدمات خارج خواهم شد و بحث جامعهشناختی دربارهی تکفیر را آغاز خواهم کرد.
پینوشت
1. در اینجا بخشی از آیهی 94 سورهی نساء آمده است. در ضمن نویسنده در ادامهی بحث خویش آنقدر به این فکر قرآنی و رویهی نبوی تبصره زده است که در واقع، راه را برای هر گونه تکفیر باز کرده است. با کمال تأسف باید بگویم که بسیاری از آثاری که برادران روحانی ما مینویسند مرا به یاد “ولی امّای” استادم میاندازد. استاد محترمی داشتم که در تأیید نظریهای معین شرح مبسوطی میداد و به وسط بحث که میرسید ناگهان میگفت: “ولی امّا”. دنبالهی این “ولی اما” مطالبی میگفت که هر چه را که از قبل رشته شده بود پنبه میکرد و تو در نمییافتی که باید به «ماقبل ولی اما» تکیه کنی یا به «مابعد ولی اما»! به نظر میرسد فقدان استقلال رأی و خودسالاری فکری و وجود محافظهکاری است که این محققان و نویسندهگان را در جهت جمع آرای ضدونقیض هدایت میکند. مؤید این امر کار روحانیانی است که واجد تفکر انتقادی و توانا در اجتهاد فکری هستند و این مشکل در آثارشان کمتر دیده میشود.
2. اصل آیه چنین است: “یَحْلِفونَ باللهِ ما قالواْ و لقدْ قالواْ کلمةَ الکفرِ و کفرواْ بعدَ إسْلمِهِمْ و هَمُّواْ بِما لمْ ینالواْ و ما نقمواْ الا أنْ أغنیهُمُ اللهُ و رسولُهُ منْ فضلِهِ فإن یَتُوبُواْ یَکُ خَیْراً لَهُمْ و إِن یَتَوَلَّوْاْ یُعَذِّبْهُمُ اللهُ عَذَاباً أَلِیما فیالدنیَا والاخِرَهِ و ما لَهُمْ فیالارضِ مِن وَلِیٍ وَ لَانَصیر”.
3. ببینید به نام اسلام و خدا و پیامبر، چه جواز عامی داده شده است! شما میتوانی بکشی و بعد هم بگویی به مقدسات توهین کرد. خودش که نیست دفاع بکند! یاللعجب!
منابع و مآخذ
ابن هشام عبدالملک (1385) زندگانی حضرت محمّد (ص) (ترجمة سیرهالنبویه) جلد 1 و 2. ترجمهی سید هاشم رسولی محلاتی. تهران: انتشارات کتابچی، چاپ دهم.
امین، احمد (1336) پرتو اسلام. ترجمهی عباس خلیلی اقدام. تهران: انتشارات اقبال، چاپ دوم.
حسینی بهشتی، سیدمحمد (1378) دکتر شریعتی جستجوگری در مسیر شدن. تهران: نشر بقعه، چاپ دوم.
ذاکری، علیاکبر (1389) “تکفیر در جهان اسلام” در مجلهی حوزه. شمارهی اول و دوم سال بیست و هفتم، بهار و تابستان 1389. 155 و 156. قم: دفتر تبلیغات اسلامی.
رجبی، حسین (بیتا) بررسی فتوای تکفیر در مذاهب اسلامی. کتابخانهی تخصصی حج. hajj.ir2.htm
شرفی، عبدالمجید (1383) اسلام و مدرنیته. ترجمهی مهدی مهریزی. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول.
مصباح یزدی، محمدتقی. “پیشخطبههای نماز جمعه تهران” در تاریخهای 1/5 1378، 15/5/1378، 29/5/1378، 12/6/1378، 27/12/1378، و برخی مطالب دیگر از ایشان در منبع زیر: ذکریایی، محمدعلی (1379) گفتمان تئوریزه کردن خشونت. تهران: انتشارات جامعه ایرانیان، چاپ اول.
منتظری، سید سعیدرضا (1389) زندیق و زنادیق. قم: انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب، چاپ اول. ارجاع به این اثر را مدیون مخاطب ارجمندی به نام امیر هستم.
واقدی، محمد بن عمر (1366) مغازی: تاریخ جنگهای پیامبر (ص)، جلد سوم. ترجمهی محمود مهدوی دامغانی. تهران: مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اول.













