سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

سلام بر مصر

چکیده :سیاست ماکیاولیستی گویا به نفس نفس افتاده است. تحولی که در خاورمیانه در حال روی دادن است تحولی است در سیاست جهانی. عمق این تحول بازگشت قدرت به دست مردم است؛ نه فقط در یک روز رأی دادن و سپس کنار رفتن، بل در حضور و نظارت دایم... نسل جدید خاورمیانه می‌تواند آرمان‌شهر دموکراتیک جدیدی را با حفظ دایم قدرت شهروندان و گفتگوی افقی و آزادانه و لاجرم خردورزانه آنها به واقعیت نزدیک کند و جهان را از شر سیاست‌های کثیف حاکمانی که تا دیروز چپاولگر حقوق انسانی و مالی مردم واقعی بودند نجات دهند....


سیاوش جمادی *

در جنبش‌های خاورمیانه مردم یا شهروندان خود به قلمرو قدرت سیاسی وارد شده‌اند،‌ مستقیم، بی‌واسطه و بدون رهبر یا رهبرانی در رأس هرم. ساختار جنبش‌ها هرمی و عمودی و از بالا به پایین نیست، افقی است، از خیابان به خانه و از خانه به خیابان. این بی‌سری بدواً‌ عیب یا حسن جنبش‌ها نیست؛ بل از لوازم ساختار آنهاست. هر انقلابی رسانه‌ای دارد؛ پرچم، شب‌نامه، اعلامیه، دهان،‌ بلندگو، نوار کاست، دیوار و اینک فیس بوک و اینترنت و قهرمانان دوران جولیان آسانژ و زوکربرگ.

با این همه در غیاب رسانه‌های پیشرفته‌تر هنوز می‌توان به رسانه‌های سنتی حتی اعلامیه و دیوارنویسی رو آورد. رسانه نو ساختارانه توده‌ای و مرکز زدوده گشته است. رهبر انقلاب‌ها عقلانیت مشترک فردفرد سربازان بی‌سلاح است. پیام افزار یکسویه عمل نمی‌کند تا ملتی بشنود و فرمان برد و رهبری بگوید و فرمان دهد. درشکه‌هایی که در کوبا جای اتومبیل را گرفته‌اند و توده‌های یکدست و فردیت باخته‌ای که در کرة شمالی در برابر یک مجسمه به خاک می‌افتند صرفاً دو ورق از اوراق تاریخ زنده‌اند که به ما می‌گویند: این است عاقبت انقلاب‌های هرمی شکل. از عاقبت انقلاب‌های افقی هنوز چندان چیزی نمی‌دانیم. تنها می‌توانیم از آنچه هست و می‌بینیم به یک آرمان بزرگ و هنوز تحقق نیافته پی ببریم. رهبران آینده همة کسانی خواهند بود که فقط قدرت خرید یک کامپیوتر داشته باشند. چرا؟ چون این رسانة نو هرچه هست از اتوریته‌های خوب و بد – به فرض که اتوریتة خوبی اصلاً ممکن باشد – هاله‌زدایی کرده است. اینترنت و تبادل و تضارب ایده‌ها و قرارهای برآمده از اذهان بی‌شمار به این آرمان پروبال داده است که دوران مردم- شاهی و مشارکت همگانی در راه است حتی اگر دیکتاتورها همة احزاب و کانون‌های مدنی ناسازگار را قلع و قمع کنند. سپیده سرزده است برای مردم سرکوب شده و شام ظلام فرا رسیده است برای حاکمان مادام‌العمر. روحی دمیده شده است در جوانان در لحظه‌ای که آدمی جاودانه می‌شود؛ لحظة رویداد حقیقت امر سیاسی در برابر رذالت تاکنونی قدرت‌های شرق و غرب.

شهروند به مثابه قدرت و حقیقت سیاسی

در سیاست یا شهرگردانی به معنای پولیتیکا در برهة تاریخی مدرن به دلیل اشتداد وجود اجتماعی حقیقت سیاسی را در کجا می‌توان جست جز در صدای شهروندان؟ شهروند کسی نیست که صرفاً‌ در شهر زندگی می‌کند. دوهزاره‌ونیم پیش از این نه افلاطون چنین کسی را Politicon یا شهروند می‌دانست و نه ارسطو. شهروند از نگاه این پدران فلسفه آن کس نبود که در شهر زندگی می‌کند و فقط اندیشناک کلاه خویش است. شهروند کسی نیست که بزرگ‌ترین واحد اجتماعی به چشم او خودش یا دست بالا خانواده‌اش باشد. انسان خوب الزاماً شهروند خوب نیست. شهروند کسی است که نگران شهر و درواقع جامعه است. او کسی است که خیر خود را جدا از خیر همگان نمی‌بیند و سود و زیان و رنج و شادی خویش را در گرو سود و زیان و رنج و شادی همة شهروندان می‌بیند.

شهر مردمان سر به گریبان شهر بی‌شهروند است. شهری که در آن غایت هرکس مصلحت خویش است شهر وجدان‌های مفلوج است. حقوق شهروندی یعنی حقوق همه و هرکس؛ اما از آن طرف شهروند باید سلب حیات و حیات امن و آزاد از هر شهروندی را سلب حقوق خود بداند. آن فرد یگانه که در یک لحظه برای همه حتی به بهای مرگ و خطر دست به عمل می‌زند دیگر در حصار عمر ذلت‌بار خویش زندگی نمی‌کند بل عمرش به عمر همة ستمدیدگان می‌پیوندد. او لحظة جاودان را تجربه می‌کند. این لحظه اوج اعتلای شهروند است. این لحظه لحظة تجلی حقیقت سیاسی در برابر قدرت دسیسه باز است. بدون وجدان شهروندی هیچ جنبش و انقلاب هدفمندی ممکن نمی‌گردد یا اگر ممکن گردد به شورش کور و انفجار نفرت کشیده می‌شود.

در عصر اشتداد وجود اجتماعی در تمامی زمین در سیاست اگر حقیقتی باشد آن را جز از صدای مردمی که پروای سعادت همة شهروندان کنونی و آینده دارند نتوان شنید. سیاست بالاسری نه فقط در شرق نزدیک و دور، بل در غرب نیز غالباً مشوب به رذالت و تزویر بوده است؛ پروای حکومت‌ها در همه جا مهار و کنترل صدای شهروندان بوده است. در گفتار از آزادی و عدالت و خدا و حقوق انسانی دم زده‌اند و در کردار صرفاً‌ ابزار تکنیکی کنترل و مهار را پشتوانة خود ساخته‌اند. تکنولوژی سایبرنتیک که یا علت یا معلول اشتداد وجود اجتماعی است در انحصار قدرت‌ها درآمده است. ابزار نظارتی که تملک آن حق شهروندان است کم یا بیش در انحصار حکومت‌ها بوده است، زمان دولت هفتاد رسانه در برابر مردم بی‌رسانه رو به افول است.

در سیاست در همه جا کم‌ یا بیش قدرت بر حقیقت غالب بوده است. مقصود از قدرت زور تکنولوژیک و مالی و مادی است و مقصود از حقیقت حقوق مشترک انسان‌هاست. حق حیات و حق حیات آزاد و امن و آنچه درخور موجود انسانی است در بازی رذیلانة حکومت‌ها و زدوبندهای پشت پردة دولت‌ها قربانی شده‌اند. اکنون انحصار ابزار کنترل به یمن همین کامپیوترهای کوچولو دشوار و محکوم به شکست شده‌ است و هیچ دیکتاتوری با هیچ ترفندی قادر نخواهد بود صدای مردم را در صدای یکسویة خویش بی‌صدا کند. حرکتی آغاز شده است که محرک آن شهروندان کوچه و خیابان‌اند و نه حتی رهبران و قهرمانان بزرگی که اکثراً در طول زمان دیکتاتوری‌های خودکامه از کار درآمده‌اند. به رغم تفاوت شرایط بومی در کشورهای خاورمیانه آنچه میان اکثر جنبش‌ها مشترک است آرمانی بلند و نویدبخش است: شکل‌گیری دولت‌هایی که دیگر نمی‌توانند صدای شهروندان واقعی را به نفع خود مصادره کنند، یا خود شهروند را تعریف کنند. شهروند صرفاً‌ کسی نیست که باید شهرداری تکالیفی برای او تعیین کند. شهروند خود بهره‌ای از قدرت سیاسی است.

صنعت فرهنگ در جوامع باز و جوامع بسته

افکار عمومی چگونه مهار و هدایت می‌شوند؟ چرا و در کجا به جای پاسداری از آزادی تبادل اندیشه‌ها از مهندسی اذهانی و مدیریت افکار عمومی سخن می‌گویند؟ در جوامع بسته‌تر تلویزیون و رادیو تا حد زیادی روزنامه‌ها در انحصار قدرت حاکم‌اند. رسانه‌ها به لحاظ تکنیکی و حیطة انتشار هرچه پرمخاطب‌تر باشند، بیش‌تر تحت‌ کنترل و انحصار حکومت در می‌آیند. صدای مردم اگر از این رسانه‌ها به گوش رسد در نهایت مرحمتی است حکومتی. معلوم نیست چرا این مرحمت نباید حق مردم باشد. تنها پاسخی که به ذهن می‌رسد این است: حکومت‌ها از تکثیر انبوه و تکنیکی پیام مردم بدون کنترل و واسطه می‌ترسند. پیشینة تاریخی انحصار صنعت فرهنگ به قدر کفایت گویا و روشن است.

در جوامع باز صنعت فرهنگ تماماً در انحصار قدرت بالاسری نیست. دولت رادیو و تلویزیون خودش را دارد و قلمرو عمومی رادیوها و تلویزیون‌های مخصوص خود. ریش و قیچی یکسره به دست حکومت نیست تا یکسویه بدوزد و پاره کند.

ارتباط وسایل ارتباط جمعی با مخاطبان عمودی و هرمی نیست تا یکی گوید و همگان گوش کنند. هرچه باشد رقابت در راست گویی یا مهارت در راست نمایی وجود دارد. دورادور ایده‌ال به نظر می‌رسد. این امید چشمک می‌زند که می‌توان حقانیت پیامی را بدون کنترل و سانسور به گوش میلیون‌ها شهروند رساند، فقط به یک شرط: توانایی مالی برای تأسیس یک کانال تلویزیونی.

اما واقعیت آن است که در تمامی جهان حقیقت پیام و عدالت گفتگو و پیام رسانی صرفاً با آزادی رسانه‌های خصوصی و مردمی متحقق نمی‌شود. فکر آزاد و مستقل و سوژه خودبنیاد و حقیقت جو پیشاپیش آماج هجوم صنعت فرهنگ بوده است. رسانه‌های دیداری و شنیداری می‌توانند افکار عمومی را شکل بدهند، گزینه‌ها، سلیقه‌ها و مدها را از پیش رقم بزنند، تن‌ها را آزاد و روان‌ها را افسون کنند، مقدس را نامقدس، ‌زشت را زیبا و دروغ را راست جلوه دهند؛ آن هم از برکت دو چیز: یکی تکرار، بازتولید، تکثیر و اشاعه پیام و دیگری انفعال و فلج وجدان جمعی.

فراموش نکنیم که رسانه‌های توده‌ای با باغ فیلسوفان و متفکران سروکار ندارند. صنعت فرهنگ از تکثیر قدرت می‌سازد. نه فقط امروز بل در عهد انبیا نیز مؤمنان راستین مؤمنان صدر دین بودند. پیامبری که رسانه‌اش صرفاً دهان و کلمه بود، تنها، بی‌زور و بی‌هیچ پشتوانه‌ای پیامی ابلاغ می‌کرد. تازه‌، نابهنگام و برخلاف آمد عادت که قدرت آن صرفاً از درونمایه بود نه از پس زمینة پرزرق و برق و شأن اجتماعی. نخستین گروندگان صرفاً از آن رو که پیام را همچون حقیقت آغازین گرفته بودند می‌گرویدند. به تدریج عدد گروندگان فزونی می‌گرفت. شیاع و تقلید و تکرار بی‌ذکر و فکر به جای ایمان می‌نشست. قدرتی بالیدن می‌گرفت که بالیدنگاه آن عدد بیش‌تر بود. عدد گروندگان الزاماً بر حقانیت پیام گواهی نمی‌دهد. عدد یزیدیان به مراتب از عدد حسینیان و عدد لشکر اسپارتاکوس به مراتب از عدد لشکر کراسوس کم‌تر بود. عدد تنها در یک جا میزان حق است: رأی مردم در تعیین حاکم و حاکمیت.

تصمیم‌گیری همگان در باب آنچه همگانی است حق مسلم همگان است. آنچه همگانی است از جمله اموال و انفال و ثروت‌های ملی و ذخایر زیرزمینی و نوع حکومت و طرز اداره کشور و مانند اینها مال همگان است و همگان حق دارند مال خود را به کسی یا کسانی بسپرند که عدد آرای آنها بیش‌تر است. هرکس که جز از این طریق خود را بر آنچه همگانی است حاکم کرده باشد حتی به فرض محال که بهترین و شایسته‌ترین فرد باشد غاصب و سارق است. تعیین حکومت و حاکمان به ویژه در عصر مدرن آن چیزی است که عدد بیش‌تر به آن حقانیت می‌دهد، اما حقانیت هیچ‌ دین، اندیشه، جهان‌بینی و فلسفه‌ای را عدد تعیین نمی‌کند. تفکر که امری شخصی است باید از آزادی آغاز گردد تا شخص خود به تحقیق به حقیقت رسد، چنانکه نخستین گروندگان به پیامبران و حتی به فلاسفه برای دریافت و پذیرش پیام، بدواً‌ و قبلاً‌ به آزادی رسیده بودند.

حقیقت سیاسی و حقیقت فلسفی نمی‌تواند یکی گردد، مگر به بهای تشدید دیکتاتوری از اقتدارطلبی به تمامت خواهی. دیکتاتور تمامت خواه هم برآنچه همگانی است و هم بر حقوق حقة فردی چنگ می‌زند. او می‌خواهد هم بر اموال و هم برافکار، هم بر حقوق عمومی و هم بر حقوق فردی مسلط باشد. آنجا که قلمرو عمومی یا خود مردم نیز صدای متفکران را در تقلید و عادت و اعتقادات موروثی و نااندیشیده خاموش می کنند فاجعه دردناک‌تر می‌شود. همدستی قدرت و جماعت به پشتوانة قدرت غوغا و هیاهوی اعداداندیش خود دقیقاً آن چیزی را منکوب قدرت عدد می‌کنند که ذاتاً از عدد حقانیت کسب نمی‌کند؛ در اینجاست که نوع دیگری از دیکتاتوری با صورت دموکراسی حاکم می گردد که آ‌ن را امروزه پوپولیسم می‌نامند و در زمان ارسطو و افلاطون آن را اخلوکراسی می‌خواندند.

لکن امروزه حکومت‌های پوپولیستی و تمامت خواه با اشغال صنعت فرهنگ است که در قتل تفکر و متفکران همدست جماعت می شوند، و نوعی عدداندیشی و وزن‌کشی را دقیقاً در حوزه‌هایی چون علم و فکر و فلسفه و ایمان رواج می‌دهند، شرارت و خشونت و تعصب را در ساده لوحان تیز می‌کنند تا پیوسته یک دسته با دسته‌ای دیگر بر سر هواداران عقیده، مرام و ایده‌ای با هم کشمکش کنند. در اینجا افکار به سطح تیم‌های فوتبال نازل می‌شوند، اوباش و غوغائیان مجال جولان می‌یابند و مقابله‌ای بدفرجام و خلق برباد ده مغزها را مسوم می‌کند: قمه در برابر کلمه، زور در برابر فکر و تعصب مالکانه در برابر تفکر آزادانه.

جنگ رسانه‌های قدرت‌ها با رسانه مردم

آیا دیکتاتورهای خاورمیانه و آفریقا مادام‌العمر اکثر مواد حقوق بشر، به ویژه ماده 21 را وقیحانه و جبارانه زیر پا ننهاده‌اند؟ پس سبب چیست که حافظه تاریخی و وجدان جهانی دولتمردان اروپا و آمریکا تازه امروز فعال شده‌ است؟

اگر شیطان بتواند یکشبه قدیس گردد، دولت مدرن نمی‌تواند واقعیات سیاسی خود و برسازنده‌های گذشته آن را به یکباره زیر و رو کند، زیرا این واقعیات با تصمیم یک فرد عوض شدنی نیست. معادلات و معاملات سیاست خارجی، بده بستان‌ها، نمایش‌های مصلحتی و در واقع دروغینِ رسانه‌های قدرت پناه و خلاصه مجموعه به هم پیوسته‌ای از تاکتیک‌ها و استراتژی‌ها و دوز وکلک‌ها و امتیازگیری‌ها و یکدیگرخواری‌های گرگ پویانه که دیپلماسی و بازی شطرنج سیاست نامیده می‌شود با این پندار نمی‌خواند که رفقای دیروز بن علی و قذافی ناگهان نجات غریق مردم بپاخاسته علیه این رفقا شده‌اند. این دگرگونی ناگهانی فقط پرده از رذالت و کثافت و بدعهدی سیاست ناپاک بالاسری برمی دارد که همه حکومت‌های تاکنونی حتی حکومت‌هایی که خود را حامل رسالتی معنوی برای جهان می‌خوانند در آن شریک اند. اسمش را واقع‌بینی و عمل‌گرایی می‌گذارند، اما عمل این واقع‌بینی گاهی می‌طلبد که ایدئولوژی نجات انسان شکنجه سادیستی انسان‌ها را مجاز دارد یا وضعیت اضطراری و استثنایی را تا ابدلآباد ادامه دهد.

چند نسل باید عمرش بدون حقوق انسانی‌ای چون آزادی بیان و مطبوعات و رسانه و تشکیل حزب و راه‌پیمایی در خفقان و خودخوری یا رخوت و فرمانبری تباه شود در ازای تعلیق ابدی ناکجاآبادی که هرگز در نرسیده است و نمی‌رسد. حتی ارواح خفتگان در گورهای دسته‌جمعی روزی را ندیده‌اند که بگویند اگر ما را کشتند دست‌کم به نوه‌ها و نتیجه‌های ما بهشت بخشیدند. چرا؟ چون هدف وسیله را توجیه نمی‌کند؛ وسیله هدف را تعیین می‌کند. آنجا که کشتن نابحق یک و فقط یک انسان وسیله است، هدف نیز مقدس نخواهد بود. این چیزی است که نامش را واقع‌بینی می‌گذارند؛ یا به بیانی دیگر: تن دادن به باتلاق تاکنونی دیپلماسی و تسلیم شدن به وضعی موجود.

اما رسانه‌ها چیز دیگری را نشان می‌دهند. در رسانه‌های لیبی قذافی امیرالمؤمنین است و دست خدا. مخالفان او فی‌الجمله و بدون استثنا از خارجی ها پول می‌گیرند، امنیت را به هم می‌ریزند، وابسته به دشمن‌اند. در آن سو، رسانه ها از مأموریت الهی دیگری داد سخن می دهند؛ دفاع از حقوق مردم، نجات یک ملت از دیکتاتوری دیوانه و خونخوار و مأموریت اخلاقی غرب. رسانه افزارها در هر دو سو کارشان خون‌شویی و تطهیر جنایت است. رسانه افزارها زور افزارها را زیبا می‌سازند و زیبا یعنی آنچه زیبایش می‌بیند. چه کسانی؟‌ مردم اروپا و امریکا که وجدان حساس و ظریفشان نیازمند مرهم است. رقابت در عوام‌فریبی بازار صنعت فرهنگ را گرم کرده است. اکنون مردم به رسانه‌ای دست یافته‌اند که از کنترل آن دیپلماسی دغل‌باز بیرون است؛ رسانه‌ای که میخ چشم رسانه‌های قدرتی است که مهار اذهان و مهندسی افکار را هنر دیپلماسی می‌نامند. جنگ رسانه‌ای در اصل میان رسانه های قدرت‌ها نیست. جنگ رسانه‌های قدرت‌ها با رسانه مردم است. سیاست ماکیاولیست بالاسری علیه سیاست خانه‌ها و خیابان‌ها. سیاست ناپاک علیه سیاست پاک. مشترکان فیس بوک دیپلمات نیستند اما از دیپلمات‌ها هوشمندترند و راستگوتر. به یاری آنها فریب‌پذیری مخاطبان رسانه‌های قدرت رو به کاهش نهاده و در نتیجه عوام‌فریبی رسانه‌های بالاسری دشوارتر شده است.

سیاست ماکیاولیستی گویا به نفس نفس افتاده است. تحولی که در خاورمیانه در حال روی دادن است تحولی است در سیاست جهانی. عمق این تحول بازگشت قدرت به دست مردم است؛ نه فقط در یک روز رأی دادن و سپس کنار رفتن، بل در حضور و نظارت دایم. اگر بناست بازی شطرنج تاکنونی ادامه پیدا کند از اصلاح بنیادی نمی‌توان گفت. مصری‌ها پس از رفتن مبارک بار دیگربه خیابان‌ها آمدند و جان‌نثار کردند تا هشدار دهند که از این پس ما شهروندیم. اداره کنندگان و ناظران مدیران شهر. تحلیل‌گرانی که هنوز در بند آن به اصطلاح واقع‌بینی و مصلحت اندیشی سیاسی‌اند، همه چیز را در بالا می‌بینند. دوران مردم‌شاهی فرا می‌رسد. کامروایی جنبش‌ها در گرو عقب نکشیدن مردم است. سلام بر مصر که این تحول عظیم و این ایستادگی را با تبدیل میدان التحریر به خانه‌ای بزرگ به نحو نمادینی به نمایش نهاد.

حساب لیبی دیگر است. رسانه‌های قذافی عده‌ای شکم‌سیر جیره‌خوار را نمایش می‌دهند که این است مردم. رسانه‌های غربی عده‌ای سلاح بر دوش را که معلوم نیست از کجا و چگونه پیدا شده‌اند نمایش می‌دهند که این است مردم. آنچه در این میان خاموش شده‌ است صدای دختران و پسران و مردم بی‌سلاحی است که بنا بود به شیوه مصری‌ها و تونسی‌ها به دیکتاتوری نه بگویند نه با جنگ افزارها و برادرکشی.

لیبی صحنه چانه‌زنی قذافی و ناتو بر سر چاه‌های نفت است. طرفین کارشان به یقه‌گیری کشیده شده است. تنها کسانی که فراموش نمی‌کنند قادر به درک این معامله هستند. معامله تلخ و خونبار امروز چیزی جز دنباله معامله‌های شیرین قدیم نیست. طرفین به هم می‌گویند: ” یادش بخیر”. اما آیا می‌توان رگبار هوایی به سوی زن‌ها و بچه‌های مظلوم و بی‌پناه را به فراموشی سپرد. صنعت فرهنگ حال را ابدی می‌کند: وسیله را فراموش کن و تا ابد به هدف دسترس‌ناپذیر و غیبی بنگر. در خاورمیانه پیش از این ای بسا کشتارها که از یاد رفته‌اند. ای بسا قهرمانان تنها و راستین که در شبی سرد در نبردی نابرابر جان باختند و همین رسانه های مطهر مصلحت ندید که یادی از آنها کند یا نامی از آنها برد. ای بسا فریاد شکنجه آزادگان که در تارهای صوتی نچشیده در کیهان بیکران محو شدند. زمان میان خون تازه و خون گذشته تبعیض روا می‌دارد و میان جنایت مردم عادی و جنایت دیکتاتورها تبعیضی مضاعف.

دیکتاتورها انسان‌های بسیاری را با اتهامات جعلی می‌‌کشند، شکنجه می‌دهند، به زندان می‌اندازند و خانواده‌های بسیاری را به خاک سیاه می‌نشانند و از مردم انتظار دارند که فراموش کنند. پس از هر جنایت آشکاری رسانه مراسم اثبات حقانیت را آغاز می‌کند. رسانه نقش وکیل مدافع دیکتاتور را دارد: هدف وسیله را توجیه می کنند؛ هدفی که در هیچ جا وجود خارجی ندارد مگر در رسانه ها. رسانه‌های قدرت چشم‌ها را بر گذشته می‌بندند مگر آن بخش چیده شده‌ای که حماقت و شرارت دیکتاتورها را با رنگ قدسی می‌آراید. آنچه همیشه باید به یاد بماند این است که همیشه حق با رئیس است، صرفاً‌ به این دلیل که رئیس است. رسانه‌های لیبی یکسره می‌کوبند تا بگویند حق با سرهنگ قذافی است. رسانه‌های ناتو یکسره می‌کوبند تا بگویند ناتو فقط برای اهداف انسانی خودش را به زحمت انداخته است. و کارگزار همه این یادزدایی‌ها و خون‌شویی‌ها و مقدس سازی‌ها صنعت فرهنگ است.

شرارت‌ورزی از سر دیانت یا دین‌ورزی از سر شرارت

پیش‌بینی نیچه و هایدگر درباره گسترش تمدن غربی بر تمام جهان به تمامی تحقق یافته است و لجاجت در پذیرش ذهنی واقعیت فراگیر و همه شمول مدرن وقتی به حاکمان سرایت کند هر کشوری را به نیستی و نابودی تهدید می‌کند.

ما در جهان مدرن زندگی می‌کنیم. انکار کلی این واقعیت در معصومانه‌ترین شکل آن نبرد دن‌کیشوت‌وار با آسیاب‌های بادی و در نفرت‌انگیزترین حالت تروریسم و یازده سپتامبر است. فاجعه‌ای که بیش از همه در خدمت و به نفع سیاست‌های اروپا و آمریکا بود. وجود ما در کهکشان مدرن از سپهر همگانی جداشدنی نیست. حتی اگر کسی که مدرنیته را مظهر ابلیس می‌داند در جنگلی یا غاری معتکف شود و در امان از نیروهای کنترل حکومت مادتاً و فکراً به عصر حجر یا قرون وسطی برگردد، تنها شخص خودش را از ابلیس مفروض‌اش نجات داده است. اما اگر توهم او به وجود اجتماعی گسترش یابد، باید به کوه‌های افغانستان سفر کند و مخرب‌ترین جنگ‌افزارهای تکنیکی را به سوی ابلیس‌اش نشانه رود.

او اکنون از جهان مدرن، مدنیت و تفکرش را بی‌کم‌ترین شناختی به عنوان افکار کفار دفع کرده اما ابزار مادی همان کفار را بغل کرده است تا اسلام هراسی آن کفار را با گویاترین شواهد عینی موجه جلوه دهد. دینی که او برای آن جان خود را می‌دهد پاسخ هر امر مغایری را با گلوله می‌دهد نه با کلمه. هرقدر نیز که کسی با اسلام دشمن باشد نمی‌تواند انکار کند که این دین چون همه ادیان بزرگ نیروی بنیان نهادن تمدن و فرهنگی بزرگ را داشته است؛ در بستر آن فیلسوفان، متکلمین، دانشمندان، مجالس بحث و مناظره، مکاتب حکمی و عرفانی و مدارس و نظامیه‌های به یادماندنی زاده و بالیده‌اند.

اکنون با عینک سلفی‌ها همه این تمدن را به دخل و تصرف و تحریف ایرانیان نسبت می‌دهیم، لیکن بی‌درنگ از سلفی‌ها سلفی‌تر می‌شویم: نخستین مؤمنان با دریافت درونمایه کلمه ایمان آورده‌اند نه با چیزی بیرونی چون زور، ارعاب، مقام اجتماعی و منافع شخصی. اما در کوه‌های افغانستان فناتیک‌هایی می‌بینیم که به جای کلمه با گلوله سخن می‌گویند. فناتیسم و تعصب ایمان مؤمنان سلف را نقش نزده است. فناتیسم بعدها پدید آمده است.fanum یا معبدِ همه فناتیک‌ها یا متعصبان خدا نیست. شرارت نفس است. این نفس را با خدا مشتبه می‌کنند. از سر دیانت شرارت نمی‌ورزند، از سر شرارت دین می‌ورزند. این شرارت آن روی هستی مدرن است که نهایت آن در بمب اتمی متجسم می‌گردد یعنی: نهایت زور محض و غایت غیاب معنا و کلمه؛ چیزی سهمناک که برحسب نمادهای سنتی ملل همان شیطان، ابلیس، لوسیفر، دیو، دجال و اهریمن است. بمب اتمی شکل تمامت خواهانه همان مسلسلی است که پابرهنگان کوه‌های افغانستان به مثابه مجانینِ عقلانیت مدرن بر دوش می‌کشند: همه این سلاح‌ها یعنی مدرنیته در وجه ویرانگرش.

طالبان ابزار مدرن را برای هدف مقدس بازگشت به سنت به کار می‌برند. این پندار نه فقط خطا بل دین‌ورزی در خدمت شرارت نفس است. چرا؟ چون انبوه کشتن و از دور کشتن همان قدر مدرن است که از دور دیدن و انبوه دیدن با تلویزیون و از دور شنیدن و انبوه شنیدن با رادیو. بازتولید انبوه کلمه و تصویر و صدا همان قدر مدرن است که کشتار انبوه و تکنیکی و از دور. دلیل وقوع آدم‌سوزان نازی‌ها، بمباران هیروشیما و نسل‌کشی‌ها و جنگ‌های جهانسوز بیش از اسناد منطق مدرن است. ما در جهان مدرن زندگی می‌کنیم و این یعنی: اشتداد وجود اجتماعی در حد تغییر کیفی. جامعه مدنی به اقتضای این اشتداد تنها شیوه همسازی متمدنانه با جهان مدرنی است که دیکتاتوری و استبداد در آن از برکت امکانات تکنیکی مهار و کنترل فاجعه بارتر و ویرانگر‌تر از هر عصری می‌گردد.

‌نام این تخت، ایدئولوژی بود

نسل جدید خاورمیانه می‌تواند آرمان‌شهر دموکراتیک جدیدی را با حفظ دایم قدرت شهروندان و گفتگوی افقی و آزادانه و لاجرم خردورزانه آنها به واقعیت نزدیک کند و جهان را از شر سیاست‌های کثیف حاکمانی که تا دیروز چپاولگر حقوق انسانی و مالی مردم واقعی بودند نجات دهند.

عدالت اقتصادی و آزادی ابراز اندیشه و شرایط برابر گفتگو و چرخش مهار قدرت به سوی شهروندان – و نه حتی دولت ملت‌ها- جملگی مستلزم تغییر سیاست در مقایس جهانی‌اند. دریافت‌های انتقادی متفکران غرب از جریان واقعی امور در کشورهایی که پیشرفته، مرفه و دموکراتیک خوانده می‌شوند به هیچ‌وجه به آن معنا نیست که جریان امور در آفریقا و آسیا و به ویژه خاورمیانه آن بدیل یا پادنهاد مطلوبی است که با جعل آن، ایدئولوگ‌های وابسته به دیکتاتورها معمولاً ‌بحران استبداد داخلی را به سیاست خارجی فرا می‌فکنند.

خاورمیانه اکنون صحنه رونمایی رفتار دیکتاتوری شده است. هر دیکتاتوری مذبوحانه می‌کوشد با دو ابزار ظاهراً ناهمگون چنین القا کند که او با دیکتاتورهای دیگر فرق دارد و اصلاً دیکتاتور نیست. از یک سو با رسانه افزار و از سوی دیگر با زور افزار. در حالی که همین ابزارهای متناقض با تناقض‌شان با چنان وضوحی دیکتاتوری را لو می‌دهند که ما باید از بابت توضیح واضحات از خواننده پوزش طلبیم. البته دیکتاتوری‌ها متفاوت اند اما نه در دیکتاتوری بل کمینه در دو چیز: یکی ایدئولوژی حافظ قدرت و دیگری شیوه سرکوب. به بیانی ساده‌تر در آنچه مدام می‌گویند و در سرکوب آنچه دیگران می‌گویند.

اصل مطلب در همه دیکتاتوری‌ها همان داستان پروکروست است؛ همان دیو راهزنی که اسیران خود را به تختی می‌بست تا آنها را هم‌قد تخت کند. اگر قد آنها از تخت بلندتر بود بخشی از پاهایشان را می‌برید و اگر قد آنها کوتاه‌تر بود آن قدر بدن آنها را از دو سو می‌کشید تا باز هم هم‌قد تخت شوند. یک چیز در این افسانه ناگفته مانده است: ‌نام این تخت ایدئولوژی بود.

اما می‌دانیم که دلالت ایدئولوژی در تفکر غرب همیشه یکسان نبوده است. ایدئولوژی چیست؟ آگاهی کاذب در بستر سرمایه‌داری؟ همان اعتقادات شایع و متواتر و مکرر و نا اندیشیده؟‌ یا نظریه ارزش‌داورانه یا معیارگذاری که دستگاه‌های فرهنگی حکومت همگان و دوشادوش دستگاه‌های سرکوب آن را تبلیغ و شایع می‌کند؟ متفکرانی چون مارکس و انگلس، آنتوان دستوت دوتراسی (واضع واژه‌ ایدئولوژی در متن روشنگری قرن هجدهم)، لوکاچ، مانهایم، آدورنو، آلتوسر و گرامشی در پاسخ به این پرسش‌ها مناقشه کرده‌اند و در اینجا بنا نیست آنچه را خواننده می‌تواند خود در کتاب ها بخواند مکرر کنیم. آنچه گذرانه لازم است بگوییم یکی آن است که دریافت شی‌شدگی انسان عمدتاً‌ پیامد مباحثی است که در مناقشه بر سر مفهوم ایدئولوژی پدید می‌آیند، وگرچه نظریه مارکس در باب بت‌واره شدن کالا و آگاهی کاذب و تفصیل و بازخوانی آن در آثار لوکاچ،‌ متفکران مکتب فرانکفورت، گرامشی و آلتوسر سهم عمده‌ای در این مباحث دارند، این مباحث به متفکران چپ محدود نمی‌ماند.

صرف‌نظر از این اختلافات نظری امروز واقعیاتی در پیشرفته‌ترین کشورهای غربی دیده می‌شود که در دهه‌های آغازین قرن بیستم متفکران بزرگی چون ماکس وبر، هایدگر و کارل مانهایم خوش‌بینانه یا بدبینانه آنها را پیش‌گویی کردند. کارل مانهایم در سال 1929 می‌گوید:” ناپدیدی یوتوپیا باعث عینیتی ایستمند می‌شود که در آن خود انسان قلب به شیء [یا عین] می‌گردد. بزرگ‌ترین پارادوکسی که قابل تصور است خاستن می‌گیرد: این پارادوکس که آدم عقلانی‌ترین چیرگی بر چیزها آدم، رانش‌ها می‌گردد و این پارادوکس که انسان که پس از رشد و پیشرفتی چنین طولانی و قهر مانانه و ایثارگرانه به اوج آگاهی رسیده است” مانهایم به نوعی بی‌تناسبی میان پیشرفت عقلانیت در تکنولوژی و اقتصاد از یک‌سو و ناعقلانی شدن امور اجتماعی و تسلیم به نیروهای کنترل و منع اشاره می‌کند”

در این لحظه تاریخی که ناگهان همه چیز شفاف می‌شود و تاریخ کمابیش از ساختارها و عناصر فرم‌بخش خود پرده‌ برمی‌دارد، ما باید در تفکر علمی خود در اوج باشیم، چه به زودی- چنانکه قبلاً‌ نیز در تاریخ بیش از یکبار مصداق داشته است – این شفافیت محو گردد و تمامی جهان در تصویری واحد چکیده شود. قریب بیست‌وپنج سال قبل‌تر ماکس وبر آینده‌ای را پیش‌بینی می‌کند که در آن همه به “‌متخصص‌های بی‌روح، حس پرستان بدون قلب” تبدیل شده‌اند. جرج اورول در 1984 جهانی را تصویر می کند که در آن انسان‌ها با ماشین فرقی ندارند.

می‌توان فهرست بلند‌بالایی از فیلمسازان، رمان‌نویس‌ها و فیلسوفانی را برشمرد که حرف همه آنها به بیان ساده این است که انسان بنا بود به یاری عقلانیت روشنگری، تکنولوژی و علم و دموکراسی به فاعل آزاد و خودمختار تبدیل شود و از بند اسطوره، ایدئولوژی و مراجع اقتدار قدیم رها شود، اما اکنون فرد باید مهر‌ه‌ای از سازمان بوروتکنوکراتیک هیولاوش گردد. اشاره ما به کثرت متفکران و هنرمندان منتقد نه به معنای کسب اعتبار از عدد است. در هنر و تفکر ما با گفتگو و مواجهه افکار و دریافت‌ها سروکار داریم و آنچه شمار زیادی از متفکران و هنرمندان بر آن دست می‌نهند قرینه‌ای است بر رابطه‌ای بین الاذهانی در باب آنچه در وضعیت موجود رخ داده است.

این گزاره درست و بحث که “نقد خود” (auto criticism) از لوازم ذاتی اندیشه مدرن است الزاماً‌ به آن معنا نیست که سیاستمداران و مهم‌تر از آن بانکداران و صاحبان صنایع نیز به نقدها گوش می‌کنند. آنچه برای آنها اهمیت دارد رأی بیش‌تر و سودافزون‌تر است. رابطه سود و رأی حلقوم دموکراسی را می‌فشرد تا صدای مردم واقعی از آن به گوش نرسد. “اینجا همه ماشین شده‌اند.” این حرفی است که شاید بارها از زبان مهاجران شنیده باشید. هایدگر تکنولوژی و آدورنو سرمایه‌داری پیشرفته و بدیو ماتریالیسم دموکراتیک و ژیژک سرمایه‌داری جهانگر را از نگاه کل نگرانه فلسفی متهم اصلی می‌خوانند و جامعه‌شناسان نه امروز بل از همان زمان جنگ جهانی اول به داده‌های ملموسی چون ارتش بیکاران و مهاجران،‌ چپاول بی‌حساب طبیعت، سست شدن بنیان خانه اشاره کرده‌اند.

مانهایم در سال 1937 می‌نویسد” مسلماً تکنولوژی مقدار زیادی از وقت و انرژی انسان را در کشمکش با طبیعت صرفه‌جویی می‌کند،‌ اما مقدار زیادی از وقت آزاد و انرژی افزوده‌ای که تکنولوژی پیشرفته برای ما فراهم آورده است صرف حل مسائل اجتماعی و روحی‌ای می‌شود که همان تکنولوگی دامن زده است.” وی میلیون‌ها بیکار، پیچیده شدن سامان اجتماعی و بدور ریختن خروارها گندم برای حفظ موازنه قیمت و مانند اینها را مثال می‌زند. رقابت بی رحمانه در اقتصاد، سیاست، قدرت و تکنولوژی و ائتلاف و زدوبندهایی برای موازنه در این حوزه‌ها سیاست ماکیاولیستی را طبیعی جلوه داده است و آنچه از آن به شیء‌شدگی انسان تعبیر می‌شود، همان عینیت ایستمند، همان سترون‌گشتگی اراده و حتی باور به تغییر این وضعیت و همان فقدان درک تاریخی و کلبی مسلکی و از همه دقیق‌تر همان سبقت پیشرفت تکنیکی از تفکر و اخلاق است که می‌بایست دانشمندان ژاپنی را به احداث راکتورهای هسته‌ای و نادیده گرفتن خطرات قابل پیش‌بینی، آن هم بعد از فاجعه چرنویل متقاعد کرده باشد.

* این نویسنده و مترجم کتب فلسفی، در مقاله حاضر به واکاوی ابعاد مختلف انقلاب‌های اخیر خاورمیانه پرداخته است. مقاله سیاوش جمادی با عنوان «سلام بر مصر» پیش از این در پنج قسمت در سایت «دیپلماسی ایرانی» منتشر شده بود.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.