بمب عاطفه /نوشته مهدی افشار نیک برای مسعود باستانی، روزنامه نگار زندانی
چکیده :مسعود سوژه اش را عاطفی برمی گزید واسه اش گریه می کرد، حرص می خورد ، حواسش پرت می شد به در و دیوار می خورد ولی خطش را گم نمی کرد . نحوه سلوکش هم در تهیه خبر و گزارش منحصر خودش بود و اصول مدرسه های روزنامه نگاری را بهم می ریخت اما نمی شد به کارش گفت آماتور ونا حرفه ای. اون ذوق و اون نمکی که از دلش بر می امد مطلب را خوندنی می کرد . واین گونه روزنامه نگاری کردن توی روزنامه های ایران غریب است ثقیل است. ...
مسعود مرادی باستانی از زندانیان حوادث پس از انتخابات و حامی جنبش سبز است. وی از خبرنگاران وبگاه جمهوریت بوده و سابقهٔ خبرنگاری در روزنامههای شرق، جمهوریت و کارگزاران را دارد.
باستانی که چند روز پیش تولدش را در زندان رجایی شهر جشن گرفت، به شش سال حبس تعزیری از سوی قاضی صلواتی محکوم شده است.
به گزارش کلمه، مهدی افشار نیک روزنامه نگار به مناسبت زاد روز مسعود باستانی مطلبی خاطره گونه برای وی نوشته که با اندکی تلخیص به این شرح است :
از نظر من مسعود یک سرمایه ویژه داشت و دارد . و اون عاطفی بودنش است .هر چند در فرهنگ ما ادم های احساسی سطحی و کم عمق معنا میشن اما مسعود یک روایت خاص از عاطفی بودن است .اون به سوژه هاش تا عشق نمی ورزید دست نمی گرفت. .وقتی هم عشقش به چیزی دندونه می گرفت تا پای بازداشت می رفت و ابایی نداشت. نمونه، بازداشتش در بیمارستان میلاد به خاطر گزارش های اعتصاب اکبر گنجی بود و یا فیلم مستندی که از اسانلو ساخت و بهایش را هم نیز پرداخت .
مسعود سوژه اش را عاطفی برمی گزید واسه اش گریه می کرد، حرص می خورد ، حواسش پرت می شد به در و دیوار می خورد ولی خطش را گم نمی کرد . نحوه سلوکش هم در تهیه خبر و گزارش منحصر خودش بود و اصول مدرسه های روزنامه نگاری را بهم می ریخت اما نمی شد به کارش گفت آماتور ونا حرفه ای. اون ذوق و اون نمکی که از دلش بر می امد مطلب را خوندنی می کرد . واین گونه روزنامه نگاری کردن توی روزنامه های ایران غریب است ثقیل است .
بارها بزرگانی را میدیم که برمسعود تیغ نقد می کشیدن که ایا واقعا روزنامه نگاری بلد است یانه ؟مسعود واقعا بلد بود .به من ثابت شده بود ولی مثل خودش بلد بود یک گونه فردیت در کارش پیدا کرده بود که ترکیبی بود از بی نظمی و هوش سرشار و عشق.اتفاقا از همین سر به هوا بودن که اکثر رفقای نزدیک مسعود یاد می کنند، معتقدم مسعود یک فرصت برای خودش می ساخت و می سازد .استرسش همیشه بالا است هر بار که توفیق شنیدن صدای پر از عشقش را از زندان داشتم می دیدم که برا ی کوچک ترین روزمرگی های مهسا نگران بود، چیزی بیش از نگرانی .اما همین استرس ها همین دل واپسی ها یک موقعیت تازه برایش خلق می کرد و آن پی گیری هاش بود.امکان نداشت دنبال چیزی باشه و یادش رود که چی میخواست ؟
حتما به شما ساعت یازده و نیم شب زنگ می زد و از شما میخواست که کامپیوترتان را روشن کنید و آن مطلب را بخونید چرا ؟چون مسعود نگران بود که صبح به صفحه بندی نرسد .عالم براش صحنه ای تراژیک بود وهمه ی همتش این بود که لبه های این روایت تراژیک را نرم تر کند .ابایی نداشت به خاطر پسری سیزده ساله که برگه های دعا می فروخت و مامور شهردای برگه هایش را گرفته بود درگیر شود.{با خودت چه کردی پسر؟دماغت چی شده؟……… تو چرا دیر رسیدی با مامورهای شهرداری دعوام شد زدند منو .
دوسالی است رویش را ندیدم .چند ماهی است صدایش را نشینیدم .این آقای بمب عاطفه نیاز امروز این شهر خشن است. دعا فروش های میدون انقلاب از سیزده به یازده سال رسیده اند. حتما اگر مسعود بیرون بود و میدید که دخترهای معصوم هم دارند دعا می فروشند و … ؛بی تعارف می نشست زار زار گریه می کرد .به چند تایی هم زنگ می زد که با اونها گریه کنه .دلم تنگه همه ی بغض های نترکیده ات است رفیق.
منبع: فیس بوک مهدی افشار نیک













