نقد گذشته، راه آینده
چکیده :سرکوب ها، بگیر و ببند ها و خشونت بی حد و حصر حزب پادگانی در وقایع پس از انتخابات به رغم تلخی ها و زیان های بعضاً جبران ناپذیر خود، این حسن را داشت که چشمان ما را به روی خطا ها و لکه های تاریک دوران تولد و رشد انقلاب بیشتر از پیش بگشاید،موجب رشد بیسابقه آگاهیهای عمومی شود و لکنت زبان ما و حتی رهبران جنبش را بر طرف کند....
مصطفی تاج زاده در یکی دیگر از مجموعه مقالاتی که پیش از بازگشت به زندان نوشته، توضیحات بیشتری پیرامون مقاله پیشین خود با عنوان «پدر، مادر، ما باز هم متهمیم!» که سال گذشته منتشر شد، ارائه کرده است.
او در بخشی از این مقاله آورده است: “سرکوب ها، بگیر و ببند ها و خشونت بی حد و حصر حزب پادگانی در وقایع پس از انتخابات به رغم تلخی ها و زیان های بعضاً جبران ناپذیر خود، این حسن را داشت که چشمان ما را به روی خطا ها و لکه های تاریک دوران تولد و رشد انقلاب بیشتر از پیش بگشاید، موجب رشد بیسابقه آگاهیهای عمومی شود و لکنت زبان ما و حتی رهبران جنبش را بر طرف کند.”
تاجزاده در بخش دیگری از مقاله خود تصریح کرده است: من معیار را در نقد گذشته تکیه به سخن جاویدی میدانم که از زبان رهبرفقید انقلاب شنیدم: “پدران و مادران ما چه حقی داشتند که برای ما سرنوشت تعیین کنند. هرکس سرنوشت اش با خودش است. مگر پدر و مادرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی که در صد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یک ملتی را که بعد ما وجود پیدا میکنند، آنها تعیین بکنند؟”خوشبختانه نسل جوان این سخن تاریخی را از رجعت طلبان به عصر دیکتاتوری قبل از انقلاب گرفت و به تملک خود درآورد. چاره آن را نیز صندوق انتخابات یافت.
وی بار دیگر با تاکید بر عزم خود مبنی بر پیگیری شکایتش از جنتی و متخلفان و متقلبان انتخاباتی نوشته است: “شاید فردی که شغل اصلی او در دو دهه گذشته تجمیع میلیاردی ثروت بوده است و از قضای روزگار تجمیع آرای ملت در یک انتخابات به عهده او واگذارشود، بتواند به ” انتخابات” ابزاری نگاه کند و پس از انجام وظیفه خود وزارت کشور را ترک کند. اما برای من جدایی از وزارت کشور هرگز به مفهوم پایان مسئولیتم در پاسداری از آرای ملت و تلاش برای برپایی انتخابات آزاد نبوده است.”
متن کامل این مقاله، به نقل از سایت تحول سبز، در پی می آید:
تقدیم به آیت الله منتظری و آیت الله طالقانی
پرچمداران آزادی در عصر جدید
«پدر،مادر، ما باز هم متهمیم!» بازخوانی انتقادی رویکردها و رویههایی بود که در سه دهه گذشته، به نام اسلام و انقلاب و نظام فعلیت یافت ولی در عمل جامعه را از اهداف و آرمان های انقلابی که در آن ایرانیان به خلق راهی نو برای تحقق خواسته های تاریخی خود دست زده بوند، دور و محروم می کرد. این نوشته از یک سو به ظرفیت ها و توانایی های کم نظیری اشاره داشت که در پرتو بیداری،اتحاد و مشارکت مردم برای کشور به وجود آمده بود و از جمله خود را در دوران اصلاحات و نیز در جنبش سبز نشان داد و ازسوی دیگر به قصورها و تقصیرهایی پرداخت که به جای ساختن بنای جامعه آزاد و پیشرفته ایران در جهان جدید، خشت کج می گذاشت و دیوار کج بالا می برد و چنین شد که نسل دیروز در مواقع بسیار در برابر نسل امروز بر صندلی اتهام نشست. تلاش اصلی من مطالعه و درک انتقادی گذشته و به کار بستن آن میراث برای ساختن آینده بود. مطالعه ای که نتیجه آن آشکار شدن تفاوت های دو قرائت دموکراتیک و استبدادی از اسلام وانقلاب و نظام از سویی و ازانسان و جامعه و جهان از سوی دیگر بود.مطالعه ای که آثار حقوقی، سیاسی، فرهنگی، دینی، اخلاقی، اقتصادی، اجتماعی و بینالمللی آن دو نوع نگاه و روش را در زندگی امروز نشان میدهد.
این نوشته خوشبختانه در سطوح مختلف در داخل و خارج از کشور خوانده شد و در شرایطی که سبزها از کمترین حق و ابزار ارتباط قانونی با مردم محروم اند، مورد بحث و گفت وگو قرار گرفت و با ارزیابی ها و نقدهای گوناگون همراه شد. من به سهم خود از این بذل توجه فراگیر، به ویژه از نقدهای مکتوب جوانان فرهیخته و اصحاب اندیشه و فعالان سیاسی صمیمانه تشکر می کنم و ضمن مطالعه و بهره برداری وآموختن از نوشته هایی که از آنها اطلاع یافتم، چند نکته را به اختصار یادآور می شوم:
۱. در مقاله ” پدر، مادر، ما باز هم متهمیم!” علاوه بر قربانیان انحصارطلبی و خشونت ورزی، نسل جدید مخاطب من بود که نقشی در آن رخدادها نداشت،اما وارث خطاهاو نیز دستاوردهای “نسل انقلاب” است. باوجود این نقد دهه اول انقلاب به هیچ وجه نباید ما را زیر آوار گذشته مدفون کند یا تلاش های اصلاحی و دموکراتیک نسل من را به ویژه در دهه سوم انقلاب نادیده انگارد . مهمتر آنکه مارا از آینده بازندارد. به باور من چیزی که مانع توقف در گذشته می شود، به میدان آمدن و سخن گفتن نسل جوان است. زیرا آنچه امر نقد گذشته را امکان پذیر کرده، فضایی است که جنبش سبز خلق کرده است؛بدون بهمیدانآمدن نسل پرسشگر و تلاشگر جدیدی که فضای عطرآگین در هم جوشی قشرها و نسل های اول ،دوم و سوم را فراهم آورد، آن مقاله نمی توانست نوشته شود. به این اعتبارمن “پیشتاز” نقد گذشته و عذرخواهی از خطاهای نسل انقلاب نبودم؛ پیشتاز اصلی همین نسلی است که با حضور خود در عرصه انتخابات و پس از آن در میادین و خیابان ها، معادلات داخلی و خارجی را به هم زده و افق روشنی را برای آینده ایران ترسیم کرده است.نسلی که یکبار دیگر”باهم بودن”را معنا و جنبش سبز را به صحنه وفاق قشرها و اقوام و نسلها و ادیان مذاهب تبدیل کرده است؛ صحنه وفاقی که هر کاری را آسان و هر تحولی را ممکن می کند. وقتی دیدم نسلی که نقشی در حوادث دهه اول انقلاب نداشت، نسل ما را به احاطه مهر و عطوفت خود در آورده است، احساس شرمندگی کردم؛ شرمندگی در قبال نسلی که ما را پیش از آنکه عذر تقصیر به پیشگاه ملت ببریم بخشوده است (۱).
۲. این نوشته در پی آن بودکه آرمان های نسل انقلاب را به اختصار تشریح کند و مانع قضاوت فله ای نسل جدید درباره تلاش های پدران و مادران خود شود، تا هم از درست ها و هم از نادرست های نسل انقلاب بیاموزند و هم از تلاش های خود با پرداخت کمترین هزینه و بیشترین تضمین بهترین نتیجه را بگیرند. من امروز بیش از هر زمانی همگانی شدن نقد را میان همه نیروهای سیاسی و اصحاب اندیشه ممکن می بینم و فکر میکنم جامعه ما آن قدر بالغ شده است که با همه وجود درک میکند نقد به معنای تخریب و تخطئه نیست، به معنای جدا کردن سره و ناسره و بستن سرچشمه انحرافات با بیل است، تا که سیلهای بنیان کن به راه نیفتد و همه را با هم نبرد. افزون بر آن پس از پیروزی محتوم،هیچ فرد و گروهی نتواند آرمانها و وعده ها را فراموش کند یا خدای ناکرده جامعه را به عقب برگرداند. در این جهت درست ترآن می دانم که ضمن نقد دیگری یا حتی پیش از نقد دیگران، خود را نقد کنیم وبه این ترتیب به شعور عمومی احترام بگذاریم و بپذیریم که در نهایت این آحاد شهرونداناند که از مطالعه و ارزیابی نقدهای گوناگون راه مناسب تر را انتخاب می کنند. من نقد را در شرایط کنونی نه خودزنی، که راه رسیدن به تعادل و عقلانیت میدانم و مطلقنگری و خودمداری را از هر موضع و از سوی هر کس که باشد مخرب عقیده و عمل سیاسی ارزیابی میکنم. تجربه ۳۵ سال فعالیت سیاسی-حرفه ای به من آموخته است کسانی کمتر اشتباه می کنند که بفهمند اشتباه کرده اند و ممکن است اشتباه کنند و مهمترین راه اشتباه نکردن آموختن از اشتباهات خود ودیگران است.
۳ . تجربیات یک قرنه ما به ما هشدار میدهد که در جامعه متکثر و متنوع ایرانی جز” استقرار دموکراسی” و “تامین حقوق همه ایرانیان” راه حلی برای زندگی اجتماعی- سیاسی مسالمت آمیز وجود ندارد.پس چاره ای نداریم که با این معیار گذشته خود را نقد،وضعیت کنونی را تحلیل و برای آینده راه کار ارائه دهیم تا هیچ فرد و گروهی ،با هیچ اسم و عنوانی نتواند درصورت به قدرت رسیدن خود محوری کند و به خودکامگی بپردازد و حقوق و آزادی های مدنی،سیاسی،فرهنگی واجتماعی ایرانیان را ،با همه تنوعات دینی ،مذهبی ،قومی،زبانی،جنسیتی،جغرافیایی آنان نقض کند.گسترش فرهنگ وفضای نقد برترین راه برای جلوگیری از خطا و بهترین تضمین عدم انحراف اشخاص و احزاب سیاسی در آینده است.
۴. «پدر، مادر ،ما باز هم متهمیم!» نوشته ای است که اگر چه به گذشته نگاه می کند و تا فصل ششم به بررسی و نقد عملکرد پیشینیان و کودتای انتخاباتی۸۸ میپردازد اما نیازاصلی جامعه امروز را نگاه منتقدانه به آینده می بیند، چنان که در فصل هفت به آن پرداخته است. این نوشته به دنبال محاکمه گذشتگان نیست واز همه نمی خواهد که تکلیفشان را نسبت به هر مساله ای در گذشته تعیین کنند. این کار نه ضروری است و نه مفید، ممکن هم نیست. به نظر من نباید دوباره به همان خطاهایی برگشت که نسل ما در ایامی آن ها را عین صواب و «تنها راه رهایی» می دید. اصرار بر تعیین تکلیف با شخصیتها یا حوادث تاریخی آن هم به سبک و سیاقی که برخی دوستان تمامیتپسند در این سو یا آن سو می خواهند و می پسندند، حتما با نیت خیر انجام می شود اما نتیجه اش حاکمیت تمامیت خواهی و توتالیتاریسم است که از هر نوعی که باشد (به نام اسلام یا به اسم سکولاریزم) بازگشت به همان اشتباهاتی است که زمینه مشکلات امروز را فراهم کرد. ما باید به فکر ساختن آینده ای باشیم که در آن بیشترین بخشهای جامعه سهیم باشند و کمترین خطاها در آن صورت بگیرد. پس لازم است در پی آن باشیم که افراد، نیروها، گروه های سیاسی و اجتماعی با پس زمینههای متفاوت و حتی مخالف فرهنگی،اقتصادی،قومی،جنسیتی،جغرافیایی و تاریخی و ازراه های مختلف به این نتیجه برسند که دموکراسی راه رهایی است و رعایت حقوق دیگران شرط رسیدن به ایران مستقل ،یکپارچه، آباد،مرفه و آزاد است، که در آن عدالت و اخلاق حرف نخست را میزند و هرشهروند علاوه بر رعایت قانون، آنچه بر خود نمی پسندد، برای دیگری نیز روا نمیشمارد. به علاوه جنبش سبز،جنبش “تعیین تکلیف” نیست.جنبش “تعیین حق” است. بر این اساس ضرورت ندارد که شخصیت ها و اندیشمندان موثر در مقاطع مختلف را رودرروی هم قرار دهیم حتی اگر خود آنان درمقطعی یا درموضعی در برابر هم قرار گرفته باشند. از یاد نبریم که ما در امروز زندگی می کنیم نه در دیروز. به علاوه پا به دهه چهارم انقلاب نهاده ایم و در دوره جهانی شدن،عصر ارتباطات وحاکمیت گفتمان دموکراسی به سر می بریم، پس می توانیم و باید با گفتمانی جدید و روزآمد مقابله جویی ها یا مقابل سازی های گذشته را پشت سر بگذاریم (۲). ما امروز می توانیم «امام خمینی» و «دکتر مصدق» رادر راه ساختن ایرانی آزاد و مستقل و پیشرفته در کنار هم ببینم. ما می توانیم امروز از «استادمطهری» و «دکترشریعتی» با همه تفاوت ها و حتی اختلاف هایشان در راه ارائه اسلام به دور از تحجر و استبداد و خرافات بهترین و بیشترین بهره ها را ببریم. ما امروز می توانیم تصویرآرمان و خواست مهندس «بازرگان» و «دکتر بهشتی»را در قاب واحدی ببنیم که در آن اسلامیت با جمهوریت و دین با دموکراسی ناسازگار نیست. همچنان که می توانیم “گاندی”، “چه گوارا” و “مارتین لوترکینگ” را به رغم روش های گوناگون مبارزه با ظلم واستبداد و استعمار دوست داشته باشیم. امروز همه قله های شعر وادب، فلسفه و عرفان، موسیقی و سینما و… را با همه اختلافاتشان می توان و باید از آن همه ایرانیان دانست و به آن ها مفتخر بود. بزرگی هر کس و هر اندیشه ای جا را درقلب ما بر دیگری تنگ نمی کند. آسمان با ستاره های متعدد و متفاوتش زیباست. من همه این بزرگان را دوست می دارم و به همه آنان حرمت می گذارم اگرچه هیچ کدام را معصوم نمی دانم و ارزیابی انتقادی عملکردشان را نه تنها جایز، بلکه لازم می بینم چرا که نقد همدلانه اما همه جانبه اندیشه و عملکرد بزرگان به ویژه از سوی دوستدارانشان، بهداشتی ترین و مفیدترین شیوه بزرگداشت آنان و زنده نگه داشتن یاد و نام و آرمانشان است. چنین اقدامی راه بر روش ناصواب کسانی می بندد که «نقد» را با “انتقام” وکینه توزی یکی می بینند و پذیرش خطا را همچون بازجوها مساوی ”اعتراف کردن” و “تواب شدن” آنان از یک سو و ” حقانیت ” بینش ،منش و روش خود از سوی دیگر تلقی می کنند. چنین اشخاصی نقش دادستان، بازجو، بازپرس، قاضی و هیأت منصفه را یک تنه خود ایفا و حکم نهایی دادگاه را که عین اتهام اولیه است، بدون شنیدن دفاعیهها پیشاپیش صادر میکنند! ماهیت روش این گروه با بازجوهای اوین یکی است.
۵. من معیار را در نقد گذشته تکیه به سخن جاویدی میدانم که از زبان رهبرفقید انقلاب شنیدم:“پدران و مادران ما چه حقی داشتند که برای ما سرنوشت تعیین کنند. هرکس سرنوشت اش با خودش است. مگر پدر و مادرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی که در صد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یک ملتی را که بعد ما وجود پیدا میکنند، آنها تعیین بکنند؟”(۲). خوشبختانه نسل جوان این سخن تاریخی را از رجعت طلبان به عصر دیکتاتوری قبل از انقلاب گرفت و به تملک خود درآورد. چاره آن را نیز صندوق انتخابات یافت. اما هنگامی که مطالبهی “رأی من کو؟” با توهین و تحقیر و کهریزک و گلوله مواجه شد، نسل من باید این پرسش راعمیق تر از همیشه مطرح کند که ما درکجا دچار اشتباه استراتژیک شدیم؟ وقتی رهبر فقید انقلاب این سؤال را درباره نسل پیش از خود مطرح کرد، ” کنار رفتن” قشرهای گوناگون را از فرایند مشروطیت خطای اصلی آنان خواند. در واقع او با آشنایی با معضلات هر نهضت، حل مشکلات را کناره روی از مشروطیت نمی دانست، بلکه مشارکت مستمر و گسترده و در واقع “مشروطیت بیشتر” و”مشارکت بیشتر” را پیشنهاد میکرد. ما نمی توانیم همان ایراد را به نسل جدید وارد کنیم، زیرا آنها با تمام وجود و با بهره گیری از تمام ظرفیت های خود در فرایند انتخابات ، قبل و بعد از ۲۲خرداد ماه ۸۸مشارکت کردند اگرچه با کمال تاسف سهم آنها از اعتراضشان به تخلفها و تقلبها سرکوب بود و زندان. اما نسل انقلاب در تحقق “گفتمان حق تعیین سرنوشت هر نسل به دست آن نسل ” چه خطایی کرد که امروز با حاکمیت انسدادطلبان یکهسالار مواجه شدهایم؟ (۳)
۶. فضای آلوده ای که هسته مافیایی-کودتایی بر انتخابات وحوادث پس از آن حاکم کرد، حتی سخن گفتن از “اکثریت” و “اقلیت” را نیز بی معنا کرده است. اکثریت و اقلیت یا برنده و بازنده در جایی معنا دارد که قواعد بازی رعایت شود. اگر برای اقتدارگراها نفس انتخابات (مستقل از اکثریت و اقلیت) مهم بود و اگر به اکثریت بودن جناح خود واقعاً باور داشتند، می توانستند در فضای آزاد انتخاباتی موقعیت خود را تثبیت کنند و رقیب خود را در وضعیت اقلیت قرار دهند. یعنی با پذیرش حقوق شهروندی کسانی که آنان را اقلیت معرفی می کردند ،ازجمله در رسیدگی به شکایاتشان جایگاه اکثریت را برای خود وسربلندی را برای کشور به دست آورند و به این ترتیب به جهانیان نشان بدهند که در ایران دموکراسی حاکم است و رأی مردم اصالت دارد. اما جناح اقتدارگرا عکس آن عمل کرد.چرا که اقلیت بودن یک جماعت با بهرهوری از حقوق شهروندی معنا می یابد و نه با ” خس و خاشاک” نامیده شدن. در واقع کرسی ریاست جمهوری یا جام بازی، نهایتاً به یک طرف رقابت تعلق می گیرد در عین حال شکایت و اعتراض به نتیجه بازی نیز یک قاعده پذیرفته شده است که باید با مواجهه دموکراتیک و قانونی به آن پاسخ داد. اگر کسی قبل از اتمام این فرایند به طور یک طرفه “پایان بازی” را اعلام کند یا نتیجه بازی را غیر قابل تردید و تغییر بخواند، عدم اعتقاد خود را به اصل رقابت لو می دهد. چنین اقدامی همچون “خس و خاشاک” خواندن رقیب به معنای بر هم زدن نفس انتخابات است و سیاستورزی قانونی را منتفی میکند.
۷. بعضی چهره ها که باید بیش از من و دوستانم در قبال خطاهای دهه نخست انقلاب و فرصتسوزیهای عصر اصلاحات به نسل جدید پاسخ بدهند، متأسفانه خود را در موضع بازجوها قرار داده وما را درباره همه امور ،حتی درباره حماسه های بزرگ دهه اول و نیز تلاشهای اصلاحیمان در دهه سوم انقلاب مورد انتقاد و بعضاً انتقام قرار می دهند. به نسل جوان عرض می کنم تسلط اندیشه مارکسیسم تمامیت خواه روسی و چینی به طور کلی گفتمان “غیر دموکراتیک” و”خشونت پرست” بسیاری از گروههای ”انقلابی” در هنگام پیروزی انقلاب، اساساً جایگاه چندانی برای آزادی های مدنی و سیاسی و به خصوص انتخابات آزاد باقی نمیگذاشت.این گروهها”رسالت” و “وظیفه تاریخی” خود را تغییر جامعه و جهان می دیدند و کاری نداشتند که چنین رسالتی از سوی شهروندان و صندوق انتخابات به آنان واگذار میشود یا نه.نوع گروههای اپوزیسیون آن دوره، مستقل از رای مردم خود را”قادر مطلق، دانای کامل، عادل مقدس و همراه با یک نقش تاریخی در جهت رهایی کارگران یا مستضعفان” میدانستند و لازم میدیدند ایرانیان صرف نظر از اراده، عواطف و خواست اعلام شده و بر زبان آمده خودرهبری آنها رابپذیرند. در غیر این صورت مردم را تحت القاءات امپریالیست ها یا ایادی آنها میخواندند. همان روشی که فرقه مصباحیه در حال حاضر دنبال میکند. در واقع برای گروه هایی که “اسلحه” اصالت داشت نه “اصلاحات”و “استالینیسم”مکتب راهنمای عملشان، مسئله این نبود که مردم در تظاهرات ضد ستمشاهی چه مطالباتی بر زبان آوردند یا در انتخابات به چه نظامی رأی دادند، بلکه مسئله این بود که “ماهیت مستضعفان یا پرولتاریا» چیست و بر پایه آن “چیستی”چه باید انجام داد و چگونه باید رهبری حزب “پیشتاز” و “پیشاهنگ” را به مردم قبولاند.این درحالی بود که جمهوری اسلامی مورد مخالفت آنان با همه پرسی رسمیت یافت و بر انتخابات تأکید میکرد.(۴)
۸. دیدگاه قیم مآبانهای که در دهه نخست انقلاب متعلق به گروه هایی بود که در برابر جمهوری اسلامی ایران متکی به رأی مردم ایستادند، متاسفانه درحال حاضر به تسخیر آقایان جنتی و مصباح درآمده است. برای هر دو جریان مهم نیست که مردم چه می خواهند و مایلند به چه کسی رای دهند. آنان به حاکمیت باورهای خویش و درواقع به حاکمیت خویش به هرقیمت معتقدند، مردم بخواهندیانخواهند. خداوند یا تاریخ چنین اراده کرده است. به این اعتبار یکه سالاری نه فقط خطاهای ما در دهه اول انقلاب را در ابعاد وسیعتر تکرار می کند بلکه همزمان خطاهای شاهپرستان، مجاهدین خلق و مارکسیستهای استالینیست را مرتکب میشود. به عنوان مثال به متن کیفرخواست دادگاههای نمایشی سال۸۸ بنگرید؛ چند درصد استدلال های بکار رفته در آن “حقوقی”و “اسلامی” است و چند درصد”سیاسی ” است و به ادبیات و تقسیم بندی اردوگاهی سالهای نخست انقلاب توسط گروه های خشونت پرست شباهت دارد و ملهم از مارکسیسم تمامیتخواه و ضدآزادی روسی است؟” مجاهدین خلق” و” استالینیست ها” که زمانی مبلغ و مروج این قبیل دشمنشناسیها بودند، اگر نیک بنگرند، گفتمان و ادبیات خود را در کیفرخواست دادستانی تهران علیه ما خواهند دید. ادبیات کمونیستی کیفرخواست، حقوقی،اسلامی و شیعی نیست و با گفتمان “نوفل لوشاتو” نسبتی ندارد. به همین دلیل شوقی برنمی انگیزد(۵). امیدوارم “پدر،مادر،مابازهم متهمیم!” در پیامد منطقی خود، نقادی صمیمانه و صادقانه گروهها و چهره هایی را برانگیزد که زمانی خود آموزگاران این قبیل دشمن شناسی و در حقیقت پیشتازان یا نظریهپردازان خشونت ورزی بودند(۶).
۹. تأکید بر دستاوردهای انقلاب هرگز به معنای انکار خطاهای بزرگی نیست که به نام دفاع از انقلاب یا حفظ نظام صورت گرفته است ،یا میگیرد. منظورم یادآوری این مسئله است که انقلاب اسلامی ملت ما را متحول و زنده و برسرنوشت خود حاکم کرد، اما این موجود زنده و حاکم بر سرنوشت خود و پر از آزمون و خطا، با ملت مرده عهد قاجارو عصر پهلوی (به استثنای دومقطع نهضت مشروطه و ملی شدن نفت) قابل مقایسه نیست. همین مردم در جریان جنبش سبز نه تنها زندگی از سرگرفتند و اکنون میکوشند برسرنوشت خود حاکم شوند، بلکه نشان داده اند که آماده پذیرش بخشایش طلبی و عبور انتقادی و سازنده از اشتباهات همه طرف های منازعه هستند. ازطرف دیگرسرکوب ها، بگیر و ببند ها و خشونت بی حد و حصر حزب پادگانی در وقایع پس از انتخابات به رغم تلخی ها و زیان های بعضاً جبران ناپذیر خود، این حسن را داشت که فهم ما را از دستاوردهای انقلاب عمیق تر کند، چشمان ما را به روی خطا ها و لکه های تاریک دوران تولد و رشد انقلاب بیشتر از پیش بگشاید،موجب رشد بیسابقه آگاهیهای عمومی شود و لکنت زبان ما و حتی رهبران جنبش را بر طرف کند.به علاوه در جریان عبور از قانون اساسی و نقض حقوق تصریح شده ملت در آن سند، زبان اقتدارگراها الکن شده است. مهم تر آنکه در همه لحظات محاکمه متهمان انتخاباتی و در همه لحظات سرکوب و خشونت ورزی حزب پادگانی فرصتی نیکو و مبارک برای تبار شناسی خشونت گری و بحث عمومی درباره حقوق شهروندی به وجود آمده است. به همین دلیل یکی از محصولات جنبش سبز را آن میدانم که بین بلوغ و رشد خط امامیهای اصلاحطلب و سبز اندیشی که از خطاهای دوران جوانی خود درسها گرفته و تجربه های گرانسنگی ارمغان ملت کردهاند با عقب ماندگی غیر قابل توجیه اقتدارگراهایی که در این مرحله از بیداری ورشد آگاهی های ملی، به تکرار وتکثیر و تعمیم خطاهای نسل انقلاب با گرایشهای گوناگونش پرداخته اند، شکاف عظیمی به نمایش گذاشته شده است؛ صف کسانی که صادقانه با ملت خویش سخن می گویند و خود انتقادی را نشانه ضعف خویش نمی دانند با پیروان گفتمان طالبانی-پادگانی که استثناها و خطا های عصر بی تجربگی ملی و عصر گفتمان انقلابی غیردموکراتیک را آن هم در دورهای که ایران در حال جنگ بود و از تروریسم رنج می برد، به قاعده و مکتب راهنمای عمل خشونت گرای خود در دوران صلح و در عصر ارتباطات،جهانی شدن و گفتمان دموکراسی تبدیل کردهاند، بیش از پیش شفاف شده و در معرض دیدگان ملت و جهانیان قرار گرفته است؛ تفاوت میان مسجد وکانونی که استاد مطهری می خواست میکرفون و تریبون در اختیار مخالفان و ملحدان قرار دهد و با آنان در همان محل به بحث بنشیند و خاطره آزادیهای صدر اسلام را زنده کند، با مسجد پادگانی که زیر زمین آن به محل ضرب وشتم و اهانت به منتقدان و معترضان اختصاص می یابد، هرگز به این روشنی به نمایش عمومی در نیامده بود؛ خط شهیدان بروجردی، باکری، خرازی، همت و دیگر حماسه آفرینان دفاع مقدس که “بسیج” را “مدرسه عشق” می دانستند، از خط کسانی که جامه بسیجی به عاریت به تن کرده و مقابل انبوه معترضان ایرانی ایستادهاند، تفکیک شد؛ همان ها که بسیج را “مکتب خشونت ورزی” می خواهند. سرانجام توجه اکثریت ملت معطوف کوشش عظیمی شد که به منظور برآمیختن مرزهای انقلاب و نظام جمهوری اسلامی با نظام های ستمشاهی، طالبانی، فاشیستی، نازیستی و حتی استالینیستی به عمل آمده و میآید. به این ترتیب تلاش گسترده ای که در جهت بی خاصیت سازی نهادهای دموکراتیک و انتخاباتی و اعتبار سوزی ملی صورت گرفته و میگیرد، افشا و تا حدود زیادی خنثی شد.
۱۰. آن چه درباره احیای مناسبات ارتجاعی شاهنشاهی در جامعه سبز ایران می گویم، نباید ما را از ظرفیت و توانمندی های ویژه چنین شرایطی غافل کند. امروزه اکثریت کارگزاران و عاملان اجتماعی نظیر کارگران، کشاورزان، معلمان، دانشگاهیان، هنرمندان، فرهنگیان، جامعه شناسان، مددکاران اجتماعی، اقتصاددانان، کارآفرینان، ورزشکاران، دانشگاهیان، کاربران کامپیوتر و اینترنت، حوزویان و به ویژه طلاب جوان ، پزشکان، پیشهوران و خلاصه همه زنان و مردانی که در رشته ای حامل هنر، دانش و فن هستند، در جریان تنش های هر روزه کار تخصصی خود و در مواجهه با مشکلات بلافصل محیط کار و محیط زیست خود اندیشه و نقشی سیاسی می یابند. به علاوه نارضایتی گسترده اجتماعی ناشی از انسداد سیاسی، صرفاً گونه ای ناخرسندی عام و سیاسی باقی نمیماند بلکه تخصصی و علمی نیز میشود. به این ترتیب یک هنرمند در پیوند مستقیم با حرفه خود و برای حفاظت از استقلال شخصیت و اثر هنری خود و نیز در جریان دفاع از استقلال حوزه هنر و مقاومت در مقابل فرمایشی شدن و پذیرفتن سفارش های آمرانه حکومتی برای تولید آثار هنری، خود را در موقعیتی سیاسی می یابد و به انحاء گوناگون به مقاومت میپردازد و خالق آثار منحصر به فرد میشود. همچنان که امر سیاسی در دوران کنونی از دل خانه و کاشانه و روابط خانوادگی می جوشد چرا که نگرانی از آینده فرزندان و جوانانی که به دلیل تحقیر روزانه و تحمیل های روز افزون و سلب حق تعیین مقدرات خود از یک طرف و ناکارآمدی حکومتی و بیکاری و تورم در نتیجه طرد و به حاشیه رانده شدن از طرف دیگر، در معرض انواع بزه های اجتماعی و بیماری های روحی و افسردگی ها قرار گرفته اند، والدین و حتی نسل جوان را سیاسی می کند و به دموکراسی و به انتخابات آزاد و منصفانه با مقدمات و لوازم آن مانند آزادی بیان،حزب،تجمع و… برای تعیین سرنوشت و پیشرفت همه جانبه کشور گره میزند.
۱۱. “پدر،مادر، ما باز هم متهمیم!”تنها یک آغاز است که بستر و انگیزه نوشته شدن آن را نسل جوان ،یعنی دختران و پسرانی فراهم کرده اند که در خلق جنبش سبز نقش اول را داشتهاند و امیددارم با یاری خداوند و با جدیت و استقامت و هوشیاری و با استفاده از تجارب پدران و مادران خود ،ایران را سبز سبز کنند.
پانوشتها:
۱. بخشایش طلبی از قربانیان تمامیت خواهی و پرستش قهر و ازنسل جدید در عین اینکه یک فرایند مستقل است، با انتخابات نیز ارتباط تنگاتنگی دارد. من نه فقط به عنوان یک فعال سیاسی و نه به عنوان کسی که پیشینه خط امامی و اصلاحطلب را با خود حمل می کند، و اکنون خود را سبز می داند بلکه به عنوان کسی که انتخابات آزاد همواره دغدغه او بوده است و در یکی از آزادترین انتخابات ایران، افتخار صندوق بانی این ملت را داشتم، وظیفه و مسئولیت ویژه ای برای “تحقق انتخابات آزاد” احساس می کنم. شاید فردی که شغل اصلی او در دو دهه گذشته تجمیع میلیاردی ثروت بوده است و از قضای روزگار تجمیع آرای ملت در یک انتخابات به عهده او واگذارشود، بتواند به ” انتخابات” ابزاری نگاه کند و پس از انجام وظیفه خود وزارت کشور را ترک کند. اما برای من جدایی از وزارت کشور هرگز به مفهوم پایان مسئولیتم در پاسداری از آرای ملت و تلاش برای برپایی انتخابات آزاد نبوده است.به همین دلیل شکایتم علیه آقای جنتی را پیگیری و با عنایت الهی و پشتیبانی ملت شریف آن را تا آخر عمر و تا کسب نتیجه نهایی که محکومیت متخلفان و متقلبان و برپایی انتخابات آزاد است، دنبال خواهم کرد. انتخابات در ایران باید آزاد شود و به یاری خداوند آزاد خواهد شد. به آن دین دارم.
۲. صحیفه نور، جلد۶، ص ۱۲٫
۳. شاید نسل جدید بتواند این اتهام را متوجه نسل انقلاب کنند که چرا در مقاطعی کنار کشیدیم ودلسردی و کناره گیری فرصت مناسبی برای یکه تازی استبدادطلبان فراهم کرد.به نظر من انتقاد فوق به ما وارد است.برای مثال عدم شرکت قشرهای وسیعی از مردم در انتخابات دور دوم شوراهای اسلامی شهر و روستادر سال ۸۱ ضربه سنگینی به اصلاحات وارد کرد و به اقتدارگراها روحیه داد.
۴. ازنظرمن،منطق ورفتارکسانی که آن روز در مقابل انتخاب و رأی مردم ایستادند تفاوتی با اندیشه و عملکرد آقایان جنتی و مصباح ندارد که امروز مقابل رأی مردم ایستادهاند.
۵. جالب آنکه “کیهان نویسان”یا همان “کیفرخواست نویسان” معتقدند”جمهوری اسلامی ایران”بیشترین شباهت را با نظامهای کمونیستی دارد که در آنها انقلابهای مخملی رخ داده است.
۶. تجربه من از “پدر ،مادر، ما بازهم متهمیم!” نشان می دهد که مردم ما ،به ویژه نسل جوان اعتراف به خطا را نشانه ضعف تلقی نمیکنند و مسئولانه با آن مواجه میشوند و از آن استقبال میکنند.














جمهوری اسلامی برای پاره کردن عکس امام توسط یک عده ناشناس عربده کشی و تجمع خیابانی راه می اندازند؛ اما برای به آتش کشیدن قرآن توسط یک کشیش غربی، کک شان هم نمی گزد!!!
خیلی برام جالبه بدونم اون خودجوش های 9 دی که برای پاره شدن عکس امام و کف و سوت جوانان معترض در روز عاشورا کفن پوش شده بودند الان کجا هستند؟؟!!! آیا سوزاندن کتاب مقدس مسلمانان بی حرمتی به اسلام نیست؟ یا درد شما درد دین نیست؟…شما و همه ی مزدوران تان، نون به نرخ روز خورید…هر وقت پای منافع و مصالح تان باشد، دین را وسط می کشید و احساسات یک عده ساده اندیش تعصبی را به بازی می گیرید، و اگر به نفع تان نباشد خفه خون مرگ می گیرید !
اونهایی که با مشاهده ی این سیاست های دوگانه و یک بام و دو هوای حکومت، هنوز هم کورکورانه و از روی تعصب مذهبی از این رژیم جنایتکار حمایت می کنند بسیار کوته اندیش هستند …. حتا در اسلام هم گفته شده یک ساعت تفکر بهتر از هزار سال عبادت است… چشمان تان را باز کنید و قدری بیاندیشید…
ممنون
در مورد در مورد کناره گیری سال 81 از انتخابات شورا باید توضیح داده شود که چگونه اول مغز اصلاحات سعید حجاریان با تیر بچه حزب الهی های شاه عبدالعظیم هدف قرار میگیرد و بر سر غنایم حاصل نشده دوران اصلاحات دعوا می شود و صدا و سیما هر روز از دعوای اعضای شورای شهر خبر تهیه میکرد و در آخر مردم دلسرد از اصلاحات در خانه نشستند و مصباحیون با چراغ خاموش و حتی با آدرس های غلط شریعتنداری! عده ای دیگر از حامیان اصلاحات از دور خارج شدند و دور افتاد دست تیم سه نفره ثمره مشایی و احمدی نژاد. بهتر است آقایان دیگر مثل آقای عبداله نوری نیز همان طور که در مورد ظلمی که به آقای منتظری کردند و توبه و گریه کردند در این مورد نیز شجاعت تاجزاده را داشته باشند و از مردم عذرخواهی کنند که با عطریانفرها دست به یکی کردند و اصلاحات و کشور را اسیر دست دلقک ها کردند(واقعا برداشتی که از مصاحبه احمدی تژاد میتوان داشت او را شایسته نام دلقک میکند).
باز هم از تاجزاده ممنون.
راستی چند کلام با کلمه : ارتباط با شما از طریق وبسایت امکان پذیر نیست. خدا میر اسماعیل موسوی را رحمت کند ولی یادی از آرش بکنید که زندان رفته شکنجه شده و مادرش هم در اثر هجوم وحشیانه ماموران سکته کرده و فوت شده و اکنون او خود را مسول مرگ مادرش می داند. دلداری اش بدهید. در باره اش بیشتر بنویسید.
در اثر حمله ماموران امنیتی به منزل آرش صادقی عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه علامه، مادر این فعال دانشجویی دچار حمله قلبی شده و پس از چهار روز دربیمارستان فوت میکند.
به گزارش ندای سبز آزادی، صادقی که پس از انتخابات سال گذشته بازداشت شده بود، پس گذشت حدود یک سال و نیم برای مرخصی به منزل بازمیگردد، اما پس از گذشت چند روز بدون هیچگونه احضار نامهای برای بازگشت و یا تماس تلفنی از سوی ضابطین قضایی، مامورین امنیتی جهت بازداشت مجدد آرش در ساعت چهار صبح به منزل مسکونی آنها یورش میبرند، که همین مسئله منجر به حمله قلبی و فوت مادر آرش میشود.
لازم به ذکر است که در حین بازجوییهایی که از این دانشجو به عمل آمده دو بار کتف وی در رفته و یک دندان او نیز شکسته است.
آرش صادقی، دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه دانشگاه علامه و عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی آن دانشگاه و از اعضای جبهه مشارکت، در دادگاه بدوی به شش سال حبس تعزیری و سه سال حبس تعلیقی محکوم شده است.
نوشتاي واقع گرايانه وافشا گر .اي كاش رهبر نظام ان را بخواند ودرك كند .ولي صد افسوس كه او خود را مطلق وبي نياز از اين حرف ها ميداند
و چاپلوسانش او را معصوم مي دانند ؟
به نظرم جناب آقای تاجزاده بیش از آنچه که لازم است خود و نسل خود را گناهکار دانسته و شاید مهم تر از آن، نسل بعد از خود را محق برای محکوم کردن نسل انقلاب.
اما دلیل این حرفم این نیست که معتقدم اشتباهاتی که در دهه ی اول انقلاب انجام شد کوچک بوده است. گذشته از کشته شدن صدها و هزاران انسان و شکنجه ها و جنایاتی که شاید بعدها فاش شود، پای ریزی یک سیستم تک صدایی و اعطای قدرت به یک فرد یا مافیا از بزرگترین خسارات دهه ی اول انقلاب بود که شاید بتوان آن را موجب بسیاری از مصائب امروز دانست. با این حال کماکان معتقدم که در این روند نمی توان “نسل انقلاب” را به آن صورت شدیدی که تاجزاده عنوان می کند مقصر دانست.
به نظر من در بررسی حوادثی که پس از انقلاب 57 به وقوع پیوست حداقل باید به دو بستر دیگر موجود در جامعه توجه کرد و بعد درمورد قصور بازیگران این عرصه به نقد پرداخت. بستر اول بستر فرهنگی جامعه ی ایران بود. انقلاب 57 اساسا برای وضعیت فرهنگی جامعه ی ایران زود بود. یا شاید دقیقتر بتوان گفت که خواسته های آزادی خواهانه ی انقلاب 57 بالاتر از سطح جامعه بود. من این را نه از روی بررسی جامعه شناسه ی سال های 56 و 55 و 54 بلکه از نگاه به دهه ی 57 تا 67 ادعا می کنم. دیده می شود که مناسبات چه در سطح قدرت و چه در سطح جامعه پس از انقلاب چیزی جز تکرار پیش از انقلاب نیست. همان محتوا در پوسته ای دیگر. جالب توجه آنکه این وضعیت هر روز شدید تر شده به طوریکه در کمال تاسف فضای کنونی جامعه ی ایران – چه در سطح قدرت و چه جامعه- شباهت های مضحکی با فضای دهه ی 50 عصر پهلوی دارد. ادعای من این است که در جامعه ای که به لحاظ فرهنگی بسیار عقب تر از شعارهای آزادی خواهانه ایست که سر می دهد، نمی توان انتظاری بیش از آنچه رفت داشت. و لذا مشکوکم به این که بتوان این وضعیت را به “اشتباه” یک گروه یا عده (هرچند نخبگان و فعالان جامعه) فروکاست.
نکته ی دوم وضعیتی ست که نه ناشی از بافت فرهنگی کشور ما بلکه به سبب وقوع یک “انقلاب” در جامعه حاصل شد. حرکت های انقلابی متاسفانه هزینه های سنگینی به جامعه تحمیل می کنند. اصرار حکومت مستبد برای سرکوب حرکت های معترضی معمولا کاسه ی صبر مردم را لبریز می کند و این حجم عظیم انرژی های اعتراضی پس از شکستن سد حکومت سیلی را پدید می آورد که کسی را یارای کنترل آن نیست. چنین فضایی در انقلاب ایران بسیار واضح و مشهود می باشد. اعدام های بدون برگزاری دادگاه، توهین ها و حملات غیر منصفانه به هر آن کس که در رژیم قبل در مسندی بوده، شدت انزجار از کشورهای خارجی به خصوص امریکا و اوج آن سیزده آبان 57 (که قطعا نقطه ی چرخشی در وضعیت کشور بود) و تخطئه و سرکوب هر نظر و گفتمانی که کوچکترین زاویه ای با روند رسمی حکومت داشت که منجر به یکدست سازی و نفی هرگونه انتقاد شد، و همچنین برخورد های خشن دور از عدالت با مخالفان(مانند اعدام های فله ای دهه شصت) از بلایایی بود که در دهه ی اول انقلاب گریبان کشور را گرفت. به اعتقاد من اتفاقا این وقایع نه به خاطر اشتباه یک گروه از انقلابیون یا نخبگان بلکه بیشتر ناشی از ذات فرآیند انقلابی بود. در اینجا البته می توان گفت که نخبگان می توانستند با حرکت های عاقلانه جلوی برخی از هزینه ها را بگیرند اما واقعیت این است که این نگاه تا حد خوبی ایده آلیستی ست. در شرایط پس از انقلاب به سختی می توان خارج از فضای سیاه و سفید انقلابی نگریست. (نگاه کنید به تنها ماندن افرادی مانند بازرگان در سال های 57 و 58 و به انزوا کشیده شدن گفتمان آن ها از طرف تقریبا همه ی گروه های دست اندرکار انقلاب). به این معنا به نظر من عذرخواهی آقای تاجزاده اتفاقا فروکاستن ماجراست.
اما این حرف ها به این معنا نیست که من معتقدم اتفاقات دهه ی شصت و پس از آن غیرقابل اجتناب یا نقد است. البته نقد جایز است اما باید به این بسترها توجه کرد. و درس گرفتن ما اینگونه نباشد که “خب! پس خوب است که جوانان این نسل در صورت انقلاب مجدد این اشتباه ها را تکرار نکنند” نه. باید بسترها را اصلاح کرد. یعنی اولا یادگرفت که تا زمانی که جامعه ی ایران دارای فرهنگ استبدادی ست تکرار وقایع پیش و پس از انقلاب 57 اگر نگوییم اجتناب ناپدیر است حداقل می توان گفت که بسیار محتمل است. و ثانیا یاد بگیریم که حرکت های انقلابی و دفعی از گرفتار شدن به آفاتی همچون آفات پس از انقلاب اسلامی ایران مصون نیستند. (کما اینکه شواهدش همین حالا در میان افراد رادیکال جنبش سبز یا اپوزسیون قابل مشاهده است) ما، نسل پس از آقای تاجزاده به هیچ وجه از آن اشتباهات مصون نیستیم مگر اینکه این دو بستر را بشناسیم و از تکرارش جلوگیری نماییم.
با تشکر
یک دانشجو از تهران
معذرت می خواهم
سانسور نکردید . دیر ثبت کردید. ولی با لینک ارتباط با شما نمی شود ارتباط داشت.
آقای تاج زاده عزیز، از این همه صداقت شما ممنونیم