سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

ضرورت تغییر در شیوه تغییر امور

چکیده :کاهش محسوس روابط خصمانه و نامداراگرایانه میان گروه‌های سیاسی و روشنفکران در دهه‌های اخیر با وجودی که نشان از وقوع فرایند آرام تغییرات مطلوب در این زمینه می‌دهد، اما هنوز تا جايگزین شدن قطعی کنش عقلانی و مسالمت‌آمیز پایدار راه درازی در پیش است. / جامعه بالغ و مولد، اختلافات را در سایه خرد و دانش و تجربه، به‌طور مسالمت‌آمیز و از طریق گفت‌وگو و مصالحه حل می‌کند و با این شیوه از بروز خشونت و ناامنی و ویرانی جلوگیری می‌نماید؛ فرایندی که به تقویت همبستگی، روحیه مدارا و نیروی تعقل و پیچیده‌ترشدن فعالیت شعور می‌انجامد. / ایجاد بحران‌های تصنعی، دشمن‌تراشی و برافروختن آتش خصومت، کینه، نزاع و جنگ، اذهان مردم را از مسائل واقعی جامعه منحرف و مانع از اندیشیدن و گفت‌وگو و اجماع بر سر عوامل و ریشه‌های اصلی نابسامانی‌ها و اقدام در جهت رفع آنها...


حبیب الله پیمان

برخی ویژگی‌های تاریخی جامعه ایران

نگاهی به تجربیات و بررسی نتایج جنبش‌های اجتماعی یکصدسال اخیر نشان می‌دهند که موانع و مشکلات بر سر راه توسعه سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در ایران، دشوارتر و پیچیده‌تر از آن است که اغلب تصور می‌شود، آنها ریشه در تاریخ و فرهنگ و تجربیات زیستی جمعی ایرانیان در طول تاریخ دارند. هرگونه امید بستن به اقداماتی که در هر مقطع به نظر مفید می‌رسد اگر پس از شناختن و لحاظ‌كردن این موانع نباشد، واهی خواهد بود و جز تکرار ناکامی و سرخوردگی حاصلی دربرندارد.

برای پرهیز از تکرار شکست‌ها و خطاهایی‌که کوشش‌های جمعی مردم را با هزینه‌های سنگین و دستاوردهای اندک و ناپایدار همراه می‌کند، باید ضمن بررسی تاریخ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ایران برای چند پرسش اساسی زیر پاسخ راهگشا بيابیم:

1ـ چرا پس از استقرار مشروطیت و برقراری حاکمیت قانون، باز هم اغلب دولت‌ها همچون گذشته (دوره استبداد) به‌جای پایبندی به قانون و تمکین به رأی مردم، قوانین را نقض مي‌كنند و نسبت به رأي و اراده مردم بی‌اعتنایی نشان می‌دهند؟ و بالاتر از آن انتقادات و اعتراضات عمومی بر ضد خشونت و قانون‌شکنی و تجاوز به حقوق مردم یا بي‌پاسخ می‌ماند و یا با خشونت دوچندان روبه‌رو می‌شود؟ و چرا باوجود تغییر و یا تعویض و فروپاشی حکومت‌ها و جایگزین‌شدن توسط افرادی‌که خود زمانی در گذشته منتقد خشونت‌گرایی و نقض قوانین بوده‌اند، تغییری جدی در این روند پدید نیامده و بازتولید خشونت و نقض میثاق‌ها ادامه می‌یابد؟

2ـ خشونت‌گرایی محدود به حوزه حکومت نبوده و نیست و در عرصه عمومی و زیست جهان نیز آنجا که مردم و نیروهای اجتماعی در تعامل با یکدیگرند، در شکل‌هاي بسیار متنوع فیزیکی، زبانی، فکری، عاطفی و نمادین رواج گسترده دارد و بسیاری مردم ترجیح می‌دهند اختلافات خود را با منطق ستیز حل و فصل نمایند تا تعامل و گفت‌و‌گوی مستدل. بسیاری گروه‌ها و احزاب سیاسی و نیروهایی که برای آزادی و دموکراسی و یا عدالت اجتماعی مبارزه می‌کنند، وقتی با مقاومت حکومت‌ها روبه‌رو می‌شوند و یا در معرض خشونت و سرکوب قرار می‌گیرند، برای وادارکردن حاکمان به قبول خواسته‌های خود به روش‌های خشونت‌آمیز و بعضاً اسلحه متوسل می‌شوند. هر چند این تمایل طی سه دهه اخیر به‌طور چشمگیری کاهش یافته، اما هنوز هم گروه‌هایی برای مقابله با خشونت حکومت‌ها، خشونت متقابل را تجویز می‌کنند.

از آنجا خشونت‌گرایی در جامعه ایران امری تصادفی و موردی نیست و ریشه فرهنگی و تاریخی دارد، به روابط فیمابین نیروهای اجتماعی و حکومت‌ها محدود نبوده، کنش‌های متقابل اجتماعی میان گروه‌ها و نیروهای مختلف جامعه و ازجمله گروه‌های سیاسی و روشنفکران را نیز تسری پیدا کرده است. همین امر تاکنون از برقراری و توسعه روابطی مبنی بر گفت‌وگو و تعامل مسالمت‌آمیز و البته انتقادی و سازنده میان اقشار و نیروهای مختلف جامعه جلوگیری کرده، سطح مدارا و تحمل نسبت به یکدیگر را کاهش داده است. کاهش محسوس روابط خصمانه و نامداراگرایانه میان گروه‌های سیاسی و روشنفکران در دهه‌های اخیر با وجودی که نشان از وقوع فرایند آرام تغییرات مطلوب در این زمینه می‌دهد، اما هنوز تا جايگزین شدن قطعی کنش عقلانی و مسالمت‌آمیز پایدار راه درازی در پیش است. از آنجا كه هدف این نوشته بررسی ابعاد مختلف خشونت و پيامدهاي گوناگون آن نیست در معرفی آن به‌عنوان یک مانع عمده بر سر راه توسعه پایدار سیاسی، اجتماعی، به همین مقدار بسنده می‌کنیم.

3ـ چرا فرایند توسعه صنعتی ایران باوجود کوشش‌های کم‌و‌بیش جدی که در مقاطع مختلف تاریخی انجام گرفته و اجرای چندین برنامه عمران و توسعه، همچنان در برابر کوهی از مشکلات و موانع متوقف مانده و فراز و فرود حکومت‌ها تأثیر چشمگیر و پایداری در این روند برجای نگذاشته است؟

4ـ چرا از زمانی‌که ملت ایران در جریان یک جنبش اجتماعی بزرگ و دوران‌ساز، به عمر حکومت‌های متمرکز و خودکامه و استبدادی پایان داد، تا امروز که یکصد سال از آن حادثه می‌گذرد، جز در برهه‌هایی، کشور با شیوه‌های استبدادی و دیکتاتوری اداره شده و دولت‌ها اراده ملت را به‌‌شمار نمی‌آوردند و به اصول و ضوابط دموکراسی و حقوق اساسی ملت، احترام نمی‌گذاردند.

5ـ مردم در دوران حکومت استبدادی قاجارها، از فقدان امنیت رنج می‌بردند و در برابر هر نوع تجاوز فیزیکی و مادی، سیاسی، اجتماعی و فکری و روانی ازسوی نهادهای حکومتی و یا گروه‌های متنفذ محلی و تجاوز قدرت‌های خارجی بی‌دفاع رها شده بودند. تحت آن شرایط تأمین حداقل معیشت خانواده نیز دشوار بود، کسی به فردای خود اطمینان نداشت، بيشتر مردم از ترس مصادره اموال، غارت و باجگیری و اخاذی‌های حکام لحظه‌ای آسوده خاطر نبودند؛ فقر، بی‌عدالتی، تبعیض، فساد و رشوه‌خواری بیداد می‌کرد. انگیزه خلاصی از آن اوضاع دردناک و کشنده، یکی از مهمترین عوامل قیام ضد حکومت استبدادی و برقراری نظام مشروطیت بود. حال باید دید چرا باوجود تدوین و تصویب قانون‌اساسی و برقراری حکومت قانون و تأسیس نظام قضایی مستقل و تفکیک قوا و تأسیس مجلس شورای‌ملی و نهادهای نظارتی متعدد، باز هم ناامنی در همه وجوه زندگی مادی، سیاسی، فکری و معنوی و اخلاقی جامعه و مردم از چنگال فقر، بیکاری، بی‌عدالتی، تبعیض، فساد، رشوه‌خواری، غارت و باجگیری، خلاصی نمی‌یابند.

6ـ قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی، مختص حکومت‌ها نیست، بیشتر مردم نیز در بی‌اعتنایی و زیر پا نهادن قوانین، دست کمی از حکومت‌ها ندارند. آنان هم با قانون، گزینشی برخورد می‌کنند، اگر به سود آنها به‌کار رود احترام می‌گذارند و اگر نه، برای آن پشیزی ارزش قائل نیستند.

7ـ می‌دانیم که در ایران انواعی از گرایش‌های مذهبی و مسلکی مختلف و اقوام، نژادها و زبان‌های متعدد وجود دارد که بيشتر اوقات در صلح و مدارا همکاری و همزیستی داشته‌اند، با وجود این، در برخی موقعیت‌های بحرانی این همزیستی و مداراگری جای خود را به نزاع‌های مذهبی و مسلکی و جدال‌های قومی داده و از این طریق به فرایند توسعه و تکامل جامعه، آسیب‌های جدی وارد آورده است. چنان‌که در یک قرن اخیر که فرصت‌هایی برای تجدید حیات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران براساس حاکمیت ملی و آزادی و قانونگرایی به‌وجود آمده و بیش از هر زمان به همبستگی همه میان نیروهای جامعه نیاز بوده است، صاحبان عقاید و ایدئولوژی‌های مختلف، از مدارا و تحمل یکدیگر سر باز زده به‌جای تعامل و گفت‌وگوي انتقادی و رقابت سالم و مسالمت‌آمیز، شیوه تقابل و ستیز پیش گرفته‌اند و بعضاً با انحصارطلبی و برتری‌جویی، آتش اختلاف و نزاع را تیزتر کرده و می‌كنند.

پدیده‌های شکل‌دهنده به فرهنگ ایرانیان

این کنش‌ها اتفاقی نبوده، در تاریخ و فرهنگ ما ریشه‌های عمیق دارند و به‌‌صورت سرمشق و نیروی محرکه در ضمیر ناخودآگاه جمعی ما ایرانیان لانه گزیده‌اند، به‌طوری‌که هر زمان بحران‌هایی پرمخاطره‌ وجدان جمعی و هستی اجتماعی ما را زیر تأثیرات مخرب خود بگیرند، از تاریکی‌های ضمیر ناخودآگاه به سطح هوشیار حافظه جمعی ما منتقل می‌گردند، و کنش‌های ما را مدیریت و کنترل می‌كنند. این روند زمانی متوقف می‌شود که فرایند خودآگاهی و آزادی در ما تحقق یابد و در پرتو آن نقش خود در تکرار شکست‌ها و اشتباهات (تمایلات لجام‌گسیخته و ابراز خشم و نفرت به این و آن و نشان‌دادن واكنش غریزی و کودکانه در برابر آنچه تهدیدی علیه خود تلقی می‌کنیم را مورد انتقاد قرار دهیم. تنها با این روش است که از اسارت آن نیروها و کهن الگوهای فرهنگی و تاریخی بازدارنده، رهایی پیدا خواهیم کرد و به معنای حقیقی آزادی درون خواهیم رسيد. افزون بر این، وقتی ریشه‌های تاریخی موانع و مشکلات بر سر راه را بشناسیم، متوجه خواهیم شد که شتابزدگی و مرحله‌سوزی در این راه فقط باعث تکرار شکست و تأخیر بیشتر در نیل به هدف خواهد شد.

متأسفانه ما ایرانیان در فهم ریشه‌های تاریخی قوت و ضعف خود و امکانات و موانع توسعه و نوسازی جامعه تأخیر بسیار داریم، شاید یکی از دلایل این امر این باشد که بعضاً با جامعه و تاریخ “خود” از منظر “شرق‌شناسان” غربی آشنا شدیم. تصویری از “خود” در ذهن ما نقش بست که آنها دوست داشتند چنان باشیم یا تئوری‌های علوم‌انسانی را که جداً از برخی وجوه عام، برآمده از تجربه‌ها و موقعیت‌های خاص دیگری بوده، از اين‌رو نمی‌توانست به فهم معضلات و ويژگي‌هاي جامعه و تاریخ ایران کمک کند به‌کار بردیم که موجب بدفهمی و اغتشاش فکری بیشتر شده است. در موارد زیادی اساساً مفاهیم و مقولات جامعه‌شناختی و یا فلسفی و نظری غرب ازسوی کسانی‌که آنها را برای تحلیل و فهم جامعه ایران به‌کار می‌برند تنها به‌صورت ناقصی ترجمه و فهم شده‌اند و به‌جای آن‌که آن مفاهیم ضمن بررسی و مشاهده واقعیت‌های جامعه و تاریخ ایران، آزمون و اصلاح و بازسازی شوند و یا مفاهیم بدیلی برای آنها پیشنهاد شود، عیناً و اغلب به همان صورت ناقص، صورت کلید فهم تحولات و مشکلات تاریخ و جامعه ایران شناخته شدند. شبیه‌سازی‌‌‌های حاصل از این نوع بررسی‌ها در عمل به‌کار نیامدند و تنها سال‌های زیادی اذهان جمع قابل‌توجهی از متفکران و نویسندگان ما را به خود مشغول كرد و از دیدن واقعیت‌ها و ساختن مفاهیم و سنتزهای مناسب برای جامعه ایران بازداشت. این به‌تنهایی یعنی عمر سه تا چهار نسل و هدردادن پرارزش‌ترین سرمایه فکری و انسانی، از یکصد سال پيش تا امروز.

در این نوشته فهرست‌وار به برخی از مهمترین ویژگی‌های جامعه و فرهنگ و عوامل اثرگذار در تحولات تاریخی ایران اشاره می‌کنم؛ عواملی که نفوذ و تأثیر آنها مستقیم یا غیرمستقیم در کنش‌های اجتماعی امروز ایرانیان و نحوه مواجهه آنان با معضلات و بحران‌ها و شیوه حل مسئله ادامه دارد:

1ـ موقعیت جغرافیایی سرزمین، شرایط اقلیمی خشک و کم باران (نیمه بیابانی ـ کوهستانی) و تنوع آب‌وهوایی و وجود رودخانه‌های پراکنده در جلگه‌های حاصلخیز، به‌گونه‌ای که از همان آغاز دو امکان برای تأمین معیشت در برابر ساکنان اولیه و مهاجران بعدی قرار گرفت: یکی کشاورزی و دیگری دامداری متحرک (کوچ‌نشینی). کشاورزان، پایه‌گذار تمدن شهری ـ کشاورزی شدند و آن را تداوم بخشیدند.کوچ‌نشینان در داخل و پیرامون سرزمین ایران در مواجهه با خشکسالی‌های متناوب و قحطی‌های ناشی از آن، راز بقا را در هجوم به روستاها و غارت مزارع و اموال کشاورزان یافتند و چون آن را در غلبه بر قحطی و گرسنگی و مرگ چاره‌ساز دیدند، به‌عنوان یک شیوه ” معیشت مکمل” در کنار دامداری تا حدود یکصد سال پیش حفظ كردند. این مشی آنان را به مهمترین عامل اولیه برهم‌‌زننده امنیت و ثبات و یکی از دشمنان کشاورزی و آبادانی تبديل كرد.

2ـ این هجوم‌ها، کشاورزان را که مردمی صلح‌جو و گریزان از جنگ و خشونت بودند وادار كرد تا برای حفظ جان و دارايي خود و خانواده خویش به خشونت متقابل متوسل شوند و نیروی نظامی و سلاح تدارک ببینند، چون راهی مؤثر برای صلح و سازش متصور نبود، از آن به بعد خشونت به مهمترین ابزار غلبه بر حریف و تسلط بر سرزمین و غارت و مصارده اموال و بالاتر از آن، کسب قدرت و نشستن بر تخت پادشاهی و حکمرانی تبدیل شد. مداومت در این کار، یعنی تهاجم و دفاع به‌تدریج آن منطق را به همه مناسبات درون جامعه تسری داد و نه‌تنها توسط کوچ‌نشینان، پادشاهان و حکام و گروه‌های رقیب در عرصه اقتصاد و سیاست به‌کار گرفته شد، بلکه همگان آن را فیصله بخش نزاع‌ها و تعیین‌کننده صاحب حق شناختند و پذیرفتند که “الحق لمن غلب”.

3ـ بدین‌ترتیب، منطق ‌ستیز و خشونت که ابتدا توسط قبایل چادرنشین و صحراگرد علیه کشاورزان و شهرنشینان به‌کار می‌رفت، به شیوه عمل حکومت‌های پادشاهی که از درون جنگ و نزاع سر بلند کردند و یا مستقیماً توسط قبایل فاتح تشکیل شدند تبدیل شده به شکل منظم و سازمان‌یافته بر ضد رقبا و دشمنان خارجی و داخلی‌شان به‌کار برده شد و تداوم یافت.

4ـ دامداری با یک قدم فاصله از معیشت مبنی بر صید و گردآوری، در حالت عادی می‌تواند یار و مددکار کشاورزی باشد، از اين‌رو با شیوه معیشت مکمل (غارت) همراه شد كه با وقوع خشکسالی‌های متناوب، ارزش تولیدی و مبادله‌ای آن تنزل پيدا کرده، جبران آسان کمبودها جز با غارت محصولات کشاورزی میسر نبود. رسوخ بعدی این روش در فرهنگ مردم ایران، به تضعیف بینش، کنش و مشی زندگی معطوف به تولید و جایگزینی اشکال مختلف غارت، یعنی دلالی، باجگیری، زورگیری و رانت‌خواری انجامید و با روی کارآمدن حکومت‌های طایفه‌ای بر سرعت پیشرفت آن افزوده شد که از رأس به بدنه و از آنجا به قشرهای پیرامونی و وابسته به حکومت تسری پیدا کرد، درنتیجه در موقعیت‌های بحرانی و در ذیل این نوع حکومت‌ها، بخش تولید (کشاورزی، صنایع و پیشه‌وری) به‌طور متناوب صدمه می‌دیدند و ضعیف می‌شدند و در عوض معیشت مبنی بر غارت، باجگیری و دلالی توسعه می‌یافت، به‌طوری‌که به‌تدریج به صورت یکی از الگوهای عمده رفتار و مناسبات میان افراد جامعه نه‌تنها در عرصه پول و اقتصاد در آمد، بلکه حوزه‌های دیگر زندگی اجتماعی و فرهنگ، مذهب و اخلاق و معنویات را هم آلوده ساخت. تنها در دوره‌هایی که حکومتگران از میان طبقات کشاورز و پیشه‌ور و یا قشرهای اجتماعی متکی به آنها، از اهل علم و قلم و مدیریت برمی‌خاستند قدرت حکومت تا حدودی در حمایت از تولید و تأمین امنیت آن به‌کار می‌رفت و سعی زیادی در ایجاد عمران و آبادانی و (سدسازی، جاده‌سازی و توسعه کشاورزی و صنعت و تجارت) به‌عمل می‌آمد.

5ـ کشاورزان برای غلبه بر خشکسالی‌های متناوب، دست به حفر قنوات و کندن نهرها و احداث آب‌بندها زدند و با توسعه آبیاری مصنوعی، مزارع خود را تا حدود زیادی در برابر خشکسالی بیمه کردند و بر ناامنی ناشی از نوسانات اقلیمی فائق آمدند، به‌عکس زندگی و معیشت کوچ‌نشینان همچنان و به‌طور کامل وابسته به نزولات آسمانی باقی ماند و به همین خاطر به‌طور متناوب و همراه با خشکسالی‌ها دچار قحطی و گرسنگی می‌شدند و ناگزیر دست به غارت می‌زدند و زمانی‌که سرزمین و مراتعشان کفاف جمعیت آنان را نمی‌کرد، به سرزمین‌های تازه مهاجرت می‌کردند و یا اراضی اقوام دیگر را به اشغال خود در می‌آورند، در نتیجه در میان کشاورزان “تولید” و ابتکارات فنی برای غلبه بر مشکلات رواج یافت و در میان کوچ‌نشینان غارت و هجوم و اشغال سرزمین‌های دیگران.

6ـ کشاورزان كه در ایران‌باستان و پیش از تأسیس دولت متمرکز، مردمی آزاد و مستقل بودند، با همکاری و اشتراک اراضی خود، کشت و محصول کار جمعی را میان خود تقسیم می‌کردند. مالکیت اراضی به‌صورت مشاع بود و زمین ملک عمومی محسوب می‌شد. مسئولیت اداره امور عمومی برعهده شوراهای ریش‌سفیدان بود و نوعی دموکراسی ابتدایی رواج داشت، درصورتی‌که در میان قبایل کوچ‌نشین، رئیس قبیله از قدرت زیادی برخوردار بود و اعضا آزادی و استقلال کمتری داشتند. هجوم متوالی کوچ نشینان موجب ظهور یک قشر اشرافی نظامی در جوامع کشاوررزی شد. پس از چندی در پاسخ به ضرورت دفاع در برابرآن هجوم‌ها اتحادیه‌هایی از قبایل مختلف پدید آمد و به‌تدریج فرماندهان و جنگجویان به ریاست رسیدند. سرانجام از پی یک رشته جنگ‌های طویل‌المدت، دولت‌های متمرکز پادشاهی پدید آمدند. با این تحول هر چند برای مدتی امنیت نسبی برقرار و کشاورزی و صنعت و تجارت رونق گرفت، اما کشاورزان و پیشه‌وران اقشار وابسته به آنها استقلال و آزادی خود را از دست دادند، آنان برده نشدند، ولی مالکیت و تسلط بر اراضی‌شان به شاه و دولت انتقال یافت. به اضافه، با برقراری سلطنت مطلقه، نفوذ و قدرت شوراها به شدت محدود و راه بر بقا و تکامل مدل‌های دموکراتیک حکومت مسدود شد. از آن پس، روابط‌عمودی، سازمان و تشکیلات هرمی مبتنی بر سلسله مراتب قدرت، جایگزین روابط افقی و مبتنی بر همبستگی و تعاون جمعی گردید.

حکومت‌های متمرکز استبدادی و طایفه‌ای که از درون جنگ و براساس اصل غلبه و زور به قدرت می‌رسیدند، مشکلات مضاعفی در برابر رشد نیروهای مولد در کشاورزی و پیشه‌وری و تجارت ایجاد می‌کردند. جنگ و نزاع دائمی، امنیت و ثبات را که شرط ضروری برای تولید و تجارت است از بین می‌برد. تعدی و اجحاف ماموران دولتی و سربازگیری پی‌درپی برای “مصرف” در جنگ‌ها و بیگاری و مزدوری در کاخ‌ها و مزارع شاهی و دولتی، عرصه را بر نیروهای مولد تنگ‌تر می‌کرد. افزون بر اين توسعه کشاورزی و تولید پیشه‌وری به رونق تجارت و آبادانی شهرها و توسعه شهرنشینی و امنیت راه‌های تجاری وابسته بود، درحالی‌که قدرت متمرکز امپراتوری در تضاد با این الزامات عمل می‌کرد، تعارضی که هستی امپراتوری را در جریان توسعه و رشد خود در برابر هستی اجتماعی نیروهای مولد (فکری و یدی) در تمامي بخش‌ها قرار می‌داد و ضد آنها عمل می‌كرد، به‌طوری‌که هر اندازه، تسلط و مداخلات حکومت در امر تولید و تجارت فزونی می‌یافت، تضاد مزبور عمیق‌تر می‌شد و نیروهای مولد در تنگنای سخت‌تری قرار می‌گرفتند. عامل دیگری که جوامع کشاورزی را در برابر هجوم و غارت قبایل صحراگرد و چادرنشین، ضعیف و آسیب‌پذیر می‌ساخت افزون بر وابستگی به زمین، اشتغال دائمی به تولید در واحدهای کم جمعیت و دور از یکدیگر بود. عاملی‌که به‌خاطر خشکی زمین و کمی منابع آب، گریزی از آن نداشتند، به‌طوری‌که هر واحد روستایی یک جامعه کوچک مستقل و تا حدود زیادی خودکفا به‌حساب می‌آمد. آنها علاوه بر کشاورزی، یک بخش پیشه‌وری نیز در کنار خود به‌وجود می‌آوردند.

7ـ پیش از ظهور و توسعه کشاورزی، مردم پیرو خدایان قبیله‌ای بودند. خدای هر قبیله هویت‌بخش اعضای آن و متمایزکننده از دیگر قبایل بود. وجود خدایان اختصاصی، در ضمن بیانگر این واقعیت بود که زندگی و شرایط بقای هر قبیله، ارتباطی با زندگی و بقای قبایل دیگر ندارد. به‌عکس به‌‌خاطر محدودیت منابع و قلمروهای زیستی، هر یک رقیب، مزاحم و یا خصم دیگری تلقی می‌شدند، اما پس از آن‌که کشاورزی رواج یافت، خصومت جای خود را به همکاری و آشتی داد، زیرا تنها از این طریق می‌توانستند تحت آن شرایط دشوار، زمین را آباد، آبیاری و کشت کنند. آنان اهمیت و سودمندی وحدت و همبستگی میان خود را در جریان تولید و دفاع به‌خوبی حس می‌کردند. زرتشت پیامبر در همین دوره رشد کشاورزی که کشاورزان به‌شدت زیر فشار و حملات کوچ‌نشینان قرار داشتند، ظهور کرد و مردم را به خدای یگانه و به برادری و وحدت دعوت و به راستی، مهربانی و خردورزی و آبادکردن سرزمین ترغیب نمود. دعوت او با پاسخ مثبت کشاورزان و پیشه‌وران روبه‌رو شد و خدایان متعدد قبیله‌ای را که عامل تفرقه و خصومت بودند، کنار گذاشتند و خدای یگانه که مظهر آگاهی و خردمندی و عدالت و مهرورزی بود، محور همبستگی و همزیستی میان آنان شد. قبایل کوچ‌ نشین بر حفظ خدایان قبیله‌ای خویش اصرار ورزیدند و همان را وسیله ادامه و تشدید خصومت با جامعه‌های کشاورز یکتاپرست قرار دادند، درنتیجه عدم‌تحمل و نامداراگری مذهبی در میان آنها ادامه یافت. زرتشت توانست همه قبایل و اقوام کشاورز را باوجود اختلافات قومی و قبیله‌ای زیر پرچم خدای واحد، که خالق و مظهر عدل و دانایی و مهربانی و راستی بود متحد سازد. “توحید” و یگانه‌پرستی، آشتی مذاهب را ممکن و خلق‌وخوی مداراگری را نهادینه کرد. این وضعیت تا دوره سلطنت ساسانیان که به‌تدریج احکام و مقررات شریعت زرتشت به‌دست موبدان و روحانیون، مفصل و پیچیده شد و جایگزین اصول و ارزش‌های ساده و جهانشمول دین (توحید) گردید، ادامه یافت. در دوره ساسانیان، نهاد دین در قدرت سهیم شد و با سلطنت متحد و همدست شد. روحانیون زرتشتی به‌نام شریعت به استبداد و جبر فرمان می‌راندند، آنها بر ضرورت ایجاد یکپارچگی و وحدت مذهبی(شریعت) به عنوان شرط حفظ وحدت قلمرو شاهنشاهی تأکید كردند. پیش از آن زرتشتیان با فرقه‌ها و شعب دیگر مذهبی و پیروان ادیان دیگر در مدارا و صلح بسر می‌بردند. دولت‌های استبدادی در طول تاریخ، تمایل زیادی به استفاده ابزاری از مذهب برای تحکیم پایه‌های قدرت و جلب اطاعت و وفاداری مردم و سرکوب مخالفان داشته‌اند، درحالی‌که در میان نیروهای مولد، فرهنگ مدارا و همزیستی ادیان و مذاهب مختلف رواج داشت. اگر روابط و مناسبات میان پیروان مذاهب مختلف و اقوام گوناگون ازسوی حکومت‌ها و نهادهای رسمی دینی مورد سوء استفاده و دستکاری قرار نمی‌گرفت، هرگز میان آنها نزاعی رخ نمی‌داد و وجهه نامداراگرایی و برتری‌جویی رشد نمی‌کرد.

برآمدن دو سرمشق زیستی ـ فرهنگی

تحولات فوق نشان می‌دهند که ایرانیان در تاریخ پرنشیب‌وفراز خود پیوسته از دو سرمشق رفتاری متضاد تأثیر پذیرفته‌اند، هر یک از این دو الگوی رفتاری گواه نوعی هستی اجتماعی خاص است که طی قرن‌ها تجربه مشترک اجتماعی شکل گرفته و تثبیت شده است. چه‌‌بسا برخی عوامل اجتماعی، تاریخی که زمانی در گذشته منشأ این کنش‌های متضاد بوده‌اند، اکنون وجود نداشته باشند و یا در حاشیه قرار گرفته و تأثیرگذاری آنها به‌شدت کاهش یافته باشد، اما سرمشق رفتاری مرتبط با آنها توسط عوامل دیگری بازتولید و تداوم یافته است، براي نمونه قبایل دامدار و کوچ‌نشین اكنون آن اهمیتی که تا پیش از انقلاب مشروطیت در جامعه، سیاست و اقتصاد و فرهنگ ایران داشتند ندارند، اما فرهنگ و سرمشق رفتاری برآمده از آن تجربه زیستی هنوز هم رواج گسترده‌ای دارد و یا با انقلاب مشروطیت، به عمر سلطنت استبدادی پایان داده شد. با این حال شیوه‌های استبدادی و خودکامگی در اداره امور و در مناسباتِ میان انسان‌ها استمرار یافته است. همراه با گسترش نفوذ مذهب زرتشت و توسعه شهرنشینی و مدنیت، خدایان قبیله‌ای بی‌اعتبار شدند و بيشتر مردم به ادیان یگانه‌پرستی گرویدند، اما در ذیل پرستش خدای واحد، انواعی از مذاهب و فرق دینی پدید آمدند که پیروان آنها زمانی در مدارا و همزیستی و زمانی دیگر در نزاع و خصومت می‌زیستند و آن مذاهب بيشتر ابزار قدرت‌های مسلط برای حذف و سرکوب مخالفان و یا تحمیق توده‌ها قرار می‌گرفتند. این ویژگی مختص مذاهب (آسمانی) نبوده و نیست، مذاهب زمینی یعنی ایدئولوژی‌های سکولار نیز از زمانی که پدید آمدند و پیروانی به‌دست آوردند، کارکردی متناقض داشته و دارند و از این بابت تفاوت معناداری میان آنها و مذاهب وجود ندارد.

به لحاظ هستی‌شناختی یکی از این دو رویکرد به زندگی اجتماعی، خلاق و متعلق به دوره بلوغ آدمی و دیگری غیرخلاق و متعلق به دوره کودکی جامعه بشری است. انتظار می‌رفت که در سیر از کودکی به بلوغ، سرمشق کنش‌های کودکانه و شبه‌غریزی جای خود را به رفتار بالغانه دهد، که دست‌کم با دو ويژگي عمده از سرمشق رفتاری دوره کودکی متمایز می‌شود: یکی خردورزی و دیگری تولید یا آفرینش. در دوران کودکی بشر محرک‌های احساسی و غریزی غلبه داشتند، بشر بر سفره طبیعت می‌نشست و محصول کار طبیعت را مصرف می‌كرد. در دوره بلوغ فعالیت عقلانی غلبه پیدا می‌کند و محرک‌های غریزی و احساسی را کنترل و مدیریت می‌نماید، همچنین انسان‌ها با تولیدات و آفرینش‌های خود با طبیعت به تبادل و تعامل می‌پردازند.

حال اگر در مقطع گذار از کودکی به بلوغ حوادثی رخ دهد یا شرایط محیطی به شدت نامساعد شود، این سیر دچار اختلال و وقفه مي‌‌گردد، بدین‌ترتیب که از یک‌سو سیر به بلوغ، کند و ناپیوسته می‌شود و ازسوی دیگر محرک های رفتار کودکانه، فعال و یا نیمه‌فعال باقی می‌مانند. نتیجه این اختلال، بروز نوعی دوگانگی در هستی اجتماعی است که ما شاهد آن هستیم.

اقوام و قبایل ایرانی با پیشینه زیستی و هستی‌شناختی مشترکی ضمن اشتغال به صید و گردآوری غذا، دوره بسیار طولانی کودکی را در آغوش طبیعت پشت‌سر می‌گذاشتند. عمل صید به صورت دستجمعی و با اندازه‌ای از خشونت همراه بود؛ خشونتی‌که برخلاف مشابه آن در میان حیوانات شکارچی، به‌طور ارادی و برنامه‌ریزی‌شده انجام می‌گرفت. همین اندازه خشونت را باید در دفاع در برابر حملات حیوانات و یا در نزاع کسانی که به قلمرو طبیعی آنان تجاوز می‌کردند، به‌کار می‌بردند. هزاران سال اشتغال به شکار، خواه ناخواه خشونت را تا حدودی در رفتار آنان نهادینه کرد و الگوی کنش‌های غریزی را استمرار بخشید. آنها وقتی در دستجات و گروه‌های پراکنده در فلات ایران استقرار یافتند، تحت‌تأثیر شرایط متفاوت جغرافیایی و اقلیمی، برخی به دامداری متحرک و برخی دیگر به کشاورزی مشغول شدند. دامداری متحرک، کار و خلاقیت بسیار کمی می‌طلبید و شباهت زیادتری با شیوه معیشت دوران کودکی (یعنی صید و شکار) داشت، این وضع در گذار آنان به دوران بلوغ وقفه ایجاد کرد. پیامدها و لوازم ادامه آن، نوع معیشت یعنی جنگ و غارت، شرایط مزبور را تشدید و باعث باقی‌ماندن در وضعیت کودکی شد، چرا که در این شیوه زندگی نیاز چنداني به عقلانیت و اندیشه‌ورزی نبود و اندكی هوشمندی همراه با نیرو و مهارت‌های بدنی زیاد برای غلبه بر مشکلات بر سر راه کفایت می‌کرد. اشتغال دائمی به شکار و دامپروری و تحرک دائمی در مکان، صحرا و دشت‌ها و دور از شهرها و آبادی‌ها فرصت کمی برای پرورش استعداد خردورزی در دسترس آنان قرار می‌داد. پایبندی به سنت‌ها و مذاهب ابتدایی مانع از آن بود که در شرایط ضعف فعالیت عقلانی، لجام‌گسیختگی غرایز و عواطف به بهای موجودیت آنها تمام شود.

قبایل و گروه‌های کشاورز، سرنوشت متفاوتی پیدا کردند، آنها تولید را جایگزین صید و گردآوری غذا کرده، دامداری را در حاشیه کشاورزی حفظ کردند و ناگزیر سکونت‌گاه‌های دائمی پدید آوردند. نیاز روزافزون به ابزار کار و لوازم زندگی موجب توسعه پیشه‌وری و صنایع‌دستی شد و برای غلبه بر خشکی و کم‌آبی، سیستم آبیاری مصنوعی را به‌وجود آوردند. این چهار نوع فعالیت تهیه و توزیع آب، کشاورزی، پیشه‌وری و خانه‌سازی موجب افزایش کار فکری و تولید دانش و معرفت در مجموعه فعالیت‌های زیستی گردید.

ضمناً می‌دانیم‌که انجام فرایندهای تولید از آماده‌سازی و تهیه مواد تا مراحل کشت و داشت و برداشت نیازمند ثبات و امنیت است. پیشه‌وری و صنعت و تجارت هم به همین میزان به وجود امنیت وابسته‌اند. به همین دلیل نیروها و قشرهای تولید کننده (یدی یا فکری) معمولاً مردمی صلح‌جو و طالب ثبات و امنیت هستند، اما در زندگی اجتماعی از بروز اختلاف میان افراد و گروه‌ها گریزی نیست، جامعه بالغ و مولد، اختلافات را در سایه خرد و دانش و تجربه، به‌طور مسالمت‌آمیز و از طریق گفت‌وگو و مصالحه حل می‌کند و با این شیوه از بروز خشونت و ناامنی و ویرانی جلوگیری می‌نماید؛ فرایندی که به تقویت همبستگی، روحیه مدارا و نیروی تعقل و پیچیده‌ترشدن فعالیت شعور می‌انجامد. در مقابل قبایل صحراگرد و گروه‌هایی که معیشتی مبتنی بر استفاده رایگان و بدون زحمت از کار طبیعت و دیگر منابع و ثروت‌های عمومی و یا انسان‌های دیگر دارند (غارت، باجگیری، برده‌گیری، تصرف به زور، استثمار، دلالی، مفتخوری، خوش‌نشینی، بالاخره دزدی و رانت‌خواری)، به تعبیر دیگر انگل طبیعت و جامعه‌اند، نیاز چنداني به تعقل و اندیشیدن ندارند و آنان بنا به ماهیت کار و زندگیشان ناگزیر از توسل به دروغ و فریبکاری و کاربرد دائمی خشونت و جنگیدن با رقبا و دشمنان، سرکوب قربانیان خود، یعنی غارت‌زده‌ها و استثمارشده‌ها هستند.

کوچ‌نشینان در تاریخ ایران آغازکننده و مبتکر این نوع خشونت سازمان‌یافته در جامعه بودند، ولی این حکومت‌های متمرکز و مطلقه و سپس طبقات مسلط و استثمارگر بودند که در قالب امپراتوری‌های توسعه‌طلب، این منطق (ستیزه‌گری) را بازتولید کرده، نهادینه کردند، به‌طوری‌که به‌عنوان یک قاعده عام همه زندگی و معیشت مبتنی بر کار خلاق و مثبت یا خدمات مفید و زندگی‌بخش که با تولید ارزش‌افزوده (مادی و یا فکری و معنوی) همراه است ندارند و مستقیم یا غیرمستقیم در بازتولید و استمرار روش‌های مبتنی بر زور و خشونت، دروغ و فریبکاری و غارت منابع طبیعی، ثروت‌های عمومی و حاصل کار نیروهای مولد هستند.

بدین‌ترتیب که وقتی گروهی از مردم به هر دلیل و با هر پیش‌زمینه‌ای یکی از اشکال غارت را به‌عنوان شیوه اصلی تأمین معیشت و گذران حیات مادی خود انتخاب می‌کنند و با این کار به‌جای زیست مبتنی بر تولید و آفرینش، زندگی عقیم انگلی را برمی‌گزیدند، گریزی از توسل به منطق خشونت و ستیز، دروغ و فریبکاری و شیوه‌های استبدادی و دیکتاتوری در اداره امور جامعه و در پي آن ممانعت از نشر حقایق و در مقابل انتشار آگاهی‌های کاذب و عقاید باطل و توسل به تبلیغات فریب‌دهنده و تحریک عصبیت‌های مذهبی و ایدئولوژیک یا قومی و نژادی ندارند. افزون بر اینها، با ایجاد بحران‌های تصنعی، دشمن‌تراشی و برافروختن آتش خصومت، کینه، نزاع و جنگ، اذهان مردم را از مسائل واقعی جامعه منحرف و مانع از اندیشیدن و گفت‌وگو و اجماع بر سر عوامل و ریشه‌های اصلی نابسامانی‌ها و اقدام در جهت رفع آنها می‌گردند.

در مقابل گروه‌ها و اقشاری که اساس زندگی و معیشت خویش و مناسبات با دیگران را بر کار مولد و آفرینش‌های فکری و یدی و ارائه خدمات مفید و زندگی‌ساز به دیگران قرار داده‌اند، معمولاً مردمی صلح‌جو، پیرو راستی و خیرخواهی، مهربانی و خردورزی و طرفدار روش‌های دموکراتیک در اداره امورند. به قوانین و میثاق‌های اجتماعی و به حقوق دیگران احترام می‌گذارند، مخالف خشونت و جنگ و طالب صلح و امنیت‌اند. فسادورزی و دروغ وخشونت و جنگ را دشمن می‌دارند، به آزادی و برابری و عدالت عشق می‌ورزند، اهل همکاری و آشتی و مدارا و مشارکت اجتماعی با غیر خویش‌اند. بررسی ابعاد و تجلیات مختلف این دو سرمشق و بویژه آسیب‌شناسی رفتار و فرهنگ و خلقیات جامعه ایران مجال بیشتر و بازتری می‌طلبد. (1)

دو رویکرد خلاق و غیرخلاق

با این توضیحات خواننده متوجه شده که در این نظریه عامل محوری و مبنایی در ایجاد تمایز میان دو سرمشق فرهنگی ـ زیستی، تولید و آفرینش است، یعنی اگر نظریه مزبور صادق باشد انتظار داریم قشرها و طبقات اجتماعی که اساس زندگی و معیشت‌شان بر تولید انواعی از آفرینش‌های مادی و یا غیرمادی استوار است به سرمشق اول یعنی براساس موازین خرد و اخلاق عمل کنند و به‌عکس افراد و قشرهایی از جامعه که زندگی و معیشت خود را بر غارت و دلالی و رانت بنا کرده‌اند، پیرو سرمشق دوم بوده، نسبت به ارزش‌های انسانی و اخلاقی بیگانه باشند.

با توجه به واقعیت‌ها و شواهد عینی موجود در صحت رابطه اخیر کمتر جای تردید است، اما در مورد رابطه اول چنین عمومیتی مشاهده نمی‌شود و موارد و مصادیق مستثنی از قاعده بسیار است، ازجمله کسانی‌که از زمره غارتگران و دلالان و رانت‌خواران یا مفسدین مالی نیستند، اما در روابط اجتماعی، سیاسی و در منش و خلقیات، رفتاری منطبق با سرمشق دوم از خود بروز می‌دهند. این پدیده یعنی سرایت اخلاقیات و کنش‌های اجتماعی طبقات حاکمه به میان لایه‌هایی از نیروهای مولد جامعه، یکی از مهمترین و پیچیده‌ترین موانع توسعه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه است. سهم آن در شکست برنامه‌های توسعه و جنبش‌های اصلاح‌طلبی هرگز نباید نادیده بماند.

این آسیب، خود معلول زیست درازمدت در جامعه‌ای است که در همه شئون اساسی آن سیاست، اقتصاد و فرهنگ و اخلاقیات و در بخش اعظم تاریخ خود، زیر سلطه و نفوذ نیروهای اجتماعی غیرمولد و طبقات حاکمه‌ای قرار داشته که به شیوه استبدادی و با اعمال خشونت، غارت، دلالی و دروغ و فریبکاری سیستماتیک و نهادینه شده، اداره شده است. آنان هر چند همیشه در اقلیت بوده‌اند، اما چون سکان امورعمومی و تعیین سرنوشت جامعه را در دست داشته‌اند، با اجرای سیاست‌ها و منويات خود، عرصه را بر کنش‌های خلاق و مثبت نیروهای اجتماعی مولد تنگ کرده به نیروهای غیرمولد و کنش‌های غیرخلاق و برآمده از سرمشق دوم، مجال بیشتری برای عمل می‌داده‌اند. در نظام‌هاي منطبق با سرمشق دوم معمولاً افرادی‌که به کار مولد می‌پردازند و اهل راستی و امانتداری، قانون‌پذیری و عدل و آزادی و برابری و صلح و مدارا هستند، مطرود و منزوی و یا در تنگنا و محرومیت قرار می‌گیرند و در واقع تنبیه می شوند. به عکس افراد و گروههایی که رفتاری سازگار با مشی و رفتار گروه حاکم دارند، پاداش می گیرند و تشویق می شوند. هر اندازه شرایط برای زندگی شرافتمندانه و خلاق تنگ‌تر و محرومیت تشدید گردد و همراه با آن، هزینه مقاومت مدنی و خلاق افزایش یابد، تعداد بیشتری به آن سرمشق روی می‌آورند. این افراد معمولاً از کسانی هستند که توان فکری و روحی و ظرفیت وجودی و هستی‌شناختی کافی برای تحمل سختی‌ها ندارند، و در نتیجه تن به استحاله شخصیتی می‌دهند. زمانی‌که فردی دست از مقاومت می‌شوید و راه تسلیم پیش می‌گیرد، فعالیت‌های خلاق فکری، عاطفی و عملی وی متوقف می‌شود. در این حالت به محض بروز نخستین واکنش، محرک‌های شبه‌غریزی دوران کودکی که به اعماق ضمیر ناخودآگاه رانده شده بودند، فعال می‌شوند و کنش‌های تسلیم گرایانه را تقویت مي‌كنند، و از آن پس بازتولید و تداوم آنها را از درون برعهده می‌گیرند. در نتیجه انتخاب‌هایی که ابتدا به کمک مفاهیم “اضطراری”، “موقتی” و از سر “اجبار” یا “مصلحت‌اندیشی” توجیه می‌شد، و فرد با اکراه و بیزاری و همراه با احساس گناه و سرزنش به آنها دست می‌زد، با قرارگرفتن بر دوش نیروهای دفاعی شبه‌‌غریزی، درونی می‌شوند و شخصیت و منش فرد را زیر نفوذ و سلطه خود می‌گیرند.

با توجه به این ملاحظات که چرا بسیاری نیروهای مولد و ازجمله روشنفکران و فعالان اجتماعی، در موقعیت‌های بحرانی و حساس، حین مبارزه و یا زمانی‌که فرصت عمل‌کردن به آرمان‌ها و وعده‌ها دست می‌دهد، به‌دست خویش اسباب شکست را فراهم می‌آورند و یا بعضی گروه‌ها راهبردهای مبتنی بر منطق خشونت و ستیز را به این خاطر که نیازی به خلاقیت فکری، اجتماعی، عاطفی و روانی ندارد، بر راهبردهای مبتنی بر مشی مسالمت‌آمیز و خلاق ترجیح می‌دهند؟ چرا نمی‌توانند با گروه‌های دگراندیش براساس اصول و ارزش‌های مشترک انسانی و مورد تأیید همه مذاهب و مسلک‌های اصیل دینی و غیردینی همکاری کنند و نسبت به تفاوت‌های زبانی، فرهنگی و آیینی مدارا نشان دهند؟ چرا ظرفیت کار خلاق درازمدت و پیشرفت تدریجی را ندارند و با اقدامات شتاب‌زده و بیشتر احساسی و کمتر عقلانی، سعی دارند از روی مراحل اساسی ضروری تحول و تکامل اجتماعی پرش کنند و با این کار به خود و جنبش اجتماعی آسیب جدی وارد می‌کنند؟ چرا وقتی نیروهای بازدارنده و مخالف آزادی و عدالت و ترقی، به خشونت و دروغ و فریب متوسل می‌شوند و با تحریک عصبیت‌های قومی و مذهبی و ایدئولوژیک، به تحريك مردم و استفاده ابزاری از آنها می‌پردازند، آنها هم برای مقابله در همان دام افتاده به همان شیوه‌ها تمسک می‌جویند؟ پرسش‌ها و چراهای بیشتری از این دست، همه بخشی از مشکلات بر سر راهند.

ریشه‌یابی تاریخی و هستی‌شناختی آسیب‌های رفتاری مردم و فعالان اجتماعی به ما کمک می‌کند تا در پرتو خودآگاهی حاصل از آن به نقد رفتار توده‌ها و انتقاد از خود بپردازیم و با این کار، خویشتن را از وابستگی به محرک‌ها و سرمشق‌های کودکانه که ناخودآگاه بر تصمیمات و انتخاب‌ها و کنش‌های ما اثر گذارند و آنها را مدیریت می‌نمایند، رهایی یابیم و از سرمشقی تبعیت کنیم که حاصل تجربه دوران بلوغ و برآمده از تلاش‌های خلاق نسل‌ها در جریان آفرینش تمدن و فرهنگ در اعصار مختلف بوده، ناظر بر شیوه زندگی مبنی بر تولید و آفرینش مادی و معنوی است. انجام این گزینش، مستلزم تجدید نظر اساسی در بینش، روش، مشی و راهبردهایی است که “عادت” کرده‌ایم. نارضایتی، اعتراضات و اقدامات دفاعی خود را در چارچوب‌های تئوریک و عملی آن سامان دهیم و چون به نتایج مورد انتظار نمی‌رسیم، به جای تردید در روش‌ها و رویکردهای مزبور با یک برون‌افکنی، تقصیرها را بر دوش نیروهای “غیرخودی”، “دشمن” یا رقیب و رفقای نیمه‌راه می‌‌‌گذاریم.

پي‌نوشت:

1ـ پیش از این شرحی در این باره در مقاله‌ای در نشریه چشم‌انداز ایران باعنوان «امكان غلبه بر فرايند ناامني و بي‌ثباتي پايدار»، شماره 48 و در کتاب «ايران، ناامني و بي‌ثباتي پايدار»‌، انتشارات قلم نوشته‌ام.

منبع: ماهنامه چشم انداز ایران


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.