سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نامه آرزو عابدینی به مادر فاطمه عرب سرخی: دل که نباشد, دیگر عقل ماوایی ندارد...

نامه آرزو عابدینی به مادر فاطمه عرب سرخی: دل که نباشد, دیگر عقل ماوایی ندارد

چکیده :دل که نباشد, دیگر عقل ماوایی ندارد برای ذخیره کردن عشق تا در هنگام لزوم ,زیباییهایش را به تصویر کشد. دل که نباشد دیگر نه می فهمی که مادر بودن و عشق یعنی چه و نه می توانی درک کنی که غنچه ی بی مادر اگر گوهر چشمانش برون ریزد چه بر سر هستی می آورد...


آرزو عابدینی عضو شورای عمومی ادوار تحکیم وحدت یادداشتی را خطاب به مریم شربتدار قدس همسر فیض الله عرب سرخی ‬ و مادر فاطمه عرب سرخی که هر دو در زندان هستند به نگارش در آورده است. متن کامل این یاد داشت که در اختیار ندای سبز آزادی قرار گرفته است به شرح ذیل است:

زدست کوته خود زیر بارم که از بالا بلندان شرمسارم

سلام

سلامی نه از روی شادی ,اما به امید سلامتی دوباره,

هیچگاه برایتان ننوشتم و همیشه با هم سخن می گفتیم, از هر آنچه که می بایست گفت .

اینک اما می خواهم که بنویسم و این پیک قلب رنجورم را از این دور ترین ها برایتان ارسال کنم, لیک عادت دارم تمام قدرت اندیشه و احساسم را به انگشتانم بسپارم و آنها هم آن را به قلم هدیه می کنند و قلم ,خود بر صفحه جلوه گری می نماید .

مریم عزیز ,فراموشی گاهی بد است اما بدتر از آن اینست که فراموشکاری کسی یا کسانی موجب حرمان دیگران و آزار کسانی گردد .

امروز می خواهم برایت از کسانی بگویم ,که لحظه ی لبیک به دعوت الهی برای پانهادن به این فانی دنیا که کشتزاری بیش نیست,یادشان رفت با خود چندی از موهبت های خدایمان را بیاورند .

برخی گوششان را ,گروهی زبان گویایشان را ,کسانی چشمهایشان را و…اما آنان که دل را جای گذاشتند و پای به این گیتی نهادند …

دل که نباشد, دیگر عقل ماوایی ندارد برای ذخیره کردن عشق تا در هنگام لزوم ,زیباییهایش را به تصویر کشد. دل که نباشد دیگر نه می فهمی که مادر بودن و عشق یعنی چه و نه می توانی درک کنی که غنچه ی بی مادر اگر گوهر چشمانش برون ریزد چه بر سر هستی می آورد .

مریم مهربان ,گفتم برایت بنویسم از دردی که درون سینه ات موج می زند اما ,تو انشائ زینب را همیشه از حفظ می خواندی و این دل بی تاب ماست ,که باید از اقیانوس آرام چشمانت ,معنای سکوت و زیبایی را درک کند

یلدای امسال چه بد بود برای همه .

میدانم که شب هنگام ,دخترکان عادت دارند صورت به چهره ی گرم مادر گذارند و دستان کوچکشان را در دستان مادر بفشارند .

مادر ان با لبخندشان به نگاه امیدوار آنها خیره می شوند تا دخترکان معصوم سه ساله به دنیای بی سختی بیندیشند و در رویای آفتاب فردا چشم ببندند تا صبحی دیگر از راه رسد .

محیای این روزهای ما ,قرار را از دل همگان بریده ,محیای این شبهای ما, به هر گوشه از خانه سرک می کشد و گاه چشمش پر از اشک است و گاه که صدای زنگی در خانه ,سکوت را می شکند, تمام هستی برای او روشن می شود :بابایی ,مامان ,مامانم…؟؟؟

و چقدر سخت است ,که بابا مجبور است, بگوید: نه عزیز دل بابا, تو کمی بخواب ,مامان زود می آید ….

قلبم, حتی از این نگارش هم به آتش کشیده می شود ,چه رسد به ترسیم لحظه به لحظه ی آن .

باز گردم به ابتدای قصه ی بی پایان ناکسانی که بی دل ,پای در این گیتی نهاده اند و هیچ نمی دانند , قدر آواز بلبل را و هیچ نمی رنجند از گریه ی قناری در قفس …

مریمم ,مباد که آه از جگر برآوری ,که ترسم ,بسوزانی عالمی را از این آه جگر سوز

همه ,مریم جان ,ما ,شده ایم ودوری مسافت قلبهایمان را دور نکرده و دیگر باور داریم که می توانیم بر این جغد شوم این شبهای ناتمام غلبه کنیم وشنیده ام زگلها که سحر پیامی دوباره فرستاده که در راه است و تحمل بایدمان…

مریم عزیز با لبخند مهربان همیشگیت ,عطر افشانی کن , که بی عطر مریم نفس کشیدن نتوانیم دیگر…

در پایان , نامه ام را باغزلی از حضرت حافظ ,که در یلدا برایم سروده تمام می کنم ,و تو و عزیزانت که عزیزان همه ی ما هستند را به خدای شکست ناپذیر توانایمان ,می سپارم .

آرزو

ز دست کوته خود زیر بارم که از بالابلندان شرمسارم

مگر زنجیر مویی گیردم دست وگر نه سر به شیدایی برآرم

ز چشم من بپرس اوضاع گردون که شب تا روز اختر می‌شمارم

بدین شکرانه می‌بوسم لب جام که کرد آگه ز راز روزگارم

اگر گفتم دعای می فروشان چه باشد حق نعمت می‌گزارم

من از بازوی خود دارم بسی شکر که زور مردم آزاری ندارم

سری دارم چو حافظ مست لیکن به لطف آن سری امیدوارم


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.