سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نامه‌ای به فرماندار شیراز، درباره زینب بحرینی که همچنان در انفرادی است...

نامه‌ای به فرماندار شیراز، درباره زینب بحرینی که همچنان در انفرادی است

چکیده :يكي براي صابر عباسيان دل نگران مي شود و ما اين دل نگراني را در دل پراز دل آشوبه خانواده همان فرد دل نگران تكثير مي كنيم. / زينب بحريني قصه نويس كدام شب بي امتداد شد كه حالا مادرش آرزوي روزهايش را دارد؟...


زینب بحرینی، رئیس ستاد جوانان میرحسین موسوی در استان فارس در انتخابات دهم ریاست جمهوری، همچنان در سلول انفرادی بازداشتگاه اداره اطلاعات شیراز به سر می‌برد.

به گزارش کلمه، این فعال سیاسی عضو جبهه مشارکت ایران اسلامی، روز 23 آبان‌ماه بازداشت شد و هشت ماه پیش از او نیز  صابر عباسیان، رئیس ستاد 88 استان فارس، بازداشت شد و هم اکنون نیز منتظر صدور حکم دادگاه است.

درباره وضعیت این دو فعال سیاسی شیراز، “فرزاد صدری” وبلاگ نویس نامه‌ای خطاب به فرماندار شیراز در وبلاگ خود منتشر کرده است که عنوان آن “بيچاره سعدي، بدبخت دگر عضوها، سيه رو بني آدم” است. متن این یادداشت وبلاگی را در ادامه می‌خوانید:

جناب آقاي قاسمي فرماندار معززشيراز جنت مكان
سلام.

ديرگاهي است ذهنم با خودش كشتي مي گيرد. فيتو مي زند باراندازمي كند وزير يك خم خودش را مي گيرد تا واژه هاي از سر درد بيرون بچكند و دل نوشته ام را روي اين صفحه وب آبشار كنم.نشسته ام ميان كلي ترديد آن هم در شهري كه سعدي آن شيخ اجل روزي لابد در يكي از خانه هاي همين شهر سروده است بني آدم اعضاي يكديگرند.

بهانه ام وضعيت زينب بحريني است. دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه شیراز که این روزها سخت مشغول نگارش پایان نامه اش بود. جرمش از منظر من عمل به دستور سعدي بود. چو ديد كه عضوي را روزگار به درد آورده بي قرار نماند. همين و بس اما افسوس كه گويي نمي شود به اين اصول پايبند ماند ومحبوس نشد. خانمي محجبه وبا تقوا در اين شهر ميله هاي زندان را روبروي خود مي بيند ودر سوي ديگر ودر ميان همهمه ماشين ها ودودها در همين شهر آناني كه حجاب را مضحكه كرده اند تمام قد در خيابانها راه مي روند ونفس مي كشند.

فرماندار عزيز!

گفته بوديد به فضاي پليسي و امنيتي نمي انديشيد و تنها به نشاط اجتماع فكر مي كنيد. چه خوب به دردها اشاره كرديد با همين يك جمله اما آيا معنايش اين بود كه تفكر نوع دوستي را از سر بيرون بريزيم؟ نمي دانم در اين روزهاي آويزان از شاخسار زندگي آيا مي شود نبض درد را در كلماتم گرفت يا نه اما بي شك الفاظم تب كرده اند. تبي هزار درجه براي محبوس شدن كسي كه داشت زندگي مي كرد. صداي سكوتش هم انگار خوابي بود كه تعبير داشت و با همان تعابير يوزارسيف گونه خريدند، بريدند، دوختند و بر قامتش پرو كردند. چه خياط بدسليقه اي!

جناب آقاي قاسمي!

سقف روزهاي اين روزگار بي رنگ شده اند و من لابلاي عروج لاعلاج ذهنم پر از پرسشم. پر از چراهايي كه هيچكس جوابشان را نمي داند. يكي براي صابر عباسيان دل نگران مي شود و ما اين دل نگراني را در دل پراز دل آشوبه خانواده همان فرد دل نگران تكثير مي كنيم. چرا؟ يعني داريم روي مصرع چهارم شعر سعدي لاك غط گير مي پاشيم تا تصحيح اش كنيم؟ بايد هوار بزنيم چو عضوي به دردآورد روزگار –دگر عضوها پانهند به فرار؟ مادري در گوشه اين شهر درندشت نت هاي حزين درونش را به نبودن دخترش وصل كرده و همسري در فراق همسرش سرش را با بازي زمانه اي گرم كرده كه اورا به گلستان شدن كلبه احزانش بشارت مي دهد.اينجا اما ميان اين همه بوهاي نامطبوع ودود و هياهو ، پيراهن يوسف هم بو نمي دهد تا يعقوب نابينا را بلكه بينا كند و مجبورش نسازد عينك برديده بگذارد!

اول شخص امنيتي شهر راز!

اينها مشتي درددل است. ساعت تحويل زمانه كاش برايم يا محول الحول والاحوال را مي خواند تا درگير اين كشتي بي پايان ذهنم نشوم كه نمي دانم آيا صلاحيت قضاوت بين دو نيمه آن را دارم يا نه. راز آن صداي سكوت چه بود كه انگار كسوف آمد و ما برايش نماز آيات مي خوانيم؟ بر سرمان چه آمده كه بايد براي دردهاي درونمان نماز ميت بخوانيم؟ هر ثانيه صداي رهبر انقلاب در گوشمان مي پيچد كه اين تذهبون را يادآوري مي كند. ما داريم به كجا مي رويم جناب فرماندار؟

زينب بحريني قصه نويس كدام شب بي امتداد شد كه حالا مادرش آرزوي روزهايش را دارد؟ دلم پراز درد است. پر از شعرهاي نگفته پراز درد دل هايي كه مي ترسم مرا از پا درآورند. اگر امروز دست بر كليدهاي كيبورد هجاها را با هم همسايه مي كنم براي همين است.من هم شنيده بودم گوشه دل هر آدميزادي، غم و شادي توي دو تا اتاق ديوار به ديوار دارند زندگي مي‌كنند. وقتي يكي‌شون بيداره يعني اون يكي خوابيده، اما نمرده.

پس وقتي خيلي خوشحالي حواست باشه آروم‌تر شادي كني، چون هر لحظه ممكنه توي اتاق بغلي غصه‌ها از خواب بيدار ‌بشن و بيان سروقتت. چه حكايت غريبي! حالا خوب است كه ما اين كلمات را يادمان بود و خيلي هم بلند بلند نخنديديم.خوب شد داشتيم لابلاي غم ها به تئوري تفسيري چاپلين مي انديشيديم كه خوشبختي را فاصله بين دوبدبختي مي دانست اما انگار خواب سبك غم ها چاره را در بيدار شدنش ديد.

برادر قاسمي!

اگر در بند آخر مكتوبه ام برادر صدايتان زده ام براي پرهيز از رسمي نويسي است. بيا و با لالايي خودت غم يك خانواده مضطرب را به خواب وادار. بگذار كنج آن خانه پر از تشويش شادي برويد و سلام كند. همين و تمام.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.