محتشمی پور: حسین هم آمد! استوار و نستوه؛ سبزتر از همیشه
چکیده :دیشب هم زمان با باز شدن دل پرستوی عاشق حسین و هم زمان با گشاده شدن چهره یک سال درهم رفته پدرش و هم زمان با طراوت روح و جان مادر نگران و بی قرارش، انگار دل های ابری همه منتظران بی قرار باز شد بازشدنی! رخوت و دلمردگی به یک باره از وجودمان رخت بربست و مانند پرنده ای آماده پرواز ما را به سوی سبزی متراکمی کشاند که داشت در جاده آزادگی جاری می شد. ما باز هم در مجالی سبز به هم پیوستیم و دل های ابری مان را سپردیم به شادی دل خانواده حسین تا ببارد و سبک شود و چشمان بارانی مان را در چشمان آزاده ای دیگر از دیارمان دوختیم تا روشن شود. ما همه منتظران ستم دیده،من و مهدیه و مهسا و ژیلا و فاطمه و الهه و عفت و مهناز و فرزندان مظلوممان همراه دیگر همسران منتظر و مادران شیوا و هنگامه و بهاره و همسران و مادران و فرزندان همه آزادگان دربند، با شادی عزیزانی از جنس خودمان شاد شدیم....
به دنبال آزادی حسین نورانی نژاد رییس کمیته اطلاع رسانی جبهه مشارکت ایران اسلامی، فخر السادات محتشمی پور دلنوشته ای را تقدیم به او کرد. او خطاب به نورانی نژاد نوشت: ” حسین آمد و چشم و دل پرستو و مادر و پدرش و دوستانش، چشم و دل همه ما روشن شد به دیدارش.دیشب یک خانه دیگر از خانواده سبزها با حضور یک آزاده سرفراز دیگر، گرما و روشنی دوباره یافت و امواج مثبتی که از آن خانه امید ساطع شد، تمام کوچه و خیابان های محله را فراگرفت. محله که نه همه منطقه را، شهر را بلکه کشور را. ”
به گزارش کلمه متن کامل این دلنوشته به شرح زیر است:
آب ها زدیم راه را برای رسیدن نگار
و مژده ها دادیم باغ را برای رسیدن بوی بهار
و عاقبت پس از گذشت یک سال پرتلاطم «حسین» هم آمد. هم چنان استوار، هم چنان نستوه، هم چنان امیدوار،هم چنان سبز. بلکه سبزتر از پیش.
حسین آمد و چشم و دل پرستو و مادر و پدرش و دوستانش، چشم و دل همه ما روشن شد به دیدارش.
دیشب یک خانه دیگر از خانواده سبزها با حضور یک آزاده سرفراز دیگر، گرما و روشنی دوباره یافت و امواج مثبتی که از آن خانه امید ساطع شد، تمام کوچه و خیابان های محله را فراگرفت. محله که نه همه منطقه را، شهر را بلکه کشور را. ما این امواج مثبت را خوب می شناسیم. انگار همین دیروز بود که همسرجان نحیف و رنجور اما با اراده ای پولادین و اعتقاداتی راسخ چون همیشه به خانه اش پا گذاشت و جشن گلریزان ما نه یک محله و یک شهر و یک خانه و یک خاندان بلکه یک جاده سبز امید را تا بی نهایت سرور بخشید. خانه مان از برکت وجود آزاده سرفرازمان نورباران شد و ما، همه هم دلانِ هم رای را میهمان سفره سبز پرنشاطمان کردیم و یکی آن میان گفت: «یادش به خیر انگار حسین آزاده مان است که از اسارت برگشته» راست می گفت. لحظه لحظه خاطرات بازگشت حسین که انگاراز قافله شهدا جامانده قرار بود تا شاهد میراث داری نسل جامانده از شکوه شهادت و پیمان شکنی ناجوانمردانه آنان باشد، هنوز در یادمان هست. و همه روزهای انتظار مادرش،بانوی صبر و رضا و پدرش اسطوره شکیبایی و خواهر و برادرانش را نیز به یاد داریم. بعد از شهادت محسن دلاور مرد دیگری از همین خاندان، مادر حسین سخت دلواپس او بود و مصطفی از خانه شهید به خانه آزاده و بعکس هر چه در توان داشت از امید می گفت و از آینده روشن. از فردای سپید صلح. محسن خیلی جوان بود که پرکشید و رفت و حسین جوانتر از او بود که به اسارت درآمد و مصطفی انگار باید جای خالی این دو عزیز را نزد خانواده هایشان پر می کرد. و من شهادت می دهم که لحظه ای از یادشان غافل نماند و در تسلای مادرانشان کوتاهی نکرد در حد وسع و توانش. حسین را پسرعمو با همان رنوی قدیمی سپید رنگش، که یادم هست برای خریدش مرحوم گل آقا به او کمک کرده بود تا لابد پیش سر و همسر حفظ آبرو کند برایش، به خانه آورد. ما همه منتظر بودیم و ملتهب. انگار قلبمان می خواست از سینه بیرون بیاید. و حال مادرش را و پدرش را و یگانه خواهرش را که حالا سوگوار قتل ناجوانمردانه شوی خویش در فضای ناامن شهرمان است، نمی دانم . یعنی می دانم ولی وصف کردن نمی توانم. وقتی پراید سپید حامل آزاده ما همانند مرکب عروس از پیچ کوچه نمودار شد، صدای هلهله و شادی جماعت به آسمان بلند شد و صدای تکبیر. و جهش خون سرخ قربانی بر سپیدی رخش سپید آزاده مان، ترکیبی از حس ترحم و تشکر را در ما به وجود آورد. و شاخه های گل بود که پرتاب می شد و فشاری که جمعیت بر تن نحیف و رنجور حسین، هدیه باز عطا شده به یک خاندان، یک ملت، وارد می کرد و اشک هایی که جاری بود و لب هایی که به خنده باز بود و مادری که با دیدن اسیربازگشته اش در خیابان مدهوش شد و پدری که سجده شکر به جای آورد و مصطفای من که حالا گوشه ای دورتر چشم های اشکبارش را پاک می کرد و … ما با این صحنه ها بیگانه نبوده و نیستیم. صحنه هایی که برگ برگ تاریخ این دیار گلگون را رقم زده است.
و دیشب من به محض اطلاع از آزادی پرنده سبزدیگری جسمم را با دلی که فی الحال سوی خانه اش پرکشیده بود همراه کردم تا بی نصیب نمانم از درک آن لحظه های ناب. دیر رسیدم اما هنوز همه چیز تازه بود. رنگ رخسار یار و گل های رنگ رنگ و خبر سلامت آزاده از بند رسته مان.
دیشب هم زمان با باز شدن دل پرستوی عاشق حسین و هم زمان با گشاده شدن چهره یک سال درهم رفته پدرش و هم زمان با طراوت روح و جان مادر نگران و بی قرارش، انگار دل های ابری همه منتظران بی قرار باز شد بازشدنی! دیشب وقتی که ما داشتیم آخرین ساعات یک روز تعطیل نامتعارف من درآوردی را در فردای یک عید خجسته می گذراندیم. عیدی که شادیش از صاحبان دل های ابری و چشمان منتظر بارانی به ستم دریغ شد، ناگهان یک خبر از نوع بهترین خبرهایی که آدم انتظارش را می کشد، ما را از جا پراند، رخوت و دلمردگی به یک باره از وجودمان رخت بربست و مانند پرنده ای آماده پرواز ما را به سوی سبزی متراکمی کشاند که داشت در جاده آزادگی جاری می شد. ما باز هم در مجالی سبز به هم پیوستیم و دل های ابری مان را سپردیم به شادی دل خانواده حسین تا ببارد و سبک شود و چشمان بارانی مان را در چشمان آزاده ای دیگر از دیارمان دوختیم تا روشن شود. ما همه منتظران ستم دیده،من و مهدیه و مهسا و ژیلا و فاطمه و الهه و عفت و مهناز و فرزندان مظلوممان همراه دیگر همسران منتظر و مادران شیوا و هنگامه و بهاره و همسران و مادران و فرزندان همه آزادگان دربند، با شادی عزیزانی از جنس خودمان شاد شدیم. و پیش خود گفتیم حالا که حسین آزاد شده دور نیست که دیگر عزیزانمان نیز به آغوش خانواده بازگردند. موقع خداحافظی به پدر حسین گفتم: دیدی پدرجان؟ تمام شد همه غصه ها و اندوه ها و او خندید و گفت: به امیدی آزادی همه اسراء.













