سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » از باغ ابسرواتوار تا …/سوسن شریعتی...

از باغ ابسرواتوار تا …/سوسن شریعتی

چکیده :آخرین باری که عبدالرضا تاجیک را دیدم به او قول دادم که در باره «در باغ ابسرواتوار» - مقاله ای از شریعتی در کتاب کویر -مطلبی بنویسم....


سوسن شریعتی، در یادداشتی برای عبدالرضا تاجیک روزنامه نگار دربند، نوشته است: عبدالرضا تاجیک ، بابت «حقوق» باشد یا بابت «بشر»، هر از چندی غیبش می زند. او را می گیرند و میبرند و لابد به قصد ارزیابی اندازه ظرفیت و توانش. دفعه دیگر چگونه خواهد بود؟ پیرتر، تکیده تر، مثلاً تلخ تر ، بی اعتنا به جهان جادویی ِ افسانه. عشق باشد یا سیاست؟

به گزارش تا آزادی روزنامه نگاران زندانی،  متن کامل یادداشت سوسن شریعتی به شرح زیر است:

« نه تسلیم ابتذال میتوانستم شد و نه تسلیم خیال»

علی شریعتی

آخرین باری که عبدالرضا تاجیک را دیدم به او قول دادم که در باره «در باغ ابسرواتوار» – مقاله ای از شریعتی در کتاب کویر -مطلبی بنویسم. طی این ده سال آشنایی با او که هربار نوشتن یادداشتی بهانه اش بود این اولین بار است که مقاله ای می خواهد از این نوع و از این دست. این نکته را به او گوشزد می کنم و او مثل همیشه محجوب، آرام ، محزونتر شاید، درخود-فرورفته تر گویا، بی رودربایستی تر قطعاً، لبخندی می زند و با طنزی می گوید :

-خوب! قبلاً ضرورتی نداشت.

آن جوان ده سال پیش معلوم است تجربه های تلخ و شیرین بسیاری را بی سر و صدا طی کرده و نگاهش را به انسان، انسانی تر کرده. میدیدی که احتیاط را کنارگذاشته است و خود را راحت تر از پیش در میان می گذارد. همین نکته را گوشزد می کنم و با همان حجب همیشگی باز پاسخ می دهد:

-خوب! احتمالاً پیرتر شده ام.

پیرترشده است ، اما مثل این است که آرزوهایش را مراقبت می کند تا از پیری زودرس مصون بمانند. همین نکته را گوشزد می کنم و بی هیچ فخری و هیجانی، خونسرد اما قاطع وهمان لبخند پر شرم :

-خوب! پیر نشده اند اما بالغ تر چرا. آرزوهایم.

با این وجود از آن دست آدمهایی است که به کهولت آن دیگری و یا از نفس افتادگی آرزوهایش احترام می گذارد :

-خوب! هرکس به اندازه ظرفیتش و توانش.

عبدالرضا تاجیک ، بابت «حقوق» باشد یا بابت «بشر»، هر از چندی غیبش می زند. او را می گیرند و میبرند و لابد به قصد ارزیابی اندازه ظرفیت و توانش. دفعه دیگر چگونه خواهد بود؟ پیرتر، تکیده تر، مثلاً تلخ تر ، بی اعتنا به جهان جادویی ِ افسانه. عشق باشد یا سیاست؟

راستی اصلاً این مقاله را درست وسط این معرکه برای چی می خواست ؟ اگر می بود لابد می گفت:

–خوب! انزجار از میان مایگی. سر باز زدن از پذیرفتن واقعیت آنچنان که هست ، عشق باشد یا سیاست. فراروی از ابتذال . قهرمان ابسروانوار همین را می گوید.

عبدالرضا تاجیک نکند در این آخرین تجربه- در این رویارویی با انهدام انسان، با انسان منهدم – همچون قهرمان باغ ابسرواتوار دست خالی برگردد ، رو دست خورده از آرزوهایش، بدبین به امکان رستگاری بشر، نومید از ظرفیتها و توانایی هایش؟ برگردد و شهادت دهد مرگ انسان را . او ، جوانی که به بلوغ نشسته و از پیری سر باز می زند.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.