سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نامه دختر محسن آرمین به پدر در بندش...

نامه دختر محسن آرمین به پدر در بندش

چکیده :دختر محسن آرمین در نامه ای خطاب به پدرش از دلتنگی های دوری از او سخن گفته است. به گزارش کلمه متن این نامه به شرح زیر است: بابا جون، نمي دوني چه قدر دلم برايت تنگ شده ، 28 روز است که نديدمت و بغلت نکردم،روي مهربانت را نبوسيدم ودستان گرمت را نگرفتم،با من...


دختر محسن آرمین در نامه ای خطاب به پدرش از دلتنگی های دوری از او سخن گفته است.

به گزارش کلمه متن این نامه به شرح زیر است:

بابا جون، نمي دوني چه قدر دلم برايت تنگ شده ، 28 روز است که نديدمت و بغلت نکردم،روي مهربانت را نبوسيدم ودستان گرمت را نگرفتم،با من رياضي مبتکران کار نکردي وباهات بازي نکردم.دلم مي خواد با بازجويت صحبت کنم و بگويم:« شما که مهربان هستيد و گذاشتيد پدرم زود زنگ بزند حتما پدر هستيد و اميدوارم دختر داشته باشيد.وقتي بچه هايتان شما را ببوسند و سفت بغلتان کنند چه حالي داريد؟حتما حال خوبي است. من هم مي خواهم پدرم را ببينم و سفت بغلش کنم وببوسمش.

من فکر مي کنم شما از دوستان قديمي بابا هستيد ومهربان و به او مثل بقيه مردم حاج آقا مي گوييد جاي حاج آقاي خوبي مثل باباي من که زندان نيست. او بايد توي خانه پيش بچه هايش باشد.

هر وقت صداي اذان را مي شنوم ، به خصوص عصرهاي جمعه به ياد اذان گفتن ونماز خواندن قشنگش مي افتم که هميشه قبل از اين که تکبير بگويد از بچگي عادت داشتم بپرم بغلش ، و او هم مرا سفت بغل مي کرد و مي بوسيد و بعد نمازش را شروع مي کرد . هرجا مي روم جايش را خالي مي بينم. درست است که بابا جونم هميشه از بچه هاي شهدا مي گفت. ولي باباي اون ها رفته پيش خدا ، ولي باباي من رو که برديد پيش خودتون . من مي تونم دل تنگي اون بچه ها را بفهمم وحتي گريه ام مي گيرد و براي اون ها دعا مي کنم که خدا بهشون صبر بده. مي دونم پدر اون ها براي آزادي مردم ايران واستقلال ايران شهيد شدند و خدا به آن ها طاقت داده و يک جو رايي با اون ها حرف مي زنه و نشونه هايي از بابا شون براي اون ها ميآره که آروم بگيرند. خوب پدر من هم تو جبهه ها براي استقلال و آزادي مردم ايران جنگيد ولي الآن زنداني شماست. هر چه انتظار کشيدم نديدمش و صدا شو نشنيدم و هرشب باعکسش حرف زدم و خوابيدم.

مي تونم تصور کنم که بابام مثل دوستاي ديگرش توي يک اتاق کوچک ورزش مي کنه ، قدم مي زنه ، نماز و قرآن مي خونه و حتي روزه مي گيره وبه خدا نزديک تر مي شه .چون سال گذشته که عمو هاي خوبم توي زندان بودند، بابام دائم روي يک قاليچه ي کوچک راه مي رفت و کم غذا مي خورد ومي گفت :«عمو هايت در يک اتاق کوچک همين کار رو مي کنند.»

آقاي بازجو اون جا هوا گرمه؟آيا اتاقش پنجره داره تا هواي تازه بهش برسه؟ قلبم به درد مياد. آخه چرا بايد باباي من مثل عمو هاي خوبم تو زندان باشه؟

کاش دوستي هاي قديم دوباره بر مي گشت و همه باهم براي آزادي و استقلال ايران تلاش مي کرديد.

به اميد آن روز و اين که هرچه زود تر بابام بر گرده خونه پيش ما بمونه واگر قراره چند روز ديگه طول بکشه، به من قول بديد که از طرف من بابام رو ببوسيد و بگيد :«معدلم62/19 شده».البته که بوس من يک چيز ديگست ! »

باتشکر- آتيه آرمين


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.