سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » یاداشتی برای یک روزنامه نگار دربند:شاهدان امروز، تاریخ‌نگاران فردا...

یاداشتی برای یک روزنامه نگار دربند:شاهدان امروز، تاریخ‌نگاران فردا

چکیده :نه دختر تو نگران نباش که اگر روزی تو نبودی و فریاد ما را در گلو خفه کرده بودند، صبا هست، محیا، کیمیا، مانی... کودکان ما این روزها، تاریخ‌نگاران فردایند و راه سبزی که تو و حجت در آن پایدارید، جاودانه است....


کلمه:ساجده عرب سرخی دختر فیض الله عرب سرخی در یاداشتی برای نفیسه زارع کهن روزنامه نگار دربند نوشته است؛این روزها، تاریخ‌نگاران فردایند و راه سبزی که تو و حجت در آن پایدارید، جاودانه است.نفیسه زارع کهن به همراه حجت شریفی همسرش از روز 13 آبان در بازداشت بسر می برند.

متن این یاداشت به شرح زیر است:

کجایی نفیسه جان؟ عزیز دل دلتنگی‌های سال‌های آشنائی. امروز به اندازه‌ی همه‌ی سال‌ها و ماه‌ها و روزهای دوستی‌مان دلتنگ توام. چرا همه‌ی حجم نبودنت، این چنین آوار دل من شده است؟! آن‌هم درست این روزها که بودنت را از همیشه بیشتر نیاز دارم. آن‌هم روزهائی که بوی دود می‌دهد، در ازدحام مردمی که جانشان را در کف گرفته‌اند و سرود می‌خوانند. دیگر نمی‌هراسند، نه از مرگ. نه از سنگ. نه از هیچ سایه‌ی شوم دیگر.

همیشه بودی. در تمام چهار سال زندگی دانشکده، در همه‌ی هفته‌هایی که در خانه‌اتان خراب می‌شدیم. چقدر جوان بودیم. چقدر زنده بودیم. چقدر مشق زندگی کردیم. در جدی‌ترین لحظه‌ها هم باورمان نمی‌شد روزی روزنامه‌نگاری اینقدر در زندگی برنده شود، و قلم ما چنین تیز، که هراس در دل سایه‌های مبهم اقتدارگرائی و تمامیت‌خواهی بیندازد، که حتی حضور بال و پر بسته‌ی قلم‌های زخمی ما را هم تاب نداشته باشند.

چقدر در این سال‌ها که به بی‌خیالی گذشت بزرگ شدیم! درست مثل همو که می‌گفت: ” شبی 7 ساله خوابیدم و صبح هزار ساله بیدار شدم..” چقدر هول‌انگیزیم! چنان پرقدرت که دیگر سرماهای یخ‌بندان هم ما را تاب نمی‌آورند. دیگر ما آن دخترک‌های دانشکده‌ی علوم اجتماعی علامه نیستیم که راحت برنامه‌هایمان را کنسل می‌کردند. همان‌ها که با نگاهی چپ و دو متلک به حاشیه‌ی زندگی پرتابمان می‌کردند. ما دیگر حریف سلاح‌های داغ شده‌ایم. پنجه‌های بوکس. تسمه‌های عریان. لوله‌های تفنگ. یگان‌های ویژه. ماشین‌های سیاه. گازهای اشک‌آور. دستگیری‌های شبانه. به خواب هم می‌دیدی چنین روزگاری را؟

نفیسه! این روزها حکایت تو و حجت و محبوبه و شهاب و سعید و نگار و همه‌ی دوستانم که آنجایند و آنقدر زیاد که در کاغذ نمی‌گنجد، از سویی، من و اعظم و معصومه و اندکی که بیرونیم، از دیگر سو، حکایت ققنوس است. هزار سال هم که زندگی کند باید برای رویش فرزندش بسوزد. بسوزد تا از خاکسترش ققنوسی دیگر، ققنوسی جوان و تازه نفس بروید. ما هم پذیرفتیم بی‌گله، بی‌شکایت. اما نه بی‌حرف، نه با سکوت…

همیشه بودی. این روزها بیشتر از همیشه. وقتی “حجت”، حجت تو بود در درستی راهت. مردی از دیار شیراز که حافظ و گلستانش راه را بر زندگی هموار می‌کرد واین روزها به یادمان آورد که ریشه‌هامان هنوز در آن سرزمین زنده است. کوروش و پاسارگاد. احمد ابن علی و دستغیب‌های شیرازی.

زنگ زدن‌هایت هم همیشگی بود. وقتی بابا را گرفته بودند. باز تو هم بودی و خبرها و سایت‌ها و جریان زندگی. خواستی و اصرار کردی بنویسم، بنویسم تا همه بدانند “هستیم، زنده و بیدار”، ته مانده‌ی زندگی روزنامه‌نگاران هنوزدر نبض تو جاری بود.

بی‌حضور تو حلقه‌ی دوستی‌مان کامل نیست. باید بیایی تا بشویم هفت به‌علاوه یک. میدانی که؟! وقتی آن نیمه شب زنگ زدی، دلم یک باره فرو ریخت. همیشه خط اول بودی در گرفتن و دادن خبر. ولی آن شب با همه‌ی دلهره‌هایم نفهمیدم که این بار خودت خبری خواهی بود که دارد ارسال می‌شود. نمی‌خواستم باور کنم که نیستی. نمی‌خواهم باور کنم نمی‌بینمت. گفتی مواظب خودم باشم، گفتی نگرانمی.

پس چرا مواظب خودت نبودی دختر؟ چرا دیگر زنگ نمی‌زنی؟ چرا نیستی؟ خبرهای فردا را کی باید کار کند؟ چه کسی باید بچه‌ها را جمع کند که خبری در راه است. چه کسی مانده است تا بگوید دیگر نفس‌های زنده‌ی نفیسه آزاد نیست. تا بگوید نفس‌های گرم تو پشت دیوار یخی اوین جا مانده است؟

نه دختر تو نگران نباش که اگر روزی تو نبودی و فریاد ما را در گلو خفه کرده بودند، صبا هست، محیا، کیمیا، مانی… کودکان ما این روزها، تاریخ‌نگاران فردایند و راه سبزی که تو و حجت در آن پایدارید، جاودانه است.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.