پرسش هایی از علوم انساني
چکیده :آيا علوم انساني ماهيتي مستقل نداشته و تنها مروج و مبلغ انديشه هاي حاکمان هستند؟ به نظر مي رسد دعواي اصلي بر سر اين پرسش است؛ دعوايي که نه فقط اکنون که هميشه در ادوار مختلف تاريخ و نه فقط در ايران که در نقاط مختلف جهان وجود داشته است.آيا اين علوم در دنياي امروز به طور کلي و در جامعه ايران به طور مشخص بلااشکال هستند و به همين صورت فعلي مي توانند مشکل گشاي جامعه ايران باشند؟علوم انساني مخصوصاً در ايران مشکلاتي اساسي و کاستي هايي عميق و اصولي...
دکتر حسين سليمي:طرح مباحث نوين در مورد دانش انساني و علوم اجتماعي در شرايط کنوني اين حسن را داشته تا پرسش هايي را دوباره مطرح کنيم که لازم است دائماً به آنها پرداخته شود؛ پرسش هاي بنياديني که گاه فراموش شده يا پاسخ هاي آنها بديهي انگاشته مي شود. پرسش هايي از اين دست؛ آيا علوم انساني ريشه در فرهنگ غرب دارد؟ آيا ماهيت علوم انساني نوين رويارويي با فکر و انديشه ديني است؟ آيا علم انساني مدرن براي اين بنا شده است که با خدامحوري و باورهاي ديني مقابله کند يا اين حيطه دانش بشري محصول عقل باوري انسان در دوره هاي مختلف دانش بشري است؟ و در نهايت اين پرسش هميشگي در تاريخ تفکر انسان که آيا انسان با اتکا به عقل و خرد خويش و با بهره گيري از يافته هاي علوم مختلف مي تواند به شناخت خود و جامعه و تاريخي که در آن زندگي مي کند، بپردازد؟
آيا اساساً موجودي گمراه و شرور است که اگر به حال خود رها شده و عنان اختيارش را به دست عقل خويش بسپارد، سرنوشتي جز گمراهي و تباهي نخواهد داشت؟ اهميت اين سوال هاي اخير در اين است که در واقع پرسش از علوم انساني پرسش از صلاحيت عقل انسان در عرصه شناخت است. قبل از پرداختن به اين سوال ها لازم است تعريفي عمومي از علوم انساني به دست دهيم تا معلوم شود چه چيز مورد پرسش است و از چه چيز مي خواهيم دفاع کنيم.
منظور از علوم انساني تلاش بشر براي فهم و درک بهتر پديده هاي انساني و اجتماعي با کمک عقل و خرد انسان و بهره گيري از يافته هاي علوم مختلف و روش هاي مختلفي است که در اثر رشد و تکامل دانش بشري شکل گرفته است. اين درک و فهم روشمند و هدفمند يک هدف غايي دارد و آن تغيير مطلوب محيط فردي و اجتماعي انسان و برساختن زندگي بهتر براي او است. به عبارتي اين مضمون در علوم انساني نهفته است که با شناخت بهتر و دقيق تر پديده هاي انساني مي توان زندگي و شرايطي بهتر به وجود آورد و بشر را در مسير تکامل و ترقي قرار داد.
در شرايط کنوني جامعه ايران، بسياري از مباحث بنيادين فکري، فلسفي و انديشگي چنان به زد و خوردهاي جاري سياسي و هيجانات ناشي از آن آغشته شده که امکان بحث و فحص علمي و بي طرفانه را از صاحب نظران و اهالي انديشه گرفته است و اين خطر را به وجود آورده که سرنوشت هزاران محقق و دانشمند و… استاد علوم انساني و ميليون ها دانشجو و علاقه مند به اين حيطه خطير دانش بشري، در کنار مديران و کارگزاراني که راه و روش شناخت و عمل را از علوم انساني و اجتماعي آموخته اند در مخاطره قرار گيرد و موقعيت آنها در مقابل اين سوال اضطراب آلود قرار گيرد که آيا دانش و بينش آنها قرباني اين هيجانات زودگذر خواهد شد يا خير؟ در تاريخ تفکر بشري همواره اين دغدغه براي اهل انديشه مطرح بوده که آيا بايد ابزار دست و شارح نظر صاحبان قدرت باشند يا خود مي توانند با اتکا به عقلانيت برترشان پا به عرصه شناخت گذاشته و حتي راه درست و چهره روشن واقعيت را به اهل قدرت بنمايانند.
اين دغدغه يي است که افلاطون در کتاب جمهور و ارسطو در سياست خويش بيان کرده بود. به گونه يي ديگر اين نکته در سياست مدنيه فارابي و در اخلاق ناصري خواجه نصيرالدين طوسي و سياست نامه خواجه نظام الملک آمده و در دوران مدرن نيز در آثاري چون صلح جاويد امانوئل کانت و دانشمند و سياستمدار ماکس وبر منعکس شده است. گويي در تمام دوران هاي گوناگون تاريخ در نحله هاي فکري مختلف اين نگراني وجود داشته که شناخت آغشته به قدرت نشود، عقل انساني از ساحت شناخت خارج شود و در نهايت در خدمت آمال اهل قدرت قرار گيرد. اين نگراني مبناي هميشگي کشمکش ميان دانشمندان علوم انساني و اهل قدرت بوده است.
استدلالي که علوم انساني جديد را به يکباره زير سوال مي برد بر چند مفروضه اصلي بنا شده است؛ نخست آنکه علوم انساني جديد مخلوق فرهنگ غرب است و بر نوعي عقل گرايي و تجربه گرايي مبتني است که با اساس فرهنگ اسلامي و نگاه متفکران مسلمان همخوان نيست. دوم آنکه بنيادگذاران نگاه علمي به پديده هاي انساني در غرب و در دوران مدرن در مقابل مذهب قرار داشته و اين نگرش ها را براي مقابله با خدا و خدامحوري مطرح ساخته اند. سوم آنکه دانش را با تبليغ نگرش هايي خاص يکي گرفته و اصل علمانيت علوم انساني را انکار مي کنند. گويي علوم انساني ماهيتي مستقل ندارد و تنها ابزار دست قدرت هاي حاکم و مروج انديشه ها و خواست هاي آنان است. لذا علومي که منعکس کننده آراي ديگران است بايد حذف و علومي که مروج آراي حاکمان کنوني است جايگزين آن شود. در اين مسير تلاش خواهيم کرد با پاسخ به اين سه پرسش اساسي به شبهات موجود در اين مفروضات بپردازيم.
1- آيا دانش تجربي و نگرش علمي به پديده هاي انساني و اجتماعي فقط و فقط ريشه در فرهنگ غرب داشته و قبل از آغاز دنياي مدرن نشانه يي در ديگر فرهنگ ها از جمله فرهنگ اسلامي نداشته است؟ کساني که آشنايي ابتدايي با تاريخ تفکر در جهان اسلام داشته باشند به روشني مي دانند پاسخ اين سوال منفي است زيرا قرن ها قبل از اهالي مغرب زمين متفکراني در حوزه هاي مختلف فکري از جمله در جهان اسلام اين شيوه نوين را براي شناخت مد نظر قرار داده بودند.
اين گروه از متفکران نه تنها اسلام و آموزه هاي آن را با محوريت عقل انسان براي شناخت متناقض نمي ديدند بلکه بررسي هاي عقلايي را يکي از معيارهاي دين و دينداري دانسته و حتي گاه از آن با نام پيامبر درون نام برده بودند. به جز شيعيان صدر اسلام و اهل سنت معتزلي، فارابي را مي توان يکي از اصلي ترين پيشگامان اين نگرش دانست. فارابي که به تعبير اکثر فارابي شناسان فيلسوف تلفيق است، تلاش کرده فلسفه يوناني و منطق ارسطويي را با نگرش هاي منبعث از دين ترکيب کند. او اساساً تناقضي ميان يافته هاي ديني و عقل انساني نمي داند و عقل را وديعه خداوند در وجود انساني مي شمرد که اگر درست به کار گرفته شود انسان را به طريق خير و رستگاري خواهد برد.
براي او راه فيلسوف عقل گرا و پيامبر از هم جدا نيست و هرچند مسير و ابزار آنها با هم متفاوت است اما در نهايت به يک سرمنزل خواهند رسيد. فارابي شارح و معلم منطق ارسطويي است که کار آنها هدايت عقل و نحوه کاربرد درست عقل براي شناخت صحيح است. او بخش مهمي از آثار خود در حيطه منطق را به روش هايي چون قياس و استقرا اختصاص داده است که بنياد دانش تجربي جديد و علوم انساني منبعث از آن است. به نظر مي رسد نه مي توان فارابي را غرب زده خواند و نه اين موسس فلسفه اسلامي را تابع مادي گرايي قلمداد کرد، اما او از کساني که بيش از 10 قرن قبل به اهميت عقل و بررسي هاي روشمند تجربي براي شناخت پديده هاي انساني و اجتماعي پي برده و بنيادي علمي تجربي براي دانش اجتماعي و انساني ريخته بود.
به دنبال فارابي، ابن سينا نيز چنين نگرشي را اتخاذ کرد. ابن سينا که در کاربرد روش هاي علمي در دانش پزشکي گام هاي بلندي برداشت و به همين دليل نيز کتاب قانون او در طب يکي از منابع اصلي پزشکي نوين در غرب شناخته مي شود، روش هاي عقلي و تجربه مبتني بر حس را يکي از اصلي ترين روش هاي شناخت پديده هاي انساني مي داند. حتي برخي معتقدند آنچه تحت عنوان ذهن انسان به عنوان لوح سپيد، در قرون جديد به رنه دکارت و جان لاک نسبت داده مي شود، قرن ها قبل از آنها توسط ابن سينا بيان شده بود. بر اساس اين نظريه ذهن انسان همچون لوحي سپيد است که با کمک حس و عقل مي تواند تصويري از جهان واقعي خارج از خود را کسب کند.
اين تصوير همان چيزي است که ما به عنوان علم مي شناسيم و تنها دانشي است که مي توانيم به آن اتکا کنيم. تقريباً اکثر نويسندگان تاريخ تفکر و علم، نظريه لوح سفيد را يکي از مباني دانش تجربي مدرن مي دانند. اما بيان صريح و روشن اين نظريه در کتاب شفا ابن سينا گوياي آن است که اين نوع نگرش تنها محدود به شرايط خاص فرهنگي پس از رنسانس در اروپا نبوده است. ممکن است گفته شود آنچه فارابي و ابن سينا مي گفتند با دانش مدرن اجتماعي و کاربرد روش هاي علمي تجربي در شناخت پديده هاي اجتماعي متفاوت است. هرچند آشنايي ابتدايي با انديشه هاي آنان نشان مي دهد حداقل در مورد ماهيت مستقل و صلاحيت شناخت عقل انسان چنين نيست اما انديشه هاي ابن خلدون در اين زمينه آنچنان روشن و گويا است که جاي هيچ ترديدي باقي نمي گذارد که نگرش علمي به پديده هاي اجتماعي در ميان متفکران مسلمان ريشه دار بوده است. اين نکته آنچنان روشن و فراگير است که در اکثر کتاب هاي تاريخ تفکر اجتماعي، به جاي آگوست کنت يا جان لاک، ابن خلدون را پدر علم جامعه شناسي و نگرش علمي به جامعه و تاريخ مي دانند.
ابن خلدون که خود فقيهي مبرز بود در کتاب مشهور مقدمه ذکر مي کند که براي شناخت قواعد حاکم بر ظهور و سقوط دولت ها و تمدن ها نمي توان به دانش هايي همچون فقه و فلسفه متکي بود. او فقه را گرامي مي دارد اما معتقد است کار فقه نه شناخت قواعد تحول تاريخ و جامعه بلکه شناخت احکام شرعي فرعي است. ابن خلدون اعتقاد چنداني به فلسفه ندارد و آن را محصول خيالپردازي و فعاليت ذهني فيلسوفان مي داند که ريشه در واقعيت ندارد. بنابراين براي شناخت قواعد حاکم بر تحول جامعه و تاريخ بايد دانش جديدي تاسيس کرد که مبتني بر مشاهده واقعيت و تجربه نظام مند باشد. او نام اين علم جديد را که خود موسس آن است، علم عمران مي گذارد.
بسياري از مترجمان آثار ابن خلدون علم عمران او را با جامعه شناسي يا علم تاريخ به معناي جديد آن هم معني گرفته اند. بنا بر اين ابن خلدون در بيش از يک قرن قبل از رنسانس و چهار قرن قبل از آگوست کنت دانش مدرن اجتماعي را بنياد گذاشته بود. چنانچه خود ابن خلدون در کتاب مقدمه ذکر مي کند قبل از او نيز مسعودي در تاريخ خود، ناگفته چنين روشي اتخاذ کرده و امروز بسياري روش جاري در تاريخ بيهقي را نيز اين گونه مي دانند. درست است که به دليل تفاوت شرايط اجتماعي و تاريخي، اين انديشه و نگرش مانند دوران مدرن در اروپا مورد توجه و استفاده قرار نگرفت اما اين نمونه ها نشان مي دهد تفکر علمي مخصوص و مولود تفکر غرب يا فلسفه خاص دوران نوين نيست. هرچند اين مفهوم که غرب موجودي يکپارچه است که در مقابل فرهنگ ديني و خدامحوري قدعلم کرده، مورد ترديد و نقد اساسي است، اما حتي بر فرض صحت آن نيز نمي توان دانش تجربي و نگرش علمي به پديده هاي انساني و اجتماعي را مخلوق و منحصر به آن دانست و به اين بهانه ريشه علوم انساني را به بهانه شرايط سياسي روز زد.
2- آيا بنيادگذاران علوم انساني جديد در مقابل تفکر ديني و خداپرستي قرار داشته اند؟ پاسخ اين پرسش نيز به روشني منفي است زيرا بسياري از کساني که انديشه علمي مدرن بر اساس نظرات آنها شکل گرفته خداپرستاني مومن و معتقد بوده اند و تنها تلاش مي کردند روش هاي نويني براي شناخت پديده هاي انساني بيازمايند و توانايي بشر را در اين زمينه بالا برند. نگاهي به آثار متفکراني چون جان لاک، امانوئل کانت و ماکس وبر نشان مي دهد هيچ يک از آنها انديشه خود را مقابل باورهاي ديني و براي مقابله با دين و دينداري تنظيم نکرده بودند.
به عنوان نمونه رنه دکارت يکي از محکم ترين استدلال هاي اثبات وجود خدا را به نظريه نوين خود در باب روش علمي پيوند مي زند، لاک عاقل و آزاد بودن انسان را محصول خواست و حکمت الهي مي شمرد و کانت نيز با مفروض گرفتن وجود متافيزيک بر وجود اصول اخلاقي جهانشمول تاکيد مي کند. ممکن است برخي براي اثبات تقابل علوم انساني با برداشت هاي ديني به آثار برخي از بنيادگذاران کاربرد روش هاي علمي در شناخت جامعه انساني مانند آگوست کنت استناد شود زيرا او دوران اثبات گرايي يعني استفاده از علم تجربي براي شناخت را دوراني برتر از دوران مذهب گرايي يعني دوراني که تنها مسير شناخت مذهب و مذهب گرايي بود، مي داند.
کنت معتقد است انحصار علم در دست کليسا در دوران قرون وسطي نتيجه يي جز انجماد فعاليت علمي و متوقف ماندن دانش انساني نداشته است و اين حصار تنها با علم گرايي جديد قابل شکستن است. اما بايد دانست آنچه کنت مورد نقد قرار مي دهد نفس مذهب و امر متعالي نيست بلکه وارد کردن مذهب به ديگر حيطه هاي شناخت و منحصر کردن شناخت بشر به آن و جلوگيري از استفاده از روش هاي عقلايي ديگر براي شناخت است.
در واقع نگرش علمي جديد نفي مذهب نيست، نفي انحصارگري اصحاب کليساي قرون وسطايي در حيطه شناخت و تلاش آنها براي سد کردن مسير رشد شناخت بشري و دستيابي او به ديگر ابزارهاي فهم و شناخت مسائل انساني است. به طوري که بسياري از هواداران نگرش علمي مانند کارل پوپر در قرن بيستم نخواسته اند از مذهب بگريزند بلکه خواسته اند تفکيکي بين مذهب و فلسفه و علم انجام داده و حيطه ها، اهداف و نيز روش هاي متفاوت آنها را بيان کنند و نشان دهند هر کدام در جاي خود ارزش و اهميت دارند.
نه با روش هاي علمي مي توان در مورد متافيزيک تعيين تکليف کرد و نه با شيوه هاي خاص شناخت متافيزيک مي توان به شناختي در مورد پديده هاي طبيعي و انساني رسيد. بنابراين هدف آنها نفي مذهب و انکار و تقابل با آن نيست بلکه روشن کردن جايگاه و منزلت آن و قرار دادن هر دانشي در جايگاه خويش است. هدف ما از ذکر اين چند نمونه دفاع يا تاييد آراي اين گروه از علم گرايان مدرن نيست زيرا در همان محيط فکري غرب نيز نقدهايي جدي به آنها وارد شده اما با اين بررسي کوتاه مي توان به اين نتيجه رسيد که علم گرايي و گرايش به علم تجربي در علوم انساني به معناي نفي مذهب و خدامحوري نيست. در واقع کساني که تلاش مي کنند علم و دين را مقابل هم تعريف کرده و ماهيت آنها را در شناخت پديده هاي انساني متفاوت و گاه متناقض نشان دهند هم دينداران را از بخش مهمي از يافته هاي علوم انساني محروم مي کنند و هم علم گرايان را به موضع پيشيني و متعصبانه در برابر دين وامي دارند.
نکته ديگر قابل ذکر در اين زمينه حمله شديدي است که در پس پرده حمله به علوم انساني به نوع نگرش منبعث از ديدگاه هاي ماکس وبر نهفته است. وبر از جمله متفکراني است که جوهر تلاش او اصالت دادن به عقلانيت انسان در بازسازي جامعه است و به همين دليل نيز بسياري از نظريه هايي که به توسعه يا نوسازي يا عقلاني کردن حوزه سياست معتقدند از انديشه او تاثير پذيرفته اند. نگاه او در زمينه شناخت در واقع هم در مقابل نگرش علم گرايان افراطي قرار دارد که پديده هاي انساني را مانند اشياي مادي تلقي کرده و هيچ تفاوتي ميان مسائل انساني و اشيا قائل نيستند و هم مادي گري افراطي نهفته در نگرش مارکسيسم را به باد انتقاد مي گيرد که انقلابي گري مدرن بر اساس آن بنا شده است. در نظريه هاي علوم اجتماعي همواره نگرش هاي وبري در مقابل نگرش مارکسيستي قرار داشته است. وبر معتقد به روش تفهمي در درک پديده هاي انساني است که هرچند نافي روش هاي علمي نيست، اما به نوعي تفسير و تاويل براي رسيدن به فهم معتقد است زيرا از ديد او نمي توان مسائل انساني را مانند طبيعت بي جان مورد مطالعه علمي محض قرار داد. از سوي ديگر وبر تحول در تاريخ جوامع بشري را محصول تحول در انديشه و ايده هاي بشر مي داند.
از نظر او هر تحولي تنها در زماني ايجاد مي شود که نگرش ها و ديدگاه هاي انساني تغيير کند و کل دنياي مدرن نيز محصول تحول در نگرش هاي انسان هاي اروپايي در مورد عقل و علم و دين است. شايد به همين دليل نيز کساني که نمي خواهند اين تحول در نگرش ها اتفاق افتد با ديدگاه وبري مشکل اساسي يافته اند و بالعکس به ترويج پنهان نگاه مارکسيستي مي پردازند. در حالي رويکرد مارکسيستي که در نقطه مقابل نگرش وبري قرار دارد به ظاهر مروج انقلابي گري و نفي سرمايه داري مدرن است، اما هم مادي گرايي نهفته در آن بسيار عميق است و هم ضديت آن با مذهب و خدا و خدامحوري شديد و انکارناپذير.
در واقع انقلابيون متاثر از مارکسيسم هم مذهب را افيون مي شمرند و هم تحولات مادي و مادي گري را اصل زندگي بشر مي دانند، از اين نظر بنياد فهم آنها از مسائل بشري با نوع نگاه مذهبيوني که معنا را جوهر زندگي انساني مي شمرند متناقض است. اما ظاهراً به دليل آنکه مارکسيسم تضادآفرين است، انقلاب و انقلابي گري را ترويج داده و نگرشش مبتني بر مناقشه و مبارزه با نظام سرمايه داري جهاني است
3- آيا علوم انساني ماهيتي مستقل نداشته و تنها مروج و مبلغ انديشه هاي حاکمان هستند؟ هرچند پاسخ به دو سوال قبلي اساس و بنياد نظري نقد علوم انساني جديد تلقي مي شود اما به نظر مي رسد دعواي اصلي بر سر اين پرسش آخري است؛ دعوايي که نه فقط اکنون که هميشه در ادوار مختلف تاريخ و نه فقط در ايران که در نقاط مختلف جهان وجود داشته است. امانوئل کانت در ابتداي رساله معروف صلح جاويد بياني دارد که نشانه وجود اين دعواي تاريخي است. او در ابتداي اين رساله، نوشته هاي خود را به لهوي که بر يک سنگ قبر هلندي مي نويسد تشبيه مي کند چون به تعبير او اهل سياستي که بيشتر مي خواهند اهداف خود را از طريق جنگ و ستيز پيش ببرند براي اين نگاه ها ارزشي قائل نيستند اما او به عنوان فيلسوف اين رسالت را براي خود قائل است که راه را براي گريز از اين جنگ و ستيز دائمي بگشايد. اين دغدغه در سياست نامه خواجه نظام الملک و در سياست مدنيه فارابي هم هست که آيا به راستي صاحبان قدرت سياسي، حقيقتي براي آراي دانشمندان و اهل نظر قائلند يا تنها آنها را مبلغ نظر اهل سياست مي شمرند. يکي از اساسي ترين نتايج استقلال علوم انساني عدم وابستگي آن به جغرافيا است.
يعني نمي توان علوم انساني و ارزش ها و مفاهيم ناشي از آنها را به جغرافياي توليد آنها گره زد. همان طور که ما انديشمندان جهان اسلام را متعلق به تمام بشر دانسته و استفاده از آراي آنها را براي همه بشريت مفيد مي دانيم، اين قاعده در مورد يافته هاي متفکران ديگر حوزه هاي جغرافيايي نيز صادق است. دانشمندان بزرگ و علوم منبعث از انديشه هاي آنان متعلق و مختص هيچ شرايط زماني و مکاني معيني نيستند و براي همه بشر قابل استفاده اند. اگر علوم انساني را تلاشي مستقل براي شناخت عقلايي پديده هاي انساني بدانيم ديگر با تقسيم بندي هاي مصنوعي جغرافيايي نمي توانيم و نبايد خود را از يافته هاي آن در مناطق و دوران هاي مختلف محروم کنيم.
زماني که ارسطو انسان را به عنوان حيواني سياسي تعريف کرد و بر اساس آن کتاب جاودان سياست را نوشت اين دغدغه را داشت که طريقي مستقل براي شناخت عقلايي سياست و قواعد حاکم بر آن بيابد. اين تلاش به گونه يي به فارابي و ابن سينا و ابن رشد در جهان اسلام نيز منتقل شد و آنها نيز تلاش کردند بنيادي براي شناخت عقلايي حوزه سياست و ديگر مسائل اجتماعي بشر بنا کنند.
کوشش خواجه نظام الملک طوسي در سياست نامه نيز چنين بود و با بهره گيري از تاريخ و انديشه ايران شهري، شناختي مستقل از جامعه و سياست ارائه دهد. اما ابن خلدون اين کوشش را به اوج رساند؛ زماني که علم عمران را در کنار فقه و فلسفه اما مستقل از آنان براي شناخت مستقل و عقلايي قواعد حاکم بر زندگي اجتماعي انسان تاسيس کرد. تلاش هاي اين متفکران اسلامي در پي افکندن بنياد مستقل و عقلايي براي علوم انساني، نفي اهميت سرنوشت ساز علوم اسلامي نبوده و نيست.
همه آنها آموزه هاي اسلام را نجات بخش مي دانسته اند. اما انديشه و تلاش آنها بر اين اساس بوده و هست که اسلام راه را بر شناخت عقلايي پديده هاي انساني و ساختن علومي جديد براي دستيابي به فهم عميق و سازنده پديدارهاي اجتماعي نبسته و بالعکس مشوق انسان براي بهره گيري از عقل و خرد و يافته هاي ديگر دانشمندان براي شناخت بوده است.
در دوران مدرن نيز تلاش براي تحکيم دانش مستقل انساني و اجتماعي ادامه يافت که البته با توجه به نيازهاي نوين بشر سبک و سياق متفاوت و سرعت روزافزون يافت. اگر بخواهيم فصل مشترکي ميان انديشمندان يونان باستان و متفکران اسلامي مذکور و پايه گذاران علوم انساني نوين از آگوست کنت و جان استوارت ميل گرفته تا امانوئل کانت و ماکس وبر بيابيم، بدون شک مهم ترين نقطه اين فصل مشترک تلاش براي بنا کردن دانش مستقلي است که با روش هاي عقلايي بتواند به شناخت پديده هاي انساني دست يافته و از اين طريق راه را براي بهبود و تکامل زندگي بشر بگشايد. در واقع صدها هزار تحقيق و تاليف و يافته نوين در عرصه علوم انساني محصول اين تلاش تاريخي انسان براي شناخت پديده هاي انساني است؛ محصولي که تکامل زندگي بشر و بازسازي جوامع انسان را در پي داشته است.
امروز ديگر کسي شک ندارد که توسعه جوامع بيش از هر چيز مديون علوم انساني است و يافته هاي اين علوم بوده که مبناي تحول در جوامع توسعه يافته شده است. تاثير علوم انساني بسيار بنيادي و عميق تر بوده و يافته هاي علوم طبيعي مانند فيزيک و شيمي و مهندسي هاي مختلف و رياضيات بدون شکل گيري ساخت عقلايي جامعه که نتيجه علوم انساني است، راه به جايي نبرده و امکان برساختن جوامع توسعه يافته را نداشتند.
حال که علوم انساني چنين تاثير شگرفي در تاريخ انسان و بازسازي جوامع بشري و برساختن بنياد عقلايي براي انسان در دوران هاي مختلف شکوفايي تمدني اش داشته اند، چرا بايد نفي شوند يا استقلال و توانايي ذاتي آنها انکار شده و تنها به مروجان بي اثر بدل شوند؟
4- هر چند هدف اين نوشتار دفاع از ساحت عقلايي و استقلال علوم انساني است اما اين پرسش را نبايد ناديده گرفت که آيا اين علوم در دنياي امروز به طور کلي و در جامعه ايران به طور مشخص بلااشکال هستند و به همين صورت فعلي مي توانند مشکل گشاي جامعه ايران باشند؟ بي گمان پاسخ آن منفي است. علوم انساني مخصوصاً در ايران مشکلاتي اساسي و کاستي هايي عميق و اصولي دارند.
نظام نادرست آموزشي، کتاب هاي درسي ضعيف، استاداني که هنوز با مفاهيم اوليه دانش هاي زمان خود آشنا نيستند، ترجمه هاي ناقص و نادرست و مهم تر از آن فرهنگ ترجمه که انديشه هاي انسان هاي جايزالخطاي ديگر را به منبع خطاناپذير حقيقت بدل کرده است و امکان انديشيدن و نوآوري را از اهل تفکر و دانشجويان ايراني ستانده است، مشکلاتي است که نمي توان چشم را بر آنها بست و آنها را ناديده گرفت. بي گمان بدون اصلاح آنها راهي براي تعميق علوم انساني در جامعه ايران نيست. اما هيچ يک از آنها دليل بر خدشه بر اصل علوم مستقل انساني و عقلانيت و اصلاح گري نهفته در آنها نيست.
رورنامه اعتماد













