سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » بسیجی واقعی، با مردم بود و با مردم ماند تا جاودانه شد...
» به بهانه سالروز شهادت حمید باکری در ششم اسفند ۱۳۶۲

بسیجی واقعی، با مردم بود و با مردم ماند تا جاودانه شد

چکیده : از حمید باکری سخن می‌گوییم. از کسی که نام‌اش را در روزهای طلایی با هم بودن، مردم فریاد زدند. سال ۸۸، سال بیرون آمدند نام متبرک شهدا از انحصار حکومتی بود که یک عمر از نام این شهدا ارتزاق کردند و صدا را بر خانواده‌ها بستند. اما سال ۸۸، سال جدایی سره از ناسره بود. باید همچون باکری‌ها زندگی کنید و چنان مرگی داشته باشی که ربع قرن بعد از شهادت‌ات مردم در خیابان نام تو را فریاد کنند که: «بسیجی واقعی، همت بود و باکری»...


کلمه – گروه دفاع مقدس: از برادر بزرگتر پرسیدند درباره جنازه حمید تعیین تکلیف کن. برش گردانیم یا نه. برادر می‌گوید: «همه آنها که آنجا خوابیدند حمید من‌اند. اگر همه بچه ها را می‌توانید بیارید، بیارید. وگرنه حمید پیش بچه‌هاش بمونه.» و این چنین حمید، جنازه‌اش برای همیشه در مجنون ماند.

از حمید باکری سخن می‌گوییم. جانشین فرمانده لشگر ۳۱ عاشورا. کسی که در عملیات خیبر کنار بچه‌هایش ماند تا آخر تا عده‌ای امروز میراث‌خوار خون او و همه آنانی شوند که خیبری بودند و مجنون و در جزیره ماندند برای همیشه.

آنانی که تا آخرین دقایق با حمید باکری بودند می‌گفتند از شدت بی‌خوابی چشمانش سرخ بود. سه شبانه روز نبرد بی‌امان در هور، جنگ میان نیزار، آتش و آب. باید مجنون باشی و عاشق که این چنین مرگ را برگزینی.

از حمید باکری سخن می‌گوییم. از او که مظلوم بود و مظلوم ماند. او که وقتی پای مردم در میان بود با مردم بود و وقتی سفره غنائم پهن می‌شد عزم سفر به جای دیگر می‌کرد.

مردم دیار غرب هم باکری‌ها را به یاد دارند هم محصولی‌ها را.

از حمید باکری سخن می‌گوییم که امروز سالگرد روزی است که آسمانی شد. عروج کرد. او چنان بود که حتی از مال دنیا یک قبر هم نخواست داشته باشد. او باید چنین می‌بود که کاسبان جنگ، امروز برای میراث عاشقی خیبری‌ها در رقابت شهوت قدرت با یکدیگر هم‌پیمان شوند.

از حمید باکری سخن می‌گوییم. از جانشین فرمانده لشگر ۳۱ عاشورا. از کسی که زمان شهادت فقط ۲۸ سال داشت. از کسی که وقتی پای مردم و دفاع از آنان به میان آمد از همه دلبستگی‌هایش گذشت، از احسان و آسیه دل کند تا فرزندان این خاک را پدری کند.

باکری ۲۸ ساله از همه چیز دل کنده بود وقتی پای خاک و مردم به میان آمد. او را مقایسه کنید با کسانی که در آستانه ۹۰ سالگی همچنان به انواع پست‌ها و سمت‌ها چنگ زده‌اند و دل نمی‌کنند از این شهوت دنیایی. همچنان از انواع تریبون‌ها حق را ناحق می‌کنند تا شاید چند صباحی بیشتر بر صندلی حکومت تکیه بزنند. نه! باکری را با هیچ یک از اینان مقایسه نکنید. نام شهید قداست دارد، آن را کنار نام کریه شهوت‌پرستان قدرت نگذارید.

از حمید باکری سخن می‌گوییم. از کسی که نام‌اش را در روزهای طلایی با هم بودن، مردم فریاد زدند. سال ۸۸، سال بیرون آمدن نام متبرک شهدا از انحصار حکومت دارانی بود که یک عمر از نام این شهدا ارتزاق کردند و صدا را بر خانواده‌ها بستند. اما سال ۸۸، سال جدایی سره از ناسره بود. باید همچون باکری‌ها زندگی کنید و چنان مرگی داشته باشی که ربع قرن بعد از شهادت‌ات مردم در خیابان نام تو را فریاد کنند که: «بسیجی واقعی، همت بود و باکری».

تا وقتی با مردم باشی نام‌ات جاودان خواهد ماند. این را تاریخ می‌گوید. روزگار انتقام ناحقی‌ها را خواهد گرفت. به این اسامی توجه کنید: صادق محصولی، برادران باکری.

روزی تهمت‌ها روزگار را سیاه کرد، اما خون شهید بی‌ثمر نمی‌ماند. سالها بعد تهمت‌زنندگان شدند مفسدان اقتصادی.
نام‌ها در تاریخ ثبت می‌شوند. تا قیامت نام محصولی و حلقه مردان او با فساد و خیانتی یاد خواهد شد که در تاریخ ایران بی‌سابقه بوده است، حتی اگر بر خود نام دولت پاکدست بگذارند؛ و نام باکری زنده ماند با همه تهمت‌ها که از زمان حیات او از سوی این حلقه ناپاک زده شد تا سال ۸۸ که ذوالنور مقام سپاهی دیگری که دیگر نام پاک زمان جنگ را یدک نمی‌کشید و آلودگی در اقتصاد و سیاست سپاه را از خط خارج کرده بود، بر خانواده باکری زد. اما زمستان می‌رود و سیاهی به روی ذغال می‌ماند، همانطور که بر روسیاهان ۸۸ که مقابل مردم ایستادند ماند.

باید در سالگرد شهادت فرمانده شهید از حمید باکری می‌گفتیم. باید از زندگینامه‌اش می‌نوشتیم. از اینکه زاده ۱۳۳۴ در شهرستان ارومیه بود. از اینکه از همان دوران نوجوانی فعال سیاسی بود. از اینکه وی در دوران جوانی در شهر تبریز با برادرش مهدی و یکی از دوستان او هم‌اتاق شد و به فعالیت سیاسی پرداخت. از اینکه در سال ۱۳۵۵ به ترکیه و از آنجا به سوریه رفت تا یک دوره چریکی ببیند. بعد از آن به آلمان رفت تا درس بخواند اما با عزیمت سید روح الله خمینی به پاریس وی هم عازم فرانسه شد.

از اینکه با آغاز جنگ ایران و عراق، حمید باکری عازم جبهه شد و فرماندهی خط مقدم ایستگاه هفت آبادان را عهده‌دار شد. برای مدتی در جهاد سازندگی خدمت کرد اما سرانجام به عنوان جانشین لشکر ۳۱ عاشورا در ششم اسفند ۱۳۶۲ در عملیات خیبر در جزیره مجنون به شهادت رسید.

باید همه اینها و خیلی موارد دیگر را می‌گفتیم اما مگر پیش این جمله اهمیت دارد که بنویسیم: حمید باکری همیشه با مردم بود، کنار مردم زندگی کرد، برای مردم جنگید و شهید شد و از خود یادگارانی گذاشت تا همیشه با مردم باشند.

باکری راز جاودانگی را خوب می‌دانست، برای همین آسوده در گمنامی در جایی میانه جزیره مجنون از نظرها ناپدید شد.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.