آیتالله دستغیب: حصر شرعى نیست/ مردم از علما و مراجع تقلید در این باره نظر بخواهند
چکیده :همهى مردم بايد دعا كنند و از علما و مراجع تقليد خود بخواهند كه در اين باره اظهار نظر نمايند. ما انتظار داشتيم در ماه رجب ايشان آزاد شوند و درهاى زندان اوين باز شود، ولى نشد. البتّه نه اين كه آزادشان كنند و بعد بگويند هر كس به آنان نزديك شد، فتنهگر است. بگذارند كشور از فكر ايشان استفاده كند. قطعآ مردم از اين كار شاد مىشوند و موقعيت ما در دنيا بهتر مىشود. ...
آیت الله العظمی سیدعلی محمد دستغیب با تاکید بر اینکه همهى ما در هر موقعيتى كه هستيم، بايد به تكليف خود عمل كنيم و اشاره به اینکه باید بنويسیم و محترمانه تذكّر بدهیم كه محصور و زندانى كردن افراد بىگناه، جايز نيست، گفت: حصر آقايان موسوى و كروبى و خانم رهنورد، شرعى نيست؛ زندانيان سياسى نبايد اين همه در زندان بمانند. شما هم وظيفه داريد در حدّ خود بگوييد.
به گزارش کلمه، این مرجع تقلید مقیم شیراز که بارها با هشدارهای شجاعانه ی خود به حصر رهبران جنبش سبز اعتراض کرده و خواستار آزادی زندانیان سیاسی شده است می گوید: همهى مردم بايد دعا كنند و از علما و مراجع تقليد خود بخواهند كه در اين باره اظهار نظر نمايند. ما انتظار داشتيم در ماه رجب ايشان آزاد شوند و درهاى زندان اوين باز شود، ولى نشد. اميدواريم در ماه شعبان و به مناسبت اعياد پر فضيلت اين ماه، اين اتفاق بيفتد.
آیت الله العظمی دستغیب تذکر می دهد البتّه نه اين كه آزادشان كنند و بعد بگويند هر كس به آنان نزديك شد، فتنهگر است. بگذارند كشور از فكر ايشان استفاده كند. قطعآ مردم از اين كار شاد مىشوند و موقعيت ما در دنيا بهتر مىشود. ما راضى به رضاى خدا هستيم و بايد به تكليف خود عمل كنيم.
شرح کامل تفسير آيات 63 و 64 سوره انعام به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعآ وَ خُفْيَةً لَئِنْ أنْجانا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرينَ
بگو: كیست كه شما را از تاريكىهاى خشكى و دريا نجات دهد، آن گاه كه او را با زارى و پنهانى مىخوانيد؟ كه اگر ما را از اين ورطه نجات بخشد، از سپاسگزاران خواهيم بود.(63)
قُلِ اللهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أنْتُمْ تُشْرِكُونَ
بگو: خدا شما را از آن وضع و از هر اندوهى نجات مىدهد، باز شما شرك مىورزيد.(64)
قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ؛ «ظلمت» (تاريكى) انواع مختلفى دارد و گرفتار شدن در آن به شكلهاى گوناگون است؛ گاه انسان با كشتى در دريا سفر مىكند و گرفتار طوفان مىشود يا كشتى مىشكند و اسير موجها مىگردد. گاهى در بيابانها، در تاريكى شب، اتومبيلش خراب مىشود و راه به جايى نمىيابد، جز پناه آوردن به درگاه پروردگار. در اين ميان فرقى بين مؤمن و كافر نيست، حتّى اشخاص بتپرست و منكر خدا هم وقتى گرفتار چنين تنگناهايى مىشوند، از درون خود مىفهمند كه خداوند قادر به نجات آنهاست و ناخودآگاه اميد رهايى از او دارند و چه بسا قول دهند از اين پس مؤمن و موحد گردند، لكن چون نجات يافتند، به قول خود وفا نمىكنند.
گاهى هم شخص، ايمان دارد، ولى گناهكار است و چندان اعتنايى به دستورات خدا ندارد. اين افراد وقتى گير مىافتند، با خود و با خدا عهد مىكنند روش زندگيشان را عوض كنند و بهتر از قبل شوند، امّا معمولا به عهد خود وفا نمىكنند و چون رهايى يافتند، دوباره روز از نو و روزى از نو.
نوع ديگر تاريكىها، تاريكى كفر و ظلمت مخالفت با فطرت است. قرآن كريم براى اين تاريكىها چنين مثل مىآورد :
(أوْ كَظُلُماتٍ في بَحْرٍ لُجِّيِّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ اِذا أخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُورآ فَما لَهُ مِنْ نُورٍ )
«يا همچون تاريكىهايى در دريايى عميق كه موجى آن را مىپوشاند و روى آن، موج ديگرى و بر فراز آن ابرى تاريك است. تاريكى روى تاريكى، آن گونه كه اگر دست خود را بيرون آورد، به سختى آن را مىبيند و هر كس خدا برايش نورى قرار ندهد، هيچ نورى نخواهد داشت.»
گاه، بعضى افرادى كه در تاريكىها غوطهور هستند، ناگهان به خود آمده، در اثر خواب يا نصيحت يا تذكّرى، متوجّه وضع خود مىشوند و تصميم به توبه و بازگشت مىگيرند. خداى تعالى هم كمكشان مىكند و دستشان را مىگيرد، امّا بعضى از آنها، پس از مدّتى دوباره به كفر و شرك سابق باز مىگردند و توبه مىشكنند.
نوع ديگر تاريكىها، تاريكى صفات ناپسند، رفتارهاى ناشايست و حرام و از همه بدتر، «منيّت» است. اگر كسى متوجّه اين تاريكىها شود و به خدا پناه آورد، خداوند نجاتش مىدهد و راه رستگارى را مقابلش مىگشايد.
امّا چگونه مىتوان به تاريكىهاى درون خود پى برد؟ هر كسى اگر كمى منصفانه در خود فرو رود و درباره وضع خويش تأمل كند، مىتواند تاريكىهايش را بشناسد، البتّه همه كس قادر به ديدن تاريكىهاى نفس نيستند، امّا از گرفتارىهايى كه دارند و از مشكلاتى كه براى اطرافيان خود ايجاد مىكنند و خود نيز به آتش آن مىسوزند، مىتوانند نقاط تاريك درون خود را تا حدودى بشناسند؛ به عنوان مثال شخص حسود يا كينهتوز يا متكبّر، هم خود را اذيّت مىكند و هم ديگران را.
اگر انسان به خدا پناه ببرد و واقعآ در پى اصلاح خويش برآيد، به طور قطع دست يارى خدا را مشاهده مىكند. البتّه اين صفات به سادگى از بين نمىروند و ريشهكن كردن آنها نياز به زحمت زياد و مجاهدات طولانى مدّت دارد، امّا نظر اولياى خدا در اين زمينه بسيار مؤثر است و مىتواند موجب پيشرفتهاى خوبى براى شخص شود. بسيار پيش مىآمد كه جوانانى خدمت آيت الله العظمى نجابت يا آيت الله انصارى مىرسيدند و ايشان وضع درونى آنها را تذكّر داده، راه علاج را نشانشان مىدادند.
نوع ديگر تاريكىها، تاريكىهاى نفس است؛ ممكن است كسى اهل ايمان و عمل صالح و كاملا مقيّد به واجبات و محرمات باشد؛ مستحبات را رعايت كند و از مكروهات بپرهيزد؛ مراقب معاشرتهايش باشد و از لغو و بيهودگى اجتناب كند و حتّى به خاطر اعمال صالح، نور هم داشته باشد، ولى منيّت خطرناكى درونش باشد كه جز در مواقع خاص ظاهر نشود. اين همان «نفس» است. اثر آن اين است كه شخص، خود را بسيار وارسته و پرهيزكار مىداند و به علم و عبادات و حالات روحى خود، در ضمير خويش مسرور است؛ گرچه هيچ عجب و غرورى هم ظاهر نكند و حتّى در ذهن خود هم نياورد.
در حقيقت چنين كسى به معناى واقعى «موحد» نشده و هنوز براى خود، شأن و جايگاهى قائل است؛ يعنى نفهمیده كه خودش هيچ است و هر چه از معنويات و خوبىها دارد، از خداست. ممكن است در ظاهر بگويد: «هر چه داريم از خداست»، امّا فهم واقعى نصيبش نشده و آنچه مىگويد، لقلقه زبانى بيش نيست.
مهمترين مانع، ميان انسان و خداى تعالى، همين منيّت و نفس است. سركوب كردن آن از عهدهى همه كس بر نمىآيد و فقط عدّهى خاصّى مىتوانند آن را بشناسند و به مبارزه با آن برخيزند؛ چراكه همه، همّت چنين جهادى را ندارند و حاضر نيستند در سختىهاى آن استقامت كنند، امّا هر كس بخواهد و در صدد مبارزه با نفس برآيد، بىگمان خداوند يارىاش مىكند. نخستين گام در اين راه اين است كه بفهميم درون ما، اژدهاى هولناكى نهفته كه بسيار مكّار و قدرتمند است و خود نيز از سنگينى آن بى اطّلاع هستيم.
حضرت آيت الله العظمى نجابت مىفرمود: بعضى افراد بسيار عابد و زاهد و عالم هستند، حتّى نورانيت دارند، ولى چيزى از نفس خود متوجّه نيستند؛ چون نخواستند آن را بشناسند. همين نفس ميان آنها و خدا حجاب مىاندازد.
به قول ابن مارض :
بينى و بينك انييى ينازعنى فارفع بلطفك انييى من البين
قُلِ اللهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ؛ آرى، خداوند قادر است انسان را از هر مهلكه و مخمصهاى، حتّى از گرفتارىهاى نفس، نجات بخشد، به شرط آن كه خود شخص چنين اراده و همّتى داشته باشد.
كسى كه خود اهل تقوا و پرهيزكارى بود، مىگفت: «روزى درون خود فرو رفتم و از دست خودم و از شرّ نفسم بسيار گريستم. پس از مدّتى در عالم رؤيا ديدم برّهاى وارد حياط خانه شد و درون حوض وسط حياط آمد و از طرف ديگر حوض بيرون رفت.»
اين حوض، اشكهاى او بود و آن برّه، نفس خود آن شخص. البتّه برّه بودن نفس، بسيار بهتر از اژدها و پلنگ بودنش است، امّا اثر آن همه گريه، فقط كمى شسته شدن نفس بود.
قرآن كريم، يكى از مهمترين عواملى است كه مىتواند انسان را در مهار کردن نفس كمك كند. آيه آيه و سطر به سطر اين كتاب آسمانى، يگانگى خداى تعالى را به تصوير مىكشد و دعوت به تأمل در آن مىكند. امّا كیست كه توجّه كند و متذكّر گردد؟ اين كتاب مىتواند انسان را از شرك و دوئيت بيرون آورد و از شرّ نفس نجات دهد، امّا بسيارى از كسانى كه آن را مىخوانند، فقط مىخوانند تا نورانى شوند؛ تا ثواب ببرند؛ تا مردگانشان حظّ كنند؛ تا حسن صوت و قرائتشان را به رخ بكشند و…
تَدْعُونَهُ تَضَرُّعآ وَ خُفْيَةً؛ هر كس بايد خود را بيازمايد تا برايش معلوم شود چه اندازه اسير كبر و كينه و حسد و ديگر صفات ناپسند است و بعد از آن، با زارى و لابه از خدا، راه درمان آنها را بخواهد. خداوند انسان را براى همين آفريده؛ براى اين كه رو به او آورد و درمان تاريكىهاى نفسش را از او بخواهد.
كسانى هم كه به گناه عادت كردهاند، اگر با صدق و صفا و از روى ندامت خدا را بخوانند، خداوند راه علاج را نشانشان مىدهد؛ همچنان كه در گرفتارىهاى مادّى، انسان را راهنمايى مىكند و براى يافتن همسر يا شغل مناسب يارىاش مىدهد، به شرط آن كه شخص، كمى دست از بلند پروازى بردارد و اصرار بر شغل خاص و شرايط ويژه نداشته باشد. يقينآ خداى تعالى انسان را از بحرانها نجات مىدهد، امّا نبايد هم انتظار داشته باشد به محض آن كه دست به آسمان برد، همهى درها، آن گونه كه ميلش است، به رويش باز شود.
ثُمَّ أنْتُمْ تُشْرِكُونَ؛ مبادا به خاطر به تأخير افتادن استجابت و طول كشيدن گرفتارى، انسان از رحمت پروردگار نااميد شود و شك به دلش راه دهد. گاهى اوقات، وقتى خداوند گرهگشايى مىكند، بنده، خدا را فراموش مىكند؛ وقتى از فقر نجات مىيابد و وضعش خوب مىشود، على رغم وعدههايى كه داده، حاضر نمىشود حتّى حقوق واجبش را بپردازد و از پرداخت خمس و زكات مالش طفره مىرود.
موعظه
مىدانيم كه حضرات معصومين، بندگان خاصّ خدا و گل سر سبد خلقت هستند و خلقت اولين و آخرين، از بركت خلقت ايشان است و اگر نبودند، خداوند آسمان و زمين را نمىآفريد.
با اين همه، چرا اين بزرگواران در طول عمر خود اين همه مصيبت ديدند و به انواع بلاها مبتلا شدند؟ مگر لغزش و خطايى در ايشان بود كه بايد به خاطر آن توبيخ مىشدند؟ آيا نمىتوانستند با اشارهاى يا با دعايى، دشمنان خود را ذليل سازند و خود برجايشان بنشينند؟
اين سؤالات پاسخ لطيفى دارد كه بايد كمى بر آن دقّت كرد.
حقايقى در اين عالم وجود دارد كه بر همه، حتّى بر اهل ايمان پوشيده است. آيات بسيارى بر اين نكته تصريح مىكنند كه قادر مطلق، فقط خداست و او هر كار بخواهد، مىكند. همهى قدرت و علمى كه حضرات معصومين دارند، از خداست و او هر چه بخواهد، به هر كس اراده كند، مىدهد؛ به همين جهت بود كه مولا على عليه السلام مىفرمود: «سلونى قبل أن تفقدونى». هر چه ايمان و فهم و نورانيت نصيب انسان مىشود، از بركت ائمه اطهار، على الخصوص حضرت صاحب الزمان عجّل اللهتعالى فرجه است؛ بهشت و حورالعين از بركت ايشان است؛ درجات معنوى، همه از يمن اين بزرگواران است، امّا همهى نعمتهايى كه ايشان دارند، از خداست؛ چراكه ايشان بنده مطيع پروردگارند و در مقابل آنچه او برايشان رقم زده، تسليمند. لكن ايشان نيز بايد امتحان پس دهند تا بندگى و تسليمشان ظهور عينى يابد. اين سنّت خداست كه همه، حتّى مقرّبترين بندگان نيز بايد امتحان شوند؛
(أ حَسِبَ النّاسُ أنْ يُتْرَكُوا أنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ )
«آيا مردم گمان كردند كه چون گفتند ايمان آورديم، رها مىشوند و مورد امتحان قرار نمىگيرند؟»
دشمنان ايشان در ظاهر هر چه بخواهند انجام مىدهند، امّا حقيقت اين است كه كار، دست خداست و چون پردهها شكافته شود، ارادهى او است كه فوق همهى ارادههاست و هر چه او بخواهد، مىشود. بندگان خاصّ بايد از همه تسليمتر و بندگىشان از همه بيشتر باشد. امام حسين عليه السلام وقتى در لحظات آخر، بر خاك افتاد، به پروردگار خود عرض كرد: «رضآ بقضائك تسليمآ لامرك لا معبود سواك يا غياث المستغيثين»
وقتى قرار است حسين بن على عليهماالسلام چنان تقرّبى به خدا يابد كه بتواند هر كس را كه به او متوجّه مىشود، پاك كند و بهشتى سازد، بايد آمادهى چنين امتحانى باشد.
در اواخر عمر امام صادق عليه السلام، منصور دوانيقى چنان جوى عليه شيعيان ايجاد كرده بود كه آن حضرت نمىتوانستند به طور صريح امام بعد از خود را مشخص فرمايند، به همين دليل چهار نفر، از جمله خود منصور، حاكم مدينه و امام كاظم عليه السلام را به جانشينى خود منصوب فرمودند؛ از اين رو شيعيان، مدّتى دچار بلاتكليفى شدند. هشام بن سالم مىگويد :
پس از وفات امام صادق عليه السلام من و محمّد بن نعمان (مومن الطاق) در مدينه بوديم و مردم بر سر عبد الله بن جعفر انجمن كرده بودند كه او پس از پدرش امام است؛ پس ما بر او در آمديم و مردم نزد او بودند.
از او پرسيديم: زكات در چه اندازه از مال واجب مىشود؟ گفت: در دويست درهم، پنج درهم. گفتيم: در صد درهم چطور؟ گفت: دو درهم و نيم. گفتيم: به خدا مرجئة (سنّىهاى لاابالى) نيز اين را نگويند.
عبدالله گفت: به خدا من نمىدانم مرجئة چه مىگويند.
هشام گويد: پس ما از نزد عبداللَّه بن جعفر، گمراه و سرگردان بيرون آمديم و نمىدانستيم به كجا برويم. كنار يكى از كوچههاى مدينه نشسته، گريه مىكرديم و نمىدانستيم چه بايد بكنيم و به كه رو آوريم. با خود مىگفتيم: به سوى مرجئة يا به سوى قدريه يا به سوى معتزله يا به سوى زيديه برويم؟ در همين حال، ناگهان من مردى را كه نمىشناختم، ديدم كه با دست به من اشاره مىكند. ترسيدم جاسوسى از جاسوسان منصور دوانيقى باشد؛ چون منصور جاسوسانى در مدينه داشت كه ببيند مردم پس از جعفر بن محمّد امامت چه كسى را خواهند پذيرفت تا او را گرفته، گردن بزنند. من ترسيدم اين پيرمرد از همان جاسوسان باشد؛ پس به مومن الطاق گفتم: تو از من دور شو؛ زيرا من بر خود و بر تو انديشناك و نگرانم و اين مرد مرا نيز مىخواهد، نه تو را. تو از من دور شو مبادا به هلاكت افتى و به دست خود در نابوديت كمك كرده باشى!
پس او به فاصله زيادى از من دور شد و من به دنبال پيرمرد رفتم و چنين گمان مىكردم كه نمىتوانم از دست او رها شوم و به ناچار همچنان به دنبال او رفته و تن به مرگ داده بودم تا اين كه مرا به در خانه حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام برد. آن گاه مرا رها كرد و رفت.
ديدم خادمى بر در خانه است. به من گفت: خدايت رحمت كند، داخل شو! من داخل خانه شده، ديدم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام در آنجا است و بدون سابقه فرمود: نه به سوى مرجئة و نه قدريه و نه معتزله و نه زيديه برو، بلكه به سوى من، به سوى من بيا!
عرض كردم: فدايت شوم پدرت از دنيا رفت؟ فرمود: آرى. گفتم: مرد؟ فرمود: آرى. گفتم: پس از او امام ما كيست؟
فرمود: اگر خدا بخواهد تو را راهنمايى كند، خواهد كرد.
گفتم: قربانت شوم همانا عبدالله، برادر شما چنين پندارد كه او پس از پدرش امام است؟
فرمود: عبدالله مىخواهد خدا را نپرستد.
گفتم: پس بفرمائيد بعد از پدر شما امام كيست؟
فرمود: اگر خدا بخواهد تو را راهنمايى كند، خواهد كرد.
عرض كردم: قربانت گردم آن امام شما هستى؟
فرمود: من آن را نمىگويم.
گويد: با خود گفتم: من از راه مسأله درست وارد نشدم. سپس گفتم: براى شما امامى هست؟
فرمود: نه.
گويد: چنان هيبت و عظمتى از آن بزرگوار در دلم افتاد كه جز خدا نمىداند. سپس عرض كردم: قربانت شوم! من از تو پرسش كنم، همان گونه كه از پدرت مىپرسيدم؟
فرمود: بپرس تا پاسخ گيرى، ولى فاش مكن كه اگر فاش كنى نتيجهاش سر بريدن است (ما را مىكشند).
گويد: من از او پرسشهايى كردم و ديدم دريايى است بيكران. عرض كردم: قربانت گردم! شيعيان پدرت گمراه و سرگردان شدهاند، آيا با اين پيمانى كه شما بر پنهان داشتن جريان از من گرفتهايد، جريان امامت شما را به آنها برسانم و آنان را به سويت دعوت كنم؟
فرمود: هر كدام رشد و خردمندى و رازداريشان را دريافتى، به او برسان و پيمان بگير كه فاش نكند و اگر فاش كند سر بريدن در كار است ـ و با دست اشاره به گلوى خود كرد.
گويد: از نزد آن حضرت بيرون رفتم و ابا جعفر احول (مومن الطاق) را ديدم. به من گفت: چه خبر؟
گفتم: هدايت بود و داستان را برايش گفتم. آن گاه زرارة و ابوبصير را ديدار كرديم به آن دو نيز جريان را گفتيم. آنان خدمت آن حضرت رسيده، سخنانش را شنيدند و پرسشهايى كردند كه يقين به امامتش پيدا كردند. سپس مردم را گروه گروه ديدار كرده (و جريان را گفتيم) و هر كه پيش آن جناب مىرفت، به امامتش يقين مىكرد، مگر دار و دسته عمّار ساباطى (كه قائل به امامت عبدالله شدند) و عبدالله بن جعفر تنها ماند و جز اندكى از مردم، كسى نزدش نمىرفت.
همهى ما در هر موقعيتى كه هستيم، بايد به تكليف خود عمل كنيم. تكليف بنده اين است كه بگويم، بنويسم و محترمانه تذكّر بدهم كه محصور و زندانى كردن افراد بىگناه، جايز نيست؛ حصر آقايان موسوى و كروبى و خانم رهنورد، شرعى نيست؛ زندانيان سياسى نبايد اين همه در زندان بمانند. شما هم وظيفه داريد در حدّ خود بگوييد. ما تظاهرات و اغتشاش را قبول نداريم؛ چون بستر سوء استفاده ديگران فراهم مىشود.
همهى مردم بايد دعا كنند و از علما و مراجع تقليد خود بخواهند كه در اين باره اظهار نظر نمايند. ما انتظار داشتيم در ماه رجب ايشان آزاد شوند و درهاى زندان اوين باز شود، ولى نشد. اميدواريم در ماه شعبان و به مناسبت اعياد پر فضيلت اين ماه، اين اتفاق بيفتد، البتّه نه اين كه آزادشان كنند و بعد بگويند هر كس به آنان نزديك شد، فتنهگر است. بگذارند كشور از فكر ايشان استفاده كند. قطعآ مردم از اين كار شاد مىشوند و موقعيت ما در دنيا بهتر مىشود. ما راضى به رضاى خدا هستيم و بايد به تكليف خود عمل كنيم.













