ابراز نگرانی آیتالله دستغیب از وضعیت جسمی میرحسین: امید به آزادی زندانیان سیاسی و محصوران در این روزهای جشن
چکیده :آیت الله العظمی سیدعلی محمد دستغیب در پایان جلسه تفسیر قرآن خود، با ابراز نگرانی از وضعیت جسمی میرحسین موسوی در زندان خانگی گفت: خوب است در اين روزهاى جشن ميلاد اميرالمؤمنين، آقاى موسوى و كروبى و خانم رهنورد و زندانيان سياسى آزاد شوند. اگر با حال ناخوشى كه آقاى موسوى دارد، خداى ناكرده اتفاقى براى ايشان بيفتد، خيلى زشت است و در تاريخ نوشته مىشود و اصلا براى جمهورى اسلامى خوب نيست....
آیت الله العظمی سیدعلی محمد دستغیب در پایان جلسه تفسیر قرآن خود، با ابراز نگرانی از وضعیت جسمی میرحسین موسوی در زندان خانگی گفت: خوب است در اين روزهاى جشن ميلاد اميرالمؤمنين، آقاى موسوى و كروبى و خانم رهنورد و زندانيان سياسى آزاد شوند. اگر با حال ناخوشى كه آقاى موسوى دارد، خداى ناكرده اتفاقى براى ايشان بيفتد، خيلى زشت است و در تاريخ نوشته مىشود و اصلا براى جمهورى اسلامى خوب نيست.
به گزارش کلمه، این مرجع تقلید مقیم شیراز همچنین با بیان اینکه براى مهار شدن نفس بايد از خدا خواست، تصریح کرد: در پى اين خواستن، خود را آماده بعضى سختىها نمود؛ فقر، بىتوجهى مردم، مريضى و گرفتارىهايى كه گاه و بىگاه رخ مىدهد، انسان را از منيّت مىاندازد. به قول آيت الله انصارى: ميان ما و خدا يك قدم بيشتر نيست و آن، پا گذاشتن بر نفس است.
متن کامل سخنان آیت الله سید علی محمد دستغیب در تفسير آيات 58 و 59 سوره انعام به گزارش پایگاه اطلاع رسانی قبا به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
قُلْ لَوْ أنَّ عِنْدي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ الاْمْرُ بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ اللهُ أعْلَمُ بِالظّالِمينَ
بگو اگر آنچه در آن شتاب مىكنيد، نزد من بود، كار ميان من و شما پايان يافته بود و خدا به ستمگران داناتر است.(58)
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها اِلّا هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ اِلّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ في ظُلُماتِ الاْرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ اِلّا في كِتابٍ مُبينٍ
و كليدهاى غيب نزد اوست و جز او، كسى بر آن آگاه نيست و آنچه را در خشكى و درياست مىداند و برگى از درخت نمىافتد، مگر اين كه از آن خبر دارد و دانهاى در تاريكىهاى زمين و هيچ تر و خشكى نيست، مگر آن كه در كتاب مبين (قرآن) ثبت است.(59)
قُلْ لَوْ أنَّ عِنْدي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ الاْمْرُ بَيْني وَ بَيْنَكُمْ؛ كافران، چون دست از سركشى و دشمنى خود بر نمىداشتند، شايستهى عذاب الهى بودند، امّا نزول عذاب فقط به ارادهى پروردگار است و كسى جز او قدرت فرستادن عذاب را ندارد، حتّى رسول خدا صلّى الله عليه وآله.
كسانى كه در زمان اميرالمؤمنين و فرزندان معصوم ايشان عليهم السلام با ايشان دشمن بودند و حقّشان را غصب كردند نيز مستحقّ عذاب بودند، امّا حضرات معصومين عليهم السلام، با آن كه صاحب قدرت الهى بودند، بدون اذن خداوند اين قدرت را اعمال نمىكردند، حتّى ايشان مىتوانستند با اشارهاى قلبهاى دشمنان را بگردانند و آنان را تبديل به دوست خود كنند، امّا چون اذن خدا نبود، اين كار را نكردند؛ چراكه اين كار خلاف سنّت خدا مبنى بر اختيار انسان است؛ يعنى مردم بايد با اختيار خود بر نفس خويش غلبه كنند و راه خدا را برگزينند. حتّى اولياى خدا هم مىتوانستند مردم را با زور مطيع خود سازند، ولى اذن خدا بر اين كار نبود.
روزى بعد از نماز ظهر و عصر، مرحوم نخودكى و مومنين نمازگزار از مسجد خارج شدند. بيرون مسجد جوانى ايستاده بود كه تازه از اروپا برگشته بود. يكسره به آقاى نخودكى نگاه مىكرد. آقا به ايشان فرمود: آيا سؤالى داريد؟ گفت: نه! فرمود: در فكر تو سؤالى را مىبينم، مطرح كن! گفت: سؤالى ذهنم را مشغول كرده و آن اين كه چطور مىشود امام زمان با شمشير بخواهد با دشمنان خود بجنگد در حالى كه من در اروپا جنگ افزارهايى را ديدم كه تصورش هم براى مردم اين طرف دنيا مشكل است. مگر مىشود با شمشير به جنگ توپ و تانك رفت؟
آقا فرمود: بيا تا نشانتان بدهم. آقا به همراه مؤمنين نمازگزار و اين جوان تازه از فرنگ برگشته، به اول مشهد رفتند، در ابتداى شهر، دروازه چوبى كوچكى قرار داشت و ماشينها كم و بيش از زير آن رد مىشدند. فرمود: چكش و ميخى بياوريد! وقتى چكش و ميخ را آوردند، ميخ را به دروازه ورودى شهر كوبيد. آقا فرمود: حالا نگاه كن!
هر ماشينى كه به دروازه شهر مىرسيد، خاموش مىشد تا آن كه ماشينهاى زيادى پشت سر هم خاموش شدند! آقا ميخ را كشيد، تمام ماشينها روشن شدند. فرمود: اى جوان! در دستگاه هستى، من يك طلبه كوچكى بيش نيستم و با يك ميخ اين همه ماشين را از كار انداختم، آن وقت آيا حجّت خدا با آن موقعيّت و جايگاه ممتازى كه دارد، نمىتواند اين ماشينها و ابزارها را از كار بيندازد؟!
البتّه اين كارِ مهمى نبود. مرتاضهاى هندى هم مىتوانند با چشم خود قطارى را نگه دارند. مهم اين است كه مردم با اختيار و از سر فهم و تعقل، راه هدايت را انتخاب كنند.
وَ اللهُ أعْلَمُ بِالظّالِمينَ؛ خداوند مصالح و مفاسد مردم را بهتر مىداند و او بايد تشخيص دهد كه چه وقت، چگونه و بر چه كسانى عذاب نازل شود.
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ؛ «مفاتيح» هم مىتواند جمع «مِفْتَح» به معناى كليد باشد و هم مىتواند جمع «مَفْتَح» به معناى خزانه باشد و هر دو معنا براى اين آيه صحيح است. «غيب» به هر چيز پنهانى گفته مىشود و داراى مراتب مختلفى است. بعضى امور براى عدّهاى غيب و براى عدّهاى ديگر آشكار است. بعضى چيزها از همه، به جز معصومين، پنهان است و چيزهايى حتّى براى حضرات معصومين هم غيب محسوب مىشود.
خداى تعالى واجب الوجود است و جز او، همه ممكن الوجودند؛ يعنى وجودشان از خودشان نيست، از خداوند است، ولى اين طور نيست كه خداوند وجود را از خود گرفته و به ديگران داده باشد. براى نزديك شدن به ذهن، شايد بتوان وجود را به شعاع خورشيد تشبيه كرد كه بدون آن كه از منبع اصلى خود جدا شود، به همه جا نفوذ مىكند. اين مَثَل به خاطر ضيق معناست و واقعيت جز اين است.
وجود همه متّصل به وجود خداى تعالى است، امّا همهى موجودات به شكل يكسان بهرهمند از وجود نبوده، مراتب مختلفى براى آن است و انسان كاملترين مرتبهى وجودى را دارد.
خداى تعالى مكان ندارد و اتّصال وجود او به ديگران، قابل تصور و توصيف نيست، بلكه كاملا اشراقى و فهمى است. اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد :
«دَاخِلٌ فِى الأشْيَاء لا كَشَىءٍ دَاخِلٍ فِى شَىءٍ وَ خَارِجٌ مِنَ الأشْيَاءِ لا كَشَىءٍ خَارِجٍ مِن شَىءٍ»[1]
«درون همه چيز است، امّا نه مانند چيزى كه درون چيز ديگر است و بيرون از همه چيز است، امّا نه مانند خارج بودن چيزى از چيز ديگر.»
تنها راه فهم اين معنا، بندگى خداست؛ يعنى مواظبت كامل بر تقوا. مطالعه و تحقيق در اين زمينه، خوب است و معلومات انسان را بالا مىبرد، ولى فهم دقيق و يافتن نور معرفت، منوط به عنايت پروردگار است و جز از طريق بندگى حاصل نمىشود.
علم خدا نيز جدا از ذات او نيست؛ چراكه ذات مقدسش، مركّب نيست و علم و قدرت و حيات با او تركيب نشده است، بلكه ذات پروردگار عين علم، عين قدرت و عين حيات است؛ همچنان كه روح انسان هم بسيط است و اجزا ندارد؛ پس علم و قدرت و وجود انسان هم از روح او جدا نيست و همه از خداست. منظور از علم، آنچه نوشته يا گفته مىشود نيست؛ اينها ظهور علم هستند، خود علم كاملا مجرّد است. اين علم هم مانند وجود، وابسته به خداوند است و انسان در آن مستقل نيست، همچنان كه در وجود، مستقل نيست.
محال است خداى تعالى موجودى را آفريده، ولى به او علم نداشته باشد؛ زيرا وجود آن موجود از خدا جدا نيست و علم خدا از وجودش جدا نيست. به همين دليل درباره انسان كه كاملترين بهره وجودى را از خداوند دريافت كرده، مىفرمايد: «هو معكم» (او با شماست) اين «معيت» (همراهى) يعنى ارتباط و وابستگى وجود و علم انسان با وجود و علم خداوند.
عين همين همراهى، درباره ساير موجودات نيز وجود دارد، لكن بهره آنها از وجود خدا، كمتر از انسان است.
اميرالمؤمنين با يكى از اصحاب خود در بيابانى عبور مىكردند كه تعداد زيادى مورچه مشاهده كردند، آن شخص گفت: «سبحان الله مُحصيها» يعنى منزّه است خدايى كه تعداد اينها را مىداند. اميرالمؤمنين فرمود: تعداد اين مورچگان را من هم مىدانم، بگو: «سبحان الله خالقها» (منزّه است آفريدگار آنها).
لا يَعْلَمُها اِلّا هُوَ؛ اسرار غيب فراوانى وجود دارد كه براى پيامبر، ائمه اطهار عليهم السلام و اولياى خدا آشكار است، حتّى امروزه بشر با علم و تكنولوژى، از چيزهايى آگاه گشته كه در قرون گذشته، غيب محسوب مىشد؛ مانند جنسيت طفل قبل از تولد. با اين همه، خداوند در اينجا مىفرمايد: جز او، هيچ كس از غيب آگاه نيست.
با توضيحى كه ارائه شد معلوم گشت كه همهى علومى كه بشر در اختيار دارد، حتّى علومى كه غيب محسوب نمىشوند، از خداست، دقيقآ مانند وجود.
وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ؛ علم انسان به موجودات اين عالم اندك است و جانوران مختلفى در خشكى و دريا زندگى مىكنند كه هنوز كشف نشدهاند، امّا خدا از همهى آنها آگاه است و لحظه به لحظه تدبيرشان مىكند.
وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ اِلّا يَعْلَمُها؛ برگى از درختى نمىافتد جز آن كه خداى تعالى از آن باخبر است؛ چراكه او آفريدگار آن است و هرگز خالق از مخلوق خود جدا نيست.
وَ لا حَبَّةٍ في ظُلُماتِ الاْرْضِ؛ هنگامى كه حضرت يوسف به آن جوان زندانى گفت: نزد سلطان راجع به من صحبت كن، جبرئيل نزد يوسف آمد و پاى خود را بر زمين زد و اعماق زمين تا طبقه هفتم براى يوسف آشكار شد. به يوسف گفت: نگاه كن! چه مىبينى؟
يوسف گفت: سنگ كوچكى را مىبينم. جبرئيل آن سنگ را شكافت و گفت: چه مىبينى؟ يوسف گفت: كرم بسيار كوچكى را مىبينم. جبرئيل گفت: روزى دهنده او كيست؟ يوسف گفت : البتّه خداوند.
جبرئيل گفت: خداوند مىفرمايد: اى يوسف! من اين كرم كوچك را درون اين سنگ، در طبقه هفتم فراموش نكردهام و نياز او را تأمين نمودهام، تو گمان كردهاى تو را فراموش كردهام كه به آن جوان مىگويى: «اُذكُرنى عندَ رَبِّك»؟ به جرم اين سخن بايد چندين سال در زندان بمانى![2]
وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ اِلّا في كِتابٍ مُبين؛ «كتاب مبين» قرآن كريم است، امّا همهى تر و خشك عالم، نه در ظاهر بلكه در باطن قرآن نهفته است و علم به باطن قرآن، جز در اختيار پيامبر و اهل بيت او نيست.
خداى تعالى در سوره يس مىفرمايد :
(وَ كُلَّ شَيْءٍ أحْصَيْناهُ في اِمامٍ مُبينٍ )[3]
«و همه چيز را در «امام مبين» برشمردهايم.»
«امام مبين» همان قرآن ناطق يا قلب مقدس ولى اعظم خدا و حجّت هر زمان است كه همچون باطن قرآن، علم همه چيز نزد ايشان است. مولا على عليه السلام از اين علم، اين گونه تعبير مىكند: «رسول خدا صلّى اللهعليه وآله هزار در علم به روى من باز كرد كه از هر در، هزار در ديگر باز مىشد.[4] »
حضرت به سينهى خود اشاره كرده، مىفرمود :
«انّ ههُنا عِلْمَآ جَمَّا لَو أصبتُ لَه حَمَلَةً»
«در اينجا دانش فراوان نهفته است. اى كاش كسانى را مىيافتم كه آن را فرا گيرند.»
شبها به بيابان مىرفت و گودالى مىكند و در دل چاه سخن مىگفت. وقتى علّت را مىپرسيدند، مىفرمود: سينهام از علوم فراوان تنگ شده، با چاه راز دل مىگويم.
مىفرمود: «سلونى قبل آن تفقدونى» امّا كسى نبود كه از درياى بىكران علم او استفاده كند، حتّى اصحاب سرّش. اين عبارت، مختصّ مولا على عليه السلام است و حتّى ساير امامان معصوم نيز چنين نگفتند و خود حضرت فرمود: بعد از من هر كس اين سخن را بگويد، ادعاى بىجا نموده، دروغگو و افترا زننده است.[5]
راه دسترسى به غيب
ميان انسان و خدا، نفس حائل است و بايد با كمك خدا اين نفس را مهار كرد. به قول حلاج :
بينى و بينك انييى ينازعنى فارفع بلطفك انييى من البين
براى مهار شدن نفس بايد از خدا خواست و در پى اين خواستن، خود را آماده بعضى سختىها نمود؛ فقر، بىتوجهى مردم، مريضى و گرفتارىهايى كه گاه و بىگاه رخ مىدهد، انسان را از منيّت مىاندازد. به قول آيت الله انصارى: ميان ما و خدا يك قدم بيشتر نيست و آن، پا گذاشتن بر نفس است.
امّا اين، كار يك روز و دو روز نيست، بايد هميشه مخالفت نفس كرد و هر لحظه پا بر آن گذاشت تا از منيّت بيفتد. فراموش نكنيم كه تا هنگامى كه «من» باشد، خدا نيست. بايد بفهميم كه هيچ هستيم، در اين صورت راه براى فهم معرفت و توحيد پروردگار باز مىشود و با عنايت خداى تعالى و كمك معصومين عليهم السلام هر روز بيشتر مىشود. اگر اين توحيد و معرفت نصيب كسى شود، كمى از عالم غيب و از عالم معنا باخبر مىشود. البتّه اين نيست كه هر كس به اين فهم نرسيد، اهل بهشت نباشد؛ خداى تعالى اجر محسنين را ضايع نمىكند و هر عمل خيرى نوشته و حساب مىشود، امّا سخن در دسترسى به غيب و عالم معناست.
خوشا به حال كسى كه از عمر خود استفاده كند و از اين خرمن، خوشهاى بر چيند! در اين راه هر چه نصيبتان شود، خوب است، حتّى اگر يك مثقال باشد، امّا به يك مثقال راضى نشويد!
خوب است در اين روزهاى جشن ميلاد اميرالمؤمنين، آقاى موسوى و كروبى و خانم رهنورد و زندانيان سياسى آزاد شوند. اگر با حال ناخوشى كه آقاى موسوى دارد، خداى ناكرده اتفاقى براى ايشان بيفتد، خيلى زشت است و در تاريخ نوشته مىشود و اصلا براى جمهورى اسلامى خوب نيست.













