چاپ سوم روح پراگ: وقتی روزنامهنگار از روزنامهنگاری محروم میشود
چکیده :روزنامهای را که برایش کار میکردم تعطیل کردند و به من هم دیگر اجازه ندادند برای روزنامه دیگری مطلب بنویسم و روزنامههایی که در آن ایام در کشور من منتشر میشدند از آن روزنامههایی بودند که من اصلا دلم نمیخواست برایشان مطلب بنویسم. با اینهمه، نیاز به بیان عقاید و احساساتم در مورد برخی مسائل، آن هم هرچه سریعتر و هرچه مستقیمتر، در دلم بود و برای همین به نوشتن ادامه دادم - بیآنکه روزنامهای یا هر وسیله دیگری برای رساندن حرفم به گوش مردم داشته باشم....
چاپ سوم «روح پراگ» نوشته «ایوان کلیما» نویسنده اهلِ چک با ترجمه خشایار دیهیمی، مجموعه مقالاتِ کوتاهی که حاصلِ یک دوره فعالیت فکری نویسنده در زمانی است که مجوز انتشار روزنامه وی باطل شده، از سوی نشر نی روانه بازار شد.
به گزارش خبرآنلاین، پیشگفتار کتاب با این جملات شروع میشود:«من در طول زندگیام فقط چند سالی کارم گزارشگری بوده است. اما این حرفه را داوطلبانه رها نکردم. روزنامهای را که برایش کار میکردم تعطیل کردند و به من هم دیگر اجازه ندادند برای روزنامه دیگری مطلب بنویسم و روزنامههایی که در آن ایام در کشور من منتشر میشدند از آن روزنامههایی بودند که من اصلا دلم نمیخواست برایشان مطلب بنویسم. با اینهمه، نیاز به بیان عقاید و احساساتم در مورد برخی مسائل، آن هم هرچه سریعتر و هرچه مستقیمتر، در دلم بود و برای همین به نوشتن ادامه دادم – بیآنکه روزنامهای یا هر وسیله دیگری برای رساندن حرفم به گوش مردم داشته باشم. این قطعات نوشته شده با رسانهای که سامیزدات خوانده میشود دست به دست میگشت. یعنی این قطعات را دوستانم با ماشین تحریرهای معمولی تایپ میکردند و نهایتا هم به دست تایپیستهای گمنام تایپ میشدند و از دست خوانندهای به دست خواننده دیگر میرسید.
در انتخاب قطعات این کتاب، کوشیدهام موضوعات و ژانرها تنوع داشته باشند، تا حدودی برای اقناع خوانندگان انگلیسیزبان که متوجه شوند نویسندگان ممنوعالقلم و سرکوبشده هم صرفا علائقشان محدود به مسائل سیاسی نمیشود و علائقی مشابه علائق دیگر نویسندگان در هر جای این جهان دارند …»
نویسندگانِ چک، در نبودِ اینترنت، راهِ مشابهی برای گفتن و انتشارِ ممنوعهها پیدا (یا شاید درستترش: ابداع) کردند: سامیزدات!
سامیزدات چیست؟ پس از ممنوعیتهای پیدرپی که در نتیجهی سلطه کمونیستهای روس در چک برای اهلِ قلم پیش آمد، آنها تصمیم گرفتند نوشتتههایشان را اینطور به دستِ خوانندهها برسانند. (کلیما میگوید):«قرار گذاشتیم که همه ما دستنوشتههایمان را ماشین کنیم و بفروشیم. لودویک واتسولیک، یکی از بهترین نویسندگان چک، عهدهدار اجرای این کار شد و کار را شروع کردیم: با یک ماشین نویس و یک دستگاه تایپ معمولی. کارها در بیست نسخه چاپ می شد و بهای هر نسخه تقریباً سه برابر قیمت یک کتاب معمولی بود. مدتی بعد مردم شروع کردند به گشتن دنبال این کتابها. بهتدریج «کارگاههای» تازهای درست کردیم، و آرایش صفحهها هم بهتر شد.
نویسنده معتقد است: «بسیار سفر کردهام. شهرهای بسیاری را دیدهام و کلیساها، موزهها، باغها، و قصرهای بسیار. این دیدارها ملغمه غریبی از احساسات و تأثرات در من برجای گذاشته است، و علیالخصوص این احساس شک را که در کجا باید منتظر دیدن چه چیزی باشم. احساس شک حاصل خاطرات بد نیست؛ احساس شک حاصل این است که بهندرت وقت آن را پیدا میکنم که رابطهای با این شهرها برقرار کنم. هر شهری مثل یک آدم است: اگر رابطه اصیلی با آن برقرار نکنیم، فقط نامی بر جای میماند، یک شکل و صورت بیرونی که خیلی زود از حافظه و خاطرهمان میرود و رنگ میبازد. برای برقرار کردن چنین رابطهای، باید بتوانیم شهر را با دقت ببینیم و شخصیت خاص و استثنایی آن را دریابیم، آن «من» شهر، روح شهر، هویت آن، و شرایط زندگی آن که در طول زمان و در عرض مکان آن پدید آمده است. پراگ شهری رازآلود و پرهیجان است که با حال و هوایش، با مخلوط غریب سه فرهنگش الهامبخش خلاقیت افراد بسیاری شده است. سه فرهنگی که چندین دهه، یا حتی قرنها در این شهر در کنار هم میزیستهاند.»













