بخشی از خاطرات بهزاد نبوی؛ روزی ده ساعت در سلول پیاده روی می کردم/ مقاومت کف پا برای شلاق بالا می رفت
چکیده :روزانه ۲۲ کیلومتر پیادهروی میکردم. یعنی طول و عرض سلول را راه میرفتم. در سلول به صورت (L) راهپیمایی می کردم. در روز پنج هزار بار طول و عرض سلول را طی میکردم. من خیلی سریع راه میرفتم و برای اینکه سرم گیج نرود، در انتهای یک مسیر، در جهت عقربههای ساعت میچرخیدم و در انتهای دیگر برخلاف عقربههای ساعت دور میزدم... درضمن پابرهنه راهپیمایی میکردم، خاصیتش هم این بود که کف پا پینه میبست و اگر بعدا میخواستند شلاق بزنند، مقاومت کف پا بیشتر میشد....
ماه نامه «نسیم بیداری» در شماره شهریورماه خود بخش هایی از خاطرات بهزاد نبوی، سخنگوی دولت شهید رجایی را منتشر کرده است:
*من متولد ۱۳۲۱ در تهران هستم. پدرم اهل سبزوار و مادرم تبریزی است. هر دو برای ادامه تحصیل به تهران آمده و در اینجا باهم آشنا شده و ازدواج کردند. نسب پدری من به مرحوم حاج ملاهادی سبزواری میرسد… ولی در عین حال پدر بنده متخلق به خصوصیات وخلقیات پدر وجدش نبوده و با آنها از نظر فکری و عقیدتی تشابهی نداشت. از نظر خانواده مادری نیز پدربزرگم در زمره روشنفکران فعال در انقلاب مشروطیت به شمار میرفت. او در حزب «اجتماعیون و عامیون»، که بعد از انقلاب مشروطیت به وجود آمد، عضویت داشت.
*مادرم نیز یک خانم تحصیلکرده و مدرس دانشگاه بود و به دلیل اختلافاتی که با پدرم داشتند، در زمان طفولیت بنده، از هم جدا شدند. تا آنجایی که به خاطر دارم مادرم به طور مداوم ومستمر کارکرده و تا مدتها تامین معاش داییها، خالهها و پدربزرگم را برعهده داشت. من تقریبا تمام کودکیم را با پدربزرگم گذارندم و در حقیقت روحیاتم در خانه او شکل گرفت…
*پدربزرگم از سال۱۳۱۵ تا شهریور۱۳۲۰ در زندان رضاشاه گرفتار بود. در آن زمان یک گروه ۱۰۲ نفری- به دنبال گروه ۵۳ نفره تقی ارانی- دستگیر شدند، که پدربزرگم نیز در شمار آنان بود. رژیم رضاشاه به پدربزرگم اتهام زده بود که با گروه «۵۳ نفر» همکاری داشته است. ولی وی همیشه این اتهام را تکذیب کرده و حتی نسبت به خصوصیات فردی و فکری بسیاری از اعضای آن گروه و رفتارشان در زندان انتقاد داشت. واقعیت ماجرای دستگیری آن مرحوم این بود که تحصیلات عالیه خود را قبل و بعد از انقلاب اکتبر روسیه در آن کشور به پایان رسانده بود و به همین دلیل به زبان روسی مسلط بود. به همین دلیل، در دوران رضاخان در یک شرکت پنبه و نئوپان روسی به عنوان مترجم مشغول کار شد. ایشان میگفت: «سرپاس مختاری رئیس شهربانی رضاشاه چندبار پیغام داده بود که تو باید برای ما جاسوسی کنی و من گفتم: جاسوسی نمیکنم و چون جاسوسی نکردم برایم پرونده-سازی کرده و دستگیرم کردند.»
* به یاد دارم در روز ۲۹ تیرماه ۳۱، با یکی از داییهایم در تظاهرات بر ضد قوام و به نفع مرحوم مصدق شرکت کردم. در میدان مخبرالدوله-چهارراه استقلال کنونی- تظاهرات بود. حدود دویست متر بالاتر، سربازان مسلح حکومت نظامی، خیابان را بسته بودند و به طرف مردم تیراندازی میکردند. مردم هم از کوچه و خیابانها بیرون آمده و شعار میدادند و با حمله پلیس و ماموران حکومت نظامی به داخل کوچهها و خیابانها فرعی فرار میکردند. داییام مرا در خیابان ظهیرالاسلام نگهداشت و خودش به جمعیت کوچکی- بالغ بر صد نفر- در سر خیابان ملحق شد. داییام چون صدای کلفت و رسا داشت رهبری جمع برای شعار دادن را به دست گرفت، مامورین هم واکنش نشان داده، تیراندازی کردند. همه فرار کردند، اما داییام کله شقی کرد و همانجا ایستاد و با مامورین درگیر شد. چند دقیقه قبل از این واقعه نیز یکی از تظاهر کنندگان به ضرب گلوله سربازان به شهادت رسیده بود و من شاهد آن صحنه بودم، تصور کردم که داییام را هم خواهند کشت. در نزدیکی محلی که ایستاده بودم، مقداری سنگ و آجر برای تعمیر پیادهرو ریخته بودند. یک سنگ برداشتم و در حالی که فریاد میکشیدم داییام را کشتند، به سمت مامورین دویدم. به عقلم نمیرسید که ممکن است این کار فایدهای نداشته باشد، اما در این سن و سال، این تنها کاری بود که به ذهنم رسید. اقدام من باعث به هیجان آمدن جمعیتی که به داخل خیابانهای فرعی فرار کرده بودند، شد. آنها نیز آن پاره سنگها را برداشته و به سوی پلیس حمله بردند. پلیس هم عقب نشست. به این ترتیب داییام از دست آنها نجات یافت…
* به همین دلیل از سال۱۳۴۷ هم زمان با تشکیل گروه مسلح، شرکتی را به اتفاق دو تن از هم دورهایهای دانشگاه و یک دوست دیگر برای انجام کارهای الکترونیکی و مخابراتی تاسیس کردیم… به تدریج وضع اقتصادی شرکت خوب شد. تصور همه این بود که من به عنوان یک پیمانکار فعال و پولدار دیگر به دنبال فعالیت سیاسی نیستم…. در اردیبهشت ۱۳۵۱ یکی از دوستانم خبر داد که تحت تعقیب است. لذا ما چهار نفری که کادر اصلی گروه بودیم، تصمیم گرفتیم مخفی بشویم. به این ترتیب از خردادماه آن سال زندگی مخفی من شروع شد.
*به خانوادهام هم گفتم: «به مسافرت میروم» در ابتدای دوران مخفی شدن نه خانهای داشتیم نه یک شغل پوشش برای خود انتخاب کرده بودیم… برای اینکه در زندگی مخفی موفق شویم، چند روزی را به قبرستانهای دولتآباد، واقع در جاده شهرری رفتیم. الان در آنجا آپارتمانسازی کردهاند، اما در آن زمان بیابان بود. به جز ما در آن قبرستان، شبها قماربازها و قاچاقچیان هم میآمدند. شبها در کنار قبرها میخوابیدیم وبه این ترتیب زندگی مخفی را آغاز کردیم.
… *من قبل از اختفا سهام خودم را در شرکت با شرکا صلح کردم، آنها هم هرچه که میتوانستند پول تهیه کنند به من دادند. نزدیک به سیصدهزارتومان هم پول، به صورت چکهای تضمینی هزار تومانی از آنها گرفتم. این پولها را هم در همان دولتآباد داخل یک نایلون ضد رطوبت در کنار یکی از قبرها چال کردم…. بالاخره پس از مدتی در یک مغازه سیمکشی کاری پیدا کردم…. اوایل خرداد در یک دکان سیمکشی در خیابان ولیعصر پایینتر از خیابان امام خمینی مشغول کارشدم. در آن فصل کار اصلی آن مغازه نصب کولر بود. اولین جایی که مرا برای نصب کولر بردند، اتفاقا نزدیک خانه خودمان و در منزل خانم مهستی-خواننده معروف آن زمان-بود.
*با توجه به اینکه فرزندان صاحب مغازه دانشجو بودند و مغازه نیز در نزدیکی خانه خودمان بود پس از مدت کوتاهی آن شغل را رها کردم… پس از چند روز در نازیآباد به عنوان شاگرد یک مغازه سیمکشی مشغول کار شدم… چند روز بعد در خیابان قلعه مرغی کنار ریل راهآهن جایی برای سکونت یافتم.
* من برای خودم شناسنامه جعلی درست کردم. در شناسنامه جعلی، اسم من حمید جهانبین و محل تولدم مراغه بود. لهجهام را ترکی کرده بودم و با همه به زبان ترکی صحبت میکردم…
*پس از آنکه مرا دستگیر کردند یک بازرسی بدنی انجام دادند و از پشت به دستهایم دستبند زده و چشمهایم را نیز بستند. ابتدا اسم مرا پرسیدند. گفتم: «من حمید جهانبین هستم.» گفتند: «فلان فلانشده، به تو میفهمانیم که حمیدجهانبین کیست؟»
*فهمیدم قضیه لو رفتهاست. لذا سیانوری را که در دهانم بود را گاززده و خوردم، و شهادتین را زیرلب خواندم. سیانور باید خیلی زود اثر کند، اما چهارپنج دقیقه گذشت و خبری نشد..
*هفت روز به صورت مداوم از من بازجویی میکردند… پس از آن نیز تا دوماه به صورتگاه وبیگاه از من بازجویی میکردند. بعد از دو ماه بازجویی من تمام شد، اما تا ۲۰ ماه در سلول انفرادی بودم…
*از تمام دوران بیست ماهه زندان انفرادی، یک سال در اوین و بقیه را در قزل قلعه بودم. زندان اوین شرایط سختتری داشت. در اوین نه ملاقاتی داشتیم و نه اجازه هواخوری منظم میدادند. گاهی اوقات تا دو ماه به هواخوری نمیرفتیم….
در زندان اوین کتاب، روزنامه و رادیو مطلقا نداشتیم. بعد از ۴ ماه به اصرار زیاد به من یک قرآن دادند. روزهای اول زندان برای آدم خیلی سخت است. من هم در اوین حدود ده ما تنها بودم و به غیر از تنهایی مساله شکنجه نیز بود.
*بعد از اینکه قادر به راه رفتن شدم تصمیم گرفتم که در سلول برنامهریزی داشته باشم… حدود یک ماه و نیم پس از بازجویی مرا به سلول جدید منتقل کردند که پنجرهای کوچک داشت و در نتیجه سلول هوای بهتری داشت. من بر اساس یک برنامه ریزی دقیق روزانه حدود۲۲ کیلومتر پیادهروی میکردم. یعنی طول و عرض سلول را راه میرفتم. در سلول به صورت (L) راهپیمایی می کردم. در روز پنج هزاربار طول وعرض سلول را طی میکردم. این راهپیمایی حدود ۱۰ ساعت طول میکشید. من خیلی سریع راه میرفتم و برای اینکه سرم گیج نرود، در انتهای یک مسیر، در جهت عقربههای ساعت میچرخیدم و در انتهای دیگر برخلاف عقربههای ساعت دور میزدم… درضمن پابرهنه راهپیمایی میکردم، خاصیتش هم این بود که کف پا پینه میبست و اگر بعدا میخواستند شلاق بزنند، مقاومت کف پا بیشتر میشد. حدود سه ساعت نیز در روز ورزش میکردم… ۴ ماه بعد به من قرآن دادند. وقتی را نیز برای قرائت قرآن در نظر گرفتم. در کنار راهپیمایی، ورزش و قرآن ۳ ساعت در روز نیز به خواندن نماز اختصاص داده بودم. از جمله نمازهای قضا و یا نمازهایی که فکر میکردم شاید مورد قبول نباشد….














شخصیت آقای مهندس بهزاد نبوی برتر وبالا تر از همراهان وهمفکران اواست بیش از 50 سال است که از دور ونرد یک اورا میشناسم ازلحاظ مذهبی با او همراه نبوده ونیستم ولی بعنولن انسانی بر جسته برا یش احترام قائلم .
اومیدانست ویا حد اقل حدث میزد که چنین روزی در انتظارش هست زیرا او انسان فهیمی است ولی با حکومت دشمن انسانیت معمله نکرد وعزت وشرف خود را خیلی بالاتر از این چیزها مید انست ومید اند برایش آرزوی موفقیت وسلا مت میکنم
خوب نتیجه ان مبارزات امروز چیست جز حکومت استبدادی و واپسگرا! چه شد ان همه رنج والگو1! .در زمان شاه ما با یک رژیم لائیک مستبد در گیر بودیم .او به دین و مذهب مردم و مسائل خصوصی کسی کار نداشت فقط هنگا میکه با رژیمش کسی کار داشت برخورد میکرد .پس از انقلاب
مردم علاوه بر استبداد گرفتار تحجر و واپسگرائی هم شده اند .امروز رژیم به علت دخالت در مذهب و دین و لباس پوشیدن مردم و.. به مراتب
خشن تر و مستبد تر است .به علت این استبداد و تحجر جوان ها از دین و کشور گریزان ویا به انزوا و مواد مخدر روی اورده اند
آقای جنتی هم خاطرات دوران قبل از انقلاب خود را در محضر بازجویانش بنگارد .لیهلک من هلک عن بینه
آقا کیوان شما چند سالت است؟یعنی رژیم شاه متحجر ،مستبد و واپسگرا نبود؟زندان اوین و شکنجه گاه را چه کسی بنیان گذارد؟ بنیان گذار مهم تر است یا ادامه دهنده؟
برای شما بیوگرافی قبل از انقلاب اقای جنتی را میگویم .این اقا در سال 41 بخاطر سخنرانی به شهر اسداباد همدان تبعید شد /انجا در خانه شخصی بنام ح.ا سکونت داشت و اقای .ب از این اقا مراقبت میکرد مردم تمام خرج زندگیش را میدادند و حتی او را حمام میبردند چون فکر میکردند بخاطر دفاع از اسلام تبعید شده این اقا در سال 58 بعد از اینکه دو نفر بالا برای کمک در دستگیری یکی از فرزندانشان که سرباز فراری بود نزد جنتی رفتند پس از چند ساعت انتظار به انها گفته بود که شما ضد انقلاب هستید و اگر نروید دستور میدهم شما را هم زندانی کنند .این اقایان اینگونه اند و اصلا قابل مقایسه با مبارز عزیز مهندس نبوی نمیباشند
چه فایده !
استبداد دینی را آوردید
فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما…
درود بر چریک اصلاحات
آقای فرهنگ، اولا که سوال شما برادر قشنگ نیست. چکار به سن و سال کیوان داری؟ دانستن تاریخ که به سن و سال کاری ندارد. دوم اینکه رژیم شاه مستبد بود اما تا شما متحجر و واپس گرا را چه معنا کنی؟ ممکن است معنای شما با معنای کیوان فرق داشته باشد. اما در مورد بنیانگذاری: اگر به حرف شما استناد کنیم پس گناه آقای خمینی بیشتر از آقای خامنه ای است. نگاه کنید به دفاع خارج از قانونی که ایشان از سید اسرا میرحسین کرده است، یا دخالتهایی که به پشتوانه رهبر بودنشان کرده اند. بعد هم اثبات شی که نفی بما عدا نمی کند. رژیم پهلوی در ساخت اوین مقصر است و بحثی هم نیست. اما این چه ربطی به تخلفات این نظام دارد؟ اما در مورد مهندس نبوی: ایشان محکمتر از این حرفها هستند. فقط امیدوارم وقتی که این مبارزه پیروز شد یادشان باشد که به قولهای خود عمل کنند. این دفعه دیگر اوین بشود موزه.
فر هنگ عزیز من 55 سالم است در کوران مبارزات با شاه بودم واز ارتش شاه به خا طر انقلاب فرار کرده بودم و رزمنده و خانواده شهید هستم شما مثل این که کامنت مرا درست نخوانده اید .من شاه و حکو مت او را مستبد خوانده ام . در مقام مقایسه میگوئیم امروز پس از ان همه مبارزه و شهید و.. به چه دست اوردی رسیده ایم .مگر شعار انقلاب . ازادی . استقلال . و جمهوری اسلامی نبود. یک بر رسی اجمالی به کدام یک از انها رسیده ایم. ازادی که باید گریه کرد برایش .بیشترین زندانیان سیاسی از نخبگان دانشگاهی و روزنامه نگار و حتی رو حانیت ازاد اندیش و بالا تری اعدام در جهان . استقلال که امروز از همیشه وابسته تر به کشور هائی شده ایم که تا دیروز از ما عقب تر بودند .از خربزه تا پوشاک و لوازم خانگی و.. امروز از کشورهائی مانند چین کره ترکیه هند وارد میشود و به قول یکی از کامنت گذاران که از قول کروبی گفته بود نه جمهوری مانده و نه اسلام که در جامعه به وضوح دیده میشود رشوه رانت دروغ باند بازی از شورای نگهبان تا پائین فساد تحجر از کجا بگوئیم باید تا صبح نوشت
…. و چند نفر دیگر اینها متحجرانی هستند که انقلاب را ربوده اند این ها یا سنا گوی شاه بوده اند یا در حاشیه مبارزات بوده اند و سوابقی در انقلاب ندارند ارمان هم ندارند .ارمان انها تحجر و واپسگرائی و رانت خواری وبر سر صفره انقلاب نشستن واز این خوان نعمت استفاده کردن و شعار وای شرع اسلام هم برای فریب عوام است . وگر نه در برابر شکنجه تجاوز تورم رشوه خواری گرانی و اختلاس های کلان و اعدام های جوانان و. هزاران نا هنجاری و وابستگی سکوت می کنند و اعتراضی هم ندارند در بعضی موارد مانند اعدام جوانان هم تاکید دارند و تا نابودی انقلاب و کشور هم از پا نخواهند نشست . و اقایانی مانند بهزاد نبوی برای انقلاب زحمت فراوان کشیده اند که متا سفانه امروز به جای قدر دانی از مانند ایشان مثل این که دارند انتقام از این ها میگیرند
یکی از کارکنان قوه قضائیه هستم ترس ودو رویی در وجودم رخن کرده .دلم برای انسانهایی چون مهندس نبوی وخاتمی و موسوی و کروبی و……میسوزه ما همه مون گرفتاریم باید کاری کنیم … از سر این مملکت کنده بشه ان شاءاله ان اله مع الصابرین